«از ناگزیری» داستانی از «احمد آقائی» - آکا


یثیتت آبرویت، اسم و رسمت، همه‎چیزت بر باد رفت. چه بادی به غبغب انداخته بود، انگار که کمر غول را شکسته‎ باشد، انگار که اسب رموکی را رام کرده باشد، خودت که می‎دیدی....

                                                         
شده بودی درست مثل سنگ خارا، سخت. یکدنده و لجوج. هیچ میخی در تو فرو نمی‎رفت. هیچ حرفی در تو اثر نداشت. مگر می‎بایستی چطور به تو بگویم که حرفم در تو کارگر شود؟ واقعا”من الان به تو چه بگویم محیی الدین؟ یادت که نرفته! رفته؟ خوب است من چند بار سر به سینه‎ات کوفته باشم و فریاد زده باشم، مکن همچنین‎ محیی الدین! عاقبت خوشی ندارد. دستت آلوده می‎شود. عادت میکنی. و هی تو می‎گفتی همین یکبار، به خاطر شایسته همین یکبار! و من گفتم به خاطر شایسته هم که‎ شده هیچوقت! اما تو گوشت بدهکار نبود، و کردی این کار زشت را که نمی‎بایستی بکنی! و حالا برای تو چی مانده است؟ چه می‎خواستی بماند؟ حیثیتت آبرویت، اسم و رسمت، همه‎چیزت بر باد رفت. چه بادی به غبغب انداخته بود، انگار که کمر غول را شکسته‎ باشد، انگار که اسب رموکی را رام کرده باشد، خودت که می‎دیدی. مدام می‎خندید و مسخره می‎کرد. تازه ادعای جوانمردی هم دارد. لابد برای خودشیرینی. ساعد راستش‎ را عمودی نگهداشته بود و انگشت شست را به موازات بازو خوابانده بود و هی می‎گفت: “به‎چرخ! تندتر به‎چرخ! “و هی سیم را کلاف می‎کرد. و آنوقت تو مثل لبو تا بناگوش‎ سرخ شده بودی. عرق از هفت‎بند تنت می‎جوشید. این دیگر عرق نبود، آبرویت بود. بد طور ضربه خورده بودی. من حتم دارم که محمود زاغ بوده. خودت که می‎دانی. حتما” او بوده که رفته خبر داده. و الا وقتی که همه هجوم آوردند به طرف اسکله، تو حتی‎” کتت را هم پوشیده بودی. می‎بینی که از همپالکی‎های خودت، از همسایه‎های خودت‎ ضربه را خورده‎ای. همیشه کار از خودی خراب است. شماها باهم نبوده‎اید. همیشه پراکنده و دور از هم. بی‎خود نیست که همیشه مثل خر به زیر بارید. تعجبی هم ندارد، لا بد از سربند همان دعوا، کینه‎ات را به دل داشته. پی فرصت مناسبی بوده. یادت که‎ می‎آید؟ روزی که زنش با قدسی دعوا راه انداخت. به گمانم سر منبع آب بود. چه‎ قشقرقی راه انداخته بودند؟ ! بعد تو با محمود زاغ درگیر کتک‎کاری شدی. پک و پوزش را ور دریدی. شاید هم حق داشتی. این را دیگر بهت ایراد نمی‎گیرم. چون به ناموست‎ بی‎حرمتی شده بود. آن روز هم پایت به اینجا کشیده شد. اما آن روز سرافراشته بودی. اما حالا به جرم چی؟ . . .

بلند بالا و سینه پهن و درشت بود. زمخت و گره‎خورده و تودار. چشمها انگار دو کاسه پر از خون بودند. طوری برخرند باغچه نشسته بود و سرگرم کلنجار با خود بود که‎ انگار کسی از دورنش قد برافراشته و حالا آمده روبرویش چندک زده و یک بند حرف‎ می‎زند. با لحنی آمیخته با سرزنشی ملایم اما کوبنده. محیی الدین چه می‎توانست بکند؟ او را گرفته بودند و یکراست آورده بودند ژاندارمری. و همانطور که برخرند باغچه‎ نشسته بود، خودش را سراند تا لبه‎ی حوض و انگشتان دستش را، و بعد همه‎ی کف دست را توی آب چرخاند. دو ماهی سرخ و کوچک، به هوای طعمه خیز برداشتند و آمدند زیر موجهای ریز آب تاب خوردند و لای انگشتان باز او ایستادند. اما نه، نه‎ایستادند. رنگ خود را روی انگشتان او ریختند و رفتند. بعد دید که پنجه‎اش همرنگ آن دو ماهی‎ کوچک سرخ و خونین است. ناگهان بدنش یخ‎بست و سخت ترسید. با شتاب دست را از توی آب بیرون کشید و نگاه کرد. اما آن پنجه‎ی خونین توی آب باقی ماند. شناور روی‎ آب، غلتنده توی حوض. مثل پنجه‎ی برنجی جام سقاخانه اما سرخ.

شب داشت به عمق خود نزدیک می‎شد. لکه‎های ابر کبودی که دستخوش باد نیمه‎ شب پائیز بودند، در پهنه‎ی نیلی پررنگ آسمان به هم می‎آمدند و بارور می‎شدند. شاید به قصد زایش و باریدن. و اما باد، سر به کار دیگر داشت. تند و بازیگوش و خوشرفتار، از روی دریا برمی‎خاست و تاب می‎خورد و می‎آمد. همراه با سرمای گزنده‎ای‎ که تا مغز استخوان او نفوذ می‎کرد. در خود فرو رفته و سربسته و از خودبی‎خود بود. و آن ماهیان سرخ که حالا پنج تا شده بودند، از نظرش دور نمی‎شدند. تاب هیچ‎چیز را نداشت. تاب سرزنشهای خود را هم نداشت. از کناره حوض برخاست و به آسمان نگاه‎ کرد. تاریک‎تاریک بود. شبی ناب، شبی تیره‎گون و سیاه. شبی مانا و ماندگار. و برای‎ محیی الدین چه خوشتر از این؟ چرا که او نمی‎خواست صبح، به این زودیها فرا رسد. صبح، برای او بلا بود. نکبت بود. خواری و ذلت بود. راه نفسش بند می‎آمد. دور حوض چرخی زد و چند قدمی برداشت و دستها را به هم سائید و به هر دوی آنها نگاه‎ کرد. قرص و سالم و محکم بودند. هر دو دست را توی گودی زیر بغلهایش پنهان کرد و با خشم فروخورده‎ای دم سبیلهایش را به زیر دندان گرفت و خایید. و آنگاه باز هم به‎ آسمان نگاه کرد و خسته و آزرده دوباره آمد و بر خزند باغچه نشست. سرش به شدت‎ درد میکرد و حالش منقلب می‎شد. غمی که به جانش نشسته بود، مثل کفچه ماری سر از سینه‎اش بدرمی‎کشید و به تمام تنش نیش میزد. حس پشیمانی، حس فریب‎خوردگی، حس ترس از تازیانه، آنهم لا بد روبروی در کارخانه. جلوی چشم هر دوست و دشمنی.

جلوی هرکس و ناکسی چت شده مرد؟ هنوز که چیزی نشده. خودت را اینقدر پوک نکن! خودت را اینقدر فرسوده نکن! دل داشته باش. بگو که محتاج بوده‎ای. بگو که تامین نبوده‎ای. بگو که زمانه مجبورت کرده است. چه خبرت شده از حالا این همه کلافه شده‎ای؟ خیال‎ کرده‎ای چه شده؟ جز اینکه. . .
سر چرخاند و به اطراف نگاه کرد. هیچکس آن دور و حوالی نبود. حیاط ژاندارمری‎ خالی بود. درندشت و گلین و خاک‎آلود. صداهائی از دور می‎آمد. صدای غرش‎ شعله‎های گاز که از دهانه‎ی لوله‎ها بیرون میزد، سکوت شب را بهم می‎ریخت. محیی الدین‎ قرار و آرام نداشت. فکر اینکه وقتی قدسی به‎فهمد چه خواهد گفت، از جلد بدرش‎ می‎کرد. هیچ مردی طاقت نگاههای سرزنش‎آمیز زن را ندارد. مرد، زیر نگاه زن خرد می‎شود، ذلیل می‎شود. آیا چگونه می‎شود این همه خواری و نکبت را بر خود هموار کرد؟ این ننگ را به کجا برد؟ سر به کدام بیابان بگذارد که از خود تهی شود؟ ای بر پدرت‎ لعنت محمود زاغ! ای کاش چشمهایت ور می‎قلنبید و کور می‎شدی! ای کاش خناق میگرفتی‎ و دم نمی‎زدی.

-وای کاش تو هم عقل توی کله‎ات بود و دست به این کار زشت نمی‎زدی. خوبست‎ چند بار سر به سینه‎ات کوفته باشم و فریاد زده باشم، مکن همچین محیی الدین، عاقبت خوشی ندارد.
و باز آن ماهیان سرخ، هر پنج تاشان، بزرگ و کوچک آمدند و جلوی چشمش‎ رقصیدند و رفتند.

-این یکی را دیگر نخوانده بودم.
-و اگر خوانده بودی باز میکردی. تو اصلا”هیچ حالیت نبود. عقل از سرت پریده بود
-حالا آن یک لحظه چه شد که دیگ آمونیاک یکمرتبه بوش به هوا برخاست! ؟ ای به‎ خشکی شانس!

جیپ گشت شبانه آمد تو. دو گروهبان و یک استوار از آن پیاده شدند. محیی الدین برخاست و به آنها سلام کرد. و آنها بدون اینکه جواب سلامش را بدهند، چپ‎چپ نگاهش کردند و بلندبلند خندیدند. محیی الدین خیس عرق شده بود. شرمسار و درهم کوفته سر فرو افکند و همانطور ایستاد. حالش داشت بهم می‎خورد. نمی‎دانست چه باید بکند؟ گیج و منگ شده بود. و بعد صدای پای آنها را شنید که‎ داشتند دور می‎شدند سر چرخاند و به پشت نگاه کرد. سگی داشت لنگ‎لنگان می‎آمد. درشت اندام و زرد رنگ و خاک آلود. پوزه بر زمین می‎کشید و می‎آمد. محیی الدین باز هم درونش برآشفته شد و به آن سگ نگاه کرد. دید که یک دست از دست دیگرش کوتاه‎تر است. تنش لرزید و رو برگرداند و آمد دوباره کنار حوض نشست. آن پنجه‎ی برنجی سرخ‎ رنگ هنوز توی حوض شناور بود. دست به جیب برد که سیگاری بگیراند، اما دید که‎ کبریت ندارد. حال اینکه از نگهبان دم در که خاموش و خواب آلود پاس میداد شعله‎ کبریتی بگیرد، نداشت. دلنگران و تشنه بود. سقف دهانش مثل یک خشت خام، مثل‎ یک تکه‎ی چوب، خشک‎خشک بود. داد زد. کسی انگار داد زد. داد از درون او می‎جوشید و بالا می‎آمد.
-چت شده مرد؟  طوری ترس برت داشته که انگار همه‎ی کارخانه را دزدیده‎ای! آنها که‎ سربند این کارخانه میلیونها خوردند و بردند مگرچه کارشان کردید؟ هفت هشت کیلو سیم بی‎قابلیت که بیشتر نبوده. خون که نکرده‎ای. خیال کرده‎ای سرت را می‎برند؟ حسن قاچاق را بگو که شبانه از روی دریا می‎آمد و کلاف‎کلاف توی قایق می‎انداخت و می‎برد. وقتی که فهمیدند مگر چکارش کردند؟

-تو چی میگی مرد؟ زبان دو پهلو داری، تیغ دو دمه، یکبار نق میزنی که آبرویت رفت. یکبار سیخونک میکنی که نترس باش! خیلی خوب نمی‎ترسم. اصلا ککم هم نمی‎گزد. اما آبرو چی؟ یک عمر با آبرو زندگی کردم. سرافراز و سربلند. اگر شایسته‎ام نبود، اگر عزیز دلم نبود، اگر او فلج نمی‎شد، اگر گوشه‎ی بیمارستان نمی‎افتاد، اگر حقوقم‎ کفاف خرج و مخارجم را میداد، من کی دست به چنین کار زشت و خطرناکی میزدم؟ به‎ بین ترا خدا برای صد تومن پول چه بلائی بسر خودم آوردم؟ ای بخشکی شانس!
-چه خبر شده مرد! ؟ تو که داری خودت را پاک نفله میکنی. مگر تو چه جور آدمی‎ هستی؟ دزد سرگردنه که نیستی، کارگر ساده‎ای هستی افتاده در دورترین بندر کناره‎ خلیج که جان میکنی و روزگار میگذرانی. با ماهی چندرقاز حقوق، نان بخور نمیری که‎ جلوی سگ بیاندازی رو برمیگرداند. ساکن پست‎ترین محله‎ی بندر، زیر کپرهای حلبی و حصیری، با منبع آبی مشترک، بین دهها خانوار فلکزده و بخت برگشته‎تر از خودت. هر شب و هر روز کتک کاری و دعوا و ناسزا، بر سر آبی که تازه شور است و بو میدهد. خون که نکرده‎ای، محتاج بوده‎ای.

-آره تو راست میگوئی، من محتاج بوده‎ام. دیشب که داشتم میرفتم سر کار، قدسی‎ گفت: “سعی کن توی این سه چهار روز آینده یک تک پا برویم آبادان و سری به شایسته بزنیم‎” بزنیم. “و من گفتم‎”باشه سعی میکنم برویم، اما بشرط اینکه عروسکی، چیزی برایش‎ بخریم. “و همین بود که فکر مرا خراب کرد. وقتی که بسر کار رسیدم همه‎اش توی این‎ فکر بودم که پول‎وپله‎ای تهیه کنم و عروسکی، چیزی برایش بخرم و بعد برم. ای‎ بخشکی شانس، ای بسوزی بخت! هی فکر کردم خدایا پولش را از کجا بیاورم. از کی قرض‎ کنم؟ دست‎کم صد تومن لازم داشتم. بخودم می‎گفتم خب اگر صد تومن بدهم و عروسکی بخرم پس تا آخر ماه چکار کنم. تازه با این همه صرفه‎جوئی و مشت به شکم‎ کوبیدن، آخر ماه که می‎شود هشتم گرو نه است. اما بالاخره می‎بایستی فکری بکنم. و از بخت بد همین‎طور داشتم فکر مکردم ناگهان این فکر خطرناک به کله‎ام زد. و بعد از آن دیگر دستم به کار نمی‎رفت. خسته جان و کرخت شده بودم. آدم وقتی که در فکر کار تازه‎ای باشد، دلش می‎آشوبد، پریشانحال و سراسیمه می‎شود. از همه چیز واهمه‎ دارد. فکرش خوب کار نمی‎کند. دستهایش در اختیارش نیست. حتی یکبار بجای اینکه‎ دو سر سیم را به دوشاخه وصل کنم، به هم گره زدم. ناگهان فیوز پرید. تاریکی. قسمتی‎ از انبار و محوطه جلوی اسکله را پرکرد. این تصادف شاید به من درسی آموخت که بکارم‎ می‎خورد. و آنوقت به خودم گفتم، قبل از سپیده دم، برق این قسمت را قطع میکنم، به دو میروم سر اسکله آب از آب تکان نمی‎خورد. از دروازه که زدم بیرون، دیگر کار تمام است. ده کیلو هم که باشد، می‎شود هفتاد تومن.

-و درست در همین لحظه بود که من برای بار اول سر به سینه‎ات کوبیدم و فریاد زدم، نکن همچین محیی الدین، عاقبت خوشی ندارد. اگر گیر افتادی، پاک آبرویت رفته. اما تو گوشت به این حرفها بدهکار نبود، و کردی آنچه را که خودت می‎خواستی. خوب‎ است من چند بار توی گوشهایت فریاد کشیده باشم؟ شاید در آن یک ساعت که تو با خودت کلنجار میرفتی، من بیش از هزار بار سر به سینه‎ات کوبیدم و جلویت قد علم‎ کردم و تو هربار مرا پس راندی و اصلا حالیت نبود که چی داری میکنی. . .
یکی از گروهبانها از پله‎ها ایوان آمد پائین و رفت به طرف نگهبان دم در و چیزی‎ بهش گفت و دوباره برگشت به طرف ایوان. توی راه کنار محیی الدین ایستاد و دست‎ روی شانه‎اش گذاشت و گفت:

-عجب طرار قهاری هستی تو مرد! این گوش و هوش را از کجا آورده‎ای؟ لا بد خیلی هم‎ بخودت می‎نازی. حلا بگو به‎بینم، مس مگر کیلوئی چند است؟ لا اقل بقدر دو بادیه‎ میشد یا نه؟ شنیدم مثل دوک نخ‎ریسی بدور خودت می‎چرخیدی.
این حرفها اگرچه نه تلخ و زننده، اما خاری بودند که در جان آشفته و پریشانحال‎ محیی الدین خلیده میشدند و آزارش می‎دادند. خواست چیزی بگوید، اما نگفت. دم‎ فرو بست و سر به زیر انداخت و خاموش ماند. گروهبان بار دیگر دستی به شانه‎اش کوبید و پوزخند تلخی زد و از آنجا دور شد.

و همانطور که مچاله نشسته بود احساس کرد که سرش دارد گیج میرود. کنده‎ی زانو را بغل‎ کرد و چانه بر آن نهاد و به اتاق توی ایوان خیره ماند. گیج و منگ بلاتکلیف با خود گفتگو میکرد و سخت پشیمان بود.
-چطور شد یکمرتبه به این فکر افتادم؟

-برای اینکه تو میدانستی تو کشتی شکسته‎ای که پای اسکله به گل نشسته است، مشتی‎ آت و آشغال و خرت‎وپرت وسائل برقی و سیم مسی ریخته است. به خود گفتی خب‎ چه بهتر از این، پس باید رفت، عروسک را باید خرید، شایسته خوشحال خواهد شد. و از همین‎جا بود که من با تو درافتادم، اما مگر تو حرف حساب حالیت میشد، شاید یکساعت با تو کلنجار رفتم، اما نشد که نشد. و تو آخر سر گفتی هرچه باداباد. و من‎ گفتم، اما اگر بخت بخسبد چی؟ اگر واقعه‎ی حساب ناشده‎ای پیش آید، چکار خواهی‎ کرد؟ و تو گفتی دل آرام بدار مرد! دو دلی یعنی چه؟ شک را مهار کن! و دیگر مهلت‎ ندادی، برق را قطع کردی. کلاه سفید ایمنی‎ات را از سر واگرفتی، مبادا نقطه‎ی روشنی‎ در سیاهی شب باشد. از زیر واگنهائی که منتظر بارگیری کود شیمیائی بودند، سرآسیمه‎ گذشتی و به سرعت خود را روی اسکله رساندی. به یک خیز پا به عرشه گذاشتی. از عرشه، به خن. ته خن تاریک بود. باد زوزه میکشید. انگار که ناله‎ی گرگی بود. چراغ‎ قوه را از جیب بیرون کشیدی. کت و پیراهن را از تن بدر کردی. کلاف سیم را جستی. سر سیم را به قلاب کمربندت گره زدی. هراس را پس رانده بودی، از هیچ‎چیز نمی‎ترسیدی. صدای جنبنده‎ای نمی‎آمد. دریا در تلاطم بود. ناگهان صدای بلندگوی کارخانه به گوشت نشست: “توجه! توجه! دیگ آمونیاک نشت کرده و خونسرد و آرام باشید. ماسکهایتان را بردارید. هرکس ماسک دم دستش نیست دستمال خیس دم دهان و دماغش بگیرد و به سرعت در جهت مخالف باد حرکت کند. هول نشوید. وحشت نکنید. دارند تعمیرش می‎کنند. “و از بخت بد توی بیچاره، باد در جهت عکس اسکله می‎وزید. اما تو کارت را تمام کرده بودی. سیم مسی را پیچانده بودی. از زیر بغل تا سر سرین. سینه در زیر فشار سیم له میشد. مثل یلی که زره پوشیده باشد. سنگین و استوار از خن‎ بدرآمدی. اولین کسی که سر اسکله رسید، محمود زاغ بود. و پس از آن هجوم کلیه‎ کارگرها بود. دسته‎دسته می‎آمدند. صدای سرفه‎هاشان همه در باد می‎پیچید. قرار و آرام از تنت گریخته بود. زیرا زانوانت می‎لرزید. ترس پس‎زده برگشته بود و به جانت‎ نشسته بود. به خود نهیب زدی، اما نه، این من بودم که بتو نهیب زدم‎”آرام باش‎ مرد. خودت را لو میدهی! “طولی نکشید که بوی آمونیاک کم شد. کارگرها شروع کردند به پخش و پلا شدن. اما هنوز عده‎ای بودند. چشم چرخاندی که شاید محمود زاغ را به‎ بینی. اما او نبود. بهت گفتم اگر او دیده باشد، وای بر تو! بعد دیدی دو مامور حفاظت دارند روی اسکله قدم میزنند اما تو دیگر دکمه‎های کتت را هم بسته بودی و سیخ وساکت راه میرفتی. رنگت تقریبا پریده بود. قلبت بشدت می‎کوبید. حس کردی‎ که لو رفته‎ای. و همینطور که پیش می‎رفتی، تمام تنت می‎لرزید. حالا دیگر به انبار رسیده بودی. چیز دیگری به آخر وقت نمانده بود. رفتی توی انبار که خرت و پرتهایت‎ را جمع کنی و بعد بزنی بچاک. اما کور خوانده بودی. وقتی که دم در خروجی رسیدی، عده‎ای از کارگرها جمع بودند. یکی از مامورین حفاظت-همان علی غول نکره‎ی بی‎شاخ‎ و دم را میگویم، یادت که می‎آید-آمد جلو با پوزخند وقیحی گفت: “محیی الدین‎ توی خن کشتی چکار میکردی؟ “تو رنگت پریده بود، پریده‎تر شد. به تته پته افتادی. سرت گیج رفت و سخت ترسیدی. گفت: “محیی الدین کتت را در آر؟ “تو گفتی! “برای‎ چی؟ “او گفت برای چی ندارد، یالله معطل نکن! “یکی بدو فایده نداشت. این‎ دیگر چیزی نبود که بتوانی حاشا کنی. به دام افتاده بودی. راه گریزی نبود. سخت‎ هراسیده بودی. رنگت مثل گچ دیوار، سفید شده بود. کوشیدی که بر خود چیره شوی، اما نتوانستی. یکی از مامورین دکمه‎های کتت را باز کرد و آن دیگری از پشت سر، شانه‎هایت را گرف و کت را از تنت بدر کشید. پیراهنت را هم درآورد. سینه و شکمت، مثل تن یک مجسمه‎ی مسی، زیر نور چراغ درخشید. عده‎ای خندیدند. عده‎ای بهت‎زده‎ نگاهت کردند. یکی از مامورین بر روی تن مسی‎ات دست کشید و بدنبال سر سیم گشت. محمود زاغ به ستون در تکیه داده بود و خاموش بود. اما تندتند به سیگارش پک میزد. علی غول گفت: “دستها را بالا نگهدار! یک کمی بالاتر، بیا به سمت راست، حالا به‎ چرخ! روی پاشنه به‎ایست و تند به چرخ! تندتر. تندتر. تندتر. “چرخشی دورانی، چرخشی دوکی شکل، ذلیل و ناچار، از خود بدر شده می‎چرخیدی. جلوی چشم جماعت‎ که می‎خندیدند. . .

-بس کن دیگر، بس کن! جانم را به لب رساندی.
-من جانت را به لب رساندم یا تو! تو که اصلا حرف حساب سرت نمی‎شد؟ خوبست پیش از واقعه من چند بار سر به سینه‎ات کوفته باشم و فریاد زده باشم، “مکن همچین‎ محیی الدین، عاقبت خوشی ندارد. “اما تو که دیوانه شده بودی.
-آره تو راست می‎گوئی، من واقعا دیوانه شده بودم، حلا می‎گوئی چکار کنم؟ خودم‎ را بکشم؟

-نه لازم نیست تو خودت را بکشی، ترا خواهند کشت. نه اینکه سرت را ببرند، نه. وقتی که دستت نباشد، تو دیگر زنده نیستی. ! تو با دستانت زنده‎ای. قدسی هم با دستان تو زنده است. دیدی که چطور همه داشتند بتو می‎خندیدند؟ عسگر گفت: “یعنی‎ چه؟ من که باور نمی‎کنم! “اکبر گفت: “داری می‎بینی و باور نمی‎کنی؟ “محسن گفت: “آخه چطور ممکن است؟ “هرکسی یک چیزی می‎گفت، ولی وقتی که داشتی مثل دوک‎ نخ‎ریسی به دور خودت می‎چرخیدی همه زدند زیر خنده. درست میگویم یا نه؟ اینطور بود یا نبود؟
-گفتم که بس کن لا مذهب، پدرم را درآوردی تو! چه از جان من می‎خواهی. . . “

گروهبان از اتاق بیرون زد و لب ایوان ایستاد و از همانجا داد کشید:
-آهای یارو، بیا بالا، بازجوئیه!
بند دل محیی الدین پاره شد، اما به خود خروشید: “آرام باش مرد! چه خبرته؟ خون که نکرده‎ای؟ “و پا پیش کشید و طول حیاط را طی کرد و از پله‎ها بالا رفت. استوار حسینی، کرخت و خواب‎آلود، پشت میزش نشسته ود و داشت سیگار می‎کشید.

-اسم؟
-محیی الدین.
-فامیل؟
-نزاری.
-سال تولد.
-سی سال.
-سابقه کیفری؟
-ندارم سرکار، من یک کارگر زحمتکشم. من روزی دزدی نکرده‎ام.

-پس این عمه‎ام بوده مردکه‎ی آفتابه دزد، حاشا هم میکنی؟ خودم زیر شلاق لهت‎ میکنم. خیال کرده‎ای شهر هرته. صورتمجلس را نشان بده سرگروهبان! بیست نفر امضاء کرده‎اند. همه شهادت داده‎اند. خودت که می‎دانی، برای مجازات سه نفر هم کافیه. رد خورد هم ندارد
-رد خورد هم ندارد محیی الدین، می‎فهمی که بدبخت؟ گرسنه که بودی، پاک آبرویت‎ هم رفت. بی‎دست هم خواهی شد. تکانی بخور محیی الدین، فکری بکن محیی الدین! فردا کارت به کجا خواهد کشید؟ جلوی در کارخانه، یا وسط میدان بندر، برای تو چه‎ فرقی می‎کند؟ زیر شلاق کبودت می‎کنند. تنت آش‎ولاش می‎شود. بختت که از اول‎ سوخته بود. حرمتت را هم می‎سوزانند. فکری بکن محیی الدین! اکنون تو چه هستی ای‎ بدبخت فلکزده؟ مرغ پرکنده‎ای افتاده در قفس، مردی گرفتار و وامانده در تله. اما این‎ نه سزاوار توست. خوب حواست را جمع کن و به‎بین چه می‎گویم. تو با دستهایت زنده‎ای. قدسی هم با دستهای تو زنده است. تو که هیچوقت تن به خفت و خواری‎ نداده‎ای، پس این همه بازو کلفت کرده‎ای که چه کنی؟ نمی‎گویم بزن توی گوشش و کار را از آنچه که هست خرابتر کن، اما پای را هوار که داری! پس معطل چه هستی؟
-گذشت آن دور و زمانه که هرکس هرچه دلش می‎خواست میکرد. حالا دیگر قانون خدا را اجرا خواهیم کرد. رد خور هم ندارد. فعلا بیا این ورقه را امضاء کن و برو بیرون تا فردا که بفرستمت دادسرا.

و محیی الدین وقتی که آمد بیرون، ازاین‎رو به آن رو شده بود. چیره بر اعصاب، خوددار و استوار، پله‎ها را در نوردید و آمد تو حیاط. جدالی میان خودش و خویشتن. هر دو پرتوان و نیرومند، سر به سینه‎ی هم می‎کوفتند و نهیب میزدند و می‎خروشیدند. راه‎ گریزی باید جست!
برق لوله‎ی تفنگ، زیر نور چراغ دم در به چشمش نشست. شک را باید در خود کشت. خفت و خواری را باید از خود راند. بی سرو دستار می‎توان بود، اما بی‎دست نه، دست که نباشد، تو هم نیستی، شایسته هم نیست. دستان تو نان آورند. دستان تو. . .
-بس کن مرد، همه‎اش که رجز می‎خوانی!
-پائی به جنبان، قدمی بیافراز!

و محیی الدین دور حوض چرخی زد و کمر را سفت کرد. پاورچین‎پاورچین آمد نزدیک در خروجی ایستاد. سرباز دم در، وارفته و بی‎حال، پاها را از هم باز کرده بود و قنداق تفنگش را روی زمین گذاشته بود و داشت به آن روبرو نگاه می‎کرد. منگ خواب و خسته بود. محیی الدین گوش خواباند، صدائی نمی‎آمد. سر برگرداند و به نیم نگاهی‎ فاصله‎ی پله‎های ایوان را تا دم در تخمین زد. و آنگاه چنان سریع و چابک عمل کرد که‎ اگر نگهبان، پرقدرت‎ترین آدمها هم بود، از پسش برنمی‎آمد، لوله‎ی تفنگ را با دست‎ چپ گرفت و مشت گره کرده‎ی راست را به قوت یک اهرم، به گیجگاه نگهبان نشاند و نگهبان تا آمد به خود جنبد، ته تفنگ به تخت سینه‎اش کوبانده شد. محیی الدین‎ دیگر نبود. انگار تیری که از لوله تفنگ بدر شود، در خم کوچه‎ی پشت ژاندارمری‎ پیچید و در بیابان گم شد. مسیر گامهایش عمود بر خط لوله‎های نفت بود. چابک‎ و راهوار می‎دوید. جای پوتینهایش بر خاک بیابان می‎نشست. به لوله‎ها نزدیک شد. پس آنگاه دمی وادرنگید. خشاب را بدر کشید و شمرد. کافی بود: ناگهان روی خط لوله‎ها جستی زد. پنج خط لوله، ردیف هم خوابیده بودند و رو به دریا داشتند. روی‎ خط لوله‎ها آثاری از رد پا نمی‎ماند. تفنگ را سفت چسبیده بود. نفس‎نفس می‎زد، اما می‎شتافت. گریز پا و مصمم، چشم در چشم خط روشن افق داشت و می‎تازید. قطره‎ی بارانی به پشت پلکش خورد و خوشحالش کرد. احساس رضایت و امنیت، ابروهای گره‎ کرده‎اش را از هم گشوده بود. پس دیگرچه جای دلهره است؟ رد پا محو خواهد شد. شب داشت می‎شکست و کاکل محیی الدین، با وزش باد می‎لرزید. اما دل، تو گوئی که‎ پولاد خام. و تمام سطح بیابان، کران‎کران، سپید و نقره ریز و پوشیده از خاک و رمل و خرده ریگ بود. صبح می‎شد. و بوی خوش سحر، سوار بر گرده‎ی باد می‎آمد.



منبع : seemorgh.com

«از ناگزیری» داستانی از «احمد آقائی» گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات