شکواییه ای از یک نسل، آفت جا نشدن - آکا



هفته نامه چلچر
اغ - مرتضی یاسری نیا: نسلی که مونولوگ «این حق منه» را خلق کرد، جای خود را به اعقاب متوقع تر و متوهم تر خود داده است. می گویند خداوند جنگ را خلق کرد تا به انسان جغرافیا را بیاموزد. اصلا شاید هم برعکس، جنگ هشت ساله این حق را به یک نسل داد تا «این حق منه» را در میدان عمل به اثبات برساند اما نسل بعد که فقط صدای آژیر خطر را شنید، سال ها بعد، جمله اسلاف خود را به شکل دلخواه مصادره به مطلوب کرد. «این و آن و خلاصه همه چیز حق منه!»

حالا این طیف در لوای حق خواهی، برای رسیدن به آنچه برای خود می دانند، در خیابان برای رسیدن به تاکسی حاضر به گذر از جنازه هموطن خود هستند. خبرنگار این قشر بدون اینکه بداند واقعا این جامه برازنده اش هست یا نه، وقتی قلم به دست می گیرد، می خواهد قلم ناب دیگری را بشکند تا حق نادیده گرفته خودش را در ازای نابود کردن اندیشه نفر دیگر و بازداشتن او از کسب یک یا چند جایزه ولو باارزش اعاده کند. مشکل البته از او نیست، نسل متوهم ما از ظرف کوچکتر از مفروظ جامعه اش آب می خورد!

علت اصلی؟

تصور کنید شما در اولین سال فعالیت مطبوعاتی وارد یک روزنامه سابقا اسم و رسم دار می شوید و نه صرفا (روی کلمه صرفا تاکید می کنم) به خاطر توانایی های البته بالایتان، بلکه به خاطر ضعف و رکود بالادستی ها به سرعت تبدیل به چشم و چراغ آن نشریه می شوید... در این صورت مدت زیادی در اوج نخواهید ماند. مسئولیت های بزرگی به چنگ می آورید اما این رشد به شدت کاذب است.

ضربه اصلی را وقتی دریافت می کنید که از قلمرو پادشاهی خودتان جدا می شوید. بر اثر رشد کاذب، کار زیردست آدم های توانایی را که در جراید دیگر حداقل به روشی صحیح تر از شما پیشرفت کرده اند، دون شأن خود و سِمت قبلی خودتان می دانید. اینگونه دچار بلایی می شوید که ظاهرا بین نسل فعلی اپیدمی شده است: سوءتفاهم.

شکواییه ای از یک نسل, آفت «جا نشدن»,شعر ،داستان و ادبیات


ظرف مطبوعات ما کوچک است؛ خیلی زیاد. آدم هایش بزرگ هستند؛ خیلی هایشان نه از درون بلکه از بیرون. خروجی، همین بچه های سوءتفاهم هستند. قطعا می دانید نفر چهارم یک مجموعه ضعیف بیش از نفر اول و ایدئولگ یک گروه ضعیف امکان رشد صحیح و ترقی در درازمدت را به دست می آورد؛ آنچه برای نسل فعلی کمتر اتفاق می افتد، همان شخصی که در دومین سال فعالیت مطبوعاتی چشم و چراغ آن روزنامه سابقا پرهوادار می شود، در صورت برخوردار نبودن از علاقه ای سوزناک به کارش، اشباع می شود. مانند سابق زیر بار مسئولیت نمی رود و اینجا قصه دوم شکل می گیرد؛ مسئولیت ناپذیری نسل فعلی.

در جایی که جنگیدن برای رسیدن به هدف کوچکترین ارزش، بازخورد و حمایتی ندارد؛ بی مسئولیتی، نوعی فضیلت و داوری آرامش است! نسل فعلی دانسته و ندانسته از این اصل پیروی می کند. از وقتی در رسانه های جمعی اصطلاح «پیچاندن طرف مقابل مقابل» دستمایه گزارش های جوانانه شده، نسل جدید خودش را ملزم نمی کند تماس دوستش را بی پاسخ نگذارد. دیگر رفاقت نوعی تعهد نیست، شکلی از یک جریان رقابتی خط کشیده شده است. ارزش دوست شما به اندازه کارهایی که برایتان انجام داده سنجیده می شود و حافظه تاریخی فقط وقتی برای شما معنا پیدا می کند که بخواهید برایش هدیه تولد بخرید؛ پارسال برای من چقدر هزینه کرد تا امسال به همین میزان او را شرمنده کنم؟ این تفکرات بازاری، حس مسئولیت پذیری را به شدت کاهش می دهد. وقتی خودت را در قبال دوست، کارفرما و رئیس متعهد ندانی به قول یوسا، این نویسنده بزرگ، آرام شروع به مردن می کنی.

وقتی بزرگتر از خودت نیستی...

روزنامه های ما پر شده از مطالبی با امضای نویسنده هایی که اسمشان بزرگتر از خودشان است. وقتی مطلب آقای X را می خوانید، برایش کف می زنید اما این آقا وقتی خودش است، نه نوشته اش، وقتی قرار کاری می گذارد، وقتی تعهد می سپارد، یک اپسیلون به اسمی که پای مطلب زیبایش خورده، شباهت ندارد.

می گویند مرغ به وقت تخم گذاری چنان سروصدا می کند که هر کس نداند گمان می برد او ماه به دنیا آورده است. برخی از ما چنان سروصدا و افاده داریم که هر کس نداند، فکر می کند در معادلات سازمان ملل و ناسا نقش آفرینی می کنیم. البته خودمان می دانیم درونمان یک تنازع «دکتر جکیل و مسترهاید» وار در جریان است. اصلا مطالعه نمی کنیم، اشتباهاتمان را نمی پذیریم و به جایش ادعا می کنیم و ادعا. چه کسی می گفت ضعفت را با ادبت بپوشان؟

در چنین شرایطی این روزها پیدا کردن نویسنده خوبی که آدم خوبی باشد، سخت شده است. وای به حال آدم های ایده آل گرا، چون هنوز دوست دارند پای مطلبی امضای خودشان را بگذارند که واقعا از دل و جانشان برآمده و نماینده خود واقعی آنهاست. این دسته در مطبوعات سخت دیده می شوند چون برکنار از سوءتفاهم های نسل سوءتفاهم، فقط دلشان حکم کند، هستند. متر نامرئی نسل سوءتفاهم چقدر میزان و دقیق است که هر وقت جدل کلامی پیش می آید، جمله «فلانی در حد من نیست که جوابش را بدهم» را بر زبان می آوریم. آیا ابتدا خودمان را وزن کرده ایم؟ آیا با چشمی مجهز به عینک دارای عدسی محدب روی باسکول نرفته ایم و دچار بزرگ بینی نشده ایم؟

گردآوری پرتال اکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات