داستان کوتاه «الهه ناز» - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد داستان کوتاه «الهه ناز» ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید


آکاردئونی؛ همیشه به این پنجره نگاه میکرد و می‌دانست که این پرده کنار میرود و این زن؛ این مادر بزرگ؛ این مادر؛ پیدایش می‌شود. به همان وسط های آواز که می‌رسید مادر پیدایش می‌شد....
                                                         
آه, ای الهه ی ناز, با دل من بساز
کین غم جانگداز, برود ز برم
گر دل من نیاسود, از گناه تو بود
بیا تا ز سر, گنهت گذرم
باز, می‌کنم دست یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز, ز خاطر ببرم
گر, نکند تیر خشمت دلم را هدف
بخدا همچو مرغ پر شور و شعف, ز سویت بپرم
آنکه او ز غمت دلبندت چون کیست
ناز تو بیش از این بهر چیست
تو الهه ی نازی در بزمم بنشین
من تو را وفا دارم بیا که جزء این نباشد هنرم
این همه بی وفایی ندارد ثمر
به خدا اگر از من نگیری خبر, نیابی اثرم
 
  آه, ای الهه ی ناز, با دل من بساز..... صدای "آکاردئون زن"  خیابانی باز در کوچه پیچیده بود؛ نسیم ملایم؛ پرده توری شیری رنگ پنجره را تکان تکان می‌داد؛ آکاردئونی  جوان؛  با صدای بم و غم انگیزی که داشت همیشه همین آواز را می‌خواند. بلاتکلیف خواب و بیداری بـــود!  نمی‌فهمید خواب است یا بیدار؛  صدای آکاردئون با هر حرکت پرده توری؛ مثل یک مــه سفید داخل اطاق می‌آمد:  کین غم جانگـــداز؛ برود ز بــرم...    در خیال می‌دید: مـادر مثل همیشه  می‌رفت از ظرف های چینی و گلدار روی میز  چند تا شیرینی و میـوه  بر می‌داشت و می‌گذاشت توی کیسه و یک اسکناس هم می‌گذاشت  کنارش و می‌رفت کنار پنجره؛ با خوشروئی صدا می‌زد: پسر جون؛ آکاردئونی!!.... و اول کیسه را تکان می‌داد  و بعد پائیـن می‌انداخت؛ جلوی باغچه ی کوچه؛ که شیرینیها  خرد نشوند.

آکاردئونی؛ همیشه به این پنجره نگاه می‌کرد و می‌دانست که این پرده کنار می‌رود  و این زن؛ این مادر بزرگ؛ این مادر؛ پیدایش می‌شود. به همان وسط های آواز که می‌رسید مادر پیدایش می‌شد. کیسه را  از جلوی باغچه بر می‌داشت و با صدای بلند می‌گفت: دستت درد نکنه مــادر.
 و مادر مثل همیشه با خنده می‌گفت: حالا بزن! و آکاردئونی می‌گفت:  تولدت مبارک را؟؟؟
و مادر می‌خندید و می‌گفت: بزن؛ تولــد بزن  مـادر؛ تـولـدت مبارک بـزن. شــاد بـزن بچـه ها  برقصند..!
صدای آهنگ آکاردئونی هنوز می‌آمد؛ یـک نـفس الهه ناز را می‌خواند.... چرا قطع نمی‌کرد؟؟ چرا تمامش نمی‌کند؟؟؟؟

خواب آلود و گیج خوران بلند شد و رفت  به سمت پنجره؛ پسر جوان زیر پنجره ایستاده بود و یک نفس"الهه ناز" را  می‌زد و می‌خواند. پرده را کنار نزد؛ از لای سوراخهای پرده توری پسرک را نگاه می‌کرد. صدای مادر را شنید که می‌گفت: مادر بگو؛ تولد بزنه؛ دلم باز بشه.! توی رختخواب بود؛ مریض بود! جان نداشت خودش راه برود و پرده را کنار بزند و کیسه خوراکی و پول را بیندازد. هر کسی که پرده را کنار می‌زد و کیسه را می‌انداخت می‌گفت: آکاردئونی؛  مادر اینو برات داد؛ بیا بردار!  آکاردئونی می‌گفت: دستش درد نکنه! براش تــولد بزنم؟؟؟
اما امروز یکریز؛ الهه ناز می‌زد؛ قطعش هم نمی‌کرد؛ از زیر پنجره هم نمی‌رفت  کنار.  همینطور از لای تور پنجره نگاهش می‌کرد. آکاردئونی همینطور به پنجره نگاه می‌کرد و می‌زد.........این همه بی وفایی ندارد ثــــمــــــر.......  نگاهش را از پنجره بر نمی‌داشت....
چرا نمی‌رفت؟ چرا تمامش نمی‌کند.........     به خدا اگر از من نگیری خبر, نیابی اثرم.......

پرده را کنار زد وقتی خم شد تا آکاردئونی  او را ببیند؛ احساس کرد از روی صورتش قطرات اشکی که مثل سیل می‌آمد روی سر پسرک پاشید.  آکاردئونی نگاهش کرد. خواندن را قطع کرد؛ اما هنـــوز  آهنگ را با آکاردئون می‌زد. فقط نگاه می‌کرد و "الهه ناز" را میزد. آهنگ که تمام شد؛ آکاردئون  زدن را قطع کرد؛  دو تا دستش را گذاشت روی صورتش و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن. با صدای بلنـد مثل آواز خـوانـدنش. همسایه های آپارتمانهای روبرو همه از پنجره نگاهشان می‌کردند.  
 از قاب پنجره که پائین را نگاه می‌کرد؛ پسرک آکاردئونی و باغچه و همسایه ها را؛ همه را خیس می‌دید. دیگر تحمل نکرد و آمد تو؛ بی حال و حس افتاد روی  تخت و همینجور مثل چشمه؛  اشکی بود که از  چشمها و صورت روی گردنش و لباسش می‌ریخت. هنوز بوی مادر در خانه بود؛ صدایش را در ذهنش شنید: مادر گریه نکن؛ بخند؛ شاد باش.
  باز صدای آکاردئون زیر پنجــره  بلنــد شد؛ با شور و حــرارت و قدرت. بسیار؛ بسیار؛ بسیار؛ بلندتر و شــادتــر از همیشـه..... اول صدای آهنگ با آکاردئون تمام کوچه را پر کرد و بعد صدای پسر جـوان از لای سوراخهای پرده توری پنجره.....:
تــولد؛ تــولد؛ تولــدت مبــارک
مبــارک؛ مبــارک؛ تــولدت مبــارک .....


منبع : seemorgh.com

داستان کوتاه «الهه ناز» گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات