شادی با مردم بودن - آکا

شادی با مردم بودن
 
گاهی تنهایی بزرگترین سوغات است برای یک مسافر ... در مسافرت بودم که بدون برنامهء قبلی رفتم جشنوارهء موسیقی ...کنسرت آذربایجان و تار « رامیزقلی اف » ...چیزی که در تهران باید با مشقت بلیطش را تهیه کرد ...مردم توی سالن با هر نیمچه شادی توی موسیقی یک عالمه دست می زدند ، کمی خنده ام گرفته بود ، شاید اگر پیشتر ها بود عصبانی می شدم ولی فقط خندیدم و با شادیشان شاد بودم . بعد از آن شب وقت زیاد داشتم برای فکر کردن ، آن قدر فکر کرده ام که حالا خیلی خودمانی می خواهم فکرهایم را بنویسم...

شادی با مردم بودن ,روابط اجتماعی,شاد بودن

میهمان خانه ای بودم که میزبانانم از تنها چیزی که می رنجیدند این بود که غذایم را بیرون از خانه شان صرف کنم . این مردمان ساده راز این مثل قدیمی را می دانند که اینطور نان و نمک خوردن است که دلدادگی می آورد ...می نشینی و ساعتها به صحبت هایشان درباب زندگی گوش می دهی و خاطراتی که ممکن است برای صدمین بار برایت بازگو شوند ...و هیچ خسته نمی شوی ! ولی شاید بارها شده است که با یک دوست ، یک رفیق متفکر و روشنفکر نشستی و قهوهء تلخ خوردی و هر بار اندیشیدی که چقدر این « نیهیلیسم جات » تمام نشدنی اند و تو تا ابد می توانی از مرگ همه چیز بگویی و تهوع فرو خورده ات را بعد از جدا شدن از دوست خردمندت در خودت بالا بیاوری ! و هیچ چیز یک قهوه تو را نمک گیر نمی کند حتی تلخی اش آنقدر ناچیز است که به یادت نمی ماند و اگر بعد ها بخواهی خاطرهء یک تلخی را به یاد آوری مسلما مزهء آن قهوه نخواهد بود . راستش می خواهم خیلی رک باشم ، کاری که شاید تا به حال نکرده ام . من این جا را باز نکردم که بنویسم من این وبلاگ را می نویسم که خوانده شوم و دوست پیدا کنم ، دوستانی نه از جنس خودم چرا که جنس هر کس بافته ای جدا دارد دوستانی که زندگی را بیش از آنچه می دانم به من بیاموزند .شعار نمی دهم....من تغییر کرده ام نه از آن زمان که شما می شناسیدم بلکه هر روز و هر روز و این ضعف نیست بلکه از نرمی است...من آدمهای زیادی دیده ام که هرکدام با دردهایشان دلت را ساب می دادند و می رفتند و اینگونه نرم شدن را در نوشته ها نمی توان پیدا کرد . زمانی پای صحبت کسانی می نشستم که از « کافکا » ، « کامو » ، « کوندرا » و « کیشلوفسکی » می گفتند .
و بعدها هم صحبت مردمانی شدم که با « کاف » های ممنوعه بیشتر احساس قرابت می کردند و باورم نمی کنید که از آنها معرفت را یاد گرفتم و آموختم که بی دریغ باشم و اگر می خواهم چیزی به کسی بدهم تمام و کمال باشد ، که در غیر این صورت مثل تکّه چربی ست که جلوی سگ می اندازم ... برای همین است که مدتهاست وقتی دوستی از من می پرسد که : چه چیزها می خونی ؟ می گویم : هیچ چی ! و او با تعجب می گوید : یعنی تو هیچ کتابی نمی خونی؟ ! مگه می شه! پس تو چه روشنفکری هستی؟ و من می گویم که : من روشنفکر نیستم ! و وقتی می پرسد که : چه چیز ها گوش می دی ؟ می گویم که : همه چی ...حتی به صداهایی که خطاب به من نیستند بیشتر گوش می دهم که همهء عمر پیغامهایم را از آنها گرفته ام . به چشمها هوش می دهم که هرگز دروغ نمی گویند سخن مخاطب راه نگاه را منحرف می کند پس گوش ده و هیچ مگو و مخوان این بزرگترین اندوخته و سرمایه ام است . ... و اینکه بخند ! نه از آن جهت که دنیا به رویت بخندد که دنیا هیچ وقت نخواهد خندید ! از آن جهت که خنده مسری است ... درد سرمایهء دل است و شادی قسمت مردمان می دانم که دلقک ترین دختری بودم که در این سن و سال بتوان دید و مدت هاست که از خودم عصبانی ام که کمتر می خندم حتما نتوانسته ام بغضم را فرو دهم و این ضعف است ! گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیــک به خون جگر شود این سنگ سیاه بعد از دیدن این همه درد لعل نشد ولی نرم شد ! نرمی هم به هر جا بخورد درد دارد ولی به دور از جوانمردی ست که بشنوی و دم بزنی ! آه نکش ! همه را قورت بده و سپس بخند اینگونه خنده را هیچ کجای هیچ نوشته ای نمی توان یافت . « خداوند قلب را نه با افکار که با دردها و تناقضات راهنمایی می کند »
... باور کن می توان ساعت ها ، روزها و هفته ها نشست و به این فکر کرد که من چقدر در جمع این کوته فکران تنها مانده ام و چقدر ظلم است که اینها پای مرا بسته اند و مجال پروازم نمی دهند ، می توانی از خستگی ات بنالی و چون روشنفکر ها معمولا خدایی ندارند ( که به دور از تفکر مردان بزرگ است که تن به بندگی بسپرند ) داد بزنی که « آهای ! ...دارکوب خستگی ها باقی لجاجتت را برای درختی دیگر نگه دار ...» و بیندیشی که تو می خواهی سر بر آسمان بگذاری اگر این هرزها و این دارکوب مجالت دهند که تو هم داری میان این بی اندیش مردان به هرز می روی . اینگونه اندیشیدن لذتی همراه با خود آزاری دارد که خیلی بیش از لذت زندگی کردن است ...من همهء این ها را دیده ام و چشیده ام ولی کنون می دانم که آنها هم که گرفتار روزمرگی اند چه بسا ممکن است رویای پریدنشان بزرگ تر از من باشد . « در برابر کدامین حادثه آیا انسان را دیده ای با عرق شرم بر جبینش آنگاه که خوش تراش ترین تنها را به سکهء سیمی توان خرید ...» روشنفکر ها شرمگین نمی شوند چون همین که لبخندشان را با دریغ به کسی بفروشند به او لطف کرده اند ...
بارها شده است که با دستهای استخوانی و نرم دوستی دست داده ام و تا خواستیم گرمای ناچیزمان را به تساوی به میان بگذاریم ، دستها لغزیده و از دستانم بیرون رفتند و کم شده است که با دستانی با ناخنهای حنائی و انگشتانی پهن به واسطهء کار سخت دست داده ام و فکر کردم که همینجا میان این دستها می توان سوخت و پر کشید .و صاحب دستها در همان حال از فکر زبری دستانش شرمگین بوده است ... بین خویشانی زندگی می کنم که از سنگ کف حاشیهء خانه هایشان تا گلدان کریستال روی میز هم رنگ است و از اینها یاد گرفتم که یک رنگ باشم در هر چه که دارم و یاد گرفتم که من هم پول را دوست بدارم و خرج کردن آن هم با دل است نه آموخته ... وقتی چیزی می نویسم که بعضی می آیند و می گویند : لیلا ! ما این نوشته را نفهمیدیم ! ...می خندم ، اما باور کنید به اندازهء یک دنیا غمم می گیرد که : لیلا چی شده که نمی تونی اون جوری بنویسی که دوست داری بخوننت ؟ این ضعف است . هر کو نکند فهمی زین کـــــــلک خیال انگیز نقشش به حرام ار خود صورتـگر چین باشد جام می و خون دل هریـــک به کسی دادند در دایــــــــرهء قســـــمت اوضاع چنین باشد

منبع:ویستا
ویرایش وتلخیص:آکاایران 

گردآوری توسط بخش روانشناسی روابط اجتماعی سایت آکاایران

اخبار اکاایران