خاطره‌ای که کلنگ خورد


خاطره‌ای که کلنگ خورد

نت تکراری

دروازه ورودی خاطره‌ای که کلنگ خورد

اما این فقط جزو کوچکی از موسیقی متن خاطره‌ای که کلنگ خورد

قانون رفت و آمد در خاطره‌ای که کلنگ خورد

دکان او هم مثل بقیه دکان‌ها، نمور و فرسوده است. بیابانگرد وقتی حرف از زلزله می‌شود، نگاهش روی دیوارها و سقف دکان کوچکش می‌گردد و از دهانه دکان، میان مغازه‌های فکسنی رو به رو گم می‌شود.

می‌خندد: «من هم مثل شما وقتی فکر می‌کنم شاید زمان زلزله اینجا باشم، وحشت می‌کنم!» او تعریف می‌کند شهرداری، بارها اعلام کرده است قصد دارد این محله را هم مانند کوچه مروی بازسازی کند تا هم، نمای بافت‌های فرسوده‌اش عوض شود و هم تا آنجا که ممکن است، بناهایش، از دکان‌ها گرفته تا خانه‌ها، در برابر زلزله مقاوم‌تر شوند، اما همه این وعده‌ها، فقط در حد حرف باقی مانده‌اند.

همچنین بخوانید : یک شب پر خاطره در «آب و آتش»
خاطره‌ای که کلنگ خورد

پیمانکاری که مسوول بازسازی محله شده، برای زیباسازی و بازسازی بافت منطقه، در خیابان اصلی خاطره‌ای که کلنگ خورد

لازم نیست مستنداتی علمی ارائه شود تا مسوولان شهرداری بفهمند بافت خاطره‌ای که کلنگ خورد

سقفی از آسمان، تختی از زباله، فرشی از سرنگ

تصور تهران پس از زلزله برای ساکنان خاطره‌ای که کلنگ خورد

یکی از اهالی محل، هم‌قدم‌مان می‌شود، دوربین و دفترچه را دستمان دیده است که آهسته نجوا می‌کند: «زیاد از جلوی چشم مردم دور نشوید. نزدیک‌تر نروید. بیشترشان تزریقی‌اند. شاید حمله کنند.» از ما جدا می‌شود اما باز برمی‌گردد که بگوید: «مراقب سرنگ‌هایی که روی زمین افتاده‌اند باشید.» می‌گوید: «باریکی کوچه‌های اینجا باعث می‌شود پلیس سخت به محل حادثه برسد. روی کمک پلیس نمی‌توانید حساب نکنید.»

خاطره‌ای که کلنگ خورد

می‌گوید: «حتی آتش‌نشانی هم به اینجا نمی‌رسد، چندماه پیش روبه‌روی مسجد آتش‌سوزی شد، آتش‌نشانی نتوانست بیاید!» معتادها، گیج و بی‌حوصله و خمار، تخت آفتاب در هجوم مگس‌ها رو تپه‌های زباله و خنزر پنزر، کنار دیوارهای نیمه‌کاره پلاس شده‌اند. گاهی یکی چپ چپ نگاه‌مان می‌کند یا خشمگین نیم‌خیز می‌شود و بد و بیراه می‌گوید، اما کسی نای جلو آمدن ندارد.

خاطره‌ای که کلنگ خورد

سایه‌هایی پشت پرده ویرانی

تخریب بافت 110 هکتاری خاطره‌ای که کلنگ خورد

پس از این حوادث، رسانه‌ها زبان به گلایه باز کردند و انتقادهای‌شان مثل همیشه، با انکارهای تند مسوولان پاسخ داده شد، اما درست جلوی چشمان تیزبین خبرنگاران و همزمان با آن انکارها، خاطره‌ای که کلنگ خورد

خاطره‌ ما از عودلاجان با چند دقیقه استراحت در یکی از خانه‌های قمرخانمی آنجا تمام می‌شود؛ خانه‌ای فرسوده، با سقفی شکم داده و حیاطی بزرگ که دور تا دورش 5 اتاق دارد و در هر اتاق، یک خانوار زندگی می‌کند. بعضی از اتاق‌ها، فقط با یک پرده از حیاط جدا شده‌اند، آفتاب خانه را داغ کرده است اما بوی نا تمامی ندارد. زهرا، دختر بچه 6 ـ 5 ساله‌ای که در را به رویمان باز کرده است هر جای خانه که سرک می‌کشیم، دنبالمان می‌آید.

همچنین بخوانید : یک شب پر خاطره در «آب و آتش»

اهالی خانه می‌گویند، محل زندگی‌شان حدود 100سال قدمت دارد. خانه تقریبا در حال فروریختن است. جرات نمی کنیم داخل اتاق‌ها شویم.

نصرت‌پناهی به زهرا اشاره می‌کند‌‌«این دختر، با دختر فلان وزیر چه فرقی داره؟» زهرا با دمپایی‌های لنگه به لنگه و لباس‌های رنگ رفته، توی قاب در ایستاده، انگشت اشاره‌اش را می‌جود و تماشایمان می‌کند. می‌گویم: «زهرا جان، تو می‌دونی زلزله چیه؟» جواب‌مان را نمی‌دهد، اخم می‌کند، می‌دود طرف مادرش و با پر چادر او، صورتش را می‌پوشاند. زهرا متولد عودلاجان است، اما کاش اینجا خانه آخرش نباشد.

مریم یوشی زاده- جام جم


گروه گردشگری تبیان

گردآوری ایران شناسی آکاایران
گردآوری توسط بخش شهرهای استان تهران- دیدنی های استان تهران سایت آکاایران

  • فال
  • بازار
  • تست هوش آنلاین
تبلیغات