فاطمه معتمد آریا از حواشی زندگی اش می گوید (2) -آکا

آکاایران: فاطمه معتمد آریا از حواشی زندگی اش می گوید (2)

,[categoriy]

آکاایران: فاطمه معتمد آریا از حواشی زندگی اش می گوید (2)

فاطمه معتمد آریا از حواشی زندگی اش می گوید (2)



خوب و بدش رو نمی دانم ولی این دیدگاه اجتماعی نسل ما شاید مربوط به این است که ما از دل یک انقلاب بیرون آمده ایم؛ انقلابی که با آرمان های تغییر یک جامعه در زمینه های مختلف... چنین نسلی نمی تواند از مهم ترین واقعه دوران حیاتش جدا شود.

به گزارش آکاایران:

فاطمه معتمدآریا از حواشی زندگی اش می گوید (1)

 

 

چرا دیدگاه نسل شما به موضوع هنر، این قدر دیدگاه اجتماعی است؟ بسیاری از هنرمندان نسل شما، هنر را به شکل اجتماعی نگاه می کنند و نسل من نمی داند که این نوع نگاه خوب است یا بد، وقتی که تمام هنرمندانش دارای آن هستند.
خوب و بدش رو نمی دانم ولی این دیدگاه اجتماعی نسل ما شاید مربوط به این است که ما از دل یک انقلاب بیرون آمده ایم؛ انقلابی که با آرمان های تغییر یک جامعه در زمینه های مختلف... چنین نسلی نمی تواند از مهم ترین واقعه دوران حیاتش جدا شود. نسل ما که در خیابان ها برای تغییر شعار می داد، همان شعارها را با خودش به دنیای هنر آورد و به عنوان یک میراث خواسته یا ناخواسته برای فرزندان و نسل بعد گذاشت که هنوز که هم باقی است و به عنوان یکی از مشخصه های سینمای ایران شناخته می شود. درواقع دیدگاه اجتماعی در سینمای ایران ادامه خواسته های هنرمندان از انقلاب است.

 

,[categoriy]

 

شما موقع انقلاب چند سالتان بوده؟
17 یا 16 سال.
واقعا موقعیت خاصی است. به موضوعی اشاره کردید که نمی توانم به راحتی از آن بگذرم و بروم سراغ سوال های بعدی که کمی شخصی تر هستند. بگذارید برای ورود به این بخش، از شما سوال کنم که آیا در موقعیت های خاص زندگی، یاد شخصیت هایی که نقششان را بازی کرده اید، افتاده اید؟ این حس همذات پنداری که عموما ما بینندگان با بازیگران داریم، آیا شما هم با بعضی از نقش هایتان داشته اید؟
طبیعتا، خیلی زیاد! البته نمی خواهم بگویم تحت تاثیرشان بودن ولی...
بحث تاثیر نیست، بحث بر سر یادآوری است، شبیه آن چیزی که ارسطو می گوید، هنر، تزکیه می کند.
راستش را بگویم، بعضی از شخصیت هایی که بازی کردم، هنوز با من هستند و گاهی حتی تحت تاثیرشان حرف می زنم. (می خندد) نمی خواهم بگویم حرف آن ها را تکرار می کنم ولی گاهی با لحن آن ها حرف می زنم؛ مثلا مثل «گلنار» در «ناصرالدین شاه آکتور سینما» که می گفت «تهرون تهرون که میگن جای قشنگیه ولی مردمش بدن».
یا یک جمله در «مسافران» بود که به نظر من یکی از کلیدهای شاهکار زندگی است، آن جا که می گفتم: «پذیرش واقعیت، وقتی تغییردادنش ممکن نیست.» این مثل یک تیتر است در زندگی من، خیلی هم به من کمک می کند گاهی اوقات. این دیالوگ ها محدود به همین دو فیلم نیستند. در خیلی از فیلم های دیگری که بازی کرده ام، دیالوگ هایی داشته ام که در برخورد با جامعه یا شرایط اجتماعی یا حتی شخصی، با خودم تکرار می کنم.
پس با این حساب می توانم از شما بپرسم در ذهن تان کدام یک از این نقش ها به خود فاطمه معتمدآریا نزدیک تر است؟
همه آن ها و هیچ کدامشان! هیچ کدام از فیلم هایی که تا الان بازی کردم، من واقعی من نبوده. هیچ کدام از این نقش ها، خود من نبوده ولی وجوهی از من در هر کدام از آن ها مستتر است. مثلا اگر بگویم نقش «همسر»، خب، وجوه یک زن پر از انرژی که در عین حفظ خانواده و روابط خانوادگی اش، اهل شیطنت و شور زندگی هم هست. این ها وجوهی از خود من هستند. یا مثلا آن روحیه احقاق حقوق که در شخصیت فیلم «عینک دودی» داشتم، یا عاطفه ای که «گیلانه» داد، رابطه مادرانه ام در «مهر مادری» و... ولی هیچ کدام از این نقش ها من نیستم، فقط خطی از آن شخصیت، ما را به هم نزدیک کرده.

 

,[categoriy]

 

درواقع بیشتر از این که آن ها، شما باشند، شاید شما آن ها هستید؛ یک وجود چندپارچه. خانواده به منسجم شدن این وجوه کمکی کرده است؟ کنارتان بوده اند؟
همیشه. خیلی زیاد من در خانواده ای پرورش پیدا کردم که عشق و احترام و نظم و انضباط توام با هم در آن وجود خانواده ای که عقل و نظر کوچک ترین فرد، همان قدر ارج و احترام داشت که حرف و نظر بزرگ ترین فرد آن خانواده داشت و همه ما همیشه همدیگر را نقد می کردیم، آن هم در یک میزگرد که روز جمعه خانه مان برگزار می شد.
شغل پدرتان؟
پدر من فرمانده ایستگاه آتش نشانی بود. همین ایستگاه آتش نشانی دزاشیب شمیران را پدر من سامان داد و من سه چهار ساله بودم که می رفتم و می دیدمش.
حس خوبی است که یک دختربچه احساس کند پدری فداکار دارد؟
خیلی! پدر من، یک فرمانده درجه یک بود؛ یک مرد منظم، قدرتمند و در عین حال بسیار مهربان و عاطفی. یادم است وقتی از جلوی آتش نشانی دزاشیب رد می شدیم، پدر در زمین والیبالی که برای ایستگاه درست کرده بود، با مامورانش والیبال بازی می کرد. خودش هم همیشه اولین نفری بود که در تیم می ایستاد.
وقتی ما رد می شدیم، او را می دیدم که یا در آماده باش بود و یا در حال بازی والیبال. ماموران ایستگاه آتش نشانی پدرم، در دو سه ماموریت خیلی خیلی بزرگ در تهران جزو اولین آتش نشان هایی بودند که به محل حادثه رسیدند و توانستند کمک کنند. مثلا در واقعه 7 تیر، با این که ایستگاه آتش نشانی دزاشیب فاصله خیلی زیادی با محله حادثه داشت، ماموران پدرم، اولین گروهی بودند که آن جا رسیدند و گروهی را نجات دادند. برای همین، خیلی طبیعی است که دیدگاه من نسبت به کارم اجتماعی باشد.
و فداکارانه.
اصلا درس اصلی خانوادگی ما این بود که میزان ارزش هر آدمی به اندازه کمکی است که می تواند به دیگران کند. این چیزی بود که پدر من در 3-4 سالگی به ما یاد داد. من نمی توانم غیر از آن چیزی باشم که آموزش دیده ام، فکر کنم.
پس به همین خاطر است که یکی از عمده ترین فعالیت هایتان، در زمینه امور خیرخواهانه و انسان دوستانه است؟
دقیقا همین است و البته نقش مادرم هم مهم بود.
چطور؟
 همیشه بهترین چیزهایی که برای مادرم هدیه می آوردند، کادوپیچ می کرد و میداد به کارگرانی که در خانه ما رفت و آمد داشتند. یعنی همیشه بهترین چیزهایش برای دیگران بود. دیگرانی که شاید نیازمندتر از ما باشند. خودم یادم است هر وقت برای مادرم هدیه خوبی می خریدم، بعدها می دیدم که آن را بسته بندی کرده و وقتی سراغش را می گرفتم، می گفت من می توانم این را بپوشم ولی کسی که نمی تواند این را بپوشد، وقتی بپوشد خوشحال تر می شود. حسش این بود که اگر چیزی را به کسی بدهد که امکان داشتنش را نداشته، لذت بیشتری می برد.

 

,[categoriy]

 

این امکان را داشته اید که در نقش های مادرانه ای که ایفا کرده اید، خاطره ای از ایشان را بازسازی کنید؟ یا ایشان را جایی در تاریخ سینمای ما ثبت کنید؟
من در کلام و لحن، خیلی شبیه به مادرم هستم. مثلا در «این جا بدون من»، خیلی از حرف ها و لحن کلام آن زن را، متاثر از رفتارهای کلامی مادرم اجرا کردم نه چیز دیگری. خیلی دلم می خواهد او را در نقش ها بازسازی کنم اما این کار، واقعا کار سختی است، درست مثل مادرم بودن. فکر می کنم او یک زن استثنایی بود و هر چیزی از او یاد می آورم، رفتارهایی پر از عقل و شعور و دانش بوده. حتی در مورد غذاخوردن، دانش این زن آن قدر وسیع بود که همیشه هر غذایی با یک مکمل همراه می شد.
هر کاری می کرد و عنصر شعور و عاطفه در آن موج می زد. پس حق بدهید که سخت باشد نقش مادرم را بازی کنم، اگرچه که احتمالا خیلی جذاب و جالب شود. می دانید، مادر من واقعا زن خاصی بوده،  مثل همه مادرهای دیگران برای دیگران. اما شناخت من از مادرم بیش از مادران دیگران است و برای همین گاهی فکر می کنم این خاص بودنش ممکن است فقط برای من بوده باشد ولی ابعاد گسترده تر این خاص بودن را در نگاه آدم هایی که اطراف مادرم بوده اند هم دیده ام. بنابراین چنین شخصیتی خیلی فراتر از شخصیت من است و بازی او شاید برایم سخت باشد.
اما این تصور عمومی درباره شما وجود دارد که هر نقشی را بخواهید، بازی می کنید؛ چون معلم بازیگری هستید، می توانید خودتان را هم برای آن نقش آماده کنید و درواقع از خودتان یاد بگیرید که چطور انجامش دهید.
به طور پراکنده بازیگری را تدریس کرده ام و به جز دانشگاه اصفهان در محیط آموزشی دیگری متمرکز نشدم؛ آن هم به خاطر زوان بود. او از من درخواست کرد که در اصفهان درس دهم و در سخت ترین شرایط حرفه ای ام که اجازه کار نداشتم، توانستم در اصفهان درس بدهم. البته بعد از زاون دیگر تدریس نکردم. ولی تدریس بازیگری سبب نمی شود که آدم بتواند هر نقشی را بازی کند. این ها مقولات جدا از هم هستند و در مورد خودم هم زیاد مطمئن نیستم که هر نقشی را بتوانم بازی کنم ولی می توانم بگویم دوست دارم نقش های زیادی را بازی کنم و فکر می کنم هر نقشی را هم که تا به حال بازی کردم، از پسش برآمده ام.
تدریس در اصفهان دوره خوبی بود؟
بله، خیلی زیاد. به خصوص وقتی می بینم از آن دانشگاه، بچه هایی بیرون آمدند که خیلی فعال هستند و در سینمای ما کار می کنند. این خوشحالم می کند.
اگر بخواهید خودتان را صرفا در حوزه بازیگری، شاگرد کسی خطاب کنید، کسی هست که بگویید از او یاد گرفته اید و اگر امروز فاطمه معتمد آریایی پیش ما نشسته، بخشی از آن مربوط به آموزشی است که از او گرفته، یا نه، صرفا خودآموخته بوده اید؟
من از طریق آموزش چیزهای زیادی یاد گرفته ام و اصلا نمی توانم بگویم خودآموخته ام. من عضو کانون پرورش فکری بودم و از بچگی هر چیزی که یاد گرفته ام، مربوط به این دوره بود. آن دوره درواقع بیشترین اندوخته من در بازیگری است. و می خواهید بدانید چه چیزی یاد گرفتم؟ آموزش من این بود که هیچ وقت جلوی دیدنت را نبند. اولین چیزی که به من یاد دادند، این بود که این درچه ها را بردار، یعنی دیدگاهت را در جامعه ات گسترش بده.
نکته دیگر این بود که هیچ وقت فقط به کاری که انجام می دهی، فکر نکن. تمام  گالری های نقاشی، کنسرت های موسیقی، تمام باله هایی که اجرا می شد و به طور کلی هر اتفاق فرهنگی که در اطراف ما می افتاد، دیدن و لمس کردنش جز وطایف ما بود. شرکت در تمام شب های شعر، مطالعه تمام کتاب هایی که در می آمد و خواندن روزنامه ها، جزو وظایفی بود که باید انجام می دادیم. بیشترین آموزش را نه فقط در حرفه ام بلکه در زندگی ام در آن سال ها دیدم. سال هایی که به من یاد دادند دیدگاهت را نسبت به جهان دور و برت گسترده کن. همین یادگیری، در بازیگری برایم مستتر شده. آن چیزی که به من یاد دادند، این بود که هر چه دانشت بیشتر باشد، تسلطت در کارت بیشتر خواهدشد. این ها همه به من جهت داد که جلو بروم... .

 

,[categoriy]

 

بعد از انقلاب هم همین رویه ادامه داشت؟ در جهانی که پس از انقلاب پیش روی شما قرار داشت، باز هم به کار تئاتر پرداختید یا مستقیم سراغ فیلم سازی رفتید؟
برای من یا برای نسل من که در کانون کار می کردیم، با انقلاب تفاوت چندانی در نگاهمان به وجود نیامد. جهان ما در کانون، جهان متفاوتی بود. جهان آزادی فکر بود. جهان تلاش و تفکر بود، در نتیجه همه چیزهایی که جامعه می خواست با انقلاب به آن ها برسد یا لااقل رشد داشته باشد، ما در کانون داشتیم.
پس برای من به عنوان یک نوجوان انقلاب، مفاهیمی چون آزادی یا دگرگونی سمت و سوی اجتماعی داشت تا فردی. برای همین تغییرات ظاهری چندان مرا دگرگون نکرد، چون من همان طور لباس می پوشیدم که قبل از انقلاب می پوشیدم. شاید تنها تفاوتش در این بود که حالا روسری هم بر سر داشتم و اندازه لباسم کمی بلندتر شده. شاید انقلاب برای من موقعی درک شد که تئاترها تعطیل شدند.
یعنی حدود انقلاب فرهنگی؟
حدود که نه، اصلا درست در زمان انقلاب فرهنگی. وقتی انقلاب فرهنگی شد، درهای تئاتر بسته شد و من به عنوان یک آموزش دیده تئاتر در دوره قبل از انقلاب، نمی توانستم دیگر کار کنم. اصلا جدا از این که نمی توانستیم نمایش های فرنگی ترجمه شده را اجرا کنیم، نمایش هایی که اجرا می کردیم هم محدود و محدودتر شد؛ مثلا آخرین نمایشی که ما اجرا کردیم، «یک جفت کفش برای زهرا» بود، یک کار ترکیبی از نمایش عروسکی و زنده که با آقای طهماسب، جبلی، خانم متیرا فتحی و راضیه برومند کار کردم و کارگردانی و سرپرستی آن هم به عهده آقای بهرام شاه محمدلو بود.
بعد از آن تا سال های سال در تئاتر شهر نمی توانستم کار کنم، نه من بلکه تمام بازیگران... در این مدت فقط گروه خاصی می توانستند آن جا بروند. حالا مرا در نظر بگیرید؛ در اوج تحولات حرفه ای ام و اشتیاقم به استفاده از دزسی که خوانده بودم، چه کار باید می کردم؟ یا باید از ایران می رفتم یا باید کارم را به چیز دیگری تبدیل می کردم و من دومی را انتخاب کردم؛ یعنی از تئاتر وارد سینما شدم.
حدود سال 58.
نه، سال 60، چون تا این سال هنوز می شد کار کرد.
اولین کار سینمایی که بازی کردید چه بود؟
کاری به اسم «جدال»، برای آقای محمدعلی سجادی بود که با آقای فخیم زاده هم بازی بودم. از این دوره شروع کردم به کار در زمینه سینما؛ البته قبل ترش «شهر موش ها» را کار کرده بودیم. یک جوری کم کم از تئاتر جدا شدم و به سمت تلویزیون و سینما رفتم.
انگار معلوم است کم کم و فریم به فریم این انتقال انجام می شود.
برای این کار کمی هم برنامه ریزی داشتم؛ یعنی نمی خواستم که همین طوری وارد سینما شوم. مقداری تئاتر را با تلویزیون تلفیق کردیم و بعد از تلویزیون عبور کردم به سمت سینما.
و آن قدر در این حوزه جلو رفتید که حتی در کار سینمایی آقای بیضایی هم حضور پیدا کردید.
بله، فیلم «مسافران»؛ فکر کنم مربوط به سال 70 بود یا همین حدود.

 

,[categoriy]

 

کار کردن با آقای بیضایی کار خاصی است؟ اتفاق خاصی برای یک بازیگر محسوب می شود؟
آثار بیضایی کارهای خاصی هستند. اصلا خودش آدم بسیار خاصی است. اما نمی دانم کار کردن با او کار حاصی در پرونده یک بازیگر است یا نه، ولی برای من آقای بیضایی عیار دانش در این حرفه است و کار کردن با او برای یک بازیگر مهم است.
خانم معتمد آریا، در دوره انقلاب فرهنگی شما از میان دو راه ماندن و رفتن، اولی را برگزیدید و چند سال پیش، آقای بیضایی راه دوم را انتخاب کرد. امروز هم برخی از بازیگران، در این دوراهی، دست به انتخاب می زنند و از بینشان، خیلی ها، رفتن را انتخاب می کنند. می خواهم بدانم که آیا در خلوت، خودتان را با هم نسلی هایی که رفتن را به جای ماندن انتخاب کردند، مقایسه کرده اید؟
راستش هیچ وقت اهل مقایسه نبوده ام ولی این یک جنگ است.
جنگ میان رفتن و ماندن؟
بله، و من هرگز تمایلی به رفتن نداشته ام. نمی خواهم بگویم این جا به من خوش گذشته، چون شاید جزو بازیگرانی باشم که بیش از هر کسی به او سخت گرفتند و به او سخت گذشته. هیچ کدام از همکاران عزیز و محترم من دارای معضلاتی که من در کارم بودم یا برای کارم به وجود آمده، نبوده اند. حتی توقف هایی که در کار من بوده، شاید برای کمتر کسی اتفاق افتاده. نمی خواهم بگویم شرایط آن ها راحت بوده، نمی خواهم بگویم هیچ کدامشان اذیت نشده اند یا توقف کاری نداشته اند، ولی تداوم این توقف ها برای من کم نبوده.
این به نظرم یک جنگ است، جنگ ذهنی برای آدم که برود یا بماند. مسئله انتخاب نیست، بلکه مثل یک جنگ است که هیچ طرفش برنده نخواهد بود. هر دو طرف؛ چه این جا بمانی، چه آن جا بروی همیشه دارای یک سری افسوس ها و تاسف ها هستی. ولی من ترجیح می دهم در خاک خودم بمیرم تا در خاک دیگری. به همین خاطر، همیشه برای ماندن مبارزه کرده ام. خیلی راحت نیست این جا کار  کردن و ماندن، ولی من انتخاب کردم که در این مبارزه در خاک خودم باشم. نمی توانم بگویم آن کسی که رفته، کار اشتباهی کرده اما من کسی هستم که ماندم.
اگر بخواهیم بیلان کار را نگاه کنیم چطور؟ نقدی که برخی به این موضوع دارند این است که اگر هنرمند از ریشه و خاکش جدا شود دیگر نمی تواند تولید کند.
ولی من فکر می کنم، هنرمند اگر هنرمند باشد، حتما تولید می کند ولی گل هایی که می دهد فرق می کند. الان خیلی ها هستند که از ایران رفته اند و کار می کنند. شاید انتظارشان از کارشان یا توقع شان از خودشان در همان سطحی است که می بینیم اما ما از آن ها انتظار چیز  دیگری داریم، چون فکر می کنیم که سطح انتظار ما از هنرمندی که رفته باید برابر باشد با سطح انتظارمان از هنرمندی که مانده. مثلا خودم را می گویم، من شصت و چند فیلم در ایران بازی کرده ام ولی شاید یکی از همکارانم که از این جا رفته، فقط پنج فیلم بازی کرده باشد. نمی توانیم تعداد یا به قول شما، بیلان کار را ملاک قرار بدهیم؛ کیفیت کار مهم است. کارنامه هنرمندان را باید براساس کیفیت سنجید.
در این میان چند موقعیت استثنایی هم داریم؛ مثلا موقعیت بهرام بیضایی نوعی، کسی که می تواند هر موقع دلش خواست به کشورش بازگردد اما می داند که اگر برگردد نمی تواند کاری انجام دهد، لاجرم آن جا مانده و آنجا هم طبیعتا نمی تواند کار چندانی انجام دهد.
با شما موافق نیستم. آقای بیضایی آن جا کار انجام می دهد؛ درس می دهد؛ چیز می نویسد و گاهی هم کار می کند. و همه سینمای ایران بی صبرانه منتظر است آقای بیضایی بیایند و کار کنند.

 

,[categoriy]

 

ولی نمی دانم شما هم با من موافق هستید یا نه که یک حسرت عمومی برای نیامدن بیضایی به ایران وجود دارد. شما خودتان به عنوان کسی که با او کار کردید، این حسرت را دارید؟
البته. هر کدام از بزرگان عرصه فرهنگ و هنر که از این جا دور شوند، دلم می شکند. یادم است وقتی خواندم که آقای شفیعی کدکنی به آمریکا می روند، تا مدت ها عکس ایشان روی صفحه لپ تاپ من بود و همین طور اشک می ریختم که چطور می شود چنین گنجینه ای از ایران برود. دور روز بعدش فهمیدم که نه، موقت رفتند و دوره ای دارند و  کمتر از یک سال بعد دوباره برگشتند. معلوم است هرکسی از این جا می رود، با حسرت عمومی همراه است. مگر می شود حسرت نداشته باشیم؟ مگر می شود کمبود آقای بیضایی را حس نکرد؟ یا خیلی از شعرا و نویسندگانمان را که رفتند؟ وقتی شعرهاشان را می خوانیم، قلبمان منفجر می شود از نوشته هاشان. از آن حسرتی که دوری از وطن دارد...
آیا احساس نمی کنید که در سه دوره مختلف کاری، در شهرتان و در کشورتان یک تبعیدی بوده اید؟ در آرامش زندگی نکرده اید، حال آن که برای همین سرزمین زحمت کشیده اید؟
من زحمتی بیش از دیگران نکشیده ام و به همان اندازه از این سرزمین سهم دارم که هر کس دیگری دارد. هیچ برتری میان من با فرد دیگری وجود ندارد. من فقط در محدوده خودم نهال هایی را که الان درخت هایی کهن شده اند، کاشته ام (از پنجره به درخت های حیاط خانه اش اشاره می کند). و از همین چارچوب پنجره دنیای آن قدر بزرگ دارم که کسی نمی تواند محدود و یا محصورش کند.
در این دوری ناخواسته از سینما و تئاتر، چقدر دلبسته هنرهای دیگر شده اید؟ چقدر به سمت کتاب رفته اید و چقدر در خانه وقت می گذرانید؟
خیلی طبیعی زندگی می کنم، چون در زندگی ام یک آدم بدوی هستم. یعنی با همه چیزهای روزمره، احساس امنیت می کنم و لذت می برم. از این که به خانه ام برسم، به گل و گیاه داخل خانه ام توجه کنم، غذا بپزم، به گربه های کوچه برسم، از هسمایه ام باخبر شوم که در چه حالی است، از زیبایی کوچه و حیاط و همسایه های اطراف لذت می برم. هر چیزی که فکر کنید یک آدم معمولی با آن زندگی می کند، منهم با همان زندگی می کنم اما شاد و سرمست می شوم. از هر تغییر کوچکی لذت می برم. مدام در حال کنکاش هستم.
دور و بر خودم، خانه ام، محیط اطرافم، همسرم و خانواده و دوستانم را عاشقانه دوست دارم. چیزهای عادی مثل خریدن سبزی و پاک کردنش آن قدر به من لذت می دهد که بازی کردن در یک درام شکسپیر. این ها همه چیزهایی است که مرا خوشبخت می کند و من آدم خوشبختی هستم. خیلی خوشبختم که می توانم جلوی یک فاجعه انسانی را بگیرم، کمک کنم برای نجات یک نفر از اعدام و... . خوشبختم که می توانستم مالی کوچکی از دیگران را به دیگرانی که بیشتر از من احتیاج دارند برسانم. این ها چیزهایی است که مرا خوشبخت می کند.
چیزهای کوچکی که همه آدم ها در محیط خودشان و در اشکال مختلف انجام می دهند و من از انجام دادنشان لذت می برم. خوشبخت هستم که می توانم اتفاقات خوبی در سینمایمان ببینم؛ مثلا پیشرفت یک بازیگر را ببینم. من همان اندازه از دیدن بازی خوب یک بازیگر لذت می برم که از گرفتن یک جایزه برای خودم. این ها مرا خوشبخت کرده.

 

,[categoriy]

 

انگار برگشتیم سر خانه اول؛ حتی جنس خوشبختی های شما هم مادرانه است و این خوشبختی ها، به نوعی همه خوشبختی های مادرانه است و بیشتر جنبه اجتماعی دارند. آیا در این میان حسرتی هم دارید؟
هیچ، هیچ حسرتی ندارم اما تاسف دارم؛ تاسف از این همه سوءتفاهم، از این حجم بالای درک نکردن یکدیگر در فضای جامعه. این تاسف نه برای همه که فقط برای عده خاصی است. این تنها چیزی است که یک ذره با درون من همخوان نیست و الا بقیه چیزها...
لااقل در میان تاسف هایتان کمی به خود فاطمه معتمدآریا هم اشاره کنید. این که او در درونش برای چه چیزی متاسف است؟ جای کدام عکس و یا عکسی چه کسی در آلبوم خاطرات او خالی است.
هیچ کس. می دانید چرا؟ چون من همیشه هر چیزی را که خواسته ام به دست آورده ام و چیزی که به آن رسیده ام، چیزی بوده که دنبالش بوده ام و دوستش داشته ام. چیزی که برای من حسرت برانگیز باشد را اصلا دنیال نمی کنم. هم اندازه خودم را می دانم و هم درخواست های خودم را می شناسم.
ممکن است در حرفه ام مسائلی بوده که حسرتش را داشته باشم، مثلا حسرت بخورم که چرا آقای بیضایی این جا نیست، چرا فیلم خوبی نمی سازد، چرا من در آن بازی نمی کنم، ولی این ها حسرت نیست، چیزهایی است که آدم آرزومندش می شود. یا مثلا آرزومند این باشم که یک فیلم خوب بازی کنم، ولی این موضوع حسرتی برایم ندارد. حسرت برای موقعی است که می خواهی به چیزی برسی و نرسیدی. من تقریبا به هر چیز که می خواستم، رسیده ام و اندازه های خودم را هم می دانم. من خیلی ساده تر و ساده نگرتر از آنی هستم که دنبال چیزی باشم که به آن نرسم.

 

 

اخبار فرهنگی و هنری - هفته خبر،برترین ها

 گرد آوری مطالب : آکا ایران


منبع :

  • اشتراک
  • گزارش تخلف
  • 0 محبوب

اخبار اکاایران