پاراگراف کتاب (24) - آکا





آکاایران به نقل از برترین ها : وقتی خواستم به دنبال معنی کلمه کتاب باشم فکر کردم که کار ساده ­ای را به عهده گرفته ام! اما وقتی دو روز تمام در گوگل کلمه کتاب و کتاب خوانی را جستجو کردم آنهم به امید یافتن چند تعریف مناسب نه تنها هیچ نیافتم، تازه فهمیدم که چقدر مطلب در مورد کتاب و کتابداری کم است. البته من عقیده ندارم که جستجوگر گوگل بدون نقص عمل می کند، اما به هر حال یک جستجو­گر قوی و مهم است و می بایست مرا در یافتن 2 یا 3 تعریف در مورد کتاب کمک می کرد؛ اما این که بعد از مدتی جستجو راه به جایی نبردم، به این معنی است که تا چه اندازه کتاب مهجور و تنها مانده است.

راستی چرا؟ چرا در لابه لای حوادث ، رخدادها و مناسبت های ایام مختلف سال، «کتاب و کتاب خوانی» به اندازه یک ستون از کل روزنامه های یک سال ارزش ندارد؟ شاید یکی از دلایلی که آمار کتاب خوانی مردم ما در مقایسه با میانگین جهانی بسیار پایین است، کوتاهی و کم کاری رسانه­ های ماست. رسانه هایی که در امر آموزش همگانی نقش مهم و مسئولیت بزرگی را بر عهده دارند. کتاب، همان که از کودکی برایمان هدیه ای دوست داشتنی بود و یادمان داده اند که بهترین دوست است! اما این کلام تنها در حد یک شعار در ذهن هایمان باقی مانده تا اگر روزی کسی از ما درباره کتاب پرسید جمله ای هرچند کوتاه برای گفتن داشته باشیم. و واقعیت این است که همه ما در حق این «دوست» کوتاهی کرده ایم، و هرچه می گذرد به جای آنکه کوتاهی های گذشته ی خود را جبران کنیم، بیشتر و بیشتر او را می رنجانیم.

ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم. مثل همیشه ما را با نظراتتان یاری کنید.

*****
... پاتریک سارا را دوست دارد، تاریخ روز و ماه و سال 

حق داری تاریخ بذاری، پسر! عشق اون قدر سریع میگذره که آدم بهتره ازش یادداشت برداره، واسه چند سال بعد که شاید دیگه چیزی ازش یادش نمونده باشه.
آدمهایی که عشقشونو انکار میکنن، سریع تر از دیگرون پیر میشن. مث نوجوونیه. مردم عوض اینکه سعی کنن نوجوون باقی بمونن، همه کار میکنن تا جوون به نظر بیان، با نهایت جدیت. بعدش تعجب میکنن که دیگرون باهاشون مث پیرپاتال ها رفتار میکنن!

بنویسین! رو میزهای من بنویسین. هرچه قدر میخواین قلب بکشین. پولشری جلوی این کارتونو نمیگیره. عاشق بشین. محض رضای خدا عاشق بشین تا جوونین. آه!
اگه بچه داشتم، پسر یا دختر، ازش نمیپرسیدم : مشقهاتو نوشتی یا نه؟
میگفتم: خوب عشق کردی؟
و اگه احیانن هنوز این کارو نکرده بود فحش بارونش میکردم.
بهش میگفتم پس منتظر چی هستی؟ منتظری همه ی دندونهات بریزه؟ ها؟ چی فکر کردی؟ فکر کردی عمر نوح داری؟ پس کی میخوای شروع کنی؟ کی؟ وقتی بازنشسته شدی؟ وقتی نصف عمرت هدر رفت؟
محض رضای خدا بجنب! برو جلو اگه دلت لرزید! منتظر نشو! امروز که داری زندگی میکنی. فردا شاید یه بمب یه راست بیفته رو کله ت ... وقت داره به سرعت میگذره ... قبل از بومآخر عجله کن.
نکنه بی عشق سقط شی! برو پی عشق!
وقتی معلمت میخواد قلم پاهاتو بشکنه تا پی عشق نری، جربزه داشته باش و تسلیم نشو!
آدمهایی که تو زندگی درباره ت قضاوت میکنن، محرومن. مثل اونها نباش و زندگی کن! زندگی کن! حساب کتاب نکن ...!


 نمایشنامه کافه پولشِری/ نوشته: الن وتز/ مترجم: اصغر نوری

پاراگراف کتاب (24) کتاب,کتاب خوانی

... این داستان مطابق با سلیقه ی‌ تو گفته شد، آن گونه ای‌ که تو می‌ گویی‌ باید داستان را تعریف کرد: کسی بزرگ می‌ شود، دل به فردی‌ می‌ سپارد، زمستانی‌ را با او در روستایی‌ می گذراند. این البته عریان ترین خلاصه است و به درد بحث نمی خورد. به همان بیهودگی‌ است که در هنگام بارش برف شدید برای‌ پرندگان دانه بریزی‌. چه کسی‌ انتظار دارد چیزهای‌ کوچک زنده بمانند وقتی‌ حتی‌ بزرگ ترین ها هم گم می‌ شوند؟ مردم سال ها را فراموش می‌ کنند و لحظه ها در ذهنشان می‌ ماند. چیزی‌ که آخر سر برای‌ جمع زدن همه چیز می‌ ماند ثانیه ها و نمادهاست: لفاف سیاه میز بیلیارد. عشق در کوتاه ترین شکل خود به یک واژه تبدیل می شود. از این همه مدت تنها چیزی‌ که در خاطرم مانده یک زمستان است. برف. حتی‌ حالا که می‌ گویم برفلب هایم طوری‌ از هم باز می‌ شوند که بر هوا بوسه می‌ زنند. حرفی‌ از ماشین برف روب نشد که انگار همیشه آن جا بود ، آماده برای‌ روبیدن برف از جاده ی‌ باریک ما، مثل یک شریان پاک و روفته. اما هیچ کداممان نمی‌ دانستیم قلب کجاست...!


برف/ اَن بیتی/  صدای سوم( گزیده داستان های نویسندگان نسل سوم آمریکا ) /مترجم: احمد اخوت

پاراگراف کتاب (24) کتاب,کتاب خوانی

... زندگی را نمی شود به تعویق انداخت؛ باید همین حالا آن را زیست، نمی شود به آخر هفته، تعطیلات، وقتی بچه ها خانه را برای رفتن به کالج ترک کردند و یا به سال های بعد از بازنشستگی موکولش کرد...!

... بعضی افراد سراسر زندگی را جنگی کین خواهانه می¬بینند که باید در آن پیروز شد، گروهی غرق در نومیدی تنها رویای صلح رهایی و آزادی از رنج را در سر می¬پرورانند، برخی زندگیشان را فدای موفقیت، ثروت، قدرت یا حقیقت می¬کنند، برخی دیگر در پی تعالی خویشند و در علتی یا موجودی دیگر معشوق یا ذات الهی غوطه ور می¬شوند، دیگرانی هستند که معنای زندگی را درخدمت به دیگران، در خود شکوفایی یا در آفرینش می بینند...!


 مامان و معنی زندگی(داستان های روان درمانی) / اروین د .یالوم / مترجم: سپیده حبیب

پاراگراف کتاب (24) کتاب,کتاب خوانی

... بعضی ها این جورین، وقتی یه نیش می خورن، فکر می کنن اگه دیگرونم نیش بخورن، درد اونا کمتر می شه...!


چوب به دستهای ورزیل / غلامحسین ساعدی

پاراگراف کتاب (24) کتاب,کتاب خوانی

... هیچ آدمی زندگی اش آن نیست که دقیقاً می خواهد. برای همین در ذهنش آن چیزی که نیست را بازسازی می کند. این زمینه پیدایش هنر است. در این ناتمامی زندگی، تنها چیزی که منجی آدمی است، عشق است. عشق خیلی تفاوت دارد با علاقه، با اشتیاق، با نیاز، با شور و هیجانات. عشق پدیده بسیار پیچیده ای است که بسیار به ندرت اتفاق می افتد. عشق تنها عامل نجات آدمی است از معضلات حیات و هستی. خوشا روزگاری که عشق به سراغ آدم می آید، چون عشق، آمدنی است، جستنی نیست.

گفته لنگرودی درباره چگونگی شکل گرفتن کتاب پنجاه و سه ترانه عاشقانه


پنجاه و سه ترانه ی عاشقانه (مجموعه شعر)/ شمس لنگرودی

پاراگراف کتاب (24) کتاب,کتاب خوانی

... اما بالاخره من به این نتیجه رسیدم که اگه زنی واقعا دوستت داشته باشه٬ نمی تونی از اون توقع داشته باشی که همیشه راست بگه. خودت که می دونی زنها در مقایسه با مردها احساسی ترن. دلیل اینکه اونا راستگو نیستن اینه که خیال می کنن حقیقت احساسات مرد رو جریحه دار می کنه. اما به این مفهوم نیست که آدم رو دوست ندارن...!

... من مردها رو می شناسم. بذار یه چیزی به ات بگم. اونا ممکنه بابت کار یا زندگی نگران٬ آشفته و عصبانی باشن٬ اما سرانجام٬ اگه زن قلق مردش رو بدونه٬ غائله ختمه. یکی از چیزهایی که مردها رو روی روال خوب و منظم میندازه اینه که اونا نیاز مبرمی به قدردانی و تحسین دارن...!

... دلیل بیشتر مشاجره ها اینه که آدما می خوان همین که هستن باشن...!


 در اولین نگاه/ نیکولاس اسپارکس / مترجم: نفیسه معتکف

پاراگراف کتاب (24) کتاب,کتاب خوانی

... همانطور که در درون هر آدم چاق، آدم لاغری نهفته که برای بیرون آمدن در فغان و غوغاست، در درون حتی افراد متعینو محترمهم غالبا آنارشیست کوچکی پنهان است...!


 برج فرازان/ باربارا تاکمن/ مترجم: عزت الله فولادوند

پاراگراف کتاب (24) کتاب,کتاب خوانی

... اولین فضیلت ناچیزی که به فکرمان می‌¬رسد یاد دادن پس ¬انداز به فرزندان¬مان است. یک قلک به آن‌ها هدیه می‌¬کنیم و توضیح می‌¬دهیم که جمع کردن پول ... چقدر زیبا‌تر از خرج ¬کردن است... بنابراین قلک اولین اشتباه ماست، در برنامه¬ ی تربیتی¬مان یک فضیلت ناچیز برقرار کرده ¬ایم ... وقتی که قلک سرانجام شکسته شد و پول خرج شد، بچه¬‌ها احساس تنهایی و غم می‌¬کنند. دیگر پولی نیست ...!

... تا آنجا که مربوط به تربیت بچه ها می شود، فکر می کنم که به آنها نباید فضیلت های ناچیز، بلکه باید فضیلت های بزرگ را آموخت. نه صرفه جویی را؛ که سخاوت را و بی تفاوتی به پول را. نه احتیاط را؛ که شهامت و حقیر شمردن خطر را. نه زیرکی را؛ که صراحت و عشق به واقعیت را. نه سیاست بازی را؛ که عشق به همنوع و فداکاری را. نه آرزوی توفیق را؛ که آرزوی بودن و دانستن را...! 

... بزرگیم چون بر شانه ها، حضور صامت آدم های مرده ای را داریم و از آنان قضاوتی درباره ی رفتار فعلی مان می خواهیم. و از آنان برای گذشته ی مصدوم، طلب بخشایش میکنیم. می خواهیم از گذشته مان بسیاری از کلمات بی رحمانه مان را بزداییم، بسیاری از حرکات بی رحمانه ای را که انجام داده ایم، با اینکه از مرگ می ترسیدیم...!

... یکنواختی کسل‌کننده‌ای در سرنوشت انسان است. سرنوشت ما طبق قوانین کهن و غیر قابل تغییر، طبق ضرباهنگی منظم و دیرین به پیش می‌رود. رؤیاها هرگز به حقیقت نمی‌پیوندد و به محض اینکه آن‌ها را بربادرفته می‌بینیم، یکباره متوجه می‌شویم که شادی‌های بزرگ‌تر زندگانی‌مان، دور از واقعیت بوده است. به محض اینکه رؤیاهامان را بربادرفته می‌بینیم، به خاطر مدت زیادی که در ما ولوله بر پا می‌کردند، از دلتنگی کلافه می‌شویم. تقدیر ما در فراز و نشیب امید و دلتنگی جریان دارد...!


فضیلتهای ناچیز/ ناتالیا گینزبورگ / مترجم: محسن ابراهیم

پاراگراف کتاب (24) کتاب,کتاب خوانی

... هلن در مجامع نخست ابتذال آدم ها را می دید٬ تنگ نظری هایشان٬ بی غیرتی شان٬ حسادتشان٬ عدم اطمینانشان٬ ترسشان را. شاید به دلیل این که این احساسات در وجود خودش بود خیلی زود آن ها را نزد بقیه می یافت. در حالی که برای آنتوان آدم ها نیات والا و انگیزه های ارزشمند و آرمانگرا داشتند. انگار که هیچ وقت آنتوان در قابلمه هیچ مغزی را باز نکرده بود تا ببیند که گندی درش است و در آن چه معجونی می جوشد...!

... امروز یک روز قشنگ بارانی است.

هلن از او پرسید چطور یک روز قشنگ بارانی می تواند زیبا باشد. آنتوان هم برایش تعریف کرد: از رنگ های گوناگونی که آسمان٬ درختان و سقف خانه به خود می گیرد و آنها عنقریب وقت گردش خواهند دید٬ از نیروی وحشی اقیانوس٬ از چتری که آنها را هنگام قدم زدن به هم نزدیک تر می کند٬ از شادی پنهاه بردن به اتاق برای صرف یک چای داغ٬ از لباس هایی که کنار آتش خشک می شوند٬ از رخوتی که همراه دارد ...

... هلن گوش می داد. سعادتی که آنتوان حس می کرد از نظر هلن فردی٬ انتزاعی می نمود. حسش نمی کرد. با این حال خوشبختی انتزاعی بهتر از نبودن خوشبختی است...!


 یک روز قشنگ بارانی( مجموعه داستان) / اریک امانوئل اشمیت / مترجم: شهلا حائری

پاراگراف کتاب (24) کتاب,کتاب خوانی

... من همیشه تا تصمیم بگیرم چه کنم اشکم را افتاده، خوشحال باشم یا غصه دار، گریه می کنم. عصبانی باشم گریه می کنم. از این که گریم می کنم، گریه می کنم. این ضعف است. خلاف ِ روحیه ی جنگجویی است...!

... یک‌بند کاریکاتور می‌کشم.
کاریکاتور پدر و مادرم؛ خواهر و مادربزرگم؛ بهترین دوستم راودی؛ و هر کسی که توی قرارگاه هست.
می‌کشم چون کلمات خیلی بوقلمون صفت‌اند.
می‌کشم چون کلمات خیلی‌خیلی محدودند.
اگر به انگلیسی یا اسپانیایی یا چینی یا هر زبانِ دیگری حرف بزنید و بنویسید، فقط درصد معینی از آدم‌ها منظورتان را می‌فهمند.
اما وقتی تصویری می‌کشید، همه می‌توانند منظورتان را بفهمند. اگر کاریکاتور گلی را بکشم، هر مرد و زن و کودکی توی دنیا نگاهش می‌کند، می‌گوید: «این گُله.»
پس تصویر می‌کشم چون می‌خواهم با مردم دنیا حرف بزنم. و می‌خواهم مردم دنیا به حرفم توجه کنند.
وقتی قلم توی دستم است احساس می‌کنم آدم مهمی هستم. احساس می‌کنم وقتی بزرگ شدم شاید آدم بزرگی بشوم. مثلاً یک هنرمند مشهور. شاید هم یک هنرمند ثروتمند.
برای من این تنها راه ثروتمند شدن و مشهور شدن است...!


 خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره وقت/ شرمن الکسی / ترجمه‌ رضی هیرمندی

پاراگراف کتاب (24) کتاب,کتاب خوانی

... چگونه ممکن است که آدم‌ها هنگام بحث فقط در پی پیروزی باشند و به حقیقت اعتنا نکنند؟ شوپنهاور می‌گوید: «به سادگی»؛ این «دنائت فطری بشری است.این امر نتیجه‌ی «نخوت ذاتی» و این واقعیت است که مردم پیش از سخن گفتن، فکر نمی‌کنند بلکه پرحرف و فریبکارند - آنها به سرعت موضعی اختیار می‌کنند، و از آن پس، فارغ از درستی یا نادرستی آن موضع، صرفا به خاطر غرور و خودرأیی به آن می‌چسبند. نخوت همیشه بر حقیقت غلبه می‌کند...!


 هنر همیشه بر حق بودن/ آرتور شوپنهاور / مترجم: عرفان ثابتی

پاراگراف کتاب (24) کتاب,کتاب خوانی

... فقط دشمن ها هستند که همیشه حرف هم را بی هیچ کم و کاستی می فهمند. اغلب هم لبخندی چاشنی گفت و گویشان است.
دوستی همیشه با سوء تفاهم همراه است، عشق خیلی بیشتر...!


 نیمه غایب/ حسین سناپور

پاراگراف کتاب (24) کتاب,کتاب خوانی

وقتی دو آدم، خاصه به هنگام جوانی، ازدواج کردند نبرد دایمی‌شان آغاز می‌شود. وقتی که آنها اشتیاق اولیه به ‌تن یکدیگر را از دست می‌دهند و گذشت سالیان و زیستن مشترک و مداوم در لحظات شادمانی و اندوه آنان را چنان در تاروپود روح یکدیگر و در تنهایی یکدیگر اسیر می‌گرداند که گردش چشم، لرزش پلک و حرکت انگشتی معنی روشن و دقیق خود را برای هر یک از ایشان دارد، دو آدم هنوز نمرده‌اند. اما وجود هر یک، به‌ مرور زمان معنی‌اش را برای دیگری از دست می‌دهد. معاشرت مداوم جنبۀ رازآلود و مبهم وجود هر یک را برای دیگری نابود می کند. هر دو در چشم یکدیگر نامحسوس و نامریی می‌شوند. زن یا مرد درچشم دیگری چیزی می‌شود مثل صندلی و کفش و کلاه. قرارداد اجتماعی ازدواج حضور زن و مرد را در نزد یکدیگر محتوم و اجباری می‌کند. نوعی رابطۀ مالکیت و انحصار پدید می‌آید. زن، معمولاً، در چشم مرد به صورت شیئی در میان سایر اشیاء خانه درمی‌آید و مرد به ‌سایه‌ای همیشه حاضر در سرنوشت زن تبدیل می‌شود...!


 شب هول/ هرمز شهدادی / ۱۳۵۷

پاراگراف کتاب (24) کتاب,کتاب خوانی

... هیچ کس هرگز کاملآ آزاد نیست. آزادی بشر درست چند ساعت بعد از تولد از او سلب می شود. از همان لحظه ای که برای ما اسمی می گذارند و ما را به خانواده ای نسبت می دهند٬ دیگر فرار غیر ممکن میشود. قادر نیستیم زنجیر را پاره کنیم و آزاد باشیم. ساختمان بزرگ اداره ثبت اسناد زندان ماست. همه ما لابه لای اوراق آن کتابها له شده ایم...!


 از طرف او/ آلبا دسس پدس/ مترجم: بهمن فرزانه

پاراگراف کتاب (24) کتاب,کتاب خوانی

...مغز آدم نیاز داره که گیج بشه و قاطی کنه٬ هیچ چیز خوبی هیچ وخ از روشنایی درنمی آد...!

نمایش اسپانیایی / یاسمینا رضا /مترجم: غلامحسین دولت آبادی

پاراگراف کتاب (24) کتاب,کتاب خوانی


گردآوری اخبار آکانیوز

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات