گاهی اسم طولانی، خودش را به متن تحمیل می کند! - آکا


گاهی یک چیزهایی دست به دست هم می دهند تا یک کارهایی بشود یا نشود. عصر تحمیل و تحمل است دیگر.
خبرنگار: در این بخش کمی از داستان جدیدتان بگویید. گویا کار متفاوتی ا ست و اسم بلندی هم دارد.
    محمدعلی: این اواخر اغلب داستان های من بلند بوده. این یکی هم که کوتاه است اسم بلندی دارد. «وقتی عشق با «د» شروع می شه و پوچی اجباری به «س» سرخوشی ختم می شه، خواننده حوالی داستانی نگوییم پست مدرن بلکه غیرعادی پرسه می زنه». قبول دارم گاهی اسم طولانی خودش را به متن تحمیل می کند، اما چاره چیست؟ گاهی یک چیزهایی دست به دست هم می دهند تا یک کارهایی بشود یا نشود. عصر تحمیل و تحمل است دیگر. این داستان هم چنین بود که راوی من سطوری را در یک پیام فیس بوکی دید و چون نام نویسنده زیرش نیامده بود با اجازه خودش آن سطور را در قالب داستانی ریخت. بعد تصاویر و «د» ها کار خودشان را شروع کرده اند. سه سال مردودی دوره دبستان و دبیرستان و مسمومیت شدید در دوره نظام وظیفه با سم د.د.ت هریک نشانه ای شد. گاهی نشانه ها چنان در ذهن می مانند که تا ننویسی شان هضمش نمی کنی. «د» یا دال، دوازدهمین حرف الفبای فارسی است. اما فقط این نیست. «د» خیلی جاهای دیگر هم به کار می رود. دال از دبستان تا دانشگاه و دادگاه و دارالتادیب و خلاصه همه جا با ما هست. نگاه کنید به نمره بندی درس ها از دبیرستان تا دانشگاه و ده ها جای دیگر. «د» خیلی جاها نشانه ردی و مردودی هم هست و آدم های این داستانِ من هم در واقعیت بیرونی ناغافل انگار مردود شده اند و دل مرا به درد آورده اند. دو خانواده را در نظر بگیرید. این دو خانواده را من نویسنده تا حدودی می شناسم اما راوی داستان و بالطبع خوانندگان نمی شناسند و من هم بنا ندارم بیشتر از آنچه به راوی گفتم اطلاعات بدهم که او هم به خوانندگان منتقل کند. در طرح اولیه داستان مادری، دختربچه ای دارد به نام دارنوش و پدری پسربچه ای دارد به نام داریوش که در شهری از شهرهای ایران و شاید هم تهران آرام آرام بزرگ می شوند تا به سن ازدواج می رسند. این مادر و پدر مثل اغلب مادر و پدرها نگران فرزندان خود هستند. راوی می گوید:
    مادر به دخترش می گه: دِ بخور تو مدرسه دل غشه نگیری و دل و دماغ درس خوندن داشته باشی.
    پدر به پسرش می گه: دِ آنقدر نخور. پاشو بدو مدرسه دیرمی شه ها. دِ دَک وپوزتو درست کن.
    من می گویم ده سالی می گذرد.
    راوی می گوید:
    مادر به دخترش می گه: دِ دِ دِ چه دوره زمونه ای شده. مدادچشم من کو؟ دستبندِ من تو دست تو چه می کنه دختر؟
     پدر به پسرش می گه: دِ دِ دِ چه دوره زمونه ای شده. این بوی دود و دَم و دخانیات چیه از در و دیوار اتاقت به دماغم می خوره؟
     من می گویم همین «د»ها نقطه اشتراک که نه نشان می دهد بستگی فرهنگی دارند این دو خانواده.
    راوی اما می گوید:
    مادر به دخترش می گه: دیپلم گرفتنت که دلیل نمی شه دَم دَمی شی و سر از دانسینگ درآری و دِکلته دانتل بپوشی.
    پدر که پاپی پسر می شه پسر می گه: دِ داد آدمو درمیاری پدر من. دیشب با دوستام دو دست دابلنا زدیم و بعدم گفتیم بریم دَدَر و دُنگی دونگی یه دوری زدیم تا دارآباد و دمی زدیم به خمره... همین...
    دختر به مادرش می گه: دوازده سالم که نیست مادر من. هیجده سال دارم و داخل آدمم و دست دوستی با پسرا دادن و دیدار که داد و هوار نداره. اونم نه از این درب و داغون و دَم دستیا و دودوزه بازا... درست و درمون، دست و دل باز...
    پسر به پدرش می گه: آدم دَبه د. د. ت سربکشه، دست کنه توی دوشاخه پیریز برق، بهتر از اینه که از در و دیوار ملت بالا... والا...
    دختر به مادرش می گه: داد آدمو درمیاری گیر دوزار ده شاهی می دی به آدم... بخدا.
    پسر به پدرش می گه: دست وردار پدر من. دست من بود همه این... دُم بریده رو می دادم دادستانی دومینیکن دخلشونو بیاره.
    دختر به مادرش می گه: من که از این دافای دلِی دلِی و دادار دودوری دَری وَری نیستم که یک کاره به دمپای دامنم گیربدن و دم در وزرا از دست بند و دادسرا بترسونن.
    پسر به پدرش می گه: داد نزدم، دَم در گوشش گفتم داداش، قارداش، دِ داری گیر می دی از کدوم دنده پاشدی امروز برادر؟ اینکه دم اسبی نیست که داری دولاپهنا حساب می کنی با ما.
    من می گویم لابد مادر و پدر هم زمان می گویند: عجب! و داستانِ راوی ادامه پیدا می کند.
    پدر به پسرش می گه: دِ وقت زن گرفتنته.
    مادر به دخترش می گه: دِ وقت شوهر کردنته.
    راوی اینجا می گوید:
    این مادر و پدر هم دیگه رو نمی شناختند، اما چون هر دو در یک فرهنگ و آداب و رسوم بودند با دیدن این لحن عاصی فرزندان خود به این نتیجه می رسند که جوان های دلبندشان باید سر و سامونی بگیرند. والاکاری دست خودشون می دن. اما چطوری؟ هر دوشون کارمند دون پایه بودند و دست شون به دهن شون نمی رسید تا بچه ها را دانشگاه بفرستند و سه، چهار سالی سرشون رو گرم کنند. پس جز غصه خوردن و سپردن بچه ها به دست تقدیر کاری نمی تونستند بکنند.
    مادر به دخترش می گه: حیف که دامادی پولدار، دکتر دندون پزشکی یا داروسازی، حتا مغازه داری، دکان داری چیزی دور و برمون نداریم.
    پدر به پسرش می گه: حیف که عروسی پولدار، دوشیزه ای دوراندیش و خانه دار، دست به دوخت ودوز دور و برمون نداریم.
    من می گویم انگار بعد از این درد و دل کردن ها، دیدار دختر و پسر با امدادهای کیهانی میسر می شود و در همان دیدار اول ناگهان آن دو جوان یک دل نه، بلکه صددل عاشق هم می شوند و داستان دُور می گیرد و پیش می رود... دلبر که با «د» شروع می شود... دلداده هم... دیدن با «د» شروع می شود، دل سپردن هم... دیوانگی با «د» شروع می شود و دوست داشتن هم... و این گونه بود که مثل دیگر داستان های عشقی، تقدیر دست آن دو را در دست هم نهاد... دور از ذهن هم نیست که دلزدگی و دلمردگی و دودلی هم با «د» شروع می شود. دوری در دوشنبه بازاری نه چندان دور هم با «د» شروع می شود. دروغ و دودستگی هم در تلفن با «دِ بگو نیستم... دِ بگو نیستم» با «د» شروع می شود. داغ و دل شکستن هم با «د» شروع می شود... و این گونه است که درد هم با «د» شروع می شود، درمان هم. دوستت دارم هم با «د» شروع می شود، دلتنگی هم. همچنان که دیدار مجدد و درد ودل کردن هم... سرانجام در یک فاصله زمانی دوساله داریوش خدمت سربازی می رود و دارنوش، اندکی بیشتر از اندکی دم خورِ دوخت و دوز می شود و دست پُختش را دوره می کند و آشپزی یاد می گیرد. اما هنوز به رغم تلاش برای وصال درآمدی و دادوستدی ندارند و شغلی دست وپا نکرده اند. گویی پدر و مادر هیچ کاره بودند در این میان. خون دل می خوردند در نداری و دون پایگی. دو دلداده بی گناه هم در این دوران اسیر دنیای دَدصفت بودند تا آنکه روزی، دختر در ادامه رویاهاش...
    راوی اما می گوید:
    دارنوش می گه: می دونی داماد با «د» شروع می شه؟ بیا بعد عروسی، ماه عسل بریم دانمارک یه دست دومینو بازی کنیم.
    داریوش می گه: می دونی دِ ندارم با «د» شروع می شه؟ دسته گل عروس و سفره عقد و بزک دوزک حالاهیچی، ده مدل غذای شام رو چه کنم؟ از زیرش درنمی رم و دون همتی نیست. خودت می دونی بنده هم دهقان زاده ام و داد و دَهش ندارم که بریز و بپاش کنم اما دست ودل بازم. دانمارک ندیده م، دابلنا بلدم، دومینو دیده م و شیرینی دانمارکی هم به روی چشم، اما تهِ ته ش، دورِ دور تا دارآباد می ریم و برمی گردیم.
    دارنوش می گه: پس دست مردونه بده دهن بین و دهن دریده نباشی.
    داریوش می گه: تو هم قول بده تا دنیا دنیاست دهن لق و دنیاپرست نباشی.
    دارنوش می گه: داماد جان اخلاقیات سرجای خودش، نداریم نداریم که نمی شه... عروسی بی دایره دنبک و دیده بوسی نمی شه، دستی بجنبون، رهنی، اجاره ای، دیرام دارام کوچولویی راه بنداز تا منم دیگ و دیگبر و دسته هونگ بیارم برات. جهیزیه با «ج» شروع می شه. دغدغه خریدش و دق مرگ شدنم با «د» شروع می شه.
    داریوش می گه: داماد سرخونه بشو که نیستم. خودمون اجاره نشینیم. دفع الوقت نمی کنم، دست تنگی امونم رو بریده دختر.
    دارنوش می گه: نه تو درهم دینار و دلار داری نه من. پاشو بریم دربند دو تا چای دیشلمه بخوریم و در این شب دیجور، دریاچه قو گوش کنیم و خواب درهم و دینار و دلار که نه، خواب شاهزاده و اودت رو ببینیم. می دونی؟ اودت هم «د» داره.
    داریوش می گه: از وقتی این بابا، بابا شده همه ش می گه دَنگ و دونگ هم با «د» شروع می شه. دودوزه بازی و دوبه شکی هم توش نداره.
    دارنوش می گه: از وقتی این مامان، مامانم شده همه ش می گه زندگی دَنگی دونگی هیچ هم بد نیست. اگه دیرجوشی و دیرباوری نیاره.
    داریوش می گه: با این دلشدگی و دلدادگی و بی درهم و دیناری شدیم دوال پای هم. نه «د» دارایی و نه «د» دولتی ما رو یاری می ده و نه دال ملتی. دل افکار و دل افشار، دلاک هم شده ایم از دم غروب روی این دشکچه و تخت، زیر این دار و درخت.
    دارنوش می گه: دِ دستت رو بکش کنار. حالاتا روز دامادی دست کجی و دست درازی نداریم ها. نشنیدی گفته اند: یا دست دوستی نده و دست نگه دار، یا تا ته خط حرمت این دست نگه دار.
    داریوش می گه: برای دست گرمی بیا دی ماه، دست بجنبونیم اتواستاپ بریم دهات داغستان دهری بشیم، یه جای دنج گیر بیاریم و دَم کنی بخریم برای دَمپختک و دُلمه بادمجون.
    دارنوش می گه: دَدَم وای. این داغستان راه نداره به بخش دایمان بیمارستان دی؟ دِدِی داماد، دَماسنجت بالارفته این دم دمای صبح و سرازیری دربند و تجریش.
    داریوش می گه: بازم هول شدی زبونت گرفت؟ دِ دال بده دختر. دایمان چیه دیگه؟
     دارنوش می گه: تو که خودت از من بدتری. دایمان همون زایمانه دیگه.
    داریوش می گه: دُم اسبی رو باز کن بذار باد بخوره. من می گم بیا «د» رو بیخیال شیم و بریم طرف سین سلامتی و دوسره بار بزنیم. بی دادا و دَدِه غم بشریت بخوریم و دِلی دِلی کنیم شاید «خ» خدای بزرگ به دادمون برسه. نشنیدی می گن هر آن کس که دندان دهد نان دهد؟
     دارنوش می گه: مثلاچی بگیم که سرش سین باشه و سلامتی بیاره؟
     داریوش می گه: سلامتی سین که سه تا دندونه ریز داره اما، سروصدا هم نمی کنه تا به اون ساق سربه هوا برسه.
    دارنوش می گه: دِ دست بردار. سلامتی اونایی که داغونن و تو داغستون، سفره هفت سین می چینن از این سر تا اون سر و دوری و دوستی حالیشون نیس.
    داریوش می گه: سلامتی اونایی که گوشه دِلولن و سربه سرکسی نمی ذارن و بد کسی رو هم نمی خوان.
    دارنوش می گه: باز که دالت می گیره... دِلول چیه؟ سلول...
    راوی اما...
    می گوید: چون از این دختر و پسر چیز بیشتری نمی دونم ناچارم پایان را با طرح چند سوال بر عهده خواننده بگذارم. آیا این دختر و پسر بی کار و بی پول و اسیر زندانِ روزگارِ قدار و بی محبتی و بی همتی خود و دیگران با هم ازدواج می کنند؟ آیا این دختر و پسر دلخوش و سرخوش بالاخره به سر و سامانی می رسند؟ سرپرستان این دختر و پسر آیا سرانجام دست به کار می شوند و سر و سامانی به شان می دهند؟ و...
    خبرنگار: من تمام کتاب های شما را خوانده ام. چنین رویکردی به داستان در آثار شما سراغ ندارم. اغلب ساده و سرراست، اما حالاگویی دارید سربه سر خواننده می گذارید.
    محمدعلی: اگر خوانده اید که نیاز به گفتن ندارد و قبلاهم داستان هایی با پیرنگ باز نوشته ام. نگاه کنید به رمان «نقش پنهان» 1370، حتا در چاپ اول رمان «باورهای خیس یک مرده» 1376، در پایان رمان، سه صفحه سفید نقطه چین شده گذاشتم تا خواننده احساس کند در حال خواندن دفترچه یادداشت نویسنده است و احیانا اگر خودش هم خواست، چیزی بنویسد. یا در رمان «برهنه در باد»1379، بحث ساختگی بودن مضمون جزو ساخت داستان قرار می گیرد... اما اینجا سعی کرده ام علاوه بر آن شگردهای ساختاری، بحث زبان و دایره لغات محدود را پیش بکشم مثل دارایی و نداری این دختر و پسر که انگار از دل کلمه ها شروع می شود. دالِ قافیه در اینجا دست وبال آدم های داستان را می بندد. یک چهارچوب تنگ و تُرُش پیش روی خواننده دیوار می شود و تنگی قافیه طنز و شوخ طبعی پدید می آورد. این شیوه هدف نیست. امکان است. در این امکان اما نمی دانم چرا سرنوشت این دختر و پسر بی پناهِ سرخوش و در عین حال واقع گرا فراموشم نمی شود و مرا یاد دال های داستانی می اندازد که سال ها پیش نوشته ام. در آن درام خانوادگی روزی خواهر و برادری پرورشگاهی به جان آمده از تعلیق های طولانی زندگی و تعلق خاطر فراوان به هم، به این نتیجه می رسند... بچه مثبت های بی دستمالِ یزدی به جایی نمی رسند. پس زاغ سیاه مرد بدطینت و نزول خواری را که پدر و مادرشان را به خاک سیاه نشانده بود و در عین حال نظری هم به دختر داشت چوب می زنند. او را با کیف پرپول، حوالی بانک دولت آباد یا هر بانک دیگری غافلگیر می کنند. در گوشه ای خلوت پول مورد نیاز خود را برمی دارند و بقیه را به صاحبش برمی گردانند تا به خارج بگریزند و زندگی جدیدی را شروع کنند، اما شوربختانه قاچاقچی راهنما هم ناتو از آب در می آید و در میانه راه نارو می زند و آن دختر و پسر ناچار می شوند او را از پا درآورند و سرانجام راهی زندان شوند...
    خبرنگار: صریح بگویم. در بخش هایی از داستان احساس می کردم از سرناچاری بعضی چیزها را وارد داستان کرده اید... مثلاهمین دِ. دِ. ت که خواص حشره کشی دارد و هیچ ربطی به کلیت داستان ندارد.
    محمدعلی: صحبت از زندگی کردن با نشانه هاست. در دوره نظام وظیفه (1350-1349) هنگامی که سپاه ترویج و آبادانی بودم با این سَم آشنا شدم. ناچار بودم اتاق خودم و دیگر اتاق های روستای محل خدمتم را در منطقه سردشت در نوار مرزی ایران و سلیمانیه با این سم پاکسازی کنم. یادم نمی رود چند روزی هیچ پرنده ای حوالی پرچین بالکن اتاقم نیامد. خودم هم چند روزی مسموم شدم. نگاه کنید به داستان کوتاه «بشود یا نشود» در مجموعه «دریغ از روبه رو»1376، راوی این ماده سمی را از دهن من کش رفته و به کار برده است.
    خبرنگار: از خلال صحبت تان به نظر می رسد به تمامه این «راوی» را مثل یک چیز جدا از خودتان باور کرده اید و به کار می برید. کشور دومینیکن و شیرینی دانمارکی هم کار او بود و از دهان شما کش رفته بود؟
     محمدعلی: بعید نیست. جمهوری دومینیکن حوالی دریای کاراییب است با حدود ده میلیون نفر جمعیت اسپانیایی زبان. از سال 1930 تا 1961 تحت حکومت دیکتاتوری (رافائل تروخیلو) دوران سیاهی را پشت سر گذاشته است و این دوران در ادبیات جهان از جمله رمان «مقلدها» اثر گراهام گرین، «پاییز پدرسالار» اثر گابریل گارسیا مارکز، «سور بز» اثر ماریو بارگاس یوسا و خیلی های دیگر دیده می شود. در هر صورت من آنجا را ندیده ام، اما دانمارک کشوری است با سیستم مشروطه پادشاهی در شمال اروپا. این کشور از نظر کم بودن اختلاف درآمد مردم در رتبه اول جهان و از نظر درآمد سالانه در رتبه هفتم جهان قرار دارد و به عنوان کشوری با کمترین فساد اداری در جهان مشهور است. شیرینی دانمارکی اما چیز دیگری است. خوانندگان اگر بخواهند حاضرآماده اش را بخرند و ساکن تهران هم باشند، می توانند به چند شیرینی فروشی معروف از جمله کافه قنادی فرانسه در خیابان انقلاب، حوالی سینما دیانا یا سپیده مراجعه کنند و من بارها طی سالیان همین دارنوش و داریوش را آنجا دیده ام. آنها از مناطقی می آمدند که محل تفریح شان اغلب همان حوالی بود. گاهی که مثلاکتابی از جلوی دانشگاه تهران می خریدند یا سینمایی می رفتند و دیگر پولی نداشتند با حسرت از پشت شیشه های قدی، به درون کافه قنادی نگاه می کردند و من کتاب های کنار پیاده رو را رها می کردم و پیش می رفتم و به هوای پرسیدن حال و احوال پدر و مادرشان، که از سربند فیلم «خانه سیاه است» فروغ در تبریز می شناختم شان، به یک نسکافه و شیرینی دعوت شان می کردم. آنها هم برای دختر و دامادم که مدتی در دانمارک زندگی کردند، آرزوی سلامتی می کردند...
    خبرنگار: یعنی شما این دو شخصیت داستان را می شناسید؟ واقعی هستند؟ 
     محمدعلی: من که عرض کردم. راوی از دهان من کش رفته. اما عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها... مصرع دوم «الایا ایهاالساقی ادرکاسا و ناولها»، اولین بیت دیوان حافظ شیرازی است. بعضی ها اعتقاد دارند که مصرع اول این بیت را یزیدابن معاویه، خلیفه اموی سروده و حافظ از او کش رفته است. بعضی دیگر از حافظ شناسان هم خلاف این نظر را دارند. من اهلیتی برای اظهارنظر قطعی ندارم، اما حافظی که من می شناسم مثل «شاملویی که من می شناسم»1393، هیچ بعید نیست وقتی پای زیبایی شناسی هنر شعر به میان آید از دوست و دشمن وام بگیرد و اثر خود را طوری ارتقا بدهد که هیچکس یاد یزیدابن معاویه نیفتد.
    به نظر من کار هنر و هنرمند همین است که به مضامین مستعمل و ناقص امکان بازسازی بدهد. عشق مضمونی است که از دیرباز درباره آن نوشته اند. به همین دو جوان، داریوش و دارنوش نگاه کنید. چه رابطه خواهر برادری باشد چه غیر آن، طفلکی ها انگار عشق افلاطونی را گذاشته اند تو جیب کوچکه ساعتی شان. یک تراژدی است واقعا. در تراژدی همه حق دارند و به نوعی بی گناه اند و با این حال یکی که او هم حق دارد کشته می شود یا لطمه شدیدی می بیند. واقعیت این است که یادم نیست این دو جوان همان دختر و پسری باشند که آن قاچاقچی آدم را کشتند یا به زندان رفتند. راوی وسوسه شده بود آنها را میانه راه عبور از مرز سردشت به سلیمانیه سربه نیست کند، من پشیمانش کردم. چون نمی دانستم آن قاچاقچی بر پایه ضرورتی می خواسته نارو بزند یا ذاتا بدطینت بوده است و این میانه چه کسی مقصر یا اندکی کمتر یا بیشتر حق دارد.
    خبرنگار: با این حساب سایر ماجراهایی هم که در طول حرف زدن تان از داستان گفتید عناصری هستند که در ساختار نشانه شناختی ذهن شما مفاهیم خودشان را دارند و باید توضیح داده شوند. مثل اشاره شما به اپرای دریاچه قو یا کلمه دوالپا که برای ما کمتر شناخته شده است.
    محمدعلی: قصه دریاچه قو را معلوم نیست چه کسی نوشته. شاید مثل بیشتر قصه های کهن در طول سالیان و به مرور تکمیل شده. اما موزیک باله آن را چایکوفسکی روسی ساخته و بر همین اساس این قصه این همه مشهور شده. شاهزاده ای چهارسال کوچک تر از داریوشِ بیست وپنج ساله داستان ما می باید طبق سنت دختری را به همسری برگزیند. در حالی که مردد و بیمناک است و هنوز کسی را دوست ندارد یا زیر سر نگذاشته است. قدم زنان می رود طرف دریاچه ای و نگاهش می افتد به قوی بسیار زیبایی که توسط چندین قوی دیگر احاطه شده... در گرگ ومیش غروب آفتاب ملکه قوها ناگهان به زنی زیبا به نام اودت تبدیل می شود و... (نمی خواهم یک باره بپرم وسط دریاچه قو، اما دارنوش داستان ما بدون لکنت زبان و پاهای طاووس وارش، بقیه اندام و چهره اش مثل اودت زیبا بود و مثل یک قو به راستی پاک و معصوم)، شاهزاده می فهمد جادوگری بد طینت و بدخواه، اودت و دیگر دخترکان ندیمه او را به قوهایی تبدیل کرده که تنها در طول شب می توانند به صورت انسان درآیند و دریاچه هم در حقیقت چیزی نیست جز اشک چشم پدران و مادران آن دخترکان. استعاره ها بیان مجازی برپایه تشبیه هستند که در آن یکی از دوطرف تشبیه (مشبه یا مشبه به) حذف شده باشند. مثل گفته های من و ما که گاه پوشیده و غیرصریح بر زبان می آیند. باری... اودت به شاهزاده می گوید... اگر مرد خوش قلبی به او ابراز عشق کند، طلسم جادوگر باطل می شود و اودت به صورت انسان درمی آید، اما پیش از آنکه شاهزاده بتواند عشق خود را آشکار کند، جادوگرِ بدطینت (تو بخوان قاچاقچی ناروزن) به قوها فرمان رقص می دهد. محیط را آنقدر شلوغ می کند تا مانع تماس اودت و شاهزاده می شود و با طلسمی دیگر دختر خود را به نام اُدیل که او هم در نامش مثل اودت، «د» دارد (تو بخوان دارنوش) به شکل اُودت در می آورد و شاهزاده جوان ما گول می خورد و به جای اُودت، اُدیل را انتخاب می کند و قسم می خورد هرگز از او جدا نشود. اودت واقعی که در جایی مخفی شده و شاهد این صحنه است اندوهناک به سمت دریاچه می رود و شاهزاده تازه متوجه حیله جادوگر می شود و برای اودت توضیح می دهد و اودت او را می بخشد... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها... جادوگر گوش سالم شاهزاده را می کشد و یادآوری می کند که او یعنی شاهزاده به ادیل ابراز عشق کرده و سوگند وفاداری خورده است. اما شاهزاده چون شاهزاده است و امکانات فوق العاده ای دارد، دست در دست محبوبش وارد دریاچه می شود و طلسم جادوگر را باطل می کند و همه قوهای آن دریاچه به انسان تبدیل می شوند. ندیمه ها، جادوگر و دخترش را به دریاچه پرت می کنند و داستان پایانی خوش می یابد. معنی دوالپا را اغلب می دانند. اما برای احتیاط گفتنی است... در فرهنگ عوام، موجودی خیالی است که پای دراز و باریک، مانند تسمه دارد و چون در بیابان کسی را ببیند، با فریب بر دوش او سوار می شود و پاهایش را بر بدن آن بی نوا می پیچد و از او جدا نمی شود. تا حدودی مثل جادوگر دریاچه قو که بند کرده بود به شاهزاده که باید دختر مرا بگیری، یا سرنوشتی که داریوش و دارنوش دچارش بودند. من فکر نمی کنم داریوش از دوالپا غیراز معنی چسبندگی اش معنای دیگری در ذهن خود داشته است. او احساس می کرد سرنوشت (ارثی یا غیرارثی) ناخواسته کاری کرده که احساس کنند روی دست هم مانده اند و کنه هم شده اند، در حالی که طبق شواهد موجود نزد من همدیگر را دوست داشته اند و در یک فضای خالی و مسدود قرار گرفته اند...
    خبرنگار: گمانم باید منتظر باشیم تا داستان شما را بعد از چاپ بخوانیم و ببینیم این توضیحات شما چه کمکی به فهم ما از داستان خواهد کرد. اساسا لزوم این حرف ها چه بود؟ اگرچه هنوز هم حس می کنم دارید چیزی را هجو می کنید. شما تمام داستان را به شیوه ای دیگر گفتید یا من خیال می کنم که این کار را کرده اید. در پایان این بخش صحبت دیگری ندارید؟
     محمدعلی: درباره داغستان هم چیزی را باید اضافه کنم. داریوش نمی دانسته داغستان یکی از جمهوری های خودمختار فدراسیون روسیه و در خاور قفقاز و ساحل باختری دریاچه خزر است. داغستانی ها طفلکی ها اصلادَهری نیستند. اغلب شافعی و شیعه مذهب هستند. بعید هم نیست داریوش و دارنوش ویدیویی از شب عروسی یک داغستانی دیده باشند که در آن مدعوین به حد افراط می نوشیدند و در حال شادمانی، دیوانه بازی در می آوردند. داستان دارد نوشته می شود. به همین دلیل اگر نویسنده آن سطور فیسبوکی پیدا شود، خودش هم می آید درون این طرح داستانی و به نسبت سهمش حقش را خواهد گرفت.

  داستان ناتمام
 اردیبهشت 1393 ونکوور
   
 

منبع : seemorgh.com

گاهی اسم طولانی، خودش را به متن تحمیل می کند! گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران
تبلیغات