شعر کودکانه

دانلود قصه های کودکانه

 

پیامبر مهربان

توخانه ی تمیزش

 

نشسته بود حرف می زد

با دوستان عزیزش

 

دخترک قشنگی

نشسته بود همان جا

 

بازی می کرد، می خندید

نگاه می کرد به آنها


پیامبر از جیب خود

گردن بندی در آورد

 

با مهربانی، آن وقت

دخترک را صدا کرد

 

با شادمانی آن را

گردن دختر انداخت

 

صورت ناز دختر

شکفته شد، گل انداخت

 

تبلیغات