صفحه خانگی arrow شعر ،داستان و ادبیات arrow جایگاه زن در شاهنامه - آکاایران

جایگاه زن در شاهنامه - آکاایران

پرتال آکاایران

سایت خبرگزاری آکا بخش مقالات فرهنگ و هنر -آکاایران قسمت شعر ،داستان و ادبیات- جایگاه زن در شاهنامه

جایگاه زن در شاهنامه

در شاه نامه فردوسی نزدیک به ۲۰ زن نقش آفرینی کرده اند که البته بیش تر آنها در دوره پهلوانی می زیند...

جایگاه زن در شاهنامه

شعر ،داستان و ادبیات-جایگاه زن در شاهنامه

به درستی می توان گفت که درهیچ کتاب دیگری در ادب کهن ایرانی تا بدین پایه زنان خردمند و ستوده وجود ندارند. و هیچ سخن گویی این گونه زنان را نستوده است. این در حالی است که برخی از به اصطلاح پان ها با برداشت  بریده و گزینشی خود از شاه نامه و استناد به یکی دو بیت بر افزوده ( الحاقی ) هم چون « زن و اژدها هر دو در خاک به .... » در تلاشند در ادامه نیات شوم خویش برای انفکاک و از هم پاشیدن وحدت ملی ایرانیان ، فردوسی چکامه سرای بزرگ ایران زمین را شاعری زن ستیز  معرفی کنند . غافل از آنکه ما ایرانیان هزاره هاست که به دلیل داشتن فر و روح مشترک در سنتها ، عقاید و آیین های ملی و مذهبی فارغ از تبلیغات و هیاهوی هر گونه پانیست از فارس گرفته تا عرب قالب یکپارچه و عظیم خویش را در پناه نام همیشه سرفراز ایران از ارس تا هرمز حفظ و به پاسبانی نشسته ایم . این یاد داشت به جنبه های مختلف مقام زن در اثر جاویدان شاه نامه می پردازد . بی شک خواننده پس از پایان مطلب  تامل و قضاوت می کند که آیا تنها چند بیت الحاقی آن هم در مقطعی از شاه نامه که رستم خشمگین و دژم  از

قتل

سیاوش در پاسخ به خیانت سودابه به زبان می آورد در برابر انبوهی از ابیات در وصف دلاوری گرد آفرید ، خردمندی سین دخت ، صراحت تهمینه ، پاک دامنی فرنگیس ،  وفا داری رودابه و به سلطنت رسیدن همای برای زن ستیز معرفی کردن شاه نامه و فردوسی کافی است !! ؟؟ و به راستی کدامین هدف در پشت  این جعلیات و  نقاب این پیراهن عثمان به دستان طراحی و پیگیری می شود ؟؟  

کتاب شاهنامه دریای حکمت،معرفت،اخلاق و درس زندگیست.شعر از عناصری است که به وسیله آن میتوان به فرهنگ مردم زمان آن پی برد.شعرا اصولا انسانهایی نازک دل و متاثر از محیط می باشند که در واقع با سرودن شعر جدای از بروز درونیات خود به بازگویی احوال دوران خویش می پردازند.با بررسی اشعار شعرای متقدم و متاخرو در کنار آن بررسی تاریخ ایران،می شود به این مهم دست یافت که ادبیات ایران در تعاملی مستقیم و ارتباطی تنگاتنگ با وضعیت سیاسی و فرهنگی زمانه خود بوده است.البته در این میان نباید و نمیتوان نقش جغرافیا و تاثیر محیط طبیعی را بر شعر نادیده انگاشت . صحبت اصلی ما در باره جایگاه و مقام زن در شاهنامه فردوسی است که نشان از نوع فرهنگ و رویکرد جامه آنروز به مسئله زن دارد.
فردوسی در جای جای شاهنامه از دلاوری ها و هوشیاری زنان،به ویژه زنان ایران، سخن به میان آورده است و آنان را همپای مردان وارد اجتماع نموده، مقام و منزلتی والا به زن بخشیده  و این گروه از افراد جامعه را از نظر عقل و هوشیاری بسیار زیبا توصیف کرده است:

ز پاکی و از پارسایی زن

که هم غمگسار است هم رایزن

و یا 

اگر پارسا باشد و رایزن

یکی گنج باشد پراکنده زن 

 این نشان از بزرگی و عظمتی است  که فردوسی برای زنان قائل است، همان زنی که چون پارسا و پاک بود و دارای عفت و عصمت، از مردان تکاور و وزراء و رهبران هوشمند و مردان خردمند برتر و بالا تر جلوه می کند.یکی از نکات بسیار جالبی که در اشعار حکیم می توان یافت اظهار وفاداری کامل زن است، زن به عنوان موجودی وفادار و فداکار معرفی شده است به گونه ای که در مواردی زیاد وجود خود را فدای مردان نموده تا حفاظت و نگهداری آنان را تضمین نماید.

 

بدو گفت رای تو ای شیر زن

درفشان کند دوده و انجمن 

و

بدو گفت هر کس که بانو تویی

به ایران و چین ، پشت و بازو تویی

نجنباندت کوه آهن ز جای

یلان را به مردی تویی رهنمای

ز مرد خردمند بیدار تر

ز دستور داننده هوشیارتر

همه کهتر انیم و فرمان توراست

بدین آرزو ، رای و پیمان توراست

پس زن مورد بحث فردوسی ،راهنمای مردان جنگاور است، او می تواند خرد مند تر از مردان باشد، و هوشیار تر از فرمانروایان و زیرک تر از آنان، این است که مردان در برابرش زانو می زنند و خود را کمتر از او می دانند،و تصور نمی شود که فردوسی اغراق گوید و همانگونه که رسم سرایندگان حماسه است هر کوچکی را بزرگ جلوه دهد تا بیشتر جلب توجه کند.در تاریخ هم بسیاری از

حوادث

شیرین و تلخ وجود دارد که در پشت پرده آن

حوادث

حضور زن یا زنان خود نمایی می کند. فردوسی همچنین میان زن و مرد و دختر و پسر هیچ تفاوتی قائل نیست چنانکه می سراید : 

چو فرزند را باشد آیین و فر

گرامی به دل برچه ماده،چه نر

و

چو ناسفته گوهر سه دخترش بود

نبودش پسر، دختر افسرش بود

مردم سرزمین های کهن دارای گنجینه های گران سنگی هستند که از نیاکانشان سینه به سینه به آن ها رسیده است و آنان با خواندنش به چگونگی  روزگار پدران و مادران خود آگاه می شوند و می فهمند که آنان برای زندگی کردن چه گرفتاری هایی داشته اند و چه گونه با آن ها کنار می آمده اند. پس دو چیز را باید همواره به یاد داشته باشیم.یکی این که خود این افسانه ها بیانگر باورها و اداب مردم پیشین بوده اند، لذا در قلمرو شناخت یاریگر خردگرایان و اندیشمندان برای روشن ساختن گونه های زندگی ی مردم پیشین در سرزمین های گونه گون است.و دو دیگر این که هرچند این گنجینه ها سینه به سینه و از پدر به پسر رسیده است دست آخر سخن شناسی آگاه و توانا آن ها را گرد آورده و برای آینده گان به یادگار گذارده است.این گرد آورنده گان و سرآینده گان افسانه های کهن ملت ها به راستی ارج و ارزی والا در نزد مردم سرزمین خود که همه ی گیتی دارند. جدای آن که در کجای کیهان زیسته و دست به این کار طاقت فرسا زده باشند هنر خود را در راه شناساندن زندگی روزهای کهن، به مردم دنیا نموده اند.چه در اصل، این افسانه ها پس از نسبت داشتن به ملت خود به همه ی مردم جهان نیز تعلق دارند.ان ها که باید بدانند مردم پیشین چه گونه میزیستند و در کجای راه فرهنگ ایستاده بودند و ان ها چه گونه میزیند و در کدامین ایستگاه فرهنگ و آگاهی ایستاده اند.و باورها و افسانه ی کهن سرزمین ما در پیکر کاخ استوار و ویران ناشدنی به نام شاه نامه گرد امده است. چنان چه پیشتر گفتم نوشته های بازمانده از روزگار کهن که رفتار و کردار پیشینیان را بر ما روشن می کند در گذار از روزهای کهن رنگ و بویی افسانه ای-اسطوره ای گرفته و جنبه هایی از خواستنی ها و نیازهای ملت را به خود گرفته اند.آن چه که در این قلمرو برجاست به نام حماسه خوانده می شود.یعنی رفتار پیشینیان یک ملت در روزگار کهن که هنوز تاریخ خردمندی برای نوشتن ان ها اختراع نشده بود.این نوشته های حماسی تنها راه شناخت و بررسی گذشته ی یک ملت است.پس آن چه در آن ها امده نه

بازی

چه ی سرگرمی که گنجی گران پایه است که به ما نشان می دهد نیاکان ما چه رفتار و باورهایی داشته اند و نسبت به هم و زمانه چه گونه برخورد می کردند. اینک با نگاهی به این گنج کهن که فردوسی بزرگوار با رنجی سخت بر ما ارمغان نموده است دیدگاه نیاکانمان را پیرامون زن و نگاه آنان را به جنسی که نیمی از مردم را می سازد پژوهش و گزارش می نماییم. 

زن شاهنامه از خود خرد و اگاهی دارد و در هنگامه سختی و نیاز می اندیشد و راه بهین را بر گزیده و با دلیری بدان پای می گذارد و از چیزی نمی هراسد

همان گونه که فرانک پس از کشته شدن آبتین به دست سربازان ضحاک و خوراک ماران دوش او شدن ، و پس از آن که پسران نوزاد را می کشند فریدون را بر میدارد و راهی برای نجاتش پیدا میکند.

خردمند مام   فریدون  چو   دید

……………….

 که بر جفت او بر چنان بد رسید

 فرانک  بدش  نام و فرخنده بود

به  مهر  فریدون دل  اگنده  بود


دوان مادر آمد سوی مرغزار

چنین گفت با مرد زنهار دار 

که اندیشه ای در دلم ا

یزد

ی 

فراز آمد است از ره بخردی 

و پسر را پیش آن مرد زنهار دار پنهان می کند.تا از دست ضحاکیان جان به در برد. 

بر خلاف آن چه در بیشینه ی افسانه های ملل بوده که پهلوانان و قهرمانان از وصلت خدایان با مردم و از الهه ها به دنیا می ایند در شاهنامه تمام قهرمانان از بطن زن به دنیا می آیند. این زنان هستند که پهلوانان را به دنیا می آورند.

 

همان طور که همه ی جمعیت جهان از پشت فریدون و سه پسر او هستند.و این سه پسر یعنی سلم و تور و ایرج از بطن شهرناز و ارنواز خواهران جمشید به دنیا آمده اند. 

به بالا چو سرو و به رخ چون بهار

به هر چیز ماننده ی   شهریار
از این سه دو پاکیزه از شهرناز

یکی کهتر از خوب چهر ارنواز

رستم پهلوان بزرگ و ملی ایرانیان از زنی زمینی با نام رودابه به دنیا می آید.

 
یکی بچه بد چون گوی شیرفش

به بالا بلند و به دیدار کش
شگفت اندرو مانده بد مرد و زن

که نشنید کس بچه ی پیل تن

سهراب نیز از یک زن به نام تهمینه و نه از یک الهه به دنیا می آید


چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه

یکی پورش آمد چو تابنده ماه
تو گفتی گو پیلتن رستم ست

و گر سام شیرست و ار نیرمست
چو خندان شد و چهره شاداب کرد

ورا نام ، تهمینه سهراب کرد 

فردوسی داشتن فرزند پسر را تنها نشانه ادامه  نسل نمی پندارد. 

همان گونه که نسب پاشاه بزرگی که کین نیای خود ایرج را می گیرد و سال ها با تورانیان می جنگد یعنی منوچهر ، از سوی مادر و آن هم پس از دو پشت که هر دو زن بودند به ایرج می رسد.و در اصل نیای وی ماه آفرید می باشد. و این دختر پس از زناشویی با پشنگ منوچهر را به دنیا می آورد.

یکی خوب چهر پرستنده دید

کجا نام او بود ماه آفرید
چو هنگامه ی زادن امد پدید

یکی دختر امد ز ماه آفرید
جهانی گرفتند پروردنش

 برآمد به ناز و بزرگی تنش

 و این دختر پس از زناشویی با پشنگ منوچهر را به دنیا می آورد 

 در شاهنامه زنان نیز از مردان خواستگاری می کنند و حق انتخاب همسر برای ایشان نیز محفوظ است 

 آن سان که رودابه چون ویژه گی های زال را می شنود دل می افروزد و به وی عشق می  ورزد. 

چوبشنید رودابه ان گفت و گوی

برفروخت و گلنارگون کرد روی
دلش گشته پر اتش از مهر زال

از او دور شد خورد و ارام و هال

و پس از مدتی پنهانی به کومک پرستنده گان خود به زال خبر دل باختن خود را می دهد و وی را به خلوت گه خویش دعوت می کند. 

خرامد مگر پهلوان با کمند

به نزدیک دیوار کاخ بلند
کند حلقه در گردن کنگره

شود شیر شاد از شکار بره

تهمینه نیز خودش از مرد دلخواه خود خواستگاری می کند:

 
یکی بنده شمعی معنبر به دست

خرامان بیامد به بالین مست
پس پرده اندر یکی ماه روی

چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند

به بالا به کردار سرو بلند
روانش خرد بود و تن جان پاک

تو گفتی که بهره ندارد ز خاک
از او رستم شیردل خیره ماند

برو بر جهان آفرین را بخواند
بپرسید زو گفت نام تو چیست

چه جویی شب تیره کام تو چیست
چنین داد پاسخ که تهمینه ام

تو گویی که از غم به دو نیمه ام
یکی دخت شاه سمنگان منم

ز پشت هژبر و پلنگان منم
به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست

چو من زیر چرخ کبود اندکیست
کس از پرده بیرون ندیدی مرا

نه هرگز کس آوا شنیدی مرا
...
ترا ام کنون گر بخواهی مرا

نبیند جز این مرغ و ماهی مرا
یکی آن که بر تو چنین گشته ام

خرد را ز بهر هوا کشته ام
و دیگر که از تو مگر کردگار

نشاند یکی پورم انر کنار

منیژه نیز خود دل به بیژن می بندد و دایه را می فرستد تا او را به منزل گاهش بیاورد.

 
منیژه چو از خیمه   کردش نگاه

بدید  آن سهی قد  لشگر  پناه
به رخساره گان چون سهیل یمن

بنفشه گرفته  دو  برگ  سمن
...
به پرده درون دخت پوشیده روی

بجوشید مهرش دگر شد به خوی
فرستاد مر دایه را چون نوند

که رو زیر ان شاخ سرو بلند
نگه کن که ان ماه دیدار کیست

سیاوش مگر زنده شد گر پریست
بپرسش که چون امدی ایدرا

نیابی بدین رزمگاه اندرا
پریزاده ای گر سیاوشیا

که دل ها به مهرت همه جوشیا
و گر خاست اندر جهان رستخیز

که افروختی اتش مهر تیز
که من سالیان اندر این مرغ زار

همی جشن سازم همه نو بهار
بدین بزمگه بر ندیدیم کس

ترا دیدم ای سرو آزاده بس

کتایون دختر قیصر خودش می بایست همسر خود را انتخاب کند.که طی مراسمی تمام پسران واجد شرایط زناشویی گرد می آیند و کتایون از میان آن ها یکی را بر میگزیند.که پس از چندی سرانجام چشمش به گشتاسپ می افتد و دل به او می بندد.


چنان بود قیصر بدان گه به رای

که چون دختر او رسیدی به جای
چو گشتی بلند اختر و جفت جوی

بدیدی که آمدش هنگام شوی
یکی گرد کردی به کاخ انجمن

بزرگان فرزانه و رای زن
هر انکس که بودی مر او را همال

ازان نامداران براورده یال
ز کاخ پدر دختر ماه روی

بگشتی بران انجمن جفت جوی
...
چو از دور گشتاسپ را دید گفت

که ان خواب سربرکشید از نهفت
بدان مایه ور نامدار افسرش

همانگه بیاراست خرم سرش
چو دستور آموزگار آن بدید

هم اندر زمان پیش قیصر دوید
که مردی گزین کرد از انجمن

به بالای سرو سهی در چمن


برآورده ی سلم جای بزرگ

نشستنگه  قیصران  بزرگ
یا:
همان قیصر از سلم دارد نژاد

ز تخم فریدون  با  فرو  داد
همان سلم پور فریدون گرد

که از خسروان نام شاهی ببرد 

این گویش و گفتار حتی در بخش های تاریخی ی شاه نامه نیز دنبال میشود.گل نار کنیزک اردوان که در کنار او زند گی  خوش و آسوده دارد دل به طویله دار او یعنی اردشیر می بندد و شبانه به خواب گاه او می رود و پس از گفتن راز دل با او به همراهش فرار می کند.

یکی کاخ بود اردوان را بلند

به کاخ اندرون بنده ای ارجمند
که گلنار بد نام ان ماه روی

نگاری پر از گوهر و رنگ و بوی
بر اردوان همچو دستور بود

بران خواسته نیز گنجور بود.
...
چنان بد که روزی برآمد به بام

دلش گشت زان خرمی شادکام
نگه کرد خندان لب اردشیر

جوان در دل ماه شد جای گیر
همی بود تا روز تاریک شد

همانا به شب روز نزدیک شد
کمندی بران کنگره بر ببست

گره زد برو چند و ببسود دست
به گستاخی از باره آمد فرود

همی داد نیکی دهش را درود
بیامد خرامان بر اردشیر

پر از گوهر و بوی مشک و عبیر
ز بالین دیبا سرش برگرفت

چو بیدار شد تنگ در بر گرفت
نگه کرد برنا بران خوب روی

بدان موی و آن روی و آن رنگ و بوی
بدان ماه گفت از کجا خاستی

که پر غم دلم را بیاراستی
چنین داد پاسخ که من بنده ام

ز گیتی به دیدار تو زنده ام
دلارام و گنچور شاه اردوان

که از من بود شاد و روشن روان
کنون گر پذیری تو را بنده ام

دل و جان به مهر تو اگنده ام
بیایم چو خواهی به نزدیک تو

درفشان کنم روز تاریک تو 

مالکه دخت نوبهار دختر نرسی که طایر غسانی پس از حمله به تیسپون و زناشویی او با نوبهار به دنیا آمده نیز با پیروی از نیمه  ایرانی خویش ، خود از شاپور دوم(شاپور ذوالاکتاف) خواستگاری می کند


بگویش که با تو ز یک گوهرم

هم از تخم نرسی کنداورم
همان نیز با کین نه هم گوشه ام

که خویش توام دختر نوشه ام
مرا گر بخواهی حصار ان توست

چو ایوان بیایی نگار آن توست

 

 آن گاه که مردان از اندیشه باز می مانند زنان وارد میدان اند یشه و کار می شوند و گره ها را باز می کنند.درشاه نامه زنان خانه نشین نیستند.

 

سین دخت که می بیند شوهرش مهراب سخت نگران و وامانده از نبرد است خود جلو می رود تا مشکل را از راه مذاکره حل کند. 

 
چو در

کابل

این داستان فاش گشت

سر مرزبان پر ز پرخاش گشت
بر آشفت و سین دخت را پیش خواند

همه خشم رودابه بر وی براند
بدو گفت اکنون جزین رای نیست

که با شاه گیتی مرا پای نیست
که آرمت با دخت ناپاک تن

کشم زارتان بر سر انجمن
مگر شاه ایران از این خشم و کین

برآساید و رام گردد زمین
...
بدو گفت سین دخت کای سرفراز

بود کت به خونم نیاید نیاز
مرا رفت باید به نزدیک سام

زبان بر گشایم چو تیغ از نیام

 

و به این ترتیب همانند یک فرستاده که با مردان هیچ تفاوتی ندارد با هدایایی چند از

کابل

ستان به سمت سیستان می رود و با سام گفت و گو می کند و آتش خشم وی را که می خواست

کابل

ستان را بسوزاند فرو می کشد. آن گاه که گژدهم به دست سهراب دستگیر می شود دخت او گرد آفرید که خود را نگاه بان دژ سپید می داند ننگ سکوت را بر نمی تابد و با پوشیدن زره و پنهان کردن گیسوان خود زیر کلاه همانند یک مرد به نبرد سهراب می رود.آن سان که سهراب به سختی می تواند وی را شکست دهد.

 
چو اگاه شد دختر گژدهم

که سالار آن انجمن گشت کم
زنی بود بر سان گردی سوار

همیشه به جنگ اندرون نامدار
چنان ننگش امد ز کار هژیر

که شد لاله رنگش به کردار قیر
بپوشید درع سواران به جنگ

نبود اندر ان کار جای درنگ
نهان کرد گیسو به زیر زره

بزد بر سر ترگ رومی گره
فرود امد از دژ به کردار شیر

کمر بر میان بادپایی به زیر
به پیش سپاه انر امد چو گرد

چو رعد خروشان یکی ویله کرد
که گردان کدامند و جنگ آوران

دلیران و کار آزموده سران

زن شاه نامه از خطر نمی هراسد و هم گام مردان به آغوش سختی ها

می رود


مانند فرنگیس که پا به پای گیو و کی خسرو از جیهون رود که می بایست با کشتی از آن عبور کرد با اسپ از آن می گذرد.و تفاوتی میان او با پادشاه و یک پهلوان بزرگ (کی خسرو و گیو)  نیست.


به آب  افکند خسرو سیاه

چو کشتی همی راند تا باژگاه
پس او  فرنگیس  و  گیو  دلیر

نترسد ز جیهون و  زان آب گیر
بدان سو گذشتند هر سه درست

جهان جوی خسرو سر و تن بشست

 

 
دلیری و شجاعت از ویژه گی هایی است که در وجود زنان شاه نامه درخشان بوده و به چشم  می آید

 
پس از آن که فرود به دست سپاه توس کشته میشود.جریره مادرش برای این که زنان و ثروت دژ به دست ان ها اسیر و تاراج نشود دژ را آتش میزند و خود و دیگر زنان را می کشد.

پرستنده گان بر سر دژ شدند

همه خویشتن بر زمین بر زدند
یکی آتشی خود جریره فروخت

همه گنج ها را به آتش بسوخت
یکی تیغ بگرفت زان پس به دست

در خانه ی تازی اسپان ببست
شکمشان بدرید و ببرید پی

همی ریخت از دیده خوناب و خوی
بیامد به بالین فرخ فرود

یکی دشنه با او چو آب کبود
دو رخ را به روی پسر بر نهاد

شکم بردرید و برش جان بداد


گردیه خواهر بهرام چوبین نیز از خسرو پرویز می خواهد به وی هنگامه دهد تا توانایی های خود را آشکار نماید.آن گاه به رسم سواران زره به تن می کند و وارد میدان می شود . 

 
بشد گردیه تا به نزدیک شاه

زره خواست از ترک و رومی کلاه
به شاه جهان گفت دستور باش

یکی چشم بگشا ز بد دور باش
بن نیزه را بر زمین بر نهاد

ز بالا به زین اندر امد چو باد
به باغ اندر آوردگاهی گرفت

چپ و راست بیگانه راهی گرفت
همی هر زمان باره برگاشتی

وز ابر سیه نعره برداشتی

 زنان  به پادشاهی نیز برگزیده می شوند. 

همی گیتی از دادش آباد گشت
نخستیم که دیهیم بر سر نهاد

جهان را به داد و دهش مژده داد

پوران دخت زن دیگری است که در عهد ساسانیان به پادشاهی می رسد. 

برآن تخت شاهیش بنشاندند

بزرگان بر او گوهر افشاندند
چنین گفت پس دخت پوران

که من نخواهم پراگندن انجمن
کسی را که درویش باشد ز گنج

توانگر کنم تا نماند به رنج
مبادا ز گیتی کسی مستمند

که از درد او بر من آید گزند
ز کشور کنم دور بد خواه را

بر آیین شاهان کنم گاه را


آزرم دخت دیگر زنی است که پس از پوران دخت به پادشاهی می رسد.

 
یکی دخت  دیگر   بد  آزرم

نام ز تاج بزرگان رسیده به کام
بیامد به تخت گیان  بر  نشست

گرفت این جهان جهان را به دست
نخستین چنین گفت کای بخردان

جهان گشته و کارکرده ردان

 
همای چهرزاد دخت بهمن نخستین زنی است که در شاه نامه پادشاه ایران شده است.وی سی و دو سال پادشاهی کرده است.


همای آمد و تاج بر سر نهاد

یکی راه و آیین دیگر نهاد
سپه را سراسر همه بار داد

در گنج بگشاد و دینار داد

گردیه نیز پس از ابراز لیاقت و کاردانی از سوی خسروپرویز به شهربانی ری برگزیده می شود.شهری که پیش از آن به دست مردی بد نام و رخساره زرد ویران شده بود.

 

ابا گردیه گفت کز آرزوی

چه باید بگو ای زن خوب روی
زن چاره گر برد پیشش نماز

بدو گفت کای شاه گردن فراز
به من بخش ری را خرد یاد کن

دل غمگنان از غم آزاد کن
ز ری مردک شوم را بازخوان

ورا مرد بدکیش و بدساز دان

  

سیمرغ پرنده ی افسانه ای و مقدس شاه نامه نیز چهره ای زنانه دارد.

 
دلسوزی و نگاهداری از زال در کوه و در کنار جوجه هایش نمایانگر خوی زنانه-مادرانه ی این پرنده ی مقدس ایرانی است.

 
چو سیمرغ را بچه شد گرسنه

به پرواز بر شد دمان از بنه
یکی شیرخواره خروشنده دید

زمین را چو دریای جوشنده دید
به گرد اندرش تیره خاک نژند

به سر برش خورشید گشته بلند
فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ

بزد بر گرفتش از آن گرم سنگ
ببردش دمان تا به

البرز

کوه

که بودش بدانجا کنام و گروه
سوی بچگان برد تا بشکرند

بدان ناله ی زار او ننگرند
ببخشود

یزد

ان نیکی دهش

کجا بودنی داشت انر برش
نگه کرد سیمرغ با بچگان

بران خرد خون از دو دیده چکان
شگفتی بر او بر فگندند مهر

بماندند خیره بدان خوب چهر
بدین گونه تا روزگاری دراز

براورد داننده بگشاد راز
چو آن کودک خرد پرمایه گشت

بر ان کوه بر روزگاری گذشت
یکی مرد شد چون یکی زاد سرو

برش کوه سیمین میانش چو غرو

زنان شاه نامه دارای احساسات لطیف و متعالیند .آن چه که در افسانه های سایر ملل کمتر می بینیم.

 

هنگامی که رستم به نبرد

مازندران

می رود رودابه این گونه پریشان  می گردد:

 
چو رستم به رخش اندر آورد پای

رخش رنگ بر جای و دل هم به جای
بیامد پر از آب رودابه روی

همی زار بگریست دستان به روی

رودابه در مرگ نوه اش سهراب اینچنین سوگواری میکند :


چو رودابه تابوت سهراب دید

ز چشمش چو باران خوناب دید
بدان تنگ تابوت خفته جوان

بزاری بگفت ای چراغ گوان
همی گفت زار ای گو سرفراز

زمانی ز صندوق سر برفراز
به مادر نگویی همی راز خویش

که هنگام شادی چه آمد به پیش
به روز جوانی به

زندان

شدی

بدین خانه ی مستمندان شدی
نگویی چه آمدت پیش از پدر

چرا بردریدت بدینسان جگر 

و آن گاه که همین بیژن به چاه می افتد منیژه گریان و نالان بر سرچاه اشک میر

یزد

و زمان را کنار محبوبش میگذراند.و برای او خوراک تهیه می کند.

 

 

خروشان بیامد به نزدیک چاه

یکی دست را اندرو کرد راه
چو از کوه خورشید سربرزدی

منیژه ز هر در همی نان چدی
همی گرد کردی به روز دراز

به سوراخ چاه اوریدی فراز
به بیژن سپردی و بگریستی

بران شوربختی همی زیستی 

و از همه شگفت تر و زیباتر داستان رودابه پس از مرگ رستم و دیگر پسرش زواره است.که چه گونه حالت  افسرده گی به وی دست داده و چندی به بیماری مبتلا میشود. 


چنین گفت رودابه روزی به زال

که از داغ و سوگ تهمتن بنال
همانا که تا هست گیتی فروز

از این تیره تر کس ندیده ست روز
بدو گفت زال ای زن کم خرد

غم ناچریدن بدین بگذرد
برآشفت رودابه سوگند خورد

که هرگز نیابد تنم خواب و خورد
روانم روان گو پیلتن

مگر باز بیند بران انجمن
ز خوردن یکی هفته تن باز داشت

که با جان رستم به دل راز داشت
ز ناخوردنش چشم تاریک شد

تن نازکش نیز باریک شد
ز هر سو که رفتی پرستنده چند

همی رفت با او ز بیم گزند
سر هفته را زو خرد دور شد

ز بیچاره گی ماتمش سور شد
بیامد ببستان به هنگام خواب

یکی مرده ماری بدید انر آب
بزد دست و بگرفت پیچان سرش

همی خواست کز مار سازد خورش
پرستنده از دست رودابه مار

ربود و گرفتندش اندر کنار
کشیدند از جای ناپاک دست

به ایوانش بردند و جای نشست
به جایی که بودیش بنشاختند

ببردند خوان و خورش ساختند

 در شاه نامه زنان کارهایی می کنند که مردان از انجام آن ناتوان هستند.

 
دخت مهرک نوش زادان دلوی را از چاه بیرون می کشد که سربازان شاپور از بالا کشیدن آن ناتوان هستند و زور بازوی وی شاپور را شگفت زده می کند.خود شاپور هم دلو آب را به سختی بالا می کشد.

 
یکی دختری دید برسان ماه

فروهشته از چرخ دلوی به چاه
چو آن ماه رخ روی شاپور دبد

بیامد بر او آفرین گسترید
که شادان بدی شاه و خندان بدی

همه ساله از بی گ

زندان

بدی
کنون بی گمان تشنه باشد ستور

بدین ده رود اندرون آب شور
به چاه اندرون آب سردست و خوش

بفرمای تا من بوم آب کش
بدو گفت شاپور کای ماه روی

چرا رنجه گشتی بدین گفت و گوی
که باشند با من پرستنده مرد

کزین چاه بی بن کشند آب سرد
ز برنا کنیزک بپیچید روی

بشد دور و بنشست بر پیش جوی
پرستنده ای را بفرمود شاه

که دلو آور و آب برکش ز چاه
پرستنده بشنید و آمد دوان

رسن برد بر چرخ دلو گران
چو دلو گران سنگ پر آب گشت

پرستنده را روی پر تاب گشت
چو دلو گران بر نیامد ز چاه

بیامد ژکان زود شاپور شاه
پرستنده را گفت کای نیم زن

نه زن داشت این دلو و چندین رسن
همی برکشید آب چندی ز چاه

تو گشتی پر از رنج و فریاد خواه
بیامد رسن بستد از پیشکار

شد ان کار دشوار بر شاه خوار
ز دلو گران شاه چون رنجه دید

بران خوب رخ آفرین گسترید


برچسب ها:
زنان در شاهنامه
.
ادبیات
.
.



مروری برگذشته

کارت شارژ مطمئن