پشت سرت را نگاه نکن زندگی پیش روست - آکا



,زندگی فرزندان, زندگی پیش رو, زندگی موفق,مشاوره خانواده ،روانشناسی خانواده

بعضی وقت ها با قضاوت های خود زندگی را از فرزندانمان می گیریم. شاید آنها با وجود تبعیض ها و زخم زبان ها ادامه دهند اما زندگی برایشان خیلی سخت تر می شود. قصه رقیه را در سه پلان بخوانید.

روی دست پدر ماندن
رقیه دختر زشت مشهدی رحمان، همان که می ترسیدند روی دستشان بماند، همان که روز و شب سرکوفتش می زدند؛ برکت خانه بود. این را بابا رحمان وقتی فهمید که رقیه را شوهر داد و خانه سوت و کور ماند.

ننه رحمان هم که سنی از او گذشته بود از پس رفت و روب حیاط بزرگ و پر خس و خاشاک برنمی آمد.

بعد از رفتن رقیه دیوار ها با اولین باران پاییزی پایین سریدند و کسی نبود دنبال کاهگل مال و آوردن خاک رس باشد.

بعد از رفتن رقیه حیاط خانه را علف گرفت، آنقدر خس و خاشاک زیاد شده بود که ننه رحمان فقط می توانست یک باریکه راه که پلکان خانه را به دست به آب وصل می کرد برای رفت و آمد خالی نگه دارد.

بابا رحمان چوپانش را از دست داده بود. دیگر چه کسی می خواست گوسفند ها را خرم و خوش ببرد تا علف بخورند و تنگ غروب توی آغل کند و شیرشان را بدوشد؟

دیگر کسی این دست و پا را نداشت که کمر و پاهایش را با موم و روغن بمالد و اگر درد های ننه رحمان مجال می داد، فقط غذایش را جلویش می گذاشت و خانه را سروسامان می داد.وقتی رقیه دختر زشت بابا رحمان رفت، تازه فهمید قشنگ ترین هنرهای خانه مال او بوده است.

عروسی رقیه
تبعیض ها و زخم زبان ها دل آدم را می شکند. چه کسی دلش می خواهد همه به او بگویند روی دست پدر و مادرت می مانی و تا کی باید خرجی ات را بدهیم؟

این حرف ها دل رقیه را هم شکسته بود. رقیه داستان عروسی اش را چنین تعریف می کند:

بختم باز شد. همانطور که دعا کرده بودم. همانطور که از خدا خواسته بودم، یک طوری رفتم که پشت سرم را هم نگاه نکنم. با خودم می گفتم: شوهرم پیر است و فقط خدمتکارش می شوم، ولی مگر خدمتکار مادر و پدرم نبودم؟ تازه قدرم را هم نمی دانستند. دست کم این مرد قدرم را می داند. دیگر نمی گویند شوهر نکرده است و زشت بوده و ترشیده، هرچه بادا باد.

نمی دانم باد از کجا خبر من را به خانواده حاجی رسانده بود که یکی از روزهای سی سالگی بخت من هم باز شد. بخت من به بخت دوم مردی هفتاد ساله پیوند خورده بود.

وقتی ریش سفیدش را دیدم که حنا بسته، گریه ام گرفت. شاید زشت بودم اما مثل هر دختر دیگری آرزوهایی داشتم، اما خواستگار را که دیدم بغضم را خوردم. ننه و آقام خوشحال بودند. پیش پیش خط و نشان کشیده بودند که نه نیاورم. من هم نیاوردم. وقتی چای تعارف می کردم لبخندی از سر رضایت نشان پیرمرد دادم که دست و دلش باز شد.

وقتی پا به خانه اش گذاشتم، یک سر زندگی را من می کشیدم و یک سر را بچه هایش که هر کدام از من بزرگتر بودند. هر روز یک چیزی از خانه کم می شد. اما پیرمرد خوشرو و مهربان بود و تا بخواهی هوایم را داشت. من هم هرچه از خانه داری و مال جمع کنی در خانه آقام یاد گرفته بودم خرج خانه او کردم.

اما می ترسیدم که بمیرد و توی خانواده اش تنها بمانم آنوقت نه راه پس داشتم و نه راه پیش. حاجی مالدار نبود. هرچه بود را هم بعد از فوت زنش قسمت کرده بود که بچه هایش پرو بال بگیرند. سر کوه قاف یک تکه زمین داشت و توی ده یک تکه دیگر که می شد خانه ساخت.

خانه جدیدمان را آنجا ساختیم و خانه قدیمی را به پسرش بخشید و زندگی ما هم مستقل شد. از او خواستم هرچه زودتر بچه دار شویم که تنها نمانم.

زیبایی از زبان دختر رقیه
بهترین زیبایی آن است که دیگران از بودن با ما سیر نشوند. اما این زیبایی وقتی پایدار و ابدی است که در طینت ما باشد. زیبایی هر کسی با دیگری فرق دارد و هر کس زیبایی را طوری توصیف می کند. در داستان دختر رقیه زیبایی را طور دیگری می یابید:

آقام که به رحمت خدا رفت، من هفت سالم بود. یک پیرمرد روحانی و مهربانی بود که نگو. جای ما همیشه سر زانوهایش بود و به مامان کمتر از خانم نمی گفت. من و برادرهایم مدت ها جایمان سر قبرستان بود. خیلی دلتنگ او می شدیم.

بعد از آقام فقط مامان بود که زحمت می کشید و نمی گذاشت آب توی دلمان تکان بخورد. برادر ها و خواهر های ناتنی مان فقط به زبان دلسوزی می کردند. آن هم لابد از ترس مردم بود. زمین هایمان دست آنها بود. حلال و حرامش را خودشان می دانند که سهم مان را می دادند یا نه اما همه چیزی که می دادند، خرج یک ماه خانه هم نمی شد.

مامان می رفت چغندر می چید، سیب زمینی خرد می کرد برای کاشت، جوجه های مردم را بزرگ می کرد و مرغ که می شدند به او سهم می دادند. بره هایشان را می چراند و گوسفند که می شدند به او سهم می دادند.

توی ده غریبه کار کردن برایش سخت بود. کار اول مال هم ولایتی ها بود بعد غریبه ها. من و دو برادرم هم کاری از دستمان برنمی آمد.

اما امروز همه آن روزهای سخت تمام شده است. من سال آخر پزشکی هستم و از دوران دانشجویی کار می کنم و نمی گذارم دیگر مامان سر زمین برود.

یکی از برادرهایم مهندسی کامپیوتر می خواند و توی ده کامپیوتر های مردم را درست می کند و سی دی و برنامه می فروشد و خرجش را در می آورد.

برادر دیگرم هم هجده ساله است و دارد برای دانشگاه حاضر می شود بزودی زندگیمان خیلی بهتر می شود اما هیچ وقت نمی توانیم زحمات یک تنه مادرم را جبران کنیم.

هر وقت به تنهایی او فکر می کنم گریه ام می گیرد. مادرم، رقیه، دختر زشت خانواده که همه مسخره اش می کردند الان از همه خواهر و برادرهایش سربلندتر است. او قشنگ ترین فرشته ای است که خدا آفریده است.

زیبایی همه جا هست
داستانی وجود دارد که می گویند: « به یکی از پیامبران خدا گفته شد که برو و زشت ترین موجودی را که پیدا می کنی بیاور.

او همه جا را گشت. هرکس و هر چیز را که فکر می کرد زشت است و می خواست او را انتخاب کند، چیزهای قشنگی داشت که مانع انتخابش می شد، همانطور که به دنبال زشت ترین موجود می گشت، سگ مرده و زخمی را در راه دید که بوی تعفنش همه جا را پر کرده بود.

خواست دم سگ را بگیرد و کشان کشان ببرد که چشمش به دندان سگ افتاد. حیوان عجب دندان های زیبا، سفید و کارآمدی داشت!

با خود گفت: این هم نمی تواند زشت ترین موجود باشد.

پس دست خالی به وعده گاه رفت و گفت: که هرچه گشتم چیزی نیافتم که هیچ زیبایی نداشته باشد.

و پاسخ شنید که اگر چیزی به همراه می آوردی از نبوت تو را خلع می کردم. زیرا زیبایی در وجود همه چیز هست.»

چه کسی زشت است و چه کسی زیبا؟ چطور می توانیم خود را در مسند قضاوتی بنشانیم که با دو کلمه زیبا و زشت فرصت زندگی را به یکی بدهیم و از دیگری بگیریم؟

بله! یک کلمه ساده «زشت» می تواند در حد کشتن یک طفل کارآمد باشد. او را گوشه گیر، خجالتی و ناکارآمد جلوه دهد و توقع او را از زندگی به کمترین حد ممکن تنزل دهد و آینده ای سخت و دردناک برایش رقم بزند.

در حالی که اگر به نیکی نگاه کنیم سرشت خداگونه انسان که از دمیده شدن روح او ناشی می شود، این ظرفیت را دارد که تمام زیبایی های آفرینش را ـ بدون هیچ عمل جراحی بلکه با کردار زیبا ـ جلوه گر سازد!

حتما شما هم آدم های بسیار زیبایی را دیده اید که رفتار و گفتار ناپسندشان همه را از اطرافشان می راند و در مقابل آدم هایی که در نظر اول زشت هستند ولی زیبایی کردارشان رفته رفته آنها را زیبا و دوست داشتنی می نمایاند. همه می دانیم مادر ترزا ملکه زیبایی نبود و دلیل محبت مردم به مهاتما گاندی زیباییش نبود. نمونه هایی از این قبیل بسیار است. بد نیست یک بار دیگر به قضاوت هایمان فکر کنیم و از روی چهره قضاوت نکنیم.

منبع:چاردیواری

 



مرتبط با روانشناسی

  • چهل نکته برای داشتن یک زندگی متفاوت
تبلیغات