,روزی که خورشید خانم قهر کرد داستان,داستان کودکانه,کودک,دنیای کودکانه

روزی که خورشید خانم قهر کرد داستان



1 - خورشید خانم تازه از خواب بیدار شده بود. موهای طلایی رنگ و پرنورش را شانه زد و به زمین نگاه کرد. بچه‌ها دست‌های‌شان رابه هم گره کرده بودند و می‌چرخیدند. گل‌ها و درختان سرسبز، شبنم روی برگ‌های‌شان را نوازش می‌کردند. پروانه‌ها خنده‌کنان دور گل‌ها پرواز می‌کردند و بالاخره همه و همه شاد و خوشحال بودند. خورشید خانم با نوک انگشتش پشت گنجشک کوچکی را قلقلک داد. اما گنجشک عرق پیشانی‌اش  را خشک کرد و گفت: وای ...چقدر امروز هوا گرم شده، فکرکنم بهتره بروم جایی که خورشید به هم نتابد. بعد هم پرواز کرد و در سایه درختی نشست. خورشید خانم خیلی دلش گرفت. او دلش می‌خواست مثل همه موجودات، شاد و دوست داشتنی باشد وهمه او را دوست داشته باشند.

2 - خورشید خانم با دلخوری انگشتش را روی سر قورباغه‌ای که کنار برکه نشسته بود کشید و گفت: سلام دوست من. قورباغه جستی در برکه زد و بعد از چند دقیقه سرش را بالا آورد و گفت: آخی ...چقدر خنک شدم. خیلی گرمم شده بود. اشک در چشم‌های خورشید خانم پیچید. با خودش گفت: مثل این‌که هیچ کس من را دوست ندارد. باهر کسی که می‌خواهم بازی کنم خودش را از من دور می‌کند. کسی از بودن من خوشحال نیست. آن شب خورشید خانم  گریه‌کنان پشت کوه‌ها رفت و تصیم گرفت دیگر هیچ وقت از خانه‌اش بیرون نیاید. آن شب حیوان‌ها هر چقدر خوابیدند، صبح نشد. با این‌که ساعت‌ها بود که از خواب‌شان می‌گذشت اما هنوز هم شب بود وهوا روشن نمی‌شد.

3 - حیوان‌ها در تاریکی شب دنبال غذا رفتند اما چیزی برای شکار پیدا نکردند. بچه‌ها دیگر نتوانستند در دل شب دور هم جمع شوند و بازی کنند. گل‌های رنگارنگ و قشنگ که هر روز با سپیده صبح گلبرگ‌های‌شان را باز می‌کردند دیگر نتوانستند گلبرگ‌های‌شان را باز کنند. خانم گنجشکه نمی‌توانست در آن تاریکی غذایی برای بچه‌هایش پیدا کند و جوجه‌هایش گرسنه مانده بودند. بالاخره بعد از چند روز عقاب بزرگ روی شاخه درخت بلوط نشست و گفت: همه گوش کنید. به نظر من خورشید خانم با همه ما قهر کرده او تصمیم گرفته دیگر از خانه‌اش بیرون نیاد.

4 - همه با تعجب به عقاب نگاه کردند و گفتند: خواهش می‌کنیم پیش خورشید خانم برو و  ازش بخواه که یک بار دیگر برگرده. اگر او از خانه‌اش بیرون نیاید همه ما می‌میریم. عقاب به طرف کوه‌های بلند و دوردست پرواز کرد. چند روز در راه بود تا این‌که به پشت کوه‌ها که خانه خورشید خانم بود، رسید. خورشید خانم را دید که غمگین و ناراحت نشسته بود. عقاب فریاد زد: آهای ...خورشید خانم! نمی‌خواهی از خانه‌ات بیرون بیایی؟ خورشید خانم با صدای غمگینی گفت: نه ...وقتی هیچ کس از بودن من خوشحال نمی‌شود برای چی برگردم. عقاب روی قله کوه نشست و گفت: وقتی تو نباشی هیچ کسی نمی‌تواند زندگی کند. همه از گرسنگی و تاریکی می‌میرند. برگرد پیش ما تا یک بار دیگر شادی و زندگی شیرین را برای همه بیاوری.

5 - خورشید خانم گفت: یعنی الان که من نیستم شما دیگر شاد نیستید؟ شما از نبودن من ناراحتید؟ عقاب بال‌هایش را به هم زد و گفت: خب معلومه که همه ناراحتند. ما برای برگشتن تو لحظه شماری می‌کنیم. خورشید خانم لبخندی زد و آهسته از پشت کوه سرک کشید. آقا عقاب راست می‌گفت، چقدر دنیا عوض شده بود. هیچ کس وهیچ چیز سرجای خودش نبود. حالا دیگر خورشید خانم مطمئن بود که همه دوستش دارند و به او حتیاج دارند. آرام آرام از پشت کوه بیرون آمد و خودش را به وسط آسمان رساند. همه جا روشن و نورانی شد. حیوان‌ها از خوشحالی شروع به جست وخیز کردند، گل‌ها باز شدند. درخت‌ها شاخه‌های‌شان را بالا گرفتند. بچه‌ها با صدای بلند فریاد کشیدند: خورشید خانم دوست داریم.
تبلیغات