ساعت شماطه ای - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد ساعت شماطه ای ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید


ساعت شماطه‌ای با آن لبخند عجیبش سعی می‌کرد آرام باشد



ساعت شماطه‌ای نچ نچ کنان کلافه تر از پیرمرد،  گذشتن پر شتاب ثانیه‌های جوان را به نظاره نشسته بود هنوز ساعت 6 از راه نرسیده بود، 5 دقیقه فرصت تا زمان به صدا در آمدن زنگ بی احساس ساعت کهنه باقی مانده بود و پیرمرد با آنکه کاملا از خواب بیدار شده بود نمی‌توانست خود را راضی کند که چند دقیقه زودتر برای رفتن به معدن سنگ شمالی از رخت خواب خود جدا شود، چشمانش بسته بود دوست داشت به چیزی به غیر از معدن سنگ شمالی فکر کند اصلا او خواب بود یک خواب خوب، پس باید به دنبال چیزی خوب برای فکر کردن به آن می‌گشت اما مگر یک پیرمرد تنها در سن 72 سالگی چه چیز جالبی دارد که به آن فکر کند جز دنیای پشت سرش با خاطراتی که دیگر نمی‌دانست خوبند یا بد، آیا اصلا اتفاق افتاده بودند یا فقط زاییده یک ذهن تنها هستند. در هر صورت او حتما زمانی کودک بوده  پدر و مادری داشته است که... آیا اصلا او را دوست داشتند یا... نمی‌دانست، تنها سایه هایی از گذشته .

 پدر مردی درشت اندام با صورتی کثیف و لباس معدن چیان به همراه زنی که همیشه در حال بافتن ژاکت یا شال گردن آواز می‌خواند، مهربان بود و زیبا، مادری که باگذشت این همه سال  هنوز دوست داشتنی بود ... یعنی شاید دوست داشتنی بود ، و ساعت شماطه‌ای کلافه گوشه میز نشسته بود و هر چیزی را که می‌دید نچ نچ کنان به باد انتقاد می‌گرفت. ناراحت کننده بود، حتی قد اورا مسخره می‌کرد و با آن صدای یکنواخت به او می‌گفت تو هنوز خیلی کوچکتر از آنی که دستت به بالای میز و به من برسد . ابتدا آزار دهنده بود ولی بعد بهتر شد، فهمید با گردش پیکانها روی صفحه‌ی سفید و بی روح ساعت او تغییر می‌کند حتی قدش هم بلندتر می‌شود، چیزهای زیادی می‌فهمد حتی توانمند تر می‌شود . یک بار توانست پسر یک چشم همسایه را چنان بزند که بیهوش شود حتی آنقدر بزرگ شده بود که یک روزتوانست پدرش را با آن هیکل گنده و آن همه جذبه بزند ، آری او توانسته بود این کار را بکند ، یادش نمی‌رفت مادرش در آن لحظه گوشه ای کز کرده بود ومنقطع گریه می‌کرد و پدر شکسته روی زمین نشسته بود و مات و مبهوت با خود فکر می‌کرد آیا این پسر او بوده که اورا کتک  زده یا باز هم سرگیجه های همیشگیش اورا نقش زمین کرده اند، و پسر پیروزمندانه روی صندلی نشسته بود ، آنقدر قدرتمند که سیگارش را جلوی پدر مادر وسط اتاق روشن کرده بود و مانند آرتیست های فیلم دودش را به طرف سقف می‌راند ، همه چیز تحت فرمان او بود جز ساعت شماطه‌ای پیر که در حالی که به او پشت کرده بود نچ نچ کنان به اشک های مادرو بهت پیرمردی که نمی‌خواست دیگر پدر باشد  چشم دوخته بود.

 پس یک روز صبح دیگر اثری نه از پدر بود نه مادر، انگار که هرگز نبودند ، به نظر می‌رسید او همیشه تنها زندگی کرده بود ... شاید... تنهای تنها تا زمانی که پشت بازارچه خیابان نهم با مردی همراه دخترش برخورد کرد ، به هر صورتی که بود با مرد دوست شد و کم کم خود را به خانواده آنها نزدیک کرد، البته شاید آنها یکدیگر را از سالها پیش می‌شناختند، ممکن بود از کودکی با آن دختر هم بازی بوده باشد و از آن زمان عاشق یکدیگر شده بودند ... نمی‌دانست تنها آن لحظه که سکوت حاکم بود انگار زبانش را قفل کرده بودند عر ق سرد پیشانیش در مقالبل حرارت درونش هیچ بود. درست یادش نمی‌آمد چطور ولی می‌دانست به دخترک پیشنهاد ازدواج داده بود و ساعت شماطه‌ای با آن لبخند عجیبش سعی می‌کرد آرام باشد و آنها با هم ازدواج کردند.

 همه چیز باید خوب پیش می‌رفت همه می‌بایست راضی باشند اما ساعت شماطه‌ای کلافه تر از همیشه زیر لب غرلند می‌کرد آنقدر آرام که تنها می‌شد صدای نچ نچ کردن اورا آن هم هنگام خواب بعد از ظهر شنید که با تولد اولین فرزندش حتی آن هم قطع شد و فقط نگاه های غضب آلود و سریعش بود که گاهی اوقات توجه را به خود جلب می‌کرد اما او گرفتار تر از این حرف ها بود نیازهای خانه زیاد بود و با آمدن دوبچه ی دیگر بیشتر شد و او مجبور بود همیشه کار کند همیشه، بیشتر وقتش را در معدن می‌گذراند و وقتی به خانه می‌آمد سرو صدا بود و کمی تنهایی، تنها گاهی صدای بی اهمیت ساعت رامی‌شنید که به زمین و زمان اعتراض می‌کرد؛ تا اینکه یک روز تنها صدای خانه شد انگار که همیشه همین یک صدا در آن فریاد می‌زد، فریاد هایی از سر خشم ، نفرت و تنهایی، فریاد از فریب فریاد از ... و او دوباره تنها شده بود، یا شاید همیشه اینچنین بود و نمی‌دانست ، حال او مردی میانسال و تنها بود ، تنها بود و نیازمند، نیازمند به گذشتن ، فراموشی،  حرکت بی وقفه ی عقربه های ساعت و ... خود را با کار سرگرم کرد درست ساعت 6 صبح با صدای وحشی و بیمار گونه ساعت از خواب بیدار می‌شد و به معدن شمالی می‌رفت و وقتی به خانه برمی‌گشت آنقدر خسته بود که به زحمت می‌توانست ساعت پیر بی تفاوت را برای فردا کوک کند، دیگر توجهی به آنچه می-گذشت نداشت ، به هیچ چیز جز دوست جدیدش، مردی مسن از ناحیه پایین رودخانه باa آن کلاه شاپوی کهنه و آن همه وسواس و اضطراب . مرد مسن پایین رودخانه همیشه در فکر آرزوهایش بود و زمان، مانند ساعت از مد افتاده ی کنار تخت خواب همیشه غرلند می‌کرد، همیشه می‌گفت عمرش را از دست داده است و دیگر فرصتی نیست ، کمتر خوش می‌گذراند و بیشتر کار های احمقانه می‌کرد حتی یک بار عاشق شد و یکدفعه مُرد؛ روی صندلی کنار تخت نشسته بود و منتظر بازگشت دوستش از معدن شمالی بود که عمرش در تنهایی تمام شد، تنها ساعت شماطه‌ای دلسوز کنار او مانده بود که با صدایی سرشار از تاسف به او می‌گفت دوستت مرد.

 همین دیروز بود چیزی کاملا قابل پیش بینی و او اکنون سرشار از تنهایی روی تخت خوابش دراز کشیده بود و ساعت شماطه‌ای نچ نچ کنان کلافه تر از پیرمرد،  گذشتن پر شتاب ثانیه ها ی جوان را به نظاره نشسته بود هنوز ساعت 6 از راه نرسیده بود ، 5 دقیقه فرصت تا زمان به صدا در آمدن زنگ بی احساس ساعت کهنه باقی مانده بود و پیرمرد با آنکه کاملا از خواب بیدار شده بود نمی‌توانست خود را راضی کند که چند دقیقه زودتر برای رفتن به معدن شمالی از رخت خواب خود جدا شود، چشمانش بسته بود دوست داشت به چیزی به غیر از معدن سنگ شمالی فکر کند به خاطراتش ، غرق در گذشته بود و اصلا به گذشتن زمان توجهی نداشت چنانکه و قتی ساعت 6 صدای بیمار و وحشی گونه زنگ ساعت بلند شد آنقدرجا خورد و ترسید که قلب کهنه اش با دردی سوزنده از کار ایستاد و او دیگر هرگز از جایش بلند نشد ، نفس نکشید ، نخندید و... انگار که او هرگز به دنیا نیامده بود...

 

 


منبع : dibache.com

ساعت شماطه ای گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات