«این هم از دردسر»؛ داستانی کوتاه از مایکل مور - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد «این هم از دردسر»؛ داستانی کوتاه از مایکل مور ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته
Notice: Undefined index: menuname in /home/akairan/domains/akairan.com/public_html/maghalat-honar/includes/content.php on line 293
از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

«این هم از دردسر»؛ داستانی کوتاه از مایکل مور
,داستان, این هم از دردسر, مایکل مور,شعر ،داستان و ادبیات
,داستان, این هم از دردسر, مایکل مور,شعر ،داستان و ادبیات

تکه تراش خورده چوب کریکت که تویش سوراخ هایی حفر شده بود تا سرعتش بیشتر شود. اعتراض کردم که «بی خیال، این درست نیست. فقط یه پیرهنه دیگه!». گفت: «خم شو! نذار دوباره بگم»....
                                                         
داستان کوتاه زیر را که بخشی است از کتابِ «این هم از دردسر: قصه هایی از زندگی ام»، فیلمساز و منتقد مطرح امریکایی «مایکل مور» 12 ژوئن، همین چند روز پیش، در سایتش منتشر کرد. او در این داستان توضیح می‌دهد چطور پا به راهی گذاشت که او را به یکی از مهم ترین مستندسازان و منتقدان سیاسی- اجتماعی امریکا تبدیل کرد.
******

 «مور! پیرهنت بیرونه!»، صدای آقای «رایان» معاون دبیرستانم را می‌شنیدم که دقیقا پشت سرم ایستاده بود.
 «برگرد!»
 کاری که گفت را کردم.
 «تو قوانینو می‌دونی. پیرهنا باید تو شلوار باشه». پیراهنم را کردم توی شلوارم. گفت: «خم شو!». پارویی دستش بود. تکه تراش خورده چوب کریکت که تویش سوراخ هایی حفر شده بود تا سرعتش بیشتر شود. اعتراض کردم که «بی خیال، این درست نیست. فقط یه پیرهنه دیگه!». گفت: «خم شو! نذار دوباره بگم». کاری که گفت را انجام دادم و وقتی خم می‌شدم آن تاریخ را روی تقویم ذهنی ام علامت گذاشتم که این آخرین بار است دستوری را اطاعت می‌کنم. بومم! دردش را اساسی حس کردم: چوب خشکی که محکم به پشتم می‌خورد و دو ثانیه تاخیر برای احساس تمام و کمال آن درد. بومم! دوباره زد. حالاشدیدا می‌سوخت. می‌توانستم گرمای پوستم را از روی شلوارم حس کنم و می‌خوستم پارو را بگیرم بکوبم توی صورتش. بومم! وحشتناک ترین درد بدنی ام تبدیل شد به تحقیری که با تشکر از توجه حضار و چشم های کسانی که در کافه تریا ایستاده بودند به وجود آمده بود. سادیست گفت: «این کارسازه، دیگه نذار با پیرهن بیرون افتاده ببینمت» و با تمام کردن جمله اش دور شد. اصلا تصورش را هم نمی‌کرد چطور زندگی خودم و خودش را چنان عمیق تغییر داده باشد. او در همان تنبیه بدنی حکم دفن خودش را امضا کرد. آن مرد در دوران کاری اش چند بار بچه یی را تنبیه کرده بود؟ هزار بار؟ 10 هزار بار؟ هر قدر که بود، این می‌شد آخرینش.

 خنده دار است، مگر نه؟ یک لحظه دارید توی راهرو با پیراهن بیرون افتاده تان راه می‌روید و درباره هم کلاسی های ظریف یا فوتبال فکر می‌کنید و بعد... یک ساعت پس از آن تصمیمی‌ می‌گیرید که قرار است تمام تصمیم هایتان را تا آخر عمر تحت تاثیر قرار بدهد. ناگهانی و بی برنامه. این قضیه نقشه کشیدن برای باقی زندگی را نقش برآب می‌کند و می‌فهمید چطور دارید با فکرکردن به دانشگاه رفتن، چندتا بچه داشتن یا 10 سال دیگر کجای کار بودن وقت عزیز خودتان را تلف می‌کنید. یک روز درباره حقوق خواندن فکر می‌کنم و هفته بعدش تمام انرژی صرف از رو بردن یک بزرگسال قلدر می‌شود.
 صاف ایستادم، صورت سرخم رو به آدم های کافه تریا بود. یک عالمه قهقهه و خنده می‌شنیدم اما بیشتر نگا ه هایی متعجب بود. همیشه مرا به عنوان «دانش آموز نمونه» می‌شناختند. از آن جور دانش آموز ها نبودم که ببینی مدام به من می‌گویند «خم شو». برای جمعیتی که آنجا دور هم جمع شده بودند همین قسمتش سرگرم کننده بود. قضیه این نیست که ناظم «دنیس رایان» تا آن لحظه برایم خط و نشان نکشیده یا کار خلافی هم از من سر نزده باشد. تا اواسط سال آخرم تو دبیرستان مینی پروتست هایم را ضد هر قانونی که رایان و آقای «اسکوفیلد» می‌گذاشتند برگزار می‌کردم. در آخرین شورش ها 9 تا از 18 دانش آموز کلاس آخر «شکسپیر» را همراه خودم به بیرون آمدن از کلاس درس ترغیب کردم: معلم مقاله بیست صفحه یی من درباره «هملت» را با یک «صفر» قرمز بهم تحویل داده بود. من هم ایستادم. مودبانه بهش گفتم: «نمی‌تونی اینطوری باهام رفتار کنی. به شکلی رسمی‌از این کلاس انصراف می‌دم.» بعد برگشتم سمت دانش آموز ها: «کسی می‌خواد بهم بپیونده؟» نصف شان آمدند. نمره صفر پایان سال، معدلم را 3/3 پایین می‌آورد، اما اصلابرایم مهم نبود. معلمی‌هم که کلاس مشاوره دانش آموزی را می‌گرداند مرا رد کرد. یک روز از کلاسش را جا نینداخته بودم. پیشنهاد های بیشتری می‌دادم و احتمالا بیشتر از هر دانش آموزی توی بحث ها شرکت می‌کردم و همین هم بود که مشاور را اذیت می‌کرد. تو صورتش گفتم: «چطوری می‌تونی ردم کنی؟» با خنده درآمد: «به این خاطر ردت می‌کنم که زیادی دردسری. من از یه کلاس مشاوره آروم خوشم میاد و تو هم امسالو برام سخت کردی». تمام این مسائل، روزی که از ناظم کتک خوردم، در راه خانه توی سرم مرور می‌شد. چطور می‌توانم انتقامم را بگیرم؟ نیاز نبود سراغ جایی غیر از روزنامه عصر همان روز بروم.

 نسخه یی از «فلینت جورنال» را در زباله هایی که از کارگاه بیرون می‌ریختم دیدم. نگاه کردم و بین لکه ها متوجه شدم سن رای دادن در امریکا به 18 سالگی کاهش پیدا کرده. فکر کردم «خیلی خب، تا چند هفته دیگه 18 ساله می‌شم». برگشتم خانه و یک ساعت بعد، هفته نامه شهرمان «داویژن ایندکس» را برداشتم. همانجا رو صفحه اول بود. مرا صدا می‌زد، بهم جرات می‌داد. آینده ام داشت صدایم می‌زد «هی، مایکل. اینو بخون!» سرمقاله چنین بود: انتخابات هیات مدیره مدرسه، 12 ژوئن، دو صندلی خالی. «می‌تونم چند ماه دیگه تو انتخابات رای بدم. باحاله، وایسا ببینم! اگه می‌تونم رای بدم... یعنی می‌تونم نامزد هم بشم؟ می‌تونم نامزد یه صندلی تو هیات مدیره بشم؟». روز بعد به دفتر شهر زنگ زدم و پشت تلفن با لکنت گفتم «حالاکه یه 18 ساله می‌تونه رای بده، می‌تونه نامزد هم بشه؟» جواب دادند: «نه در همه انتخابات ها، می‌خواید برای چه اداره یی نامزد شید؟». گفتم: «هیات مدرسه». کمتر از یک دقیقه بعد برگشت و گفت: «بله، سن کاندیدا شدن برای هیات مدرسه 18 سالگیه». باورم نمی‌شد. اما بعد، ترس وجودم را گرفت. چطور می‌توانستم هزینه چنین چیزی را بدهم؟ حتما برای گذاشتن اسمم روی تخته حسابی ازم پول می‌گرفتند. از مرد پشت خط پرسیدم: «رفتن بین کاندیدا چقدر خرج داره؟». گفت: «خرج؟ هیچی، رایگانه». داشت همین طور بهتر و بهتر می‌شد. تا اینکه اضافه کرد: «البته باید روی فرم درخواست به تعداد کافی امضا بگیرید.»
 می‌دانستم حتما مشکلی این بین هست. در ناحیه مدرسه داویژن 20 هزار مقیم وجود داشت که شامل شهر داویژن و شهرستان ها و ریچ فیلد می‌شد. دوره کردن محوطه مدرسه و جمع کردن -خدا می‌داند- چندتا امضا تقریبا غیرممکن بود. با لحن تسلیم شده پرسیدم: «چندتا اسم باید همرام بیارم؟». گفت: «بیست تا». با حیرت پرسیدم «بیست؟» و جواب داد «بله. بیست امضا روی درخواست نامه نیاز دارید تا کاندیدای انتخابات هیات مدرسه بشید.»

 باور نمی‌کردم فقط به بیست تا امضا نیاز داشتم و بعد یک دفعه می‌شدم یک کاندیدای رسمی! بیست تا اسم هیچی نبود! تشکر کردم و روز بعد به دفتر رییس رفتم تا درخواست نامه را بگیرم. منشی ازم پرسید آیا یکی از والدینم ازم خواستند درخواست نامه را برایشان بگیرم. جواب دادم «نه» و به جای اینکه بگویم: «دوست دارید زخمای روی تنم رو ببینید یا ترجیح می‌دهید به انجمن دفاع از کودکان زنگ بزنم» فقط گفتم «برای خودمه». منشی تلفن را برداشت و تماسی گرفت: «جوونی پیش رومه که می‌گه می‌خواد برای هیات مدیره مدرسه نامزدشه. این روزا چه سنی لازمه؟ آها. فهمیدم. ممنون». تلفن را قطع کرد و لبش را گازی گرفت و پرسید «چند سالته؟» جواب دادم «17 سال». گفت «پس نمی‌تونی نامزد بشی، باید 18 سالت باشه». بلند تر گفتم «اما روز انتخابات 18 ساله م». دوباره تلفن را برداشت: «یه 17 ساله اگه روز انتخابات 18 ساله بشه می‌تونه کاندید شه؟ آها. مرسی». بهم گفت «ظاهرا می‌تونی کاندیدا شی». همین که دستش را می‌برد به کابینت فایل ها و درخواست نامه را بیرون می‌کشید گفت «مطمئن شو که تمام امضاها توسط رای دهنده هایی باشه که تو محدوده مدرسه زندگی می‌کنن. اگه بیست اسم معتبر نداشته باشی، اسمت جزو کاندیداها نمی‌ره». ظرف یک ساعت اسم ها همراهم بود. وقتی ازم پرسیدند برای چی نامزد می‌شوم فقط می‌گفتم «که مدیر و معاون رو اخراج کنم». روز اول این تمام نقشه ام بود و حداقل برای آن بیست شهروند کافی به نظر می‌رسید!
 وقتی خبر را به مادرم دادم ازم پرسید «پس کالج چی می‌شه؟ چطوری می‌تونی به هیات مدرسه خدمت کنی و به دانشگاه دیترویت هم بری؟». گفتم «فکر کنم اگه ببرم می‌رم دانشگاه فلینت»، از این حرف خوشش آمد. اگه می‌بردم خانه را ترک نمی‌کردم. والدینم از آنها نبودند که در 18 سالگی بیندازندم بیرون (البته آن وقت ها خواهرهایم همه رفته بودند). خوش شان نمی‌آمد ببینند از آنجا می‌روم. روز بعد به آموزش و پرورش برگشتم و درخواست نامه ام را دادم. خبر سریع در شهر پخش شد که «یک هیپی» برای قرار گرفتن در انتخابات ژوئن تایید شده. هدفم این بود هر دری که در محوطه مدرسه هست را بزنم. به رای دهنده ها یک برگه آگهی دادم که تویش احساساتم را درباره تحصیلات، مخصوصا در مدارس داویژن نوشته بودم. به مردم گفتم مدیران دبیرستان باید اخراج شوند. فکر می‌کنم این از همه بیشتر پدر و مادرها را ترساند. اما خب کسانی هم بودند که از ایده یک جوان در هیات مدرسه خوشحال می‌شدند. گرچه قبول: همه زیر 25 سال بودند. هفته یی که شروع به تبلیغ کردم، فرماندار نژادپرست آلاباما، «جورج سی والاس» اولین مرحله انتخابات ریاست جمهوری دموکراتیک ایالت میشیگان را برد. نشانه خوبی برای من نبود (همچنین این، اولین مرتبه رای دادنم بود. اولین رای ام را به عنوان شهروند به خانم «شیرلی چیشولم» دادم).

  تجارها در شهر از این فکر که من، یک بچه، پیروز بشوم می‌ترسیدند. درست مثل بیشتر پیروهای پروتستانی، دهاتی های محلی و افراد جنگ دیده. مشکل این بود که مخالفان من توی شهر استراتژی زشتی برای متوقف کردنم داشتند. شش تایشان به اداره آموزش و پرورش رفتند و درخواست نامه های خودشان را برای رقابت ضد من تحویل دادند. شش نفر در برابر یکی: مشخص بود در جوانی چند روز از کلاس «اجتماعی» را جا انداخته اند. با بیشتر کاندید داشتن پیروز نمی‌شوید، فقط رای های را تقسیم می‌کنید و رقیب تان با اختلاف پیروز می‌شود. از شانس خوبم بود که آنها واژه « با اختلاف» را نمی‌دانستند و من می‌دانستم. من هم آنها و جمهوریخواهان بیشتری را برای گرفتن درخواست نامه ترغیب کردم تا ببینم می‌توانند شکستم بدهند یا نه.
اینجا بود که طعم زهر خودم را هم چشیدم. به اضافه شش بزرگسالی که ضد من بودند، یک جوان 18 ساله هم تصمیم گرفت ضد من در انتخابات شرکت کند و این طوری رای اندک لیبرال هایی را هم که می‌خواستم بگیرم باید تقسیم می‌کردم. آن کاندیدای 18 ساله کسی نبود جز معاون کلاس مشاوره دانش آموزی. «شارون جانسن» دختری که در دبیرستان عاشقش بودم.

  روز انتخابات از خواب پا شدم، کرن فلکس کاکائویم را خوردم و رفتم مدرسه. هنوز پنج روز از فارغ التحصیل شدن باقی مانده بود و امتحان های نهایی را هم داشتم. کتاب سال بیرون آمد و نتیجه یک انتخابات دیگر را هم به دست آوردند: کلاس آخری ها به من برای «کمدین کلاس» رای داده بودند.
 وقتی مدرسه در 1:30 ظهر تمام شد، رفتم به خودم رای دادم. در تمام مبارزه انتخاباتی ا م تلاش کرده بودم هر 18 تا 25 ساله یی را به رای دادن علاقه مند کنم. فقط در کلاس آخری های هم دوره ام 200 نفر واجد شرایط رای دادن بودند. در ستاد تبلیغاتی ام کمتر از صد دلار خرج کرده بودم. در زیرزمین خانه پدر و مادرم با استنسیل علامت های بیرون خانه ها را اسپری کردیم. خبری از تابلو نبود، فقط یک آگهی یک صفحه یی داشتیم که خانه به خانه دست مردم رساندم.

   وقتی ساعت 8 شب رای گیری تمام شد، شمارش آرا را شروع کردند. کمتر از دو ساعت بعدش، نتایج اعلام شد. دستیار رییس اعلام کرد «آقایان و خانم ها، نتایج را در دست داریم. در مکان اول... مایکل مور». شگفت زده شده بودم، گروه دانش آموزهای هیپی که جمع شده بودند تا شمارش آرا را ببینند از خوشحالی دیوانه شدند. یک خبرنگار از ایستگاهی محلی پرسید از شکست دادن هفت «بزرگسال» چه حسی دارم و گفتم «خب، من هم حالا بزرگسالم و احساس فوق العاده یی است». گزارشگر گفت «شما جوان ترین آدمی‌ هستید که تا حالادر ایالت میشیگان برای یک اداره عمومی‌ برگزیده می‌شه.»
 آن سوی سالن ژیمیناستیک، جایی که رای گیری انجام می‌شد، می‌توانستم حالت مایوس صورت دلال ها، فروشند گان بیمه، و همسران آدم های معروف را ببینم. همان روز، خبرنگاری از دیترویت تماس گرفت که بگوید من جوان ترین کاندیدای پیروز رسمی‌در تمام کشورم (هیچ کس زیر سن 18 سالگی نبود که در اداره یی پیروز شده باشد). در گردباد اتفاقی که در زندگی ام افتاده بود غوطه ور بودم. حالایکی از هفت نفری می‌شدم که مسوول محوطه مدرسه و رییس مدیر مدرسه و مهم تر از آن معاون رایان بود. در موقعیتی بودم که آن چوب لعنتی را از دستش بگیرم.

 صبح بعد، مثل 12 سال قبلش به مدرسه رفتم. توی راهرو سمت کلاس خلاقیت نویسندگی آقای «هاردی» بودم. معاون دنیس رایان را دیدم که طرفم می‌آمد. خنده دار بود که چیزی در دست نداشت. گفت «صبح بخیر، آقای مور.»
 «آقای مور؟» اولین بار بود. اما خب! بالاخره چطور می‌توانید رییس تازه تان را صدا بزنید؟ تازه هنوز زیردستش دانش آموز بودم. عجیب بود. به راه رفتن ادامه داد و من راهم را رفتم. خیلی از دانش آموزان ذوق زده بودند ببینند انتقام چه چیزی را می‌گیرم. پیشنهاد های مختلفی دادند: کاری بکن ورزشکارها کلاس های واقعی بگیرند، در کافه تریا دستگاه سیگارفروشی بگذار، «روز چهار ساعته» راه بینداز، شیر سفید را حذف کن و به جایش فقط شکلات بگذار، بفهم در غذای «سورپرایز پنجشنبه» چیست و کسی که آن را درست می‌کند بکش!

 پنج شب بعد در 17 ژوئن 1972 (همان موقع، پنج دزد صدها مایل دورتر به جایی به اسم «واترگیت» زدند) تو دبیرستان داویسون کنار نزدیک به چهارصد فارغ التحصیل دیگر تو صف ایستاده بودم. همگی در کلاه و لباس طلایی/بلوطی رنگ مان بودیم. قوانین لباس پوشیدن هنوز همان بود. آقای رایان پنج دقیقه قبل از مراسم برای بررسی دانش آموز ها جلوی صف راه رفت. بیشتر می‌خواست مطمئن شود هیچ وسیله پرتاب شونده یی در دست کسی نباشد و تمام پسران کراوات زده باشند. این موقع بود که سراغ «بیلی اسپیتز» رفت. بیلی بچه یی از یک خانواده ساده جنوبی بود. تصوری که از کراوات داشت چیزی بود به اسم «کراوات پولو»: دو بند بلند که از یک گره می‌آمدند. در نظر خیلی از کسانی که برای کار در کارخانه های فلینت از جنوب آمده بودند پوشیدن آن نوع کراوات در اصل لباس رسمی‌پوشیدن بود. چیزی بود که برای مراسم رقص یا کلیسا می‌پوشیدی. اما نه برای رایان.
 سر بیلی نعره زد که «از خط بیا بیرون!». همین طور که کراوات را از گردن بیلی می‌کشید ادامه داد «این چیه؟». بیلی با ترس گفت «کراواتمه قربان». رایان برای اینکه همه بشنویم فریاد کشید «این کراوات نیست! از اینجا می‌ری بیرون. بدو! تو فارغ التحصیل نمی‌شی». او را کشان کشان برد و در را بهش نشان داد. تو صف فارغ التحصیلی ها موجی از شوک راه افتاد. حتی در آخرین دقایق دبیرستان هم مجبور بودیم شاهد حرکات خشونت آمیز باشیم. هیچ کدام از ما چیزی نگفتیم. نه حتی پسر گردن کلفت پشت بیلی، نه دختر مسیحی جلوی او و نه من. حتی با اینکه به شکل رسمی‌یکی از هفت نفر مسوول مدرسه بودم ساکت ماندم. شاید برای حرف زدن زیادی شوکه بودم. شاید نمی‌خواستم قبل از رفتن به زمین فوتبال و سخنرانی مشکلی ایجاد کنم. شاید هنوز از آقای رایان می‌ترسیدم و بیشتر از یک انتخابات نیاز بود تا جلویش بایستم. شاید چون خوشحال بودم که من جای بیلی نیستم. مثل چهارصد نفر دیگر سرم تو کار خودم بود.

  وقتی نوبت صحبتم سر سن فارغ التحصیلی شد فقط سه پاراگراف از نوشته ام را گفتم. هفت صفحه ورق زرد دور نوشته ام پیچیده بودم که به نظر برسد یک سخنرانی معمولی فارغ التحصیلی است. در حقیقت چیز دیگری در ذهن داشتم. فهمیده بودم که یکی از همکلاسی هایم «جین فورد» مدال طلای انجمن افتخارات ملی را نگرفته چون به خاطر یک حادثه جدی مجبور شده اکثرا در خانه درس بخواند. با اینکه نمره هایش بالابود کسی قانونی برای به حساب آوردن نمره های خانگی درست نکرده بود. کمتر از یک دقیقه از سخنرانی ام گذشته بود که مکثی ناگهانی کردم و به جماعت گفتم دانش آموزی که در صف اول روی ویلچر نشسته به این دلیل نشان افتخار نگرفت که مثل بقیه ما «نرمال» نبود. ادامه دادم که اگر خود ما جزو آن غیرنرمال ها باشیم چه می‌شود؟ بعد یکسری چرت و پرت درباره فضای غمبار مدرسه و نداشتن حق حرف زدم و گفتم دوست دارم افتخارم را به جین تقدیم کنم. بنابراین از سن پایین آمدم و همین کار را هم کردم. اعضای هیات مدرسه که آنجا حاضر بودند چه کار کردند؟ خب آنها هم یک تریلر مردم جذب کن از فیلمی‌که قرار بود در چهار سال آینده کنار من بازی کنند، تماشا کردند.
 همان روز تلفن زنگ خورد و مادرم گفت مادر بیلی اسپیتز پشت خط است. تلفن را برداشتم، پشت خط سعی می‌کرد جلوی گریه اش را بگیرد: «من و شوهرم و مادربزرگ بیلی توی جمعیت نشسته بودیم منتظر اومدن بیلی روی صحنه. منتظر بودیم اسمشو صدا بزنن. تمام کلاسو صدا زدن و اصلا اسم بیلی رو نبردن. نتونستیم بین شماها پیداش کنیم. متوجه نشدیم، گیج شده بودیم و بعد هم نگران شدیم. کجاس؟ دنبالش رفتیم، تو پارکینگ، سمت ماشینمون و همونجا هم پیداش کردیم» و بنای گریه گذاشت «بیلی اونجا رو صندلی عقب بود. مثل یه توپ به خودش پیچیده بود و گریه می‌کرد. بهمون گفت آقای رایان چه کار کرده. باور نمی‌کردیم این اتفاق افتاده. بیلی کراوات زده بود! چرا این اتفاق افتاد؟». آرام گفتم «نمی‌دونم خانم اسپیتز». ازم پرسید «تو هم اونجا بودی؟». گفتم «بله» و او گفت «به چشم خودت دیدی آقای رایان این کارو کرد و کاری نکردی؟». جواب دادم «من هنوز یه دانش آموزم» و البته یک ترسو. گفت «همین طور عضو هیات مدرسه بودی. هیچ کاری نمی‌تونی بکنی؟» البته که کاری از دستم برنمی‌آمد. هیچ وقت مراسم فارغ التحصیلی را متوقف نمی‌کردند تا این بی عدالتی را حل کنند. شاید شب قبلش شانسی داشتم اما نکردم. هیچ وقت آن لحظه سکوت خودم و طرف دیگر نگاه کردنم را فراموش نمی‌کنم. به مادر بیل قول دادم نمی‌گذارم این قضیه همین طوری تمام شود و درست مثل وقتی که می‌خواستم کاندیدا بشوم قصد داشتم آقای رایان را اخراج کنم.

 ماه عسلم در سال اول هیات مدرسه بیشتر از چیزی که انتظارش را داشتم، نبود. اغلب پیشنهاداتی که برای بهبود مدارس دادم رد شده بود. تمام گروه به حرف هایم درباره اینکه دبیرستان چطور کنترل می‌شد و معاون باید به جای این کار می‌رفت در شیلی به پلیس می‌پیوست گوش دادند. گفتم مدیر دبیرستان به فکر آینده نیست: فضایی ساخته که دانش آموزان به داشتن ایده های جدید تشویق نمی‌شوند. در سال اولم در آموزش و پرورش شده بودم مجری دانش آموزان و معلم ها و والدین تا حرف شان شنیده شود. یک دوشنبه، حدود هشت ماه که از دوره ام می‌گذشت، مسوول گروه، «نامه استعفا»ی مدیر مدرسه و معاونش، دنیس رایان را نشانم داد. باورم نمی‌شد، درست 10 ما بعد از اینکه تنم با چوب کتک زدن آشنا شد، ماموریتم در هیات مدرسه به پایان رسید. شگفت زده ام کرد. اصلافکرش را نمی‌کردم درباره این مشکل کاری بکنند. درست است که جلوی روی همه اخراج شان نکردند و کاری کردند برای حفظ ظاهر استعفا بدهند. علاقه یی به حفظ ظاهر نداشتم. به اندازه کافی بزرگ نبودم که برای شان احساس تاسف بکنم و بخواهم با احترام از کارشان کنار بروند. برای اینکه چاقو را بیشتر فرو ببرم در یک جلسه عمومی‌از رییس هیات پرسیدم مدیر و معاون دبیرستان این تصمیم را خودشان گرفتند یا او ازشان خواسته این کار را بکنند؟ او آرام سرش را به علامت تایید حرکت داد و فقط گفت «دومی.»
 روز بعد، دانش آموزان دبیرستان باور نمی‌کردند یکی از خودشان واقعا توانست به مدیر و معاون بگوید «تو اخراجی!» به فکر افتادیم... دیگر چه کارهایی می‌توانیم بکنیم؟
 این، فکر خطرناکی بود.



منبع : seemorgh.com

«این هم از دردسر»؛ داستانی کوتاه از مایکل مور گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات