داستان «باغ سپهسالار» - آکا

,داستان, مینا یزدان پرست,  باغ سپهسالار,شعر ،داستان و ادبیات
,داستان, مینا یزدان پرست,  باغ سپهسالار,شعر ،داستان و ادبیات

به چشمانش نگاه کردم؛ رنگ چشمان مادرم بود. قهوه ای پر رنگ. رپوش و مقنعه مرتب و منظمی ‌به تن داشت با سیستم کارمندی. با کفشهای پاشنه بلندی که پوشیده بود....
                                                         
 
باغ سپهسالارالار
نویسنده: مینا یزدان پرست
توی "خیابان باغ سپهسالار"  پا جای پای نفر جلویی نمی‌شد گذاشت؛  حسابی شلوغ بود؛  شلوغ!  مردم جلوی ویترین مغازه ها  از روی سرو گردن هم سرک می‌کشیدند شاید بتوانند از جائی که هستند یک چیزی بپسندند. بیشتر باباها و پسر بچه ها هم یا روی جدول های خیابان یا لبه ویترین کفاشی ها اگر جائی برای نشستن پیدا می‌شد؛ نشسته بودند.  صدای دختر بچه کوچکی از پشت سرم به گوشم میرسید:  مامان خسته ام؛ من دیگه کفش نمی‌خوام؛ بقل..بقل.. منو بقلم کن. و صدای مادر که در آن ازدهام و شلوغی با عصبانیت جواب میداد: تازه بقلم بودی بابا!  کمرم داغون شد؛ باز دوباره تا کفشهای خودتو خریدی خسته شدی.... مگه نگفتی اگه یک  خوراکی بخوری دیگه خستگیت در میره. و باز صدای بچه که:  سردم شده؛ به خدا پاهام درد میکنه...نگاه کنید پاهای من کوچولوتر از پاهای شماست. و با حیـرت ذول زد به پاهای خودش.
        دیگر نتوانستم مقاومت کنم و برگشتم و به ؛ مــادر دختر کوچولوی موفرفری؛ "چپ چپ"  نگاه کردم... مادر  چهره ای کاملا عصبی داشت و با یک دست؛ دست دخترک و با دست دیگر کیسه های مختلف رنگارنگی به دست داشت؛ کیفی بزرگ هم روی دوشش انداخته بود. نگاهم را با لبخندی زورکی که از چهره عصبانیش بیرون می‌ریخت  پاسخ داد و زیر لبی انگار بهانه تراشی کند گفت: از بس لوس و تنبلند؛ تا دو قدم راه می‌آن خسته اند؛ گشنه اند؛ پادرد دارند؛ اه .  تازه میخواست از آن لبو فروش کثیفه هم براش لبو بخرم؛ پفک خریدم بازم غــر میزنه...
 به چشمانش نگاه کردم؛ رنگ چشمان مادرم بود. قهوه ای  پر رنگ. رپوش و مقنعه  مرتب و منظمی ‌به تن داشت با سیستم کارمندی.  با کفشهای پاشنه بلندی که پوشیده بود خودش هم به سختی در آن شلوغی راه میرفت  تازه  بچه را هم به زور به دنبال  خودش می‌کشید.  چشمم به چشم دخترک  افتاد؛ حلقه های اشک در چشمش جمع شده بود  و همانطور که دوان دوان کشیده می‌شد؛  باز هم با امید به مادر نگاه می‌کرد؛  یک نگاه عاشقانه و منتظر؛ منتظر آغوش مــادر.......................

   ...... جلوی مغازه کفاشی ایستاده بودم؛ پایم درد گرفته بود؛ دست مادر را که از لای چادر دستم را گرفته بود؛ کشیدم و گفتم: من خسته شدم! پام درد گرفته!!  فکر کردم نشنیده؛ به خواهرهایم؛  که همراهمان بودند اشاره می‌کرد و کفشهایی که به دردشان می‌خورد نشان می‌داد.  آن طرف کوچه  دور و اطراف چرخ لبو فروش غلغله بود؛ بوی لبوی داغ تا نوک ناخنهای پایم را گرم میکرد؛ بوی لبو با آن بخار داغ مثل یک جــادو  مـن را  به سمت خودش می‌کشید. باز دست مادر را کشیدم و گفتم: برام لبــو می‌خری؟؟ گشنمه مامان....  منو بقل کن!!. مــادر با چشمانــی  جـویـا و خسته  از نگاه  کردن مکرر  به ویترینهای رنگارنگ و  راه رفتن در شلوغی ها  به من نگاهی کرد و با دلســوزی  لبخنـدی زد و خم شد تا مرا بقل کند.
 خواهر بزرگم با دلسوزی  "هم برای  من  و هم برای  مادر"  میان پرید و مرا بقل کرد. اما بقل او کجا و بقل مادر کجا؛ اما بهتر از پیاده رفتن بود. ماچش کردم و گفتم: به مامان می‌گم برای تو هم لبو بخره.... خندیــد؛ جوان و زیبا؛ انگاری عکس جوانی مادر.

  مادر از کوچه گذشت و پشت بخار سفیــد لبو؛ کمرنگ و مه آلود  شد  و  وقتی برگشت کیسه لبو ی داغ در دستش با بخاری که بلند می‌کرد؛ همه ما را به خنده انداخت.  اولین تکه لبو را در دهان من گذاشت و بعد انگشتش را مکیــد. گفتم: من می‌خوام؛ من می‌خوام . مادر با تعجب گفت: بخور مادر؛ اونو قورت بده اول!.   گفتم: نه. لبو نه. انگشت!.   خواهر بزرگ  با مهربانی به پشتم زد و گفت: لوس!.    مادر خندید و باز یک لبوی دیگر در دهانم گذاشت. آنقدر دهانم را باز کردم که انگشتش را هم بمکم؛ اما  مادر با زرنگی دستش را کشید و  خندید، و چادرش را مرتب کرد و رو گرفت. کیسه لبو را هم داد به خواهر وسطی.   من هم خنده ام گرفت اما بهانه گرفتم و با قهـر گفتم: مامـــان....  
  نمی‌دانم چرا؟؟ اما انگشت مادر شیرین تر از لبــو بود!!  مادر جلوی چادر را با دندان گرفت و آغوشش را برایم باز کرد و با اینکه خواهر مقاومت می‌کرد که از بقلش بیرون نپرم؛ به سرعت برق به آغوش مادر پریدم.  امن و گرم؛ درست به اندازه  جائی که احتیاج داشتم؛  درست به همان گرمایی  که نیاز بـود. خودم را زیر چادر بیشتر فرو کردم و یک طرف چادر را روی سرم کشیدم.

 مادر  ماچ آبداری از لپم گرفت و گفت: سردت شده خـانم کوچیــک....؟؟ هر وقت که دلش برایم غش می‌رفت این را می‌گفت و من هم فورا " دلم برایش ریسه می‌رفت....!  جواب ماچ آبدارش را با ماچی" نوچ و شیرین" با طعم لبوی داغی که خواهر در دهانم گذاشته بود دادم.
  با دهان پر گفتم: خانم کوچیـک  نیستم؛ حاج خانم شدم. چادر سرم کردم؛ حاج خانم شدم!.  و باز زیر چادر سرم را روی شانه اش گذاشتم.  مادر و خواهرها به لوس بازی من خندیدند و دلم  گرم شد؛ هم دلم!  هم چشمانم!.  سرمای هوا و داغی  لبو  و گرمی ‌بدن مادر در زیر چادر؛  با آن آغوش مهربان و ماچ آبدار؛  آرام آرام  مرا خواب کرد.
  خواهرم داشت می‌گفت:  پاشو؛ بیدارشو؛ ببین مامان چه کفشی برات پسندیده! از کفش همه ما قشنگتره؛ نگاه کن!.  و مرا که مانند چسب به بدن مادر چسبیده بودم  از آغوش مادر بیرون کشید. به زور چشمانم را باز کردم و اولین چیزی که دیدم مادر بود که با  یک  دست داشت  شانه و کتف  دست دیگرش را که روی آن خوابیده بودم می‌مالید. تا چشمش به چشمم افتاد گفت: بیدار شدی مادر؛ خستگیت در رفت؟  خندیدم  و باز بی اختیار آغوشم را برای برگشتن به بقلش باز کردم. خواهرم  مرا کشید و گفت: ببین؛ کفشتو ببین. عین کفش خود  مامانه. همون که می‌خواستی. دیگه کفش مامانو نپوشی ها!     نگاه کردم؛ کفش کوچولوی مشکی ورنی  براقی؛ که رویش یک پاپیون  زیبا با  مروارید های سفیـد بود؛ درست مثل کفش مامان. فقط پاشنه نداشت! از ذوق توی دلم یک چیزی قل قل می‌کرد؛ هنوز دهانم مزه لبو می‌داد و آن ذوق و این شیرینی چه با هم جور بودند برای خرید کفش عید من!

 مرا همانجور خواب آلود  نشاندند روی صندلی کوچولویی که گوشه مغازه بود و مادر مشغول صحبت با فروشنده شد و پسرک کارگر مغازه؛  کفش را جلوی پاهایم گذاشت..... انگار پرنسسی بودم که برای رفتن به قصر جادویی آماده می‌شدم. یکی از خواهرها  جلوی من زانو زد و درحالی که می‌خندید و از دیدن کفش من ذوق کرده بود گفت: ببین خانم لوسه؛ مامان چقدر دوستت داره. ما که تا حالا از این کفشها نداشتیم. از زور ذوق زدگی نمی‌توانستم جواب بدهم.  کفش را مثل گوهری نایاب به پایم کردند.  از خوشی پاهایم را که از صندلی آویزان بود تکان تکان دادم و با ذوق دست زدم: مثل کفش مامان جونمه؛ مثل کفش مامان....  و به خواهر ها  نشانشان دادم:   ببینید؛ نگاه کنید؛ سیاهه! برق میزنه.... بعد از صندلی پائین پریدم  و  با همان کفشها به سمت مامان دویدم و مادر را که به سمت من خم شده بود؛ بقل کردم  و گفتم: مامان جون؛ نگاه کن  برق میزنه! مثل کفش خودت و ماچ محکمی ‌از صورتش گرفتم..
  کــیسه کفش به دست؛ دست در دست مادر؛ پا به پای خواهرها؛ از جلوی مغازه های کفاشی؛ قدم زنان و شاد از  خیابان باغ سپهسالارار به سمت خانه می‌آمدیم؛ از جلوی مغازه نان و کبابی  سر خیابان که رد می‌شدیم  بوی کباب مستم کــرد!؟. مادر ناگهان متوقف شد و متفکرانه گفت: مــادر صبر کنید!. و  با خنده به من گفت: صلات ظهره مادر؛ گشنه نیستــی؟

 دیگر مرزی برای خوشی بیشتر هم بود؟؟  مادر به جلو دست در دست مــن؛ و خواهر ها خندان و شاد از خرید "کفشهای دلپسندشان" به پشت  سر؛ برای خوردن  نــان و کبــاب و ریحـون "خرید کفش عید"  با شادی و خوشحالی   داخل  کبابی شدیم.... کباب داغ و نان سنگک و ریحــان  و دوغ  بـا   عطــر  خنده و شوخی  مادر وخواهرها......  
 هنـوز صدای خنـده مـادر در گوشم بود؛  هنوز طعم ریحان و کباب لقمه شده در دست مادر زیر زبانم؛ هنـوز در رویا شناور بودم؛ اما دورادور صدای "یکه به دوی" دخترک موفرفری با مادرش به گوشــم می‌رسید؛ دخترک هنوز  در حال التمــاس بود  که بقلش کنند!!
بوی لبــو بود یــا بـوی کبــاب؛ بوی کفش نـو بود یا  بــوی بــهار؟ نمی‌دانم؛  هنوز شنـاور در رویــا  و خیـال بودم..................؛ گیج عطــر خوش  باغ سپهسالار



منبع : seemorgh.com

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات