زیبایی

زیبایی صدای دوستم در گوشم پیچید که می گفت: مگر واجب است که این کار بکنی؟ هر چه که خدا داده زیباست. همه از درد فرار می کنند، تو می خواهی خودت را دردمند کنی؟

زیبایی ایزان

بادی به غبغبم انداختم و گفتم: وقتی مرا دیدی می فهمی چرا واجب بوده. اصلا تو از روی حسادت این حرفها را می زنی. سرش را برگرداند و رفت و در حال رفتن گفت: هرچه می خواهی بگو، دلم نمی آید رهایت کنم با این حال خودت می دانی. من چند نفر را در فامیلمان دیده ام که این کار را کرده اند و پشیمانند. یکی شان چند روز در کما بود...
از درد بینی به خودم می پیچیدم. با چند تا مسکن کمی آرام شدم. نمی دانم چه مدت بود که خواب بودم و خواب دوستم را می دیدم. با صدای دکتر کم کم سعی کردم چشمانم را باز کنم. حالم را پرسید من هم گفتم بد نیستم. آرام چسب روی بینیم را برداشت و آینه ای را به دستم داد. با خوشحالی خودم را در آینه نگاه کردم. چیزی را که می دیدم باور نمی کردم. صدای دوستم در گوشم پیچید که می گفت: هر چیزی که خدا داده زیباست. دردی در صورتم پیچید و از حال رفتم.
● قضاوت
خانه را زیر و رو کرده بود، هیچ چیز سر جای خودش نبود. پسر سه ساله ام علی را صدا کردم و گفتم: چرا اینطوری کردی؟ تا آمد جوابم را بدهد داد و قالی راه انداختم که نگو و نپرس. گفتم: دیگه چرا پنجره رو باز کردی؟ پسرم گفت: ولی شما خودتون پنجره ر... هیس کشیدم و با عصبانیت به طرف پنجره رفتم تا آن را ببندم، که دیدم گربه ای روی دیوار نشسته و میومیو می کند.

روزنامه کیهان
ویرایش و تلخیص:آکاایران

بادی به غبغبم انداختم و گفتم: وقتی مرا دیدی می فهمی چرا واجب بوده. اصلا تو از روی حسادت این حرفها را می زنی. سرش را برگرداند و رفت و در حال رفتن گفت: هرچه می خواهی بگو، دلم نمی آید رهایت کنم با این حال خودت می دانی. من چند نفر را در فامیلمان دیده ام که این کار را کرده اند و پشیمانند. یکی شان چند روز در کما بود...
از درد بینی به خودم می پیچیدم. با چند تا مسکن کمی آرام شدم. نمی دانم چه مدت بود که خواب بودم و خواب دوستم را می دیدم. با صدای دکتر کم کم سعی کردم چشمانم را باز کنم. حالم را پرسید من هم گفتم بد نیستم. آرام چسب روی بینیم را برداشت و آینه ای را به دستم داد. با خوشحالی خودم را در آینه نگاه کردم. چیزی را که می دیدم باور نمی کردم. صدای دوستم در گوشم پیچید که می گفت: هر چیزی که خدا داده زیباست. دردی در صورتم پیچید و از حال رفتم.
● قضاوت
خانه را زیر و رو کرده بود، هیچ چیز سر جای خودش نبود. پسر سه ساله ام علی را صدا کردم و گفتم: چرا اینطوری کردی؟ تا آمد جوابم را بدهد داد و قالی راه انداختم که نگو و نپرس. گفتم: دیگه چرا پنجره رو باز کردی؟ پسرم گفت: ولی شما خودتون پنجره ر... هیس کشیدم و با عصبانیت به طرف پنجره رفتم تا آن را ببندم، که دیدم گربه ای روی دیوار نشسته و میومیو می کند.

روزنامه کیهان
ویرایش و تلخیص:آکاایران

گردآوری توسط بخش روانشناسی حسادت سایت آکاایران

تبلیغات