نمی توانستم هیچ کس را درک کنم! - آکا

,روان شناسی, مشاوره, اعصاب,مشاوره خانواده ،روانشناسی خانواده

 

ترس از ابراز عقیده و ناتوانی در درک خواسته های دیگران، مشکلاتی بودند که سال ها برای حل کردن شان تلاش می کرده؛ مشکلاتی که بدون کمک گرفتن از یک مشاور متخصص، در برطرف کردن شان ناتوان بوده است. عقیده داشته تمام مسائل زندگی اش را به تنهایی می تواند حل کند و همین موضوع باعث شده سال ها از آمدن به دفتر مشاوره پرهیز کند. ۳ سال پیش با اصرار نامزدش و با اکراه بسیار، به دفتر مشاوره می آید و تنها پس از چند جلسه، می فهمد نداشتن اعتماد به نفس و مشکلات بسیار با نامزدش، موضوعی نبوده که به سادگی بشود از کنارش گذشت یا به تنهایی بتوان برطرفش کرد.

با کمک مشاور، خود و اطرافیانش را بیش از قبل درک می کند و قدرت ایستادن در برابر سختی ها را به دست آورده است. بعد از چند سال مشاوره و گروه درمانی، شرایط بهتری در کارش به دست می آورد و در ارتباط با خانواده و دوستانش موفق تر است؛ این روزها تلاش می کند تا رابطه از هم پاشیده با نامزدش را بهبود بخشد و برای ساختن آینده ای مشترک آماده شود. ادامه ماجرا را از زبان او و درمانگرش بخوانید.

 

● همه چیز طبق انتظارمان پیش نمی رفت

 

دلیل من برای آمدن به دفتر مشاور، یک مشکل عاطفی بود. این موضوع بر می گشت به زمانی که تصمیم به ازدواج گرفته بودم؛ در آن دوره با وجود علاقه ای که به نامزدم داشتم، بین ما مشکلات زیادی وجود داشت که دلیل بروز بسیاری از آنها مسائل درونی من بود. اصلی ترین مشکلی که مرا از آدم ها دور می کرد، ناتوانی ام در درک کردن افرادی بود که در زندگی همراه من بودند. این موضوع بیشترین تاثیر را بر رابطه عاطفی من می گذاشت. به همین دلیل در دوره نامزدی احساس می کردم که این رابطه آن طور که باید باشد، نیست. انگار هیچ چیز در جای خودش قرار نداشت. زمانی که با این حس روبه رو می شدیم، در آغاز به نظرمان خیلی مهم به نظر نمی رسید و فکر می کردیم می شود از کنارش گذشت و اجازه داد، زمان آن مشکلات را حل کند؛ درحالی که این طور نبود. این موضوعات و این مشکلات باعث شد او با اصرار من را به دفتر مشاور بیاورد.

 

● به مشاوره عقیده ای نداشتم

 

من در آن دوره هیچ عقیده و حتی هیچ نظر مثبتی نسبت به مشاوره و روان شناسی نداشتم و ابتدا هم با خشم و عصبانیت به این محیط ها وارد شدم. بعد از آمدنم، خشمم به یک کنجکاوی تبدیل شد اما هنوز هم به تاثیر این جلسات باوری نداشتم. نامزدم معتقد بود که قبل از ازدواج و زندگی زیر یک سقف ما باید به این جلسات بیاییم و مشکلات مان را حل کنیم اما من هم مثل اکثریت افراد جامعه، جبهه منفی می گرفتم و معتقد بودم خودم بهتر می توانم همه چیز را درست کنم.

 

● به جای عقب کشیدن، تصمیم گرفتم ادامه دهم

 

از همان جلسات آغاز مراجعه، تاثیرات خوبی را در خودم و تفکراتم مشاهده کردم اما باز هم نسبت به ادامه این روال خیلی شک داشتم. در عین حال که می دیدم این جلسات به من کمک می کنند، نمی توانستم نگاه منفی ام را کنار بگذارم. با گذشت چند جلسه و مطرح شدن برخی موضوعات، ترسی به سراغ من آمد. این ترس ناشی از این بود که در این جلسات، مشاوران موضوعاتی را مطرح می کنند که تنها خودت از وجودشان آگاهی و او. و در زمانی که او موضوعی را مطرح می کند که از آن آگاهی اما همیشه تلاش می کردی نادیده اش بگیری یا پنهانش کنی با یک ترس روبه رو می شوی. گرچه وقتی جریان مراجعه های من به این مرحله رسید، کمی دچار هراس شدم اما به جای عقب کشیدن تصمیم گرفتم ادامه دهم چون فهمیدم که این شخص مرا شناخته و می تواند به من کمک کند.

 

● انتظارات اطرافیانم را درک نمی کردم

 

مشکلات بسیاری در دوره نامزدی ما وجود داشت و به همین دلیل ازدواج مان را به تاخیر می انداختیم و امیدوار بودیم که گذشت زمان، حل شان کند اما زمان نه تنها آنها را حل نمی کرد و بلکه گاهی عمیق ترشان هم می کرد. زمانی که فرد، شخصی را برای آینده خود انتخاب می کند و احساس می کند قرار است یک عمر کنار او زندگی کند، انتظارات متقابلی هم از او دارد. این انتظارات در رابطه ما، هم از طرف من وجود داشت و هم از طرف او اما من انتظارات او را درک نمی کردم یا از آنها خبردار نمی شدم یا اینکه دلیلی برای بر آورده کردن شان نمی دیدم. برای مثال بخشی از انتظارات فردی که می خواستم همسر آینده من باشد، به رفتارهای من در اجتماع و در محیط کار بر می گشت. او از من می خواست در کارم مصرتر باشم، مسیر پیشرفتم را فراهم کنم و همیشه در جا نزنم اما به جای تلاش کردن در این مورد، واکنش من این بود که نه تو جای من نیستی، تو شرایط مرا نمی دانی و هرکسی که جای من باشد همین رفتارها را انجام خواهد داد.» درصورتی که حرفش درست بود. در محیط کار و در اجتماع، آدم ها باید شخصیت دیگری داشته باشند که کمی با شخصیت شان در محیط خصوصی متفاوت است. اما من نمی توانستم اقتضائات محیط بیرون را به خوبی درک کنم و رفتاری متناسب با آن اتفاقات را نشان دهم.

 

● نمی توانستم منطقی رفتار کنم

 

راهنمایی هایی مشاورم به من کمک می کرد و الگوی فکری که به من می داد که باعث می شد دید منطقی تری نسبت به اتفاقات و رفتار هایم داشته باشم. این موضوع باعث شد بتوانم هنگام مواجهه با موضوعات و مشکلات، منطقی تر رفتار و احساساتم را مهار کنم. پیش از این مراجعات، واکنش های احساسی شدیدی به موضوعات نشان می دادم و نمی توانستم هنگام تصمیم گیری و رفتار احساساتم را کنترل کنم. به همین دلیل نتیجه ای که می خواستم بگیرم را نمی گرفتم چون همه رفتارهایم از روی هیجان بود و این هیجان رفتارهایم و حتی تفکرم را تحت تأثیر قرار می داد. قطعا برای هر فرد در طول روز خیلی از اتفاقات خوشایند نیست و ممکن است عکس العملی در مقابل شان نشان دهد. درگذشته عکس العمل من به این ناخوشایندی ها، خشم و واکنش های تند بود، موضوعی که الان بسیار کم در زندگی ام اتفاق می افتد. حالا آن قدر قوی شده ام که به جای واکنش سریع و نسنجیده نشان دادن، بتوانم در مورد آن اتفاق صحبت کنم و از راه گفت وگو و منطق آن مشکل را حل کنم. تا چند سال قبل، حتی ممکن بود برخوردی پرخاشگرانه نشان دهم یا جمع را ترک کنم درحالی که امروز می توانم با گفت و گو، حرفم را اثبات کنم و موفقیت بیشتری در روابط اجتماعی ام به دست آورم.

 

● به خانواده ام نزدیک تر شده ام

 

با کمکی که جلسات مشاوره به من کرد، در رفتارم با خانواده ام موفق ترم. به خصوص رابطه ام با پدرم خیلی بهتر شده است. قبلا در مسائلی که بین ما مطرح می شد، خیلی با هم کلنجار می رفتیم اما الان می توانیم مثل دو دوست در مورد موضوعات صحبت کنیم و برای حل کردن شان از هم کمک بگیریم. البته طبیعی است که همه ضعف های من برطرف نشده و من هنوز به مشاور مراجعه می کنم. گرچه پیش از این، گاه دو بار در هفته نیز مراجعه می کردم اما هنوز هم هر هفته جلساتم را پیگیری می کنم.

 

● از ابراز عقیده می ترسیدم

 

وقتی در جمعی بودیم و اتفاقی می افتاد یا موضوعی مطرح می شد که من اشراف کامل نسبت به آن داشتم، هرگز خودم را درگیر بحث نمی کردم. مشارکت من در بحث ها و در جمع ها بسیار کم بود. حتی اگر می دانستم کسی دارد موضوعی را اشتباه مطرح می کند، حرفی نمی زدم و دخالتی نمی کردم اما الان اگر جمعی باشد و صحبتی باشد که در موردش آگاهی داشته باشم قطعا نظرم را بیان می کنم. من اعتماد به نفس ابراز عقیده در جمع را نداشتم اما جلسات مشاوره به من کمک کرد آن را به دست بیاورم و پیوندم را با جمع های اطرافم قوی تر کنم. الان فهمیده ام من هم به عنوان یک شخص می توانم خودم را ابراز کنم و تا حدودی این اعتماد به نفس را به دست آورده ام.

 

● خواسته های اطرافیانم را بیشتر درک می کنم

 

برخی رفتار های من و ناتوانی ام در ایجاد یک رابطه مناسب و امن با نامزدم، باعث شد که ما از هم فاصله بگیریم و حتی مدتی از یکدیگر بی خبر باشیم. در این مدت، جلسات مشاوره به من کمک کرد تا شناختی کامل تر از خود و اطرافیانم به دست بیاورم و بتوانم بعد از مدتی جدایی، با نامزدم بار دیگر در مورد آینده صحبت کنم. من معتقدم جلسات مشاوره باعث شده مشکلات درونی ام را حل کنم و نسبت به بسیاری چیزها که در درونم یا در اطرافم می گذرد آگاه تر شوم تا بتوانم دوباره برای شکل دادن به آن رابطه آماده شوم. همانطور که گفتم دلیل اصلی مشاوره من همین رابطه بود، گرچه جلسات مشاوره ام به این موضوع محدود نشد.

 

یکی از مشکلات من که باعث از هم پاشیدن آن رابطه شد، این بود که نمی توانستم حرف طرف مقابلم را درک کنم. گاهی حتی نمی شنیدم که چه موضوعی را بیان می کند. او چیز دیگری می گفت و من چیز دیگری درک می کردم. چیزی که پیش خودم فکر می کردم، همان را به او انتقال می دادم و او می گفت اصلا منظور من این نبوده و تو نمی توانی حرف هایم را درک کنی. اما بعد از مشاوره ها فهمیدم این حرف او، این خواسته اش این نظرش یعنی چه. من شناخت کمی نسبت به این موضوعات داشتم و این نشناختن باعث می شد نتوانم در رابطه ام آن طور که باید عمل کنم. اما الان که رابطه ما دوباره شکل می گیرد وقتی به موضوعی بر می خورم اگر بتوانم درکش کنم می توانم تصمیم گیری درست تری داشته باشم و اگرهم نتوانم، در جلسه مشاوره بعدی در موردش سؤال می کنم تا تصمیم گیری منطقی داشته باشم.

 

● خودم را بیش از پیش می شناسم

 

من ۳ سال است که مراجعه می کنم و این جلسات بر تصمیم گیری هایم و مسیری که برای زندگی ام انتخاب کرده ام نیز تاثیر گذاشته است. من هنوز آن قدرها که از خودم انتظار داشته ام در کارم پیشرفت نکرده ام اما تلاشم خیلی بیشتر شده. برخلاف قبل، حالا دیگر هدفم را می شناسم و می دانم مشکلاتم کجاست و چطور باید برطرف شان کنم. گرچه هنوز راه طولانی تا برطرف کردن شان پیش رویم قرار دارد. این روزها اگر به شکستی برخورد کنم، به جای آن که جبهه منفی بگیرم می دانم مشکل، خودم هستم و آن شکست حاصل اشتباهاتی است که خودم انجام داده ام. قبول کرده ام که برای هر پیروزی که می خواهم به دست بیاورم باید سختی اش را تحمل کنم. اما تا چند سال قبل و پیش از آن که از مشاور کمک بگیرم، تحمل این سختی ها برایم خیلی دشوار بود. این که به دنبال اهدافم بروم و برای به دست آوردن شان تلاش کنم موضوعی بود که آزارم می داد و باعث می شد از کنارش بگذرم اما الان خیلی بیشتر به این موضوع توجه می کنم.

 

انگیزه هایم آن وقت خیلی قوی نبود و خودم را کمتر می شناختم و به دلیل آن که نمی دانستم چه قابلیت هایی دارم، نمی توانستم موفقیت هایی که شایسته شان هستم را کسب کنم. در محیط های کاری نمی توانستم حق و حقوقم را بگیرم. خیلی اوقات حتی نمی توانستم برای کاری که انجام داده ام دست مزدم را بگیرم اما الان می توانم این موضوع را به راحتی بیان کنم و دیگر مثل قبل به دلیل کمبود اعتماد به نفس از آن صرف نظر نمی کنم. جلسات مشاوره در مورد مسائل درونی ام کمک زیادی به من کرد. حالا خودم را بهتر می شناسم و از اهدافم آگاه ترم. می دانم که از زندگی ام چه می خواهم و تا کنون به کدام یک از خواسته هایم رسیده ام و برای باقی آنها باید چه برنامه ریزی داشته باشم و چه کارهایی بکنم. به پشتوانه کمک هایی که جلسات مشاوره به من کرد، آینده روشن تری پیش چشمم می بینم. آینده ای که هم به دلیل موفقیت در شغلم و هم توانمند شدنم در برابر مسائل عاطفی و اجتماعی به آن امیدوار ترم.

 

● خودش را درست نمی شناخت

 

شرط لازم برای اطمینان کردن و درک دیگران، اعتماد به خود یا همان اعتماد به نفس است. معنای اعتماد به نفس در وهله اول اطمینان کردن به توانایی های مان نیست بلکه، نترسیدن و فرار کردن از ضعف های مان است. کسی که از مواجه شدن با ضعف ها و کاستی هایش بترسد و با آن ها مواجه نشود، تا پایان عمر آن ها را با خود داشته و آسیب های حاصل از ترس هایش را تجربه خواهد کرد؛ چراکه تنها راه کاهش ترس و اضطراب مواجه شدن با آن هاست و مهم ترین عامل قوی شدن و ادامه یافتن شان اجتناب از آن هاست. اعتماد به نفس برداشتی است که فرد از خودش دارد، اگر این برداشت مثبت باشد، اعتماد به نفس بالا و اگر منفی باشد اعتماد به نفس پایین خواهد بود. این برداشت امکان دارد براساس واقعیت بوده و براساس تصور فرد از واقعیت باشد. مسلما اعتماد به نفس یک فرد در تمام موقعیت ها پایین نیست ولی اگر مشکلی که باعث کاهش اعتماد به نفس، در فردی شده باشد، اهمیت داشته باشد فرد احساس پایین بودن اعتماد به نفس را در تمام جنبه های زندگی اش خواهد داشت.

 

فرد مراجعه کننده این ۲ خصوصیت را داشت. یعنی نه تنها اعتماد به نفس پایینی داشته بلکه این کمبود اعتماد به نفس را به تمام جنبه های زندگی اش تعمیم می داده و در کل زمینه های زندگی اش، توانایی خود را پایین تصور می کرده است.

 

ایشان یک بار به همراه نامزدشان و با نگاه منفی مراجعه کرده بودند. دفعه بعد که مراجعه کردند درست هنگامی بود که رابطه ایشان با نامزدشان تقریبا قطع شده بود و این تصور برای دیگران خصوصا نامزدشان ایجاد شده بود که دلیل مراجعه شان تغییر نظر نامزدشان است و به همین دلیل مقطعی خواهد بود اما عکس این تصور اتفاق افتاد. در جلسات ابتدایی برقرار کردن ارتباط با ایشان بسیار سخت بود چون خودشان تصور روشنی از مشکل و عوامل ایجاد کننده آن نداشتند به همین دلیل ما در۱۰ ۱۲ جلسه ابتدایی تنها با یکدیگر به مرور وقایع، یافتن مسائلی که او را ناراحت می کرد ولی نمی توانست آن ها را کنترل کند یا تغییر دهد، نقاط ضعف و قوتش از دید خودش و دیگران پرداختیم و با آرام تر شدن ذهنش به تدریج توانستیم مشکلات را اولویت بندی کنیم که این نخستین پیشرفت، در بینش پیدا کردن او نسبت به خودش بود.

منبع : مجله سیب سبز




  • اشتراک
  • گزارش تخلف
  • 0 محبوب

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران