داستان پلیسی «به چه کسی می‎شود اعتماد کرد؟» - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد داستان پلیسی «به چه کسی می‎شود اعتماد کرد؟» ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید


نخستین رمانش، “ناشناس‎ترین اکسپرس شمال” ، موفقیت‎ زیادی کسب کرد و توسط هیچکاک به فیلم در آمد. رمان دیگرش به نام “آقای ریپلی”....
                                                         
داستان پلیسی/ ترجمه‎ی خسرو سمیعی
خانم پاتریشیاهای اسمیت Highsmith Patricia در نوزدهم ژانویه ۱۹۲۱ به دنیا آمد. جوانیش را در نیویورک گذراند. در دانشگاه کلمبیا تحصیل کرد و در سال ۱۹۴۲ فارغ التحصیل شد. نخستین رمانش، “ناشناس‎ترین اکسپرس شمال” ، موفقیت‎ زیادی کسب کرد و توسط هیچکاک به فیلم در آمد. رمان دیگرش به نام “آقای ریپلی” توسط رنه کلمان با بازیگری آلن دلون‎ بر پرده آمد. این نویسنده سالها در سوئیس زندگی کرد و سرانجام در سال ۱۹۹۵ در همان کشور در گذشت. رمان معروفش به‎ نام “قاتل” جزو بهترین ۹۹ رمان پلیسی جهان شناخته شده است. از رمان‎های معروف دیگرش می‎توان ازخاطرات ادیت”، “باغ ناپدیدشدگان” و “کسانی که به در می‎گویند” نام برد.
***

جمعه بعدازظهر کلود تصمیمش را گرفته بود.
رالف کارپنتر یکشنبه حوالی ساعت ۱۵ به خانه لولا می‎رود. ساعت ۱۶ از آنجا خارج می‎شود، قطعا، چون به گفته لولا ساعت ۳۰/۱۶ باید سوار ترن شود.
کلود ساعت ۱۰/۱۶ به خانه لولا می‎رود، او را با مجسمه کوچک گربه-یا با هر چیز دیگری که دم دست باشد. می‎کشد و آپارتمان را ترک می‎کند. کلفت‎ ساعت ۱۷ وارد می‎شود و جسد را کشف می‎کند. رالف اثر انگشتش را همه‎ جا گذاشته است. روی لیوان‎ها، فنجان‎ها، بطری‎هاو فندک لولا. آدمی نیست‎ که گوشه‎ای بنشیند، حتما باید همه چیزها را دستمالی کند. کلود فقط باید مجسمه را پاک کند. درست کاری که احمقی مثل رالف انجام می‎دهد: پاک‎ کردن اسلحه جنایت با گذاشتن اثر انگشت در تمامی آپارتمان.

گریپی که لولا شب پنجشنبه در تئاتر از آن شکایت داشت و به کلود گفته بود روز بعد باز بدتر شده بود و او تاءکید کرده بود که تمام تعطیلات پایان هفته‎ را در رختخواب می‎گذراند، بی‎آنکه بخواهد کسی را ببیند، البته به جز رالف‎ که قرار بود یکشنبه ساعت ۱۵ سری به او بزند.
مثل یکی از این کشف شهودهای ناگهانی، که پس از ساعت‎ها اندیشه درباره‎ نقش‎های دشوار به سراغش می‎آمد، کلود ناگهان متوجه شده بود که رالف‎ کارپنتر مظنون ایده‎آلی است برای جنایتی که او قصد انجامش را دارد. حتی‎ دلیلی هم برای این جنایت داشت چون لولا پارسونز می‎خواست کمک خرجش‎ را قطع کند. چرا؟ چون لولا تصمیم گرفته بود با شوهرش کلود آشتی کند و کلود موفق شده بود به او به قبولاند که وقتش رسیده است که رالف کارپنتر

بداند که باید مستقل باشد و به کسی تکیه نکند. دو سال تمام کلود کوشیده‎ بود تا لولا را سر عقل بیاورد و مانع شود تا او ماهی سیصد، چهارصد دلار به رالف بدهد تا او بتواند به کارش‎ به عنوان بازیگر ادامه دهد. همه دوستانش‎ این را می‎دانستند و رالف را مسئول‎ اصلی جدایی این زن و شوهر می‎شناختند. البته همه خیال‎ می‎کردند که کلود حسادت‎ می‎کند، اما مساءله حقیقت‎ نداشت. چرا کلود باید (به تصویر صفحه مراجعه شود) به جوانک ابلهی که‎ سه سال است نمی‎تواند خود را در بازیگری تثبیت کند حسادت بورزد؟ در حالی که خود کلود مریول در نوزده سالگی در فیلادلفی نقش هاملت را چنان‎ بازی کرده بود که همه ناقلان نیویورک از او تعریف کرده بودند، و این که رالف ممکن است با لولا روابطی داشته باشد کاملا مسخره بود. لولا بیست سال از رالف بزرگتر بود و نسبت به او احساس مادری داشت.

بعدازظهر جمعه کلود گوشی تلفن را برداشت و به ماک این زنگ‎ زد. لیز و ادمک‎لین دوستان قدیمی کلود وهمسرش، در نزدیکی‎ خانه لولا زندگی می‎کردند.
لیز گفت: “کلود! کجا پنهان شده‎ای؟ ”
-اوه، این اواخر خیلی لولا را دیده‎ام.
-خیلی خوشحالم که این را می‎شنوم، و تعجب نمی‎کنم اگر بار دیگر با هم زندگی کنید. اد مطمئن است که آشتی می‎کنید.

کلود با لحن شادی گفت: “خوب، غیر ممکن نیست. یکشنبه بعدازظهر می‎توانم سری به شما بزنم. . . مثلا حوالی ساعت ۱۵؟ ”
-از خانه جنب نمی‎خوریم. اد حوالی ظهر از خواب بلند می‎شود. چون‎ من هم الان بی‎کار هستم در خانه می‎مانم. خوشحال می‎شویم که ترا ببینیم‎ کلود.
-اد چطور است؟ هنوز روی نمایش “سوت” عرق می‎ریزد؟
-عرق می‎ریزد؟ منظورت چیست؟ ما خرج تحصیل تدی را با پولی که اد از همین سوت به دست می‎آورد تأمین کرده‎ایم.

پس از گذاشتن گوشی کلود خود را سرزنش کرد که چرا چنین حرفی زده‎ است. هر چه باشد اد در این نمایش نقش اصلی را بر عهده دارد و حتما خیال‎ می‎کنند که از حسادت چنین حرفی زده است. به یاد گفته لولا در تئاتر افتاد، شب پنجشنبه بازیگر پنجاه ساله‎ای با موهای خاکستری در نمایش بازی‎ می‎کرد. کلود از کارش خوشش نیامده بود و این را به لولا گفته بود. لولا با لحنی تمسخرآمیز، که باعث می‎شد تا کلود گاه بخواهد خفه‎اش کند، پاسخ‎ داده بود: “همیشه همین‎طور است، وقتی که با تو به تئاتر می‎روم. همین که‎ هنرپیشه‎ای نقشی را بازی می‎کند که تو خیال می‎کنی به درد تو می‎خورد، از هنرپیشه متنفر می‎شوی و از نمایش هم بدت می‎آید. ”
کلود اعتراض کرد: “هرگز نگفتم که از نمایش بدم آمده است. ”

اما لولا نخواست بشنود. و گفته‎اش تأثیر گذاشت. کلود می‎دانست که گفته‎اش‎ کاملا بی‎پایه هم نیست. بدخلق بود چون کاری پیدا نمی‎کرد. از وقتی که‎ می‎لنگید، از چهار سال پیش در اثر تصادف اتومبیل، شانس از او برگشته بود.
البته به او گفته بودند که لنگ زدنش حضورش را روی صحنه نمایان‎تر می‎سازد. . . و او شرافتمندانه نمی‎توانست همه بدبیاری‎های حرفه‎اش را تنها به گردن لنگ زدن بیندازد. اما گرفتاریش از همان تصادف شروع شده بود. و قهر کردنش با لولا هم از همان زمان شروع شده بود. از اینکه نمی‎توانست‎ کار پیدا کند عصبی بود و لولا هم درکش نمی‎کرد. زنی که در تمام عمر هیچ‎ وقت گرفتاری مالی را حس نکرده بود چطور می‎توانست درکش کند؟ لولا پارسونز مو طلایی از بیست سالگی تا سی و نه سالگی روی‎ صحنه درخشیده بود وقتی دیده بود که دارد زیباییش‎ را از دست می‎دهد با صحنه خداحافظی کرده بود و با سود پولهایش زندگی می‎کرد. کم شدن پیشنهاد کار به خاطر از دست دادن زیبایی، که محصول زمان است، چیزی بود که لولا هرگز گرفتارش نشده بود. سرانجام‎ دو سال پیش به کلود گفت که آن‎قدر تلخ شده است‎ که بهتر است دیگر روی صحنه نرود و آن‎قدر بدخلق‎ است که کسی نمی‎تواند با او زندگی کند. کلود هم‎ آپارتمانش را در ویلیج ترک کرد و در استودیویی در وست‎ساید زندگی می‎کرد. در این دو سال گذشته زندگی‎ رو به راهی نداشت. لولا گاه گاه پیشنهاد می‎کرد پولی‎ به او بدهد اما غرورش اجازه نمی‎داد که این پیشنهادها را بپذیرد-به جز یکی دو بار، البته-در تمام این مدت‎ فقط دو نقش کوچک به او پیشنهاد شده بود و از سر ناچاری تمام جواهراتش را گرو گذاشته بود. همیشه‎ به او قول کار می‎دادند اما از کار خبری نبود. و او بالاخره متوجه‎ شده بود که نمی‎شود به کسی اعتماد کرد.

چند ماه پیش کلود به خود گفته بود که این زندگی نیمه فقیرانه دیگر قابل‎ ادامه نیست به خصوص که رالف کاپنتر هم با بی‎شرمی مرتب از لولا پول‎ می‎گیرد. از لولا خواسته بود تا با هم زندگی کنند و او نپذیرفته بود.
-می‎توانیم دوست باشیم و گاه گاه همدیگر را ببینیم؟
-البته کلود، این تو هستی که همیشه می‎خواهی همه پلها را خراب کنی.

دوباره شروع کرد به دیدن لولا رفتن، هفته‎ای یک بار، بیشتر برای اینکه ببینید چطور زندگی می‎کند. چون تصمیم گرفته بود او را بکشد، البته بعد از کشیدن‎ نقشه‎ای مطمئن.
سالها پیش لولا وصیت کرده بود و همه دارائیش را به او بخشیده بود. حتما هم تغییرش نداده بود؛ حوصله چنین کارهایی را نداشت. کلود فراموش نکرده‎ بود که با چه زحمتی، پنج یا شش سال پیش او را به این کار راضی کرده بود.
این جور کاغذبازی‎ها عمیقا لولا را بی‎حوصله می‎کرد. از این گذشته مدتی‎ پیش از جدایی با لحنی نیش‎دار از لولا پرسیده بود آیا خیال ندارد وصیتنامه‎اش‎ را تغییر بدهد و او با بی‎اعتنایی پاسخ داده بود: “البته که نه. هیچ حاضر نیستم‎ برای این مسخره‎بازیها وقت بگذارم. ”

کلود دریافته بود که او هنوز با دوستان قدیمی معاشرت می‎کند و کسی هم‎ در اطرافش نقش عاشق سینه‎چاک را بازی نمی‎کند. لولا همیشه زندگی‎ شبانه داشت و از دوستانش پس از نیمه شب، بعد از تمام نمایش، پذیرایی‎ می‎کرد. زنی فرانسوی، کولت، را هم استخدام کرده بود. او هر روز به استثنای‎ دوشنبه، از ساعت ۱۷ به خانه‎اش می‎آمد. کلود لا اقل به یک چیز اطمینان‎ داشت: اولا هرگز درباره زندگی خصوصی‎اش با دوستانش حرف نمی‎زد. در نتیجه وقتی به مک‎لین‎ها، به جویی گیلمور-که شنبه به او زنگ زده بود- و دو سه نفر دیگر گفته بود که او و لولا خیال دارند زندگی مشترک خود را شروع کنند همه حرفش را باور کرده بودند.

کلود شنبه بعدازظهر به جویس گیلمور زنگ زده بود و از او پرسیده بود آیا می‎تواند یکشنبه حوالی ساعت ۳۰/۱۶ به دیدنش برود، چون در همان‎ نزدیکی‎هاست؟ همان‎طور که کلود پیش‎بینی می‎کرد او با خوشحالی پذیرفته‎ بود. جویی بیست و دو ساله بود، دلش می‎خواست هنرپیشه بشود و خانواده‎اش‎ هم خوشبختانه ماهیانه کمک خرجی به او می‎دادند. وقتی بچه بود درباره‎ لولا پارسونز و کلود مریوال چیزهایی شنیده بود. اینکه می‎توانست آنها را ببیند و آنها را به نام کوچک بخواند خیلی خوشحال بود. حال کلود دو وعده ملاقاتی‎ را که احتیاج داشت به دست آورده بود. یکی قبل و دیگری بعد از قتل.

یکشنبه کلود کمی پیش از ساعت ۱۵ به خانه مک‎لین رفت، درست موقعی که رالف قرار بود زنگ در خانه لولا را بزند. مک‎لین‎ها به او کافه گلاسه و بیسکویت تعارف کردند، چون می‎دانستند کلود از این بیسکویت‎ها خوشش‎ می‎آید. اد گفت: “شنیدم تو و لولا خیال دارید گذشته را فراموش کنید، درست‎ است؟ ”

کلود لبخند زد و دماغش را با انگشت سبابه مالید، کاری که روی صحنه یاد گرفته بود و هر وقت که می‎خواست نقش آدمهای خجالتی یا مردد را بازی‎ کند انجام می‎داد.
-همان‎طور که به لیز هم گفتم، غیر ممکن نیست. یعنی تقریبا قطعی است.
اد به گرمی گفت: “خیلی خوشحالم کلود، حیف شد که امروز نتوانست همراهت‎ بیاید! ”
کلود گفت: “به خاطر گریپ بستری است. از این گذشته بعدازظهر امروز رالف‎ کارپنتر قرار است به سراغش برود. فکر کنم لولا خیال دارد این بار جدی با او حرف بزند. ”
-آه راستی، همان جوانک مورد حمایتش؟ این روزها چه کار می‎کند؟
-ظاهرا کار مهمی نمی‎کند.
بعد با شکایت افزود: “خیال دارد به ماساچوست برود، ظاهرا آنجا به او پیشنهاد کار داده‎اند. فکر می‎کنم توانسته باشم به لولا بقبولانم که روی اسب بدی‎ شرطبندی می‎کند. امروز لولا باید به او بگوید که دیگر حاضر نیست کمکی‎ مالی به او بکند. امیدوارم از این خبر زیاد ناراحت نشود. ”

لیز پرسید: “یعنی واقعا به او کمک مالی می‎کرد؟ ”
-اوه، ماهی سیصد چهارصد دلاری به او می‎دهد. البته من مخالف نیستم‎ که آدم به هنرپیشه‎های جوان مستعد محتاج کمک کند. اما این یکی واقعا . . . اصلا خیال ندارد دنبال کار بگردد. من به لولا گفتم که اگر می‎خواهد من‎ به آن خانه برگردم باید جلوی این جور کارها گرفته شود.
کمی قبل از ساعت ۱۶ کلود برخاست که برود. مک‎لین‎ها اصرار کردند که‎ کمی بیشتر بماند.
-نه، به جویس گیلمور قول دادم که سری به او بزنم. از این گذشته باید به‎ خیابان هشتم هم بروم تا توتون مورد علاقه‎ام را بخرم.

کلود از دو طبقه پایین رفت و خود را در خیابان چارلز استریت یافت. ساعت‎ ۱۶ و سه دقیقه بود. آپارتمان لولا در چند صد متری قرار داشت و آپارتمان‎ جویی چهار بلوک آن طرف‎تر-کلود با گامهای شمرده به جانب گروواستریت‎ رفت، نمی‎خواستم با رالف، اگر او دنبال تاکسی می‎گشت، رو به رو شود. به‎ خیابان بلیگر پیچید، در چند متری چهار راه گروواستریت ناگهان رالف را دید که با حالتی شتابزده در پیاده‎روی مقابل به طرف خیابان هفتم می‎رفت. سرش‎ پائین بود و کتی نازک روی شانه‎اش انداخته بود. دیر کرده بود. کلود امیدوار بود که ترنش را از دست ندهد، وگرنه ممکن بود بار دیگر به خانه لولا باز گردد.

کلود به محض رسیدن دگمه زنگ را فشرد. لولا در را باز کرد و او وارد راه پله‎ شد. لولا در طبقه آخر زندگی می‎کرد. پرسید: “رالف؟ چیزی فراموش کردی؟ ”
-نه، منم، ناراحت نمی‎شوی اگر یک لحظه بیایم پیشت؟
لولا که روی نرده‎ها خم شده بود، گفت: “کلود؟ به چه عجب! یکشنبه خوبی‎ است! ”
لولا عادت داشت در زمان زندگی مشترک، یکشنبه‎ها موقع صرف صبحانه، با این جمله با او روبه‎رو شود.
کلود پاسخ داد: “یکشنبه گرمی است. ”

وقتی به پاگرد رسید لولا را از سر تا پا ورانداز کرد. لولا رب‎دوشامبر تافته‎ صورتی رنگی بر تن داشت. دو دستبند نقره‎ای که او برای تولد به لولا داده‎ بود در دستش دیده می‎شد. موهای طلائیش دور صورتش ریخته بودند و چشمان آبی عمیقش می‎درخشیدند.
گفت: “رالف همین الان رفت. ما روی تراس بودیم تا کمی هوا بخوریم.
می‎خواهیم برویم همان جا؟ بیرنو به هر حال خنکتر است. ”
-برای من فرقی ندارد.

اما ناگهان به یاد آورد که تراس کوچک از نگاه‎ها به دور است و لولا اغلب‎ آنجا حمام آفتاب می‎گیرد. بعد نگاهی به مجسمه مرمرین گربه‎ای که روی‎ شومینه بود انداخت. بعد تراس را دید. روی میز کوچکی یک بطری دوبونه، سودا، دو لیوان، یک ظرف یخ و فندک نقره‎ای لولا قرار داشت. رالف بدون‎ شک به آن دست زده بود.
لولا پرسید: “چی شده؟ مثل چوب خشک ایستاده‎ای. اتفاقی افتاده؟ ”
کلود ناگهان به جانب تراس به راه افتاد و گفت: “نه. ”
چوب بازی کروکت را دیده بود که از مجسمه گربه بسیار مناسب‎تر به نظر می‎رسید. معلوم می‎شد که دعوا در تراس شروع شده است. چوب را با بی‎دقتی‎ برداشت. لولا هنوز توی سالن بود. به او نزدیک شد. دسته چوب را در دست‎ راست داشت و با دست چپ انتهای چوب را گرفته بود. پرسید: “حال رالف‎ چطور است؟ ”
لولا آهی کشید و گفت: “خوب است. به کار تابستانیش خیلی امید بسته است‎ و. . . ”

کلود چوب را بالای صورت ناگهان وحشت‎زده لولا گرفت و آن را بین دو چشمانش فرود آورد. وقتی که لولا داشت می‎افتاد ضربه دیگری به فرق‎ سرش زد. از پیشانی هنرپیشه خون بیرون زد. کلود با دقت چوب را پاک کرد و آن را روی تراس گذاشت. سپس نبض لولا را گرفت. نشانی از حیات نداشت.
احساس سرگیجه کرد و به خود گفت اگر لازم هم باشد دیگر نمی‎تواند باز ضربه دیگری بزند. به اطرافش نگریست. چنان هیجان داشت که قادر نبود چیزی را تشخیص دهد. همان درهم برهمی آشنای همیشگی که در آن‎ چیزی غیر عادی مشاهده نمی‎شد، چون زن خدمتکار قرار بود بعد بیاید، برای‎ مرتب کردن. با دستمال پیشانیش را پاک کرد.

مطمئن شد کسی در پلگان نیست و پائین رفت. حتی دستگیره در ورودی‎ را هم پاک کرد و دگمه زنگ در را.
کتش را درآورد و با شتاب به طرف خانه جویس گلیمور به راه افتاد، چون‎ ساعت شانزده و شانزده دقیقه بود. می‎کوشید تا قبل از رسیدن به خانه زن‎ جوان آرامشش را باز یابد.

جویس با علاقه از او استقبال کرد.
-کلود! چقدر خوشحالم که ترا می‎بینم! خبر بزرگی برایت دارم قرار است در کنبونکپرورت کاری به من بدهند. به شرطی که دختری که الان آن نقش‎ را اجرا می‎کند عروسی کند، چون قرار است ازدواج کند. نظرت چیست؟
کلود به او تبریک گفت و اظهار کرد: “نظر تو درباره ما چیست؟ این که من‎ و لولا قرار است زندگی مشترکمان را از سر بگیریم؟ واقعا چه نظری داری؟ ”
-خوشحالم، خیلی خوشحالم! دیگر می‎خواهی چه بگویم. امیدوارم خوشبخت‎ بشوید، هر دوی شما.
-متشکرم.

می‎دانست که جویس لولا را می‎پرستد. لولا خیلی به این زن جوان کمک‎ کرده بود. با او تمرین می‎کرد و به او یاد می‎داد چطور از صدایش استفاده کند.
جویس هم به او کافه گلاسه داد. کلود نگاهی به ساعتش انداخت. ساعت‎ تقریبا ۱۷ بود.
کولت، خادمه لولا دیگر باید از راه برسد. کمی دیگر در خانه جویس ماند، زن‎ جوان برایش از برنامه‎های پائیزش حرف می‎زد. بعد خداحافظی کرد. به توتون فروشی خیابان هشتم سری زد و توتونی را که با مک‎لین‎ها حرفش‎ را زده بود خرید. سپس به آپارتمانش برگشت. منتظر بود تلفن فوری زنگ‎ بزند. اما ساعت از ۸ گذشت و تلفن زنگ نزد.

تلفن تمام شب خاموش بود.
به خود گفت خبر باید در تایمز فردا باشد. کولت یا پلیس لابد فکر کرده بودند که او چندان هم با مقتول نزدیک نیست که بخواهند فوری به او خبر بدهند.
شاید هم پلیس در جستجوی رالف کارپنتر باشد؟
نامش حتما در دفتر ملاقاتهای لولا یادداشت شده است.

اما در تایمز صبح دوشنبه چیزی نوشته نشده بود. کلود سر در نمی‎آورد.
باور کردنی نبود که پلیس قتل هنرپیشه سرشناسی چون لولا پارسونز را بخواهد مخفی نگاه دارد. نکند کولت دیروز به خانه لولا نرفته باشد؟ اما او یکشنبه‎ها هم کار می‎کرد. دوشنبه‎ها تعطیلی داشت، کلود این را خوب به خاطر داشت.

همچنین به خاطر این که نام خانوادگی کولت، دوشوت است، یا دوشسن و در وست‎ساید زندگی می‎کند. با گشتن در دفتر تلفن ژان دوشسن نامی را در آن محله پیدا کرد، مادرش، یا شاید خواهرش. تلفنش را گرفت. درست حدس‎ زده بود، زنی با لهجه فرانسوی پایخ داد و لبه گوشی را به کولت سپرد.
-سلام کولت، من کلود مریوال. می‎دانم که امروز تعطیلی داری اما می‎خواستم‎ خواهش کنم اگر ممکن است سری به خانم لولا بزنی. حالش خوب نیست، به خاطر این گریپ. راستش را بخواهی کمی هم نگرانم چون تلفنش جواب‎ نمی‎دهد، او نباید بیرون برود، با این حالی که دارد.
-آه آقا، متأسفم. من صبح یکشنبه به خانم خبر داده بودم که نمی‎توانم بروم.

من هم باید همان ویروس را گرفته باشم. امروز حالم باز بدتر است. گریپ‎ لعنتی. فردا سه‎شنبه می‎روم پیشش، قول می‎دهم. امروز امکان ندارد. دکتر قرار است بعدازظهر بیاید. (مکث کرد تا دماغش را بگیرد) چون نتوانستم
بروم پیشش شاید رفته باشد خانه یکی از دوستانش؟ دختر عمویش شاید؟
کلود گفت: “شاید حق با تو باشد. به دختر عمویش زنگ می‎زنم. اما فردا می‎روی سراغش، مگر نه؟ ”
-آه، بله آقا!
کلود گوشی را گذاشت، عصبانی. تا فردا هم باید صبر کند. هرچه باشد اثر انگشتها تا فردا از بین نخواهد رفت.

ناگهان به یاد آورد که جویس گلیمور به او گفته است که برای درس بیان روز سه‎شنبه باید به خانه لولا برود.
عالی می‎شود! چون لولا در را باز نمی‎کند، جویس احتمالا پیش مک‎لین‎ها خواهد رفت، به این امید که شاید لولا آنجا باشد. بعد بالاخره به او تلفن‎ می‎کنند. درس بیان برای جویس مسئله‎ای است کاملا جدی. او هم خواهد گفت که برای لولا نگران است چون گوشی تلفن را برنمی‎دارد. آیا بهتر نیست‎ سراغ دربان بروند و از او بخواهند تا در آن آپارتمان را باز کند؟
کلود نصف شب به رختخواب رفت و آن شب هم خوابش نبرد.

صبح سه‎شنبه هم در تایمز درباره لولا چیزی نوشته نشده بود. کلود امیدوار بود که همسرش در روز سه‎شنبه با آدمی سمج قرار ملاقات داشته باشد، آدمی‎ آنقدر سمج که از غیبتش ناراحت شود و بخواهد که در آپارتمان را باز کنند.
البته چنین اتفاقی نیفتاد.
ظهر شد. جویس زنگ نزد. ساعت ۱۵/۱۳ تلفن به صدا در آمد. کولت بود.

کلود امیدوار شد.
-سلام آقای مریوال. زنگ زدم که بگویم امروز هم نمی‎توانم بیایم. دکتر گفت که بیماریم جدی است و تا پنجشنبه نباید از خانه خارج شوم. به شما خبر دادم چون با خانم نمی‎توانم تماس بگیرم. تلفنش جواب نمی‎دهد.
کلود جلوی خودش را گرفت تا فحشی ندهد. واقعا به هیچ کس نمی‎شود اعتماد کرد!
به سردی گفت: “بسیار خوب کولت. به او خبر می‎دهم. ”
-پنجشنبه حتما آنجا می‎روم آقا.

کلود تلفن جویس گلیمور را گرفت. زن جوان در خانه بود. کلود طوری وانمود کرد که انگار فراموش کرده است جویس بایست ظهر به خانه لولا برود.
بهانه‎ای تراشید و از او دعوت کرد تا پنجشنبه شب به اتفاق به نمایش (یک‎ روز باشکوه) بروند. به خود گفت به هر حال مجبور نخواهد شد بلیط بخرد، چون تا پنجشنبه جسد لولا حتما پیدا شده است.
-خیلی خوشحال می‎شوم کلود! اما شنیدم که نمایش مزخرف است. . .
-باشد، اما چه می‎شود کرد، در این فصل سال. . . راستی قرار بود امروز لولا را ببینی، حالش چطور است؟

-اوه! منزل نبود. . . حوالی ظهر رفتم سراغش. او را که می‎شناسی. اغلب‎ قرارهایش را فراموش می‎کند. حتی موقعی که در دفترش یادداشت کرده‎ باشد.
-من هم نتوانستم با او تماس بگیرم. . . از. . . از صبح یکشنبه، فکر کنم.
تلفنش جواب نمی‎دهد. راستش را بخواهی کمی نگرانم.
-اوه، نگران نباش. احتمالا رفته جایی نهار بخورد و قرار ما را هم فراموش‎ کرده است. بعدازظهر به او زنگ می‎زنم.
-راستش جویس، خیال دارم به دربانش زنگ بزنم و بخواهم برود سر وگوش‎ آب بدهد. اگر الان بیایم دنبالت حاضری همراهم تا آنجا بیایی؟
-کلود، سه ربع دیگر برای همان نقشم در کنبونکپورت قرار ملاقات دارم. اما اگر جای تو بودم نگران نمی‎شدم. اگر از خانه خارج شده است معلوم است‎ که حالش خوب است. دیگر باید بروم لباس بپوشم. تا پنجشنبه زنگی بزن‎ که ببینم چه ساعتی دنبالم می‎آیی. یا من به تو زنگ می‎زنم. خیلی ممنون‎ کلود، خداحافظ!
گوشی را گذاشت. کلود به خود گفت ناچار است تنها به دیدن دربان برود. اما از این کار چندان خوشش نمی‎آمد. ترجیح می‎داد کس دیگری این کار را بکند، مثلا مک‎لین‎ها. تصمیم گرفت به آنها تلفن کند و قبلا از دیدن دربان به‎ دختر عموی لولا هم زنگ بزند. این تصمیم باعث شد کمی احساس آرامش‎ کند.
تلفن مک‎لین را گرفت. کسی در خانه نبود.

به دختر عموی لولا زنگ زد، خانم آلیس‎هانی که در گرامرس پارک خانه‎ داشت.
بعد از تعارفات معمولی که از جانب آلیس چندان صمیمانه نبود کلود پرسید آیا لولا آنجاست؟
آلیس پاسخ داد: “نه. ”
کلود گفت: “تلفنش جواب نمی‎دهد و من نمی‎دانم کجا دنبالش بگردم. حالش‎ هم این روزها خوب نیست. دچار گریپ بدی شده است. برایش نگرانم. ”
-حتما برای چند روزی به خانه یکی از دوستانش رفته است. وقتی آدم مریض‎ است دوست ندارد تنها باشد.
-می‎گویم نکند اتفاقی برایش افتاده باشد. شما حاضرید همراهم بیائید تا موقعیت را برای دربانش تشریح کنیم؟ شاید بتواند نگاهی به آپارتمانش بیندازد.
من کلید ندارم.
-کلود، من تازه موهایم را شسته‎ام و تا دو ساعت نمی‎توانم از خانه جنب بخورم‎ اگر جای تو بودم این قدر نگران نمی‎شدم.

کلود با لحنی نومیدانه گفت: “به بیشتر دوستانش زنگ زدم. ”
-هر کاری می‎خواهی بکن کلود. هرچه باشد شوهرش هستی و احساس‎ نگرانی هم می‎کنی. . .
-بسیار خوب. یک کاری می‎کنم. متشکرم خانم هانی. خداحافظ.
برود به جهنم. هر کاری می‎خواهی بکن، کلود! حتی به دختر عموها هم دیگر نمی‎شود اعتماد کرد!

به خود گفت بهتر است تا فردا هم صبر کند و بعد به سراغ دربان برود. ممکن‎ است تا فردا اتفاقی بیفتد. لولا امکان دارد کسانی را برای شام دعوت کرده‎ باشد. کلود دعا کرد که لولا چنین کاری کرده باشد.
رادیو را روشن کرد به این امید که در اخبار خبر کشف جنازه‎ای را در آپارتمان‎ در منتهن بشنود اما نشنید. اما رادیو خبر داد که آن شب و فردا هوا بارانی‎ خواهد بود.
اگر باران شدید، باشد امکان دارد اثرهای انگشت را روی تراس پاک کند. باید زودتر با دربان تماس بگیرد.
کلود نام خانوادگی دربان را نمی‎دانست. فقط می‎دانست نامش جو است و نزدیک منزل لولا خانه دارد. به سندیکایشان تلفن زد و شماره تلفن جویی‎ را خواست که دربان چندین خانه در گروواستریت است. فهمید نامش دونوان‎ است و شماره تلفنش را هم گرفت.

دربان خوشبختانه در خانه بود.
-گوش کنید، من نگران یکی از مستأجران شما در شماره ۸۷ هستم، خانم‎ لولا پارسونز. از یکشنبه تلفنش جواب نمی‎دهد. ممکن است سری به خانه‎اش‎ بزنید، نکند اتفاقی برایش افتاده باشد؟
-خانم پارسونز؟ اگر جواب نمی‎دهد به خودش مربوط است. خیلی‎ها به دیدنش‎ می‎آیند. و تا دیروقت هم می‎مانند. اغلب کسانی را راه نمی‎دهند.

از صدای جو معلوم بود که دارد چیزی را می‎جود.
-از شما نخواستم زنگ خانه‎اش را بزنید، من شوهرش هستم، کلود ریوال. مرا به یاد دارید؟ قبلا همان جا زندگی می‎کردم. از شما می‎خواهم به خانه‎اش‎ بروید. با کلیدی که دارید.
کلود گفت: “هوم. . . ” انگار درست متوجه نشده بود. . .
-ممکن است چند روزی به سفر رفته باشد. از این کارهای می‎کند.
-اما مطمئنم که. . . (کلود مکث کرد. بی‎فایده بود باز از گریپ لولا حرف‎ بزند. ) قول بدهید امروز سری به او بزنید، فقط برای اینکه ببینید همه چیز مرتب است یا نه.
-باشد. سر می‎زنم.
کلود نمی‎دانست او راست می‎گوید یا دروغ. گفت: “پس بعد با شما تماس‎ می‎گیرم. ”

در اطاق به قدم زدن پرداخت. کنار پنجره ایستاد و به آسمان نگریست. یک‎ شعاع خورشید که از میان ابرهای ضخیم بیرون می‎زد به او امید بخشید. به‎ خود گفت از جای خوشبختی باقی است که اثرات انگشت بخار نمی‎شود.
اما اگر باران پیش از رفتن دربان شروع به باریدن کند تکلیف چیست؟ مطمئن‎ نبود که رالف اثر انگشت‎های زیادی در جای دیگری به جز تراس به جا گذاشته‎ باشد. کلود باز در اطلاق به قدم زدن پرداخت، تا ساعت ۱۶، بعد به جو زنگ‎ زد.

صدای زنانه‎ای پاسخ داد: “منزل نیست. شب دیر برمی‎گردد، حوالی ساعت‎ ۲۱، شاید. در خیابان پری باید شیر آبی را تعمیر کند. ”
زن چندان مؤدبانه صحبت نمی‎کرد.
-می‎دانید که به خانه خانم پارسونر رفته است یا نه؟
-چی؟ نه دیدن کسی نرفته.
کلود آهی کشید.
-خوب، به او بگوئید آقای ریوال زنگ زده. شب دوباره تماس می‎گیرم.
-آقای چی؟
کلود نامش را تکرار کرد.
-من شوهر خانم. . . خانم پارسونز هستم.
بعد از گذاشتن گوشی پیشانیش را پاک کرد و گیلاسی کنیاک برای خود ریخت.

شب، حوالی ساعت ۱۵/۲۱ به جو زنگ زد. دربان هنوز برنگشته بود و از لحن‎ خانم دونووان معلوم بود که در این ساعت شب خیال ندارد شوهرش را به‎ دیدن کسی بفرستد. آن هم بعد از یک روز پرمشغله.
کلود، درمانده، رفت بخوابد. اما خوابش نبرد. هرچه بود باران نمی‎آمد. اما رادیو گفته بود که فردا بعدازظهر حتما باران خواهد آمد.
چهارشنبه از راه رسید. سنگین و ابرآلود. کلود به جو دونووان تلفن زد، صبح‎ زود.
ساعت ۱۵/۱۲ دوباره زنگ زد. همسر جو گفت که او بالاخره برای نهار به‎ خانه نخواهد آمد و همچنین نمی‎داند که او الان کجاست. کلود دیگر طاقت‎ نداشت. رادیو را روشن کرد تا اخبار هواشناسی را بشنود. گوینده سرانجام‎ گفت: “. . . بارانی که همگی انتظارش را می‎کشیم به احتمال قوی عصر امروز شروع به باریدن می‎کند. بادهای سرد کانادا دارد از راه می‎رسد و وقتی با گرمای خفه‎کننده نیویورک برخورد کند. . . اوف، خیال همه راحت می‎شود! . . . ”

کلود رادیو را خاموش کرد و شروع کرد به جویدن ناخن‎هایش.
کمی بعد کوشید با مک‎لین‎ها تماس‎ بگیرد. ناشناسی با صدای خواب‎آلود پاسخ داد.
کلود پرسید: “می‎توانم با لیز حرف‎ بزنم؟ ”

-لیز تا یکشنبه آینده برنمی‎گردد، به‎ خارج رفته است. نه، اد هم خانه یکی‎ از دوستانش است. خانه خود را برای‎ چند روز در اختیار من گذاشته‎اند. می‎خواهید شماره تلفن خانه دوست اد را به شما بدهم؟
کلود مکثی کرد و گفت: “نه، متشکرم. ”
دستانش می‎لرزیدند. تازه چهارشنبه.

باز گیلاس کنیاک ریخت و به آسمان‎ نگریست. ابرها حرکت داشتند. خواست‎ با جو تماس بگیرد. کسی جواب نداد.
سرانجام باران نیامد. شفق در آسمان‎ ظاهر شد. هواشناسی با ناراحتی اعلام‎ کرد بارانی که همه انتظارش را می‎کشند باز به تعویق افتاده است. کلود لبخند زد. همه چیز درست می‎شود. و فردا کولت، سر ساعت ۱۷، با کلیدی دارد به خانه لولا می‎رود.

پنج‎شنبه شد. هوا پیش از پیش سنگین‎ بود. اما خورشید گاه‎گاه از لابه‎لای‎ ابرها خودی نشان می‎داد. هواشناسی‎ ساعت ۸ با قاطعیت اعلام کرد که بعد از ظهر باران می‎بارد.
“. . . این بار جدی است. صبح که سر کار می‎روید بارانی خود را فراموش نکنید.
تمام ایستگاه‎های شمال شرقی کشور از طوفانی شدید خبر می‎دهند. مردم‎ گرمازده سرانجام نفسی می‎کشند. . . ”

کلود بلافاصله به جو زنگ زد. جو گفت: “ببین آقا جان. این قضیه‎ دیگر دارد کفر مرا در می‎آورد. من پیش‎ از آن گرفتارم که بروم مزاحم کسی‎ بشوم که دلش نمی‎خواهد کسی‎ مزاحمش بشود. . . چی؟ نخیر، تو حتما خانم پارسونز را به خوبی من نمی‎شناسی. . . نه آقا، متأسفم. ”

آسمان برق می‎زد. کلود تصمیم گرفت به کولت تلفن کند و از او بخواهد که‎ زودتر به گروواستریت برود. وقتی خواست گوشی را بردارد، تلفن زنگ زد.
-سلام کلود! من پیتر پارسونز. می‎دانی لولا کجاست؟ اما اول بگو خودت‎ چطوری؟
-پیتر! خدای بزرگ (پیتر برادرزاده لولا بود) از کی اینجا. . . -زیاد نمی‎مانم. بعدازظهر به انگلستان می‎روم. خیال داشتم سری به عمه‎ام‎ بزنم و نهار را با او بخورم. اما جواب نمی‎دهد. یک چمدان هم می‎خواستم‎ از او بگیرم. یعنی هنوز خوابیده و تلفن را کشیده است؟
-نه فکر نمی‎کنم. من هم دو سه روزی است که می‎خواهم با او تماس بگیرم.

شاید بهتر باشد بروم زنگ آپارتمانش را بزنم. راستش را بخواهی از دربانش‎ خواستم برود نگاهی بیندازد. اما تنبلی می‎کند. نامش دونووان است و در اولین ساختمان سمت چپ منزل لولا منزل دارد. به او خبر می‎دهم که تو می‎آیی.
-باشد. اما قبل از ظهر به آنجا نمی‎رسم. مقداری خرید دارم.
-اوه! به هر حال باید به او تلفن کنم. اگر لولا را دیدی به من خبر بده‎ . برایش نگرانم.
-چرا؟
-چون من هم نمی‎توانم با او تماس بگیرم!
-باشد کلود. به تو خبر می‎دهم اوضاع از چه قرار است.

کلود آهی از سر رضامندی کشید. پیتر بالاخره آن را باز می‎کند. پیتر جوان‎ آدم قاطعی است، و اگر به چمدانی احتیاج داشته باشد. . . کلود باز گوشی را برداشت و تلفن جو را گرفت. حال تلفنش را از حفظ بود. جو در خانه بود. کلود به او گفت که برادرزاده خانم پارسونز حوالی ظهر به آنجا می‎رود تا چمدانی‎ بردارد. آیا او لطف می‎کند تا در را برایش باز کند؟
-من ظهر نیستم.
-در این صورت ممکن است کلید را نزد همسرت بگذاری؟
-من این برادرزاده را نمی‎شناسم. چطور بدانم خودش است؟ من نمی‎توانم‎ بگذارم آن آپارتمان را غارت کنند.

کلود لحظه‎ای فکر کرد خودش به آنجا برود، منتظر پیتر بماند و بعد بخواهد که در را باز کنند. اما دید قادر به این کار نیست. نه بعد از این همه مدت.
-دیروز از شما خواستم بروید نگاهی به آن خانه بیندازید قبول نکردید. حالا خواهش می‎کنم فوری بروید!
-چرا؟
-می‎خواهم مطمئن باشم اتفاقی نیفتاده باشد.
-اتفاقی نیفتاده. جایی آتش گرفته. اصلا نمی‎فهمم چرا این قدر عصبی‎ هستید. کلود می‎خواست کلفتی بار دربان کند اما منصرف شد و گوشی را گذاشت.
زیر لب گفت: “این دربان‎های نیویورک. . . واقعا که پول مفت می‎گیرند. ”

تلفن ساعت ۳۰/۱۱ زنگ زد جویس بود. می‎خواست بداند شب کجا باید همدیگر را ملاقات کنند. کلود اصلا نمی‎دانست چه بگوید. زن جوان رستورانی‎ را در خیابان هشتم که از تئاتر زیاد دور نبود پیشنهاد کرد. کلود وقتی گوشی‎ را می‎گذاشت صدای رعد را از دور شنید.
تاریکی اطاق را قرار گرفت. کلود چراغ سقف را روشن کرد و شروع به قدم‎ زدن کرد. ساعت ۳۰/۱۲ به جو زنگ زد. جو در خانه نبود و همسرش گوشی‎ را گذاشت.

ساعت ۱۴٫ ساعت ۱۵٫ باران هنوز شروع نشده بود. نه پیتر و نه پلیس، هیچ کدام زنگ نزدند. کلود حدس زد چه اتفاقی افتاده است. پیتر نتوانسته بود دربان را پیدا کند و به خودش زحمت نداده بود به او خبر بدهد. چه افراد بی‎مسئولیتی اطرافش را گرفته بودند!
باران شاید بعد از ساعت ۱۷ ببارد. مدتهاست که می‎گویند باران خواهد بارید. . . شاید دو ساعت دیگر هم نبارد. کلود می‎کوشید سر جایش بنشیند، با گیلاسی‎ کنیاک در دست. می̴

منبع : seemorgh.com

داستان پلیسی «به چه کسی می‎شود اعتماد کرد؟» گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات