داستان کوتاه و زیبای «روزت مبارک؛ مـامـان!» - آکا

,داستان کوتاه روزت مبارک مامان, روز مادر مبارک, روز مادر,شعر ،داستان و ادبیات
,داستان کوتاه روزت مبارک مامان, روز مادر مبارک, روز مادر,شعر ،داستان و ادبیات

این اولین سالی بود که با پول تو جیبی‌های خودش می‌خواست برای مادر هدیه بخرد؛ هرسال با هدیه‌ای که پدر برای مادر میخرید شریک بود و فرزندان دیگر؛ خودشان کادوی جداگانه می‌خریدند....
نشسته بود لب تخت مادر و داشت دستان پرچین و چروکش را کرم مالی می‌کرد؛ هنوز هم مثل گذشته باعشق اینکار را میکرد ؛ هنوز هم مثل  همیشه لبخندی روی لبانش بود؛ مادر هم همینطور ؛ مثل همیشه ؛حتی حالا! خواست  درب قوطی کرم را بگذارد که درب قوطی از دستش افتاد روی سرامیک و باصدا؛ روی سرامیکهای گوشه اطاق؛  قل قل خورد و تا ته اطاق رفت!   همین موقع مادر به آرامی دستش را فشار داد و با اشاره چشم و ابرو به در قوطی ؛ خنـدید.  هر دو خندیدند، او با صدای بلنــد و مادر نفس نفس زنان .....  

........ زنگ مدرسه که خورد؛ همراه باقی بچه‌ها با شوق و ذوق و پر از سر و صدا مثل یک مشت گنجشگ ؛ همینطور که همدیگر را هل می‌دادند از پله ها به سمت حیاط دویدند؛ حیاط مدرسه پر از نور آفتاب بود. درخت مدرسه پر از صدای پرنده‌ها که زیر آفتاب ظهر مدرسه شاد و بی غم چه‌چهه می‌زندند! گرمی آفتاب را با لذت روی بدنش حس می‌کرد و نسیم بادی که از دویدنش به صورتش میخورد لذت امروز را صد چندان میکرد . از ذوق داشت میمرد ؛ به قول دوست‌هاش داشت «ذوق مرگ» می‌شد نمیدانست چرا امروز کیف و کتاب مدرسه سنگین نبود؟  با همکلاسی‌ها به تاخت از درمدرسه بیرون دویدند و به سمت خرازی سر کوچه رفتند ؛ وقتی که جلوی مغازه پیرمرد رسیدند از شلوغی داخل مغازه هــول شد .........

خودش را با کیف سنگینش به زور از لای زن‌ها و بچه ها به سمت جلوی پیشخوان  چوب و شیشه ای مغازهء  پیرمرد رساند و میان آن شلوغ پلوغی که همه یک چیزی میخواستند با ذوق به طبقهء «کرم‌های نرم کننده دست» که پشت سر پیرمرد چیده شده بود؛ نگاه کرد؛ چند وقتی بود که پول تو جیبی هایش را جمع می‌کرد تا بتواند آن قوطی کرم نرم کننده دست «سفید و آبی» قشنگی را که رویش عکس یک زن زیبا با کلاهی لبه پهن و سفید بود؛ برای «روز مادر» بخرد. روزی نبود که از جلوی مغازه پیرمرد بگذرد و سرک نکشد و نگاه نکند؛ به صورت آن  زن زیبای سفید رو با آن کلاه زیبا؛ که با لبخندی ملیح اما خانمانه به او نگاه می‌کرد‌؛ و با خودش نگوید: برای مامان میخرم برای روز مادر....

این اولین سالی بود که با پول تو جیبی‌های خودش می‌خواست برای مادر هدیه بخرد؛ هرسال با هدیه‌ای که پدر برای مادر میخرید شریک بود و فرزندان دیگر؛ خودشان کادوی جداگانه می‌خریدند.... اما چه ذوقی داشت این اولین هدیه روز مادر که با پول تو جیبی خودت می‌خریدی .... و خودت می‌خریدی !

بالاخره با بدبختی توجه پیرمرد را به خودش و پولی که توی دستش بود جلب کرد و حاجی با لبخند دستش را دراز کرد و پول را ازدستان کوچک و گوشت آلود او گرفت و پرسید که چه میخواهد و او هم از زیر دست و سرو صدای بقیه مشتری‌ها؛ اشاره به ردیف کرم‌هایی که رویش: خانم خوشگلی بود؛ کرد..... پیرمرد؛ دستی دراز کرد و قوطی کرم را که از این لحظه مانند جعبه جادو برق برق میزد را از طبقه برداشت و به آرامی روی میز گذاشت؛ نگاهی خندان به دخترک کرد و دست دراز کرد و از زیر میز یک پاپیون قرمز کوچولو بیرون آورد و کمی چسب به پشتش زد و پاپیون را گوشه قوطی روی کلاه خانم خوشگل زد و قوطی کرم را به سمت او دراز کرد.....

در درست گرفتن  قوطی کرم  انگار دو بال پرواز نرم و زیبا به او داد. دیگر حتی نفهمید چطور از میان بچه‌ها و زن‌های داخل مغازه خودش را بیرون کشید؛ خندان مانند فرشته ای زیبا به در مغازه نزدیک شد که ناگهان کیف خانمی به دست او خورد و قوطی کرم محکم به سمت کوچه پرتاب شد !!!!! قوطی کرم از دست کوچکش مانند موشک  توی کوچه  پرتاب شد؛ ناگهان درب قوطی باز شد وبا پاپیون قرمزکوچولوی روی سر خانم زیبا ؛ به آرامی به سمت ته کوچه راه افتاد ....

همینطور هاج و واج با لب و لوچه آویزان به درب قوطی؛ که تلو تلو خوران به سمت پائین خیابان میرفت نگاه میکرد؛ پیرمردی با ریش توپی سفید و کلاه برسر؛ با عصای قهوه‌ای چوبیش جلوی حرکت درب قوطی را گرفت وبا آرامی خم شد و درب قوطی را از زمین برداشت و همانطور با آرامش و متانت به سمت دختر کوچولوی بهت زده  آمد و پرسید :  پدرجان این در قوطی مال شماست ؟؟

دختر بیچاره انگار منتظر بود که یک نفر با او حرف بزند تا بغض؛ جمع شده در گلویش بترکد!  مانند ابر بهار از دو چشمش اشک به سمت پائین سرازیر شد و روی لپهای تپل و سرخ و سفیدش مثل گلوله به پائین بارید؛ فقط توانست در آن شلوغی کوچه و رفت و آمد مردم ؛ با چشمانش به «قوطی کرم مرطوب کننده‌ای» که روی زمین افتاده بود اشاره کند .
پیرمرد همانطور با  مهربانی و روی خوش؛ به آهستگی خم شد و از میان رفت و آمد و شلوغی ؛ «قوطی کرم»  را که کمی هم از آن روی زمین ریخته بود برداشت . به اطراف نگاهی کرد و پاپیون کوچک قرمز را هم همان نزدیکی پیدا کرد و برداشت و با آرامش دست دخترک را گرفت و او را روی سکوی گوشه مغازه شلوغ نشاند.

پرسید : آقا جون این را برای مادرت خریدی؟ برای روز مادردر؟  که صدای گریه دخترک با هق و هق  بلند در کوچه پیچید . پیرمرد گفت : عیبی نداره آقاجون ! پدرجان ؛ این که چیزیش نشده دخترم ..... ببین ؛ ببین ( و در عین حال با دستمال پارچه ای سفید با خط‌های چهارخانه آبی تمیزی که به سفیدی یاس بود ؛ مثل ریش سفید خودش ؛ شروع به پاک کردن اشکهای دخترک کرد ......) و بعد با دستمال دیگری که از جیب دیگرش در آورد به آرامی؛  اول درب قوطی کرم؛ را پاک کرد و به دست دخترک داد و بعد به آرامی دور تا دور قوطی کرم را پاک کرد و مجددا  درب قوطی را از دخترک گرفت و روی قوطی گذاشت و بعد از چند فــوت محکم به پاپیون قرمز؛ آن را هم با همان چسبی که پشتش بود روی درب قوطی گذاشت و گفت : آها ؛ آه !  ببین پدر جان عین اولش شد ..... به به به ؛ چه دختری بلند شو ببینمت ... و برای اینکه دخترک را بایستاند؛ مجبور به کنار زدن بچه هایی شد که بعد از این ماجرا دور آنها جمع شده بودند و به تماشای آنها ایستاده بودند .....

قیافه بعضی از آنها به قدری دلسوخته بود که انگار این بلا سر خودشان آمده باشد و با گردنی کج به دخترک نگاه می‍‌‌کردند ..... پیرمرد دست دخترک را به آرامی گرفت و همانطور که خودش نشسته بود او را روبروی خودش نگه داشت و باز صورتش را پاک کرد و بعد قوطی کرم را کف دستش گرفت و به دختر گفت: ببین دخترم ؛ مثل اولش شد .......... حالا هم وقتی کادوتو امروز به مادرت دادی ؛ یک ماچ آبدارش که بکنی همه چیز دیگه درست ؛ درست میشه.... باشه ؟؟  خواهر – برادر ؛ داری؟

دخترک سری به علامت بله تکان داد. پیرمرد گفت : از شما بزرگترند یا کوچکتر؟ از میان جمع یکی از دوستان همکلاسی و همسایهء دخترک بلند؛ بلند جواب داد: بزرگترند بابا بزرگ!.  پیرمرد خنده ای کرد و گفت : آفرین دختر؛ حالا ببین کادوی شما حتما از کادوی اونها هم بهتره. گریه نکن آقاجان؛ پس ته طغاری هستی شما؟؟  دختر به این خوبی ؛ به این مقبولی .... ماشاالله خودت یک دسته گلی برای مادرت . آفرین دختر ؛ حالا خوشحال و خندان برو کادوتو به مامانت بده .....

دختر با نیمی خوشحالی و نیمی از غم ، در حالی که بینی اش را بالا میکشید تا باز گریه اش نیاید ؛ قوطی کرم را از دست پیرمرد گرفت و گفت : دست شما درد نکنه . و در حالی که با حسرت به بچه هایی که هر کدام یک کادوی؛ خاکی نشده دستشان بود نگاه کرد و سر به زیر به سمت پائین خیابان به راه افتاد ؛ در همین زمان چند دختر بچه کوچولو او را همراهی میکردند ؛ مانند عزاداری که برای دلداری دنبال میکنند.  

از اول کوچه که به خانه نزدیک شد باز همان بغض غریب گلویش را فشار میداد ...  زنگ در خانه را که فشار داد ؛ انگار کسی با دست گلویش را فشرد و باز اشک مانند ابر بهار از روی دو گونه چاق و قرمزش سرازیر شد..... سربه زیر و اشک ریزان جلوی در ایستاده بود که مادر با روی باز و خندان ؛ با چادر نمازی که همیشه جلوی در سرش می انداخت در کوچه را باز کرد .  دخترک مثل گوله برف خودش را در بقل مادر انداخت ..... مادر با تعجب و کمی ترس زانو زد و دخترک گریان دو دستش را به گردن مادر حلقه کرد و حالا اشک نریز کی بریز؟؟؟ مادر  ترسان و لرزان می پرسید : چی شده مادر؟؟ چرا گریونی؟؟ زمین خوردی؟ کسی زده ات؟ چیه مادر نصفه عمرم کردی بگو ..... و دستان او  را از گردنش باز کرده بود و همان جا جلوی در به شنیدن ؛ درد دل  سوخته دخترک نشسته بود ...... همان جا جلوی پاشنه درب چوبی خانه.... بعد گفته بود : ببینم مادر ؛ کوش ؟ کجاست ؟ عیبی نداره قربونت برم ... تو هر چی بگیری خوبه مادرم ... !!  و هی لابه لای حرفهایش ؛ صورت گرد و اشک آلود  دخترک را با گوشه چادر پاک کرده بود و ماچ های صدا دارش کرده بود؛ قربان و صدقه اش رفته بود ؛ همان جا توی پاشنه در....

خلاصــه توی اطاق روی زانوی مادر نشسته بود و خودش را لوس کرده بود و زیر چادر مادرادر جا خوش کرده  بود .  مادردر " کرم مرطوب کننده " را گرفته بود و هم قوطی وهم دخترک را ماچ کرده بود و هر دو را با ناز و نوازش در کنار خود نشانده بود . مادر از زیبائی خانم زیبای روی قوطی تعریف کرده بود ؛ و گفته بود : وای چه خانم قشنگی ؟؟ دخترم چقدر این خانم خوشگله ؟؟ اما در دل دخترک این نبود؛ او مادر را زیباترین زن دنیا می دانست و به مادر گفت : یک روز مثل کلاه این خانم را برای روز مادر شما می‌گیرم و مادر از ته دلش با خنده ریسه رفته بود و به دنبالش یک ماچ آبدار.... مادر به دخترک گفته بود : این بهترین هدیه و قوطی کرم دستی است که تا حالا داشته و از او خواسته بود خودش با دستان کوچولویش؛ دستان مهربان مادر را کرم مالی کند ...... و او اینکار را کرده بود و با ذوق و شوق «بند بند» انگشتان مادر را  با کرم خوشبویی که اولین کادوی روز مادرش بود  ؛ نرم و لطیف تر از همیشه کرده بود ؛ دستانی که بدون کرم هم  نرم و گرم و مهربان بود ..... ناگهان عشق عجیبی به مادر درون دلش جوشید ؛ دو دست کوچکش را دور گردن مادر حلقه کرد و محکم او را بوسید و زیر چادر ؛ درگوش مادر گفت : روزت مبارک ؛ مامان.....  همانطور که به گردن مادر آویزان بود از پنجره حیاط را نگاه میکرد ؛ آفتاب زیبائی حیاط را طلائی کرده بود...... مادر مثل آفتاب گرم بود ؛ بیشتر خودش را به مادر چسباند ؛ مادر گرم بود ؛  نرم و لطیف بود .....

..... نشسته بود لب تخت مادر و داشت دستان پرچین و چروکش را کرم مالی میکرد؛ لا به لای کرم مالی بوسه ای هم بر دستان و صورت مادر میزد . هنوز هم مثل گذشته باعشق اینکار را میکرد و همیشه لبخندی روی لبانش بود ؛ مادر هم همینطور حتی حالا که او زن  چهل ساله ای بود و مادر ؛ مادری پیر و فرتوت! و هیچ کس نمیدانست که مادر در بقچه ای که یادگاریهایش را در صندوق چوبی اش نگاه می داشت هنوز قوطی کرم را که پاپیون کوچک قرمز؛ رنگ پریده و زرد شده ای؛ درونش بود که از جان عزیزتر نگاه داشته بود ...   همینطور که دستان مادر را به آرامی میمالید؛  هر دو خندیدند با صدای بلند..... به آرامی مادر را بقل کرد و خودش را به مادر چسباند ؛ مادر گرم بود ؛ مثل همیشـــه نــرم و لطیــف؛ آهسته در گوش مادر زمزمه کرد: روزت مبارک ؛ مامان !

نویسنده : مینا یزدان پرست



تهیه: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
www.seemorgh.com/cultture
اختصاصی سیمرغ



مطالب پیشنهادی:
بستری دوباره بازیگر زن هالیوود به دلیل بیماری روحی
عکس علی مصفا و مازیار میری در آمریکا
ماندگارترین «مادران سینمای ایران» از نگاه آزیتا حاجیان + تصاویر
مادران هنرمندی که فرزندانشان را به سینما آوردند + تصاویر
پروانه معصومی: ممنوع کردم کسی روز مادر را به من تبریک بگوید!

منبع : seemorgh.com

  • اشتراک
  • گزارش تخلف
  • 0 محبوب

اخبار اکاایران