یاس سفید - آکا

یاس سفید

یاس سفیداز سن ۱۲ سالگی به بعد، هر سال در روز تولدم، از طرف شخص ناشناسی، یک شاخه یاس سفید برایم به خانه فرستاده می شد. روی گل یادداشتی نبود و تماس با گل فروش هم فایده نداشت، چون او هم فرستنده را نمی شناخت.

روانشناسی خانواده,یاس سفید

چندسال که گذشت، دیگر سعی نکردم فرستنده گل را بشناسم، فقط با زیبایی و عطر سرمست کننده آن یک شاخه گل سفید و جادویی و بی نقص که درچین های کاغذ نرم و نازک صورتی آرمیده بود، شاد می شدم و عالمی داشتم.
بسیاری از لحظات پرآشوب دوران بلوغ من، با خیال شگفت انگیز و هیجان آور شناختن کسی که این قدر برایش عزیز بودم که «هرگز» روز تولدم را فراموش نمی کرد و آن قدر هم خوب و نازنین بود که کوچک ترین توقعی از من نداشت، پر از شادمانی و امید می شد.
در آن دوران، از تصور این که کسی مرا دوست دارد و منتظر است تا من بزرگ تر شوم و خود را به من بشناساند و بعد زندگی سعادتمندانه ای را با هم شروع کنیم، دلم از شادی لبریز می شد. در برابر این محبت زیبا و خالصانه، حرف های سطحی دیگران در نظرم جلوه ای نداشت.
مادر از این هدیه عجیب خبر داشت، چون اغلب، خیال پردازی هایم را گوش می داد و گاهی هم کمکم می کرد تا به قصه هایم شاخ و برگ بیشتری بدهم. از من می پرسید شاید به کسی محبت خاصی کرده ام و خودم یادم نیست و او به این ترتیب از من قدردانی می کند. شاید همسایه مان بوده که همیشه دستش پر از کیسه های خرید بود و تازه باید کودکش را هم راه می برد و من هر وقت که او را می دیدم، کمکش می کردم. شاید هم فرستنده مرموز آن گل ها، پیرمرد آن طرف خیابان بود که زمستان ها، غالباً بسته های پستی را برایش می بردم تا مجبور نشود از خیابان یخ زده برای رسیدن به صندوق پستی عبور کند و خود را به خطر بیندازد.
مادرم سعی می کرد قوه تخیل مرا درباره یاس سفید تقویت کند. او می خواست که بچه هایش خوش خلق و مهربان باشند و احساس کنند که همه، آنها را دوست دارند و فقط مادر نیست که دوست شان دارد.
وقتی ۱۷ ساله بودم، پسری دلم را شکست. آن شب تا صبح گریه کردم. صبح وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم مادر با خطی خوانا روی آیینه اتاقم نوشته «تردید نداشته باش که وقتی نیمه خدایان می روند، خدایان از راه می رسند.»
آن کسی که گل ها را برایم می فرستاد، به قدری مهربان بود که این جور اشتباهاتم را می بخشید و باز گل ها را می فرستاد. مادرم دیگر غیر از این جمله زیبای امرسون، در این باره با من حرفی نزد، ولی واقعاً حالم هر روز بهتر شد. روزی که جمله را از روی آیینه پاک کردم، مادر مطمئن شد که همه چیز رو به راه است.
بعضی زخم ها هم بود که مادر نمی توانست آنها را شفا بدهد؛ یکی فوت ناگهانی پدر، آن هم درست یک ماه قبل از فارغ التحصیل شدن من از دبیرستان. واقعاً از این که پدرم زنده نبود تا شاهد یکی از مهم ترین اتفاقات زندگی من باشد، زجر می کشیدم و ابداً دلم نمی خواست در جشن فارغ التحصیلی شرکت کنم. حتی تصمیم گرفته بودم به جای ادامه تحصیل در کالج که مستلزم آن بود که به شهر دیگری بروم، در خانه بمانم، چون به این ترتیب، احساس امنیت بیشتری می کردم.
مادرم با آن که خود سخت عزادار بود، ابداً دلش نمی خواست از من بشنود که نمی خواهم در هیچ یک از برنامه ها و مراسم مدرسه شرکت کنم. یادم هست که روز قبل از فوت پدر، با چه شوق و ذوقی رفتیم و یک لباس بسیار قشنگ سفید و آبی را برای شرکت در جشن مدرسه تهیه کردیم. وقتی پدر مرد، آن لباس را به کلی فراموش کردم.
اما مادر چیزی را فراموش نمی کرد. او لباس را حاضر و آماده روی کاناپه اتاق نشیمن گذاشته بود تامن بپوشم و به جشن مدرسه بروم. شاید لباس جدید برای من جاذبه ای نداشت، ولی مادر برایش خیلی مهم بود که ما بچه ها درباره خود احساس خوبی داشته باشیم. او همیشه ما را از احساس اسرارآمیزی لبریز می کرد و به ما این توانایی را می داد که حتی در زشتی ها، زیبایی و شکوه را کشف کنیم. مادر همیشه دوست داشت فرزندانش را مثل یاس سفید ببیند: «دوست داشتنی، قوی، کامل و با هاله ای از راز و شاید کمی ابهام.»
۲۲ ساله بودم که مادر از دنیا رفت. ۱۰ روز بعد ازدواج کردم. آن سال، نخستین سالی بود که در سالروز تولدم، دیگر پستچی یاس سفید برایم نیاورد!؟

روزنامه ایران
ویرایش و تلخیص:آکاایران

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران