تا شامتان را بخورید مادرتان برگشته - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد تا شامتان را بخورید مادرتان برگشته ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته مهارت های زندگی از سایت خانواده آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

تا شامتان را بخورید مادرتان برگشته
,[categoriy]

آکاایران: تا شامتان را بخورید مادرتان برگشته

آکاایران:  یک روز خبر آوردند که آقای «کرمی » و آقای «صالح » در همدان دستگیر شده اند … یکی دو روز به همدان رفتم … برگشتم تهران ، ساعت حدود یک بعد ازظهر رسیدم تهران … ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد … دم در که رفتم ، مرد غریبه ای را دیدم که به محض باز شدن در، پایش را لای آن گذاشت که مبادا در را ببندم . گفت : «شما خانم دباغ هستید؟» گفتم : «بله » گفت : «آماده شوید و با ما بیایید». گفتم : «کجا بیایم ؟ من بچه دارم … کجا …» و به بهانه پوشیدن لباس رفتم داخل خانه … جیغ و فریاد بچه ها باعث شد که ساواکی ها بیایند توی حیاط خانه ، گفتند:« خودشون رو هم که بکشند، تو باید با ما بیایی ، ولی اگه سر و صدا نکنند شما را می بریم دو سه تا سؤال می کنیم و برتون می گردانیم اینجا… هیچ کاری باهاتون نداریم» بچه ها همچنان گریه می کردند و مامان مامان می گفتند. یکی از ساواکی ها گفت: «تا شما شامتون رو بخورین مامان تون رو آوردیم»

 … به محض خروج از خانه، دیدم … مأموری جلوتر از من در صندلی عقب ماشین نشسته بود، دیدم اگر سوار ماشین شوم آن دیگری هم طرف دیگرم خواهد نشست و من میان آن دو قرار می گیرم. گفتم «من بین دو نامحرم نمی نشینم، به جلو می روم شما سه نفر عقب صندلی بنشینید» با اسلحه تهدیدم کردند «برو بالا! مسخره بازی در نیاور… دو تا نامحرم!» گفتم «بکشیدم ولی من بین دو نفر مرد نامحرم نمی نشینم» هر چه می گذشت زمان به نفع شان نبود، بالاخره همان طور که من می خواستم شد.
به نزدیکی های توپخانه (میدان امام خمینی) که رسیدیم، عینک دودی کاملاً ماتی به من دادند، گفتم «من عینکی نیستم» گفتند: «عجب دیوانه ای است این…!»

,[categoriy]

  … به کمیته مشترک رسیدیم … داخل اتاق روی صندلی که نشستم ، گفتم : «آقا تورو به خدا هر سوالی دارین بگین من باید بروم خانه …بچه هایم تنها هستن …» با این حرف قصد داشتم به آنها تفهیم کنم که از هیچ چیز خبر ندارم و حرف های آنان را باور کرده ام …. ساعت ۱۲ شب بود که از شدت درد و شکنجه از حال رفتم . کشان کشان مرا بردند و انداختند داخل یک اتاق ، چادرم را که به هیچ وجه از خود دور نمی کردم ، کشیدم روی صورتم و گوشه اتاق کز کردم ، که مثلاً خواب هستم . بی شرمها با حال بسیار زننده می آمدند داخل اتاق که مثلاً مرا بترسانند. سعی کردم بی حرکت بمانم که فکر کنند خوابم . حرفهای زشتی می زدند که مرا بترسانند. آن شب سپری شد تا فردا.

از صبح روز دوم ، شکنجه های اصلی شروع شد، دستم را به زور گرفتند، سوزن هایی بلندی را به زیرناخن هایم فرو کردند و سپس نوک انگشتانم را که سوزن زیرش بودند، توی دیوار کوبیدند. سوزن ها تا انتها در زیرناخن ها نفوذ کرد. تمام تنم از درد تیر کشید. گاهی با «باتوم برقی » که شوک الکتریکی ایجاد می کند، به اعضای مختلف بدنم می زدند… هر عمل زشتی که از دستشان برمی آمد، انجام می دادند و مدام اهانت  می کردند.

 نماز خواندن در آنجا ممکن نبود. یعنی اجازه نمی دادند …خلاصه با همان حالت نشسته با جهت یابی احتمالی قبله ، نماز می خواندم .

سخت ترین موقعیت

یکی از سخت ترین موقعیت ها برایم ، آنجا بود که دخترم را که تازه وارد سیزده سالگی شده بود، بازداشت و به زندان آوردند. آن شب ، از ساعت ۱۲ صدای جیغ و فریاد او را که شکنجه می شد می شنیدم . فقط فریادهایش را می شنیدم و نمی دانستم چه می کشد. نمی دانستم چکار کنم . همدمی جز گریه نداشتم . فکر کنم ساعت چهار صبح بود که سر و صدایی در بند زندان آمد. از سوراخ روی درسلول نگاه کردم ، دیدم دو تا سرباز زیر بغل دخترم راگرفته اند و او را کشان کشان آوردند انداختند وسط راهرو و با سطل رویش آب ریختند که به هوش بیاید. با دیدن این صحنه دیگر طاقتم تمام شد. دیوانه وار با مشت به در کوبیدم و فریاد زدم . گفتم :« در را باز کنید تا ببینم بچه ام چه شده ».

,[categoriy]

«مرحوم آیت الله ربانی املشی » که در یکی دیگر از سلول ها بود، با صوت زیبا شروع کرد به خواندن قرآن تا رسید به آیه ی «استعینوا بالصبر و الصلوه » کمی آرام گرفتم ، ساکت شدم و سر جایم  نشستم . بعد از چند دقیقه بلند شدم تا دوباره به دختر کوچولویم که زیرضربات و شکنجه های وحشیانه دژخیمان شاه له شده بود، نگاهی بیندازم . یک پتوی سربازی آوردند، او را انداختند توی آن و بردند. با دیدن این صحنه احساس کردم دخترم مرده است . خوشحال شدم . خدا را شکرکردم از اینکه از شر ساواکی ها و شکنجه های کثیف شان راحت شده است .

حدود شانزده روز از آخرین دیدار من و دخترم می گذشت … آن شب ، درِ سلول را باز کردند و در کمال تعجب دیدم که دخترم را به داخل سلول انداختند و در را بستند … او را درآغوش گرفتم و شروع کردم به نوازشش …
به گزارش آکاایران: هیچ جای سالمی در بدنم نمانده بود که ازشکنجه های آنان در امان باشد …گاه از شدت درد و شکنجه ، بی هوش می شدم و  بدنم را داخل زندان می انداختند. آنها که از شکنجه من خسته شده بودند، دخترم را آورده بودند تا با شکنجه او، مرا تحت تأثیر قراردهند و فشار بیاورند که حرف بزنم .

 ادامه دارد …

کاری از گروه دین و فرهنگ باحجاب

.

منبع :

تا شامتان را بخورید مادرتان برگشته گردآوری توسط بخش مهارتهای زندگی سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات