پاراگراف کتاب (19) - آکا





آکاایران به نقل از برترین ها : وقتی خواستم به دنبال معنی کلمه کتاب باشم فکر کردم که کار ساده ­ای را به عهده گرفته ام! اما وقتی دو روز تمام در گوگل کلمه کتاب و کتاب خوانی را جستجو کردم آنهم به امید یافتن چند تعریف مناسب نه تنها هیچ نیافتم، تازه فهمیدم که چقدر مطلب در مورد کتاب و کتابداری کم است. البته من عقیده ندارم که جستجوگر گوگل بدون نقص عمل می کند، اما به هر حال یک جستجو­گر قوی و مهم است و می بایست مرا در یافتن 2 یا 3 تعریف در مورد کتاب کمک می کرد؛ اما این که بعد از مدتی جستجو راه به جایی نبردم، به این معنی است که تا چه اندازه کتاب مهجور و تنها مانده است.

راستی چرا؟ چرا در لابه لای حوادث ، رخدادها و مناسبت های ایام مختلف سال، «کتاب و کتاب خوانی» به اندازه یک ستون از کل روزنامه های یک سال ارزش ندارد؟ شاید یکی از دلایلی که آمار کتاب خوانی مردم ما در مقایسه با میانگین جهانی بسیار پایین است، کوتاهی و کم کاری رسانه­ های ماست. رسانه هایی که در امر آموزش همگانی نقش مهم و مسئولیت بزرگی را بر عهده دارند. کتاب، همان که از کودکی برایمان هدیه ای دوست داشتنی بود و یادمان داده اند که بهترین دوست است! اما این کلام تنها در حد یک شعار در ذهن هایمان باقی مانده تا اگر روزی کسی از ما درباره کتاب پرسید جمله ای هرچند کوتاه برای گفتن داشته باشیم. و واقعیت این است که همه ما در حق این «دوست» کوتاهی کرده ایم، و هرچه می گذرد به جای آنکه کوتاهی های گذشته ی خود را جبران کنیم، بیشتر و بیشتر او را می رنجانیم.

ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم. مثل همیشه ما را با نظراتتان یاری کنید.

*****
وقتی کودکی خواندن را می‌آموزد و با میل مطالعه می‌کند، دنیایی جدید را کشف و فتح می‌کند، قلمرو حروف را.
مطالعه، سرزمینی اسرارآمیز و بی‌انتها از کره‌ی خاکی ماست. سیاهی حروف، اشیا را، انسان‌ها را، ارواح و خدایانی را به وجودمی‌آورد که در غیر این صورت انسان قادر به دیدن آن‌ها نیست. کسی که قادر به خواندن نیست، فقط چیزهایی را می‌بیند که در مقابل بینی او ایستاده: پدر را، رنگ در را، چراغ‌های خیابان را، دوچرخه را، دسته‌ی گل را و شاید از پنجره، برج کلیسا را. کسی که قادر به خواندن است، روی کتاب خم می‌شود و با یک نگاه قله‌ی کلیمانجارو و یا کارل کبیر یا هکل بریفین در جنگل‌های می‌سی‌سی‌پی یا زئوس از اساطیر یونانی را به‌صورت گاومیشی وحشی که بر دوش آن غروب‌های زیبا می‌تازد، می‌بیند. کسی که می‌تواند بخواند دارای دو چشم دیگر است و باید مواظب باشد که به دو چشم اولش صدمه نزند....!


وقتی پسر بچه بودم / اریش کِستنر / مترجم: ساعد آذری

پاراگراف کتاب (19) کتاب,پاراگراف

نیامده ام که اذیتت کنم. نیامده ام دادت را در بیاورم تا اشک هر دومان در بیاید. نیامده ام زخم های خیس را کیسه بکشم ... همیشه همین طور است. یکی می رود، یکی می آید. از تو چه پنهان، وقتی کسی دیوانه می شود حتما چیزی را فهمیده که دیگران نمی دانند، زخمی کاری یا دردی کشنده. وقتی کسی می میرد، قلبی است که زیر گٍل کشیده می شود، با همه ی آرزوها، حسرت ها، عشق ها و ناکامی ها ...! آمده ام تا به تو بگویم چقدر زندگی را می ستایم. میدانم خنده ات می گیرد. می گویی ببین چه کسی دارد از ستایش زندگی حرف می زند. منه به قول تو آدم مزخرفٍ نا آرامٍ بی قرار ...!
یک معترض تمام عیار

... دارم عق می‌زنم، آن‌قدر که همه‌ی زرداب‌های معده‌ام بالا می آید و می‌ریزد روی برف سفید. چند نفر لنگ‌لنگان حمله می‌کنند، می‌آیند با ولع تمام برف و زرداب را می‌خورند. بوی ترشی در دماغم پیچیده. نمی‌دانم این‌جا کجاست.
پیرزنی کنار دیوار نشسته … از خیرگی نگاهش بند دلم پاره می‌شود. جلو می‌روم و با ترس می‌پرسم:
«این‌جا دیگر کدام جهنم‌دره‌ای است؟»
می‌گوید: «اشتباه نکن. تا جهنم هنوز مانده»
دستمالی چرک از لای سینه‌های پلاسیده‌اش که زخم جذام دارد بیرون می‌کشد و دماغش را می‌گیرد. وقتی دستمال را پرت می‌کند، بینی‌اش لای دستمال جا مانده.
بی‌اعتنا دست می‌کشد به دو حفره‌ی خالی که چند کرم کوچک رویش پیچ و تاب می‌خورند. پیرزن یکی از کرم‌ها را از روی حفره‌ی خالی صورتش برمی‌دارد و می‌گذارد در دهانش و شروع می‌کند به جویدن.
می‌گوید: «این‌جا عالم برزخ است و تو مرده‌ای»
خشکم می زند. با وحشت می‌گویم: «نه! من هنوز زنده‌ام. حرف می زنم. سیگار می‌کشم»
می‌گوید: «عالم برزخ، عالم رؤیاست. به هرچه فکر کنی همان را می‌بینی. فکرت سیاه است. مثل من؛ مثل همه‌ی این‌ها …»!


چهارشنبه ی دیوانه (مجموعه داستان) / الهام کاغذچی / نشر چشمه

پاراگراف کتاب (19) کتاب,پاراگراف

خوشا به حال کسانی که خون و خردشان چنان درست به هم پیوند خورده اند که دیگر چون نی نیستند که سر انگشتان بخت, هر نوایی را که بخواهد از ایشان بیرون بکشد...! 

... نیت در آدمی بنده حافظه است؛ در شور و التهاب می زاید، اما تاب زندگی کمتر دارد. درست مانند میوه نارس که سخت به درخت چسبیده است، اما پس از آن که رسید، بی آن که تکانش دهد می افتد...!

... گورکن نخستین: آن کیست که از بنا و نجار و کشتی ساز محکم تر می سازد؟
گورکن دوم: آن که چوب دار می سازد. برای این که هزار نفر هم که بالایش بروند، باز سرپاست.
گورکن نخستین: راستش، از عقل و هوشت خوشم آمد. چوبه دار خوب است، ولی برای که خوب است؟ برای آنهایی که کار بد می کنند. اما تو هم می گویی چوبه دار محکم تر از کلیسا بنا شده کار بدی می کنی، و چوبه دار می تواند برای خودت باشد. برگردیم به سوال خودمان. بگو. 
گورکن دوم: آن کی هست که از بنا و نجار و کشتی ساز محکم تر می سازد؟
گورکن نخستین: بله، بگو و جانت را خلاص کن.
گورکن دوم: به خدا، نمی دانم چه بگویم.
گورکن نخستین: دیگر به مغزت فشار نیار. خر وامانده را هر قدربزنی باز تندتر نمی رود. دفعه دیگر که این را ازت پرسیدند، بگو:«گورکن»، خانه هایی که او می سازد تا روز قیامت برجاست...! 


هملت / ویلیام شکسپیر / مترجم: م. ا. به آذین

پاراگراف کتاب (19) کتاب,پاراگراف

برای همین چیزها بود که می‌باید رد درد را در جایی دیگر می‌زدم. تا در مکانی دیگر به غیر از تن آدمی به ملاقاتش می‌رفتم. مثلاً در مکانی به عین کلام. درد که تنها در نسوج تن آدمی پرسه نمی‌زند. گاهی هم ساکن اشیاء می‌گردد. حتی ممکن است در قاب عکسی منزل کند یا حتی در الفاظ یک صدا. باید کلمه بهترین مکان برای سکونت درد باشد که آدمی رنجش را در کلمه مستحیل می‌کند و بر صفحات کاغذ می‌نویسد تا درد را دور از خود محبوس کلمات کند. هر کلمه حامل چیزی از او بود، شاید در صحفه‌ی کاغذ زندگی می‌کرد و من با کلمات، حضورش را کشف می‌کردم...!

... کلام ماهیتی شبیه به آتش دارد که می‌تواند در دست باطل قرار گیرد تا آن‌ها آن را وارونه به کار گیرند...!

... چون خداوند حی «نار سموم» را که از آتش بدون دود و حرارت بود به وجود آورد و از آن جان را بیافرید که « مارج» نام او بود و جفتی برای او خلق فرمود به نام «مارجه» و از ایشان ابودجانه به دنیا آمد که با زنی به نام «لهیا» تزویج نمود تا همچنان که آدم ابوالبشر ارض را از نسل خود می پراکند او هم ارض را با ذریات خود به عدد ذریات آدم ابوالبشر پرجمعیت سازد و همان طور که « ام البشر» هابیل و قابیل را به دنیا آورد لهیا جفت ابودجانه هم در یک شکم «بلقیس» و «طونه» و در شکم دیگر «فقطس» و «فقطسه» را به دنیا آورد و از آنها به عدد نسل آدم ابوالبشر ذریات ابودجانه ازدیاد گشت تا که بر ارض با آدمیان محشور باشند. بنابر همین واقعه بود که به عدد هر بنی آدم یک بنی دجانه به دنیا درآمد تا همزاد وی باشد با وی بخوابد و بیدار شود تا چون شرری به شکل صدایی در گلوگاه یا که نگاهی در چشمان بنی آدم لانه کند. یا که به عین کلمات شعر یا وجیزه ای ساکن صفحات رسالات گردند تا که همچنان که روح در ذریات متکثر می گردد کلمات نیز متکثر گردند و همان طور که سیالیت اندام آنها ساکن اندام ابوالبشر می شوند در گفتگوی آنها جاری باشند تا همچنان که لشکریان ابودجانه اسیران را بندی ریسمانهای خود می گردانند کلمات رسالات نیز بر پی های اسیران خود بپیچند و تا ابدالاباد به هر هنگام این ذریات ابودجانه می باشند که در جمع یا که خلوت - حضر یا سفر - رکوع یا که سجود همزاد آدم ابوالبشر باشد...!


برگزیده ی بنیاد گلشیری به عنوان بهترین رمان مطلق سال 1382

رود راوی / ابوتراب خسروی

پاراگراف کتاب (19) کتاب,پاراگراف

زندگی ما چیه؟ یا داریم به گذشته نگاه می کنیم یا نگران آینده ایم و زندگی‌مون تو این خلاصه شده. همین. پس زمان حال چی؟ ما واقعا از چی می‌ترسیم؟ از نبودن می‌ترسیم؟ دیگه از چی؟ این که بانک ورشکسته بشه. مریض می‌شم. زنم تو یه هواپیما در حال پرواز می‌میره. بورس سهام ورشکست می‌شه. خونه مسکونیم می‌سوزه. کدوم یکی از این اتفاقات می‌افته؟ هیچ کدوم. ولی ما به هر حال نگرانیم. معنی‌اش اینه که احساس امنیت نمی‌کنیم. چه جوری می‌تونم احساس امنیت کنم؟ باید ثروت بی‌حسابی جمع کنم؟ نه. و ثروت بی‌حساب یعنی چی؟ این جوری فکر کردن یه نوع مریضیه. تله اس. حد و حسابی وجود نداره. فقط طمع وجود داره...!

... به اسم روی تخته نگاه نکن. به خود من نگاه کن. من شلی لوین. یا به هر کسی. از آدم‌های دفتر خیابون وسترن بپرس. از گتز توی هومستد بپرس. برو از جری گراف بپرس. تو که می دونی من کی‌ام. من واقعا به یه فرصت خوب احتیاج دارم ... من از دور خارج شدم، چون تو به من اسامی افتضاح می‌دی جان! جان! ببین. فقط. فقط اسم یه مشتری پولدار به من بده. محض امتحان. باشه؟ فقط محض امتحان...!

... در دنیای پول و سرمایه، برای آنهایی که قدرت دارند، غیراخلاقی رفتار کردن مشروع تلقی می‌شود. تاثیر چنین محیطی بر آن فرد کوچک کم درآمد این است که به سوی جنایت و کارهای خلاف کشیده شود. و جنایت‌های کوچک تنبیه می‌شوند، در حالی که جنایت‌های بزرگ اصلا مورد پرسش قرار نمی‌گیرند. اگر کسی بخواهد برای نفع شخصی خودش محله‌ی منهتن را نابود کند لقب بزرگمرد را به او می‌دهند ... بدبختی یک نفر برای دیگری فرصت ترقی است. این اساس زندگی اقتصادی ماست. این بر روحیه فرد نیز تاثیر می‌گذارد و بین مردم اختلاف می‌اندازد. آدم حس می‌کند خودش تنها در صورت بدبختی دیگری موفق می‌شود. هر چه من بیشتر داشته باشم، تو باید کم تر داشته باشی...!


گلن گری گلن راس / دیوید مامت / مترجم: امید روشن ضمیر

پاراگراف کتاب (19) کتاب,پاراگراف

چه قدر دلمان می خواست قهرمان باشیم. او هم خیلی دلش می خواست قهرمان باشد اما بعد از شنیدن حرف های خورخه مائورا متوجه شد که قهرمان بازی پروژه نیست که بتوان با خواستن به آن رسید بلکه پاسخ به شرایطی پیش بینی نشده اما قابل تصور است...! 

لائورادیاس / کارلوس فوئنتس / مترجم: اسدالله امرایی

پاراگراف کتاب (19) کتاب,پاراگراف

چیزی هست بین خشکی و سردی، و چاپلوسی و بادمجان دور قاب چینی، و آن سخن مهر آمیزی است که کسی را شاد می کند...!

... سر و کله زدن با فلان راننده و شاگرد راننده اتوبوس و فلان مستخدم شیره‌ای یا فلان کارمند از زیر کار در رویِ فلان وزارت خانه سودی ندارد. خشم و کینه‌ات را یکجا جمع کن و از آن بمبی بساز و با آن «ستمگری» را منفجر کن...!

... من اگر ده تومان داشته باشم، همه آن را برای دوستم خرج می کنم. اگر صد تومان داشته باشم، حاضرم پنجاه تومانش را برای او خرج کنم. اگر هزار تومان داشته باشم، صدتومانش را برای او خرج می کنم. اگر ده هزار تومان داشته باشم، دویست تومان خرج می کنم. و اگر صدهزار تومان داشته باشم، شاید حاضر شوم پانصد تومان برای او خرج کنم. چرا اینطور است؟...!

... وقتی حرف می زنیم، بیشتر می خواهیم خودمان را قانع کنیم تا دیگران را.کسی که قانع شده باشد،کسی که به اندیشه های خود ایمان داشته باشد، اصلا حرف نمی زند...!

... بشر موجودی منطقی نیست. موجودی است منطق تراش. به هر کار دست زد و به هر چه عادت کرد، سعی می کند برای آن دلیلی بتراشد و عذر و بهانه ای بیاورد...!

... ما ایرانی ها وقتی به مشکلی بر می خوریم، آسان ترین راه را انتخاب می کنیم. وقتی سر دو راهی ناگزیری قرار می گیریم راه سومی می سازیم که نه آن است ونه این . راهی که بعداً اشکالات زیادی برایمان به بار خواهد آورد. زیرا این راه آسان را با زیر پا گذاشتن "اصول" پیدا کرده ایم. آنچه ما "زرنگی" می نامیم در حقیقت بی انظباطی مطلق است، نادیده گرفتن اصول است...!


یادداشتهای شهر شلوغ / فریدون تنکابنی

پاراگراف کتاب (19) کتاب,پاراگراف

فقط پدر من این‌طوری نیست؛ اصلاً این یک خصلت عمومی است؛ البته در پیرها بیش‌تر. می‌نشینند و ساعت‌ها از رستم و فریدون و داریوش و نادر می‌گویند. بعد هم افسوس می‌خورند که چه بوده‌ایم و چه شده‌ایم. خنده‌دار است اگر آن‌طوری بوده که می‌گویند، آن سرزمین پیشرفته که همۀ دنیا پیشرفتش را مدیون آن است، آن قهرمانان و سپاه را هم داشته، پادشاهانش هم همه عادل و دادگر و فرزانه بوده‌اند، چطور رسیده است به این‌جا؟ چطور هرکس دلش خواسته به این سرزمین تاخته و دست پر برگشته یا تا مدت‌ها مانده و چپاولش را ادامه داده. از اسکندر بگیرید تا مغول‌ها و عرب‌ها و حتی افغان‌ها...!

... خودش، مثل بیشتر آدم‌ها یک پا دیکتاتور بود و باز دشمن دیکتاتور‌ها بود. دشمنی‌اش هم مثل باقی مردم دشمنی عمومی بود و نه خصوصی. کینه‌ای همگانی بود، از آن کینه‌ها که به انزوا ختم می‌شود و نه به بخشش یا انتقام. نمی‌گفت: «باید نابودشان کرد» یا «باید بخشیدشان»، می‌گفت: «حذر کن، پسر!»...!

*برنده جایزه بهترین رمان سال در ششمین دوره مهرگان ادب
*برنده بهترین رمان سال در پنجمین دوره جایزه هوشمگ گلشیری 

آبی‌تر از گناه / محمد حسینی

پاراگراف کتاب (19) کتاب,پاراگراف

خدمت سرور مهرگستر خودم آقامیرزا جعفر.
ای مخدوم عزیز من! از آن التفات و توجه که همیشه نسبت به این خادم بارکش و ارادت‌کیش بردبار خود داشتید، ممنونم!
لیکن به نوع ما که جماعت خران هستیم به‌ طور حقارت نظر فرموده، حیوان بیشعور و از شعار تربیت دور تصور میکردید. برای اینکه جنابعالی را به درستی از عالم و روزگار خران آگاهی باشد، لازم دیدم این رساله را ترتیب نموده به حضور عالی تقدیم کنم.
موضوع این لایحه سرگذشت و وقایع زندگی این مخلص بارکش است. بعد از مطالعه به جنابعالی معلوم خواهد شد که ما نره‌خران و ماده‌کران و کره‌خران چگونه طرف صدمه و زحمت غیرمنصفانه نوع بشر و همجنسان جنابعالی هستیم. همچنین خواهید دانست که ما طایفه درازگوشان را از مقامات صورت و معنی چه بهره‌ها، و در ذوق و ادراک چه رتبه‌هاست. ضمنا بر خاطر دقیق جنابعالی معلوم خواهد شد که در روزگار جوانی، چنانکه افتد و دانی، چگونه این حقیر مستمند هواپرست و زبردست بوده، از شرارت نفس و متابعت هوس چه بدبختی و نکبت دیدم. لاجرم به سرانگشت تقدیر گوشمالها گرفتم و به صراط مستقیم هدایت شدم ...!

... شما متولد شدید در کذب، نمو کردید در کذب، زندگی می کنید در کذب، چگونه ترک عادت می توانید؟ «کذب» طبیعت ثانوی برای شما شده است ... اگر در میان شما کسی به راستی حرکت کند و مخالف طبیعت ثانوی رفتار نماید، به خطا رفته است ... غافل از این معنی که شما به خلاف ما (خران)، محتاج ابنای خودید و تا پا به عالم تمدن و تعاون نگذاشته اید، ذلیل تر و بدبخت ترین جانورانید...!


خرنامه / نوشته: محمدحسن خان اعتمادالسلطنه / به کوشش: علی دهباشی

پاراگراف کتاب (19) کتاب,پاراگراف

... وقتی بعضی چیزها در خاطراتت و یا در تصوراتت می‌پوسند، قوانین سکوت دیگر کار نمی‌کنند. این درست مثل این است که خانه دارد در آتش می‌سوزد و تو دلت می‌خواهد فراموش کنی که خانه در حال سوختن است. اما نبودن آتش هم تو را نجات نمی‌دهد. سکوت دربارۀ یک مسئله فقط آن‌را بزرگ‌تر می‌کند، رشد می‌دهد و همه چیز را می‌پوشاند...!

... حیوان انسان‌نما دیوی است که می‌میرد. اگر پول داشته‌باشد، می‌خرد، می‌خرد و می‌خرد. فکر می‌کنم به این دلیل هر چیزی را می‌خرد که در ته مغزش دیوانه‌وار امید دارد که یکی از آن‌ها زندگی جاودانه به او ببخشد. چیزی که هرگز اتفاق نمی‌افتد...!

... در تمام زندگی مثل یک مشت گره‌کرده بودم. کوبیدن، خرد شدن، در هم‌شکستن! اما حالا این دست‌های مشت‌شده را باز می‌کنم و چیزهای بهتری را با آن لمس می‌کنم...!

گربه روی شیروانی داغ / تنسی ویلیامز /

پاراگراف کتاب (19) کتاب,پاراگراف

آدم درختهایی را می بیند که بلنداند، راستند، انبوه‌اند، شاخه‌های کشیده و بلند دارند و برگهای فراوان! ‌درختهایی را می بیند که کم رشداند، ‌گره‌دار و کج و کوله‌اند، ‌ظاهرشان توی ذوق می زند! مگر جنگل برای خاطر این جور درختها زندگی را به خودش حرام می کند؟...!

پابرهنه ها / زاهاریا استانکو / مترجم: احمد شاملو

پاراگراف کتاب (19) کتاب,پاراگراف

با کسانی که حرمت بازی را نگه نمی‌دارند، بهترین رفتار بازی نکردن است...!

...امشب باید جانم را شست و شو دهم. باید تمام این کثافتهای چسبیده بر روح و ذهنم را بشویم و پاکیزه شوم. تا صبح فرصت دارم.

به کدام چشمه روی بیاورم؟ کدام جویبار؟ کدام رود مرا پاکیزه می تواند کرد؟ باید پی دریاچه ای بگردم. دریا کدام سمت است؟ چگونه می توانم به اقیانوس برسم؟
تمام آبهای جهان را فرامی خوانم. خود را به دریا می زنم. دریا آنقدر بزرگ است، آنقدر آب دارد که هرگز آلوده نخواهد شد.
ای ابرهای بارور تیره، بر من ببارید!
آسمان ابرهایش را گرد خواهد آورد و همه را بالای سر من توده خواهد کرد. برق خواهد جهید و رعد خواهد غرید. رگبار، تندترین رگبارها، خواهد بارید...!

... من انگار به ریاضت نیازمندم. خلوت خواهم گزید. مهر خاموشی بر لب خواهم زد. در کنج عزلت خواهم نشست، به مراقبه، به اندیشیدن... (اینها همه در ذهنم می گذرد. مگر می شود؟ مگر ممکن است؟ اگر هم ممکن باشد، اگر بشود، چه فایده؟...)
چراغها را خاموش کرده ام. تنها صدای تیک تاک ساعت است که خاموشی و سکوت شب را می شکند. زمان جاری ست. شب به سوی صبح می رود. وقت می گذرد و من از این گذشتن شادمانم. صبح خواهد شد. خورشید طلوع خواهد کرد. روز دیگری آغاز می شود. روز با شما آغاز می شود. خورشید همراه شما طلوع خواهد کرد. شما طلوع می کنید. روز می شوید. شب تیره مرا روشن می کنید. من شما را نفس می کشم. پاک خواهم شد...!

... باید از شما پوزش بخواهم. با بیان آلودگیها و پلشتیها نمی بایست خاطر درخشان و شفافتان را مکدر می کردم. اما شما بهتر از هرکس می دانید که ناگزیر بودم. این ناگزیری از سر ضعف بود. من آدم ضعیفی نیستم، اما هرگاه با پلیدی روبرو می شوم، هرگاه نامردمی می بینم، فرومی ریزم. نیاز داشتم با کسی درد دل کنم و متاسفانه یا خوشبختانه، جز شما سنگ صبوری ندارم. بیش از این چه بگویم؟ از شما که این همه به من نزدیکید، نباید عذرخواهی کنم...

باری، گذشت. می گذرد. خواهد گذشت. اما آینه جان هر بار زنگار می بندد، از شفافیت می افتد؛ طوری که هرچه آن را بشوییم، مثل اول نخواهد شد. و این مایه افسوس است...!


با دُر در صدف / ناصر زراعتی / انتشارات نیلوفر

پاراگراف کتاب (19) کتاب,پاراگراف

... پایان هر چیزی یعنی مرگ و مرگ چیزی است که تا کسی آن را تجربه نکند، نمیفهمد و وقتی تجربه کرد، تجربه‌اش برای خودش و دیگران فایده‌ای ندارد.
پدر من مرگ را به بدترین شکلش تجربه کرد. روی نرده‌های سالن فوتسال نشسته بود که توپ خورد به سرش، سرش به دیوار خورد و روی زمین افتاد و جان به جان‌آفرین تسلیم کرد. خوردن توپ توی سر پدرم در زندگی اش معنایی کاملا سمبلیک داشت. معنایی که همه آن را درک کردند، حتا لمپن‌ترین تماشاگران فوتبال که زندگی شان تخمه‌ی آفتابگردان است و فحش و عربده. آن‌ها نتوانستند این معنای سمبلیک را بیان کنند، اما در کلامی ناگفته فهمیدند این توپ به کاخ رویاهای پدرم اصابت کرده و همه‌ی آن چیزهایی که سال‌ها ساخته، ناگهان ویران شده است. روزی که از کنار ویرانه‌ها می گذشتیم و توی خانه‌های فروریخته سرک می کشیدیم، می دیدیم که چگونه توپ می تواند رویاهای آدمی را فرو بریزد و نابود کند. آن روز میان خرابه‌ها نعلبکی شکسته‌ای پیدا کردم که عکس پرنده‌ای روی آن حک شده بود، نعلبکی لعابی، با پرنده‌ای به رنگ فیروزه‌ای، پرنده‌ای جامانده از رویاهای آدم‌هایی که توپ همه‌چیزشان را نابوده کرده بود ...!


جیرجیرک / نوشته: احمد غلامی

پاراگراف کتاب (19) کتاب,پاراگراف

چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهایی
اما سال‌ها طول می‌کشد تا این را بفهمی
وقتی هم که آخر سر می‌فهمی‌اش
دیگر خیلی دیر شده
و هیچ چیز بدتر از
خیلی دیر نیست...!

سوختن در آب، غرق شدن در اتش (مجموعه شعر) / چارلز بوکوفسکی/ مترجم: پیمان خاکسار

پاراگراف کتاب (19) کتاب,پاراگراف

- چرا رنجم می دهی؟
- چون دوستت دارم.
- نه دوستم نداری. وقتی کسی را دوست داریم خوشی اش را می خواهیم نه رنجش را.
- وقتی کسی را دوست داریم تنها یک چیز را می خواهیم: عشق را، حتا به قیمت رنج.
- پس تو به عمد مرا رنج می دهی؟
- بله، برای اینکه از عشقت مطمئن شوم...!


بارون درخت نشین / ایتالو کالوینو / مترجم: مهدی سحابی

پاراگراف کتاب (19) کتاب,پاراگراف
16.
 


منبع: ویکی گفتاورد

گردآوری اخبار آکانیوز

اخبار اکاایران

تبلیغات