مرا به شاه عبدالعظیم ببــر - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد مرا به شاه عبدالعظیم ببــر ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

یک حس زیبا و قدیمی به هر دوی آنها دست می داد ؛ زن با چادر روی تخت می نشست و مرد جوان برای سفارش غذا می رفت...

 خودش را حسابی در چادرش پیچاند و جمع کرد گوشه صحن؛ هر چه خادمه صحن گفت : خواهرها تو صحن ننشینید بگذارید زائرا  زیارت کنند بیشتر کز کرد و خودش را بیشتر گوشه دیوار جمع کرد.  آنقدر که دیگر خادمه  ولش کرد و رفت سراغ کارهای دیگرش

از سوراخ کوچکی که  گوشۀ چادرش باز گذاشته بود به بیرون نگاه می کرد و نفس می کشید:  صحن شاه عبدالعظیم برق می زد. زنها با چادرهایی گل گلی و مشکی دور تا دورش با پنجه های قوی محکم ضریح را چنگ می زدند و ولش نمی کردند و خادمه ها بلند بلند می گفتند : خواهرها جلوی ضریح  نایستید. بچرخید همه زیارت کنند بچرخند خواهرها!

نور چلچراغ بالای ضریح  سفید و چشم نواز بود ؛ احساس کرد این منظره چشم و دلش را گرم می کند. با آسودگی و عشق  سرش را تکیه داد به دیوار خنک سنگ مرمری؛ به نظرش آمد صدای گریۀ کسی را می شنید که خیلی به او نزدیک بود. آرام آرام صدای گریه اوج گرفت و تبدیل شد به صدای زوزه! صدای زوزه گرگ ماده ای که توله هایش را گم کرده بود. ناگهان متوجه شد این صدا ؛ صدای گریه خودش است. هر چه میخواست جلوی این صدای دردناک را بگیرد نمی شد و هر چه بیشتر و عمیقتر از درون جگرش به بیرون می زد عینهو آتش ؛ عینهو زبانه های شعله های تیز و داغ  آتش


 احساس کرد دستی شانه اش را تکان می دهد که: گریه نکن خواهر ... صدای لطیف دیگری شنید با لهجۀ غلیظ گیلانی که می گفت : گریه کن خواهر ؛ گریه کن ؛ گریه جگرت را جلا میده ؛ سبک می شی ؛  با گریه از خدا چیز یاد می گیری ...گریه کن.. و خودش هم گریه کرد


دست به دامن رو گرفتن محکمتر با چادرش شد هر چه  محکمتر رویش را می گرفت  این زوزه عمیق و قوی و فوران اشک داغ بیشتر و بیشتر می شد... رها شد یک لحظه احساس کرد بیهوش شده اما آرام شد ؛ صدایی در کار نبود، نور بود و چادرهای گل گلی و دست های قفل شده به ضریح  براق نقره ای رنگ . پرده اشک روی چشمها نور چلچراغ را  مواج می کرد و پایین می ریخت ...
!نفس عمیقی کشید و با آه بلندی گفت یا حضرت عبدالعظیم


 دستی به سمتش دراز شد و شکر پنیری جلوی چشمانش تکان داد: همان صدا با لهجه شیرین گیلانی گفت : بخور. دلت سبک شد اینو بخور دهنت هم شیرین بشه. خوب کردی گریه کردی حالا سبک شدی


با چادر صورتش را که غرق اشک و عرق شور بود پاک کرد و زن را نگاه کرد.
چهره ای گرد و لبخندی زیبا و مهربان ؛ معلوم بود که حسابی پا به پای او گریه کرده . از صورتش قلب مهربانش معلوم بود زنی جوان با چهره ای گرد و لبخندی مهربان... با لهجۀ شیرین گیلانی.
شکرپنیر را گرفت و با لبخندی پر از اشک در دهانش گذاشت


زن جوان  شروع کرد به گفتن : خوب کردی گریه کردی ؛ گریه سبکت کرد. دردهات کم می شه. ما هم خدایی داریم ؛ تو هم خدایی داری مشکلت حل می شه. اینجا آمدی حتما مشکلت حل می شه ...
هر دردی داری، از هر کی دلخوری عیبی نداره؛  به قول شوهرم : با خــدا معامله کن .... شوهرم همه چیز را با خدا معامله می کنه، از همه می گذره، از هیچکس به دل نمی گیره، خدا هم براش خوب می خواد. اون هم برای من و دخترم و فامیل ها خوب می خواد. مرد خوبیه . مرد مومنیه  ...


 طوری صحبت می کرد انگار سالهاست با هم دوستند و مدتی بوده همدیگر را ندیده اند . همینطور که حرف می زد یک شکر پنیر دیگر به دستش داد. او هم بی اختیار همینطور که اشک از چشمان هر دو می ریخت به دهانش گذاشت . شکر پنیر مزه شوری می داد. یا از اشک خودش بود یا از اشک زن جوان گیلانی .... هر چه بود خوشمزه بود و او را به یاد پدرش انداخت.


هر جمعه صبح زود پدر با او به شاه عبدالعظیم می آمد؛ و او را روی شانه های کشیده و قد بلندش می گذاشت تا دستش به ضریح  برسد و زیر دست و پا له نشود . از آن بالا ؛ بالای شانه های پدر صورت همه نورانی بود ؛ حالا می فهمید که اشکهای جاری روی صورت آدمها بوده که زیر نور چلچراغ  برق می زده ... نور چلچراغ بزرگ بالای ضریح آنقدر زیاد بود که گرمایش را هم حس می کرد.چقدر پدر مهربان بود با شانه های لاغر و قد کشیده اش. زن و مرد را دورادور صحن می دید که به میله های گرد گرد چنگ می زنند....


در عالم کودکی به خودش می گفت خوش به حال کسی که یک تکه از اینها را بکند و برای خودش بردارد ولی همیشه دستهای پدر بند بود چون او را روی شانه هایش نگه داشته بود و هیچ وقت نمی توانست محکم به ضریح چنگ بزند یا حتی یک تکه کوچکش را برای خودش بکند و ببرد خانه!....


تنها موقع بیرون رفتن دو دستش را به در می کشید و روی صورتش مثل وضو می کشید و چیزی زیر لب به رسم دعا زمزمه می کرد و بدون اینکه به حیاط پشت کنند عقب عقب بیرون می رفتند...


از اینجا شیرین ترین قسمت ماجرا شروع می شد و پدر او را به بازار شاه عبدالعظیم می برد.
از عشق خریدن سماور و قوری و سوت بلبلی که با آب کار می کرد ؛ لی لی کنان و ذوق کنان و بپر بپر در بازار راه می رفت و یک دستش هم در دست پدر بود ؛ در بازار که جهانی بود از نور و تسبیح و رنگ و مهره های رنگی و سجاده های رنگ به رنگ ....


گردنبندهای طلا نمای زرد و سفید و النگوهای پلاستیکی رنگی رنگی.عروسکهای پلاستیکی با آن گیسهای زرد یا سیاه یا قرمز پاپیون زده ؛ با لباسهای چیت  گلدار و دامنهای چین چینی . با چشمانی که پلک نمی زدند و همیشه تو را نگاه می کردند حتی در خواب. دست و پاهای پلاستیکی که اگر کمی با تندی با آنها رفتار می کردی ؛ از جا در می آمدند و باید مثل بادکنک بادشان کنی و دوباره در بدن عروسک جا بیندازی .دست آخر هم  قوری و استکان - نعلبکی های سفالی با گل و بوته های نقاشی شده با آن طرح و رنگهای ابتدایی شان


هر بار که مادر نبود با پدر روسری خوش نقش و نگار یا چادر نماز قشنگی به سوغات می خریدند و با عشق برایش می بردند.و هر بار هم این خریدها به خریدهای هفته های قبلی اضافه می شد که در روزهای هفته، در حیاط روی قالیچه کنار حوض؛ با دوستانش خاله جان بازی کند و با افتخار تمام خریدهای روز جمعه خود را به هم بازیها نشان  بدهد.نزدیک ظهر هم  با هم بروند و نان و کباب بخورند؛ البته این ماجرا بیشتر وقتی اتفاق می افتاد که مادر هم همراهشان باشد؛ پدر بدون مادر یک لیوان آب هم از گلویش پایین نمی رفت.


  اما شیرینی ماجرا به خرید شکر پنیر بود و اینکه تا آن کیسه کوچک سفید باز شود چقدر در دهانش آب جمع می شد و شاید تمام مزۀ شکر پنیر در حل شدن آن در آب دهانش بود. هنوز هم می توانست چشمانش را ببندد و با تصور شکر پنیرها آب دهانش راه بیفتد ؛ حتی مزه و بوی آنها را نیز تا همین لحظه حس می کرد. مگر آدم دیگر چه می خواست در آن سن و سال؛ از آن بـــازار؟


یاد خواهر بزرگش افتاد؛ هر وقت برای زیارت حضرت راهی می شد و کسی سفارش خریدی به او می داد می گفت : اول سوتش را بزن!    
و اگر با داستان  سوت آشنا نبودی ؛ می خندید و تعریف می کرد که : روزی یک نفر برای زیارت راهی سفر می شد که هر دوست و آشنا و فامیل سفارش خرید چیزی به او دادند و او هم قول خرید می داد تا اینکه در آخرین لحظه کودکی  یک سکه به زائر داد و گفت برای من یک سوت بلبلی می خری؟ مرد زائر سکه را گرفت و دستی به سر کودک کشید و گفت : تو از همین حالا سوتش را بزن!


لبخند بزرگی روی صورتش نقش بست .... با لهجۀ گیلانی گفت : خدا را شکر! دیوانه حال داری! با آن گریه و زاری حالا می خندی ! خدا مرادت را می ده...
همین طور که شکر پنیر را در دهان مزه مزه می کرد ؛ به آرامی دست به گردن زن گیلانی انداخت و او را بوسید ؛ یک بوسه بلند و کش دار؛ زن جوان شانه اش را بوسید. سبک شده بود. به آرامی بلند شد و تشکر کرد و خداحافظی.


از کفشداری که بیرون آمد ؛ آخر حیاط رو به صحن همسر جوانش را دید که با چشمانی منتظر به دنبال او می گردد؛ اصلا"  همسر جوان  بود که همیشه به خاطر عشق غریب او به پدر و خاطرات کودکی زیارت رفتنهایش با پدرش با عشق و محبت فراوان  جمعه ؛ پنجشنبه ای ؛ وقتی؛ برای دلخوشی اش به زیارت می آوردش.


دقیق تر که نگاه کرد؛ وقتی با مرد مهربان زندگی اش بیشتر چشم در چشم شد؛ انگار این چشمان پدر بود که از قهوه ای چشمان همسرش به او نگاه می کرد.


همینطور که کفشهایش را می پوشید؛ برای همسر سرش را تکان داد. از روی عشق و محبت و بیشتر تشکر از اینکه همیشه به یادش بود که زن جوان از آمدن به زیارت شاه عبدالعظیم چه حال خوبی می گیرد.


شانه به شانۀ هم؛  دست به سینه عقب عقب به سمت بیرون حیاط رفتند. هر دو می دانستند کجا می روند. بازارچه امامزاده برای خریدن شکر پنیر و سوهان و گهگاهی هم سوت بلبلی های سفالی ..... روی تخت های قدیمی  داخل حیاط کبابی ها نشستن و نان و کباب و ریحان  خوردن. مثل زمان بچگی که با پدر همین کار را می کردند ؛ اما این بار با همسر جوان و مهربانش ؛ شانه به شانه و شاد. بال در می آورد و پرواز می کرد ؛ لی لی کنان نمی آمد.


 یک حس زیبا و قدیمی به هر دوی آنها دست می داد ؛  زن با چادر روی تخت می نشست و مرد جوان برای سفارش غذا می رفت و برمی گشت و با هم سفره کوچکی که کارگر کبابی آورده بود روی تخت می انداختند و قاشق و چنگال و ماست و نان و سبد سبزی و ریحان و بطری های دوغ را با شوخی وخنده مرتب می چیدند.


تازه آن وقت  بی خیال دنیا  به تخت های بغلی که زن و شوهرها و بچه هایشان نشسته بودند نگاه می کردند و لبخند می زدند تا غذایشان حاضر شود .گاهی هم  از اشاره ها و خندۀاطرافیان به خودشان که تازه عروس و دامادند. کلی می خندیدند و شاد می شدند.  آن لحظه یک حس مرد بودن قوی به همسر جوان دست می داد و زن با نگاه کردن به لبخند رضایتمند همسرش  و تکیه دادن راحت او به دیوارۀ تخت؛ احساس زن بودن، همسر بودن و مهمتر  از همه، حمایت شدن  پیدا می کرد و هر دو می دانستند که لحظه لحظه های این زیارت و سیاحت به خاطرات دوران پیری آنها اضافه می شود. خاطراتی که با هیچکس دیگر تکرار شدنی نخواهد بود.


یک لحظه با هم چشم در چشم شدند  ؛  پــدر از درون  قهوه ای  چشمان همســر جوان لبخنــد می زد.
لبخندی به شیرینی شکر پنیرهای دوران بچگی در بازارچه شاه عبدالعظیم ...
مینا یزدان پرست
سیمرغ
گردآوری پرتال اکاایران
مرا به شاه عبدالعظیم ببــر گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات