.

آکاایران: زندگی خصوصی مردی که گفتند نه صادق است و نه کلامش زیباست

زندگی خصوصی مردی که گفتند نه صادق است و نه کلامش زیباست

آکاایران: زندگی خصوصی مردی که گفتند نه صادق است و نه کلامش زیباست

صادق دلپذیر کلام استاد دانشگاه و تحلیلگر سیاسی از آن دست آدم هایی است که حس می کنم بیشتر از سن و سالش زندگی کرده است. او آن قدر خاطره از ٧٠ سال زندگی اش دارد که اگر ماه ها هم پای صحبت هایش بنشینید این روایت های تاریخی تمامی ندارد. با این حال سعی کردم خلاصه ای از زندگی پرفراز و نشیب زیباکلام را از دل حرف هایش بیرون بکشم. از ماجرای علاقه اش به راننده های فکل کراواتی تا شیفتگی طلبه شدن و مخالفت های پدرش با او تا دورانی که پایش به سیاست باز شد و به خاطر عقایدش به زندان افتاد.

 

 این گفت وگو در دو بخش انجام شد؛ بخش نخست آن که می خوانید مربوط به زندگی خانوادگی، نخستین فعالیت های سیاسی و زندانی شدنش قبل از انقلاب است. بخش دیگرش که مربوط به این روزهای صادق دلپذیر کلام می شود را در روز های آینده می خوانید.

 

  آقای دلپذیر کلام، رویای شما در کودکی چه بود که در بزرگسالی به یک فعال سیاسی تبدیل شدید؟

من در دوران دبستان عاشق راننده اتوبوس های تی بی تی بودم. این اتوبوس های بین شهری راننده های خیلی شیکی داشتند که کراوات و عینک دودی می زدند و من در کودکی محو شخصیت اینها شده بودم و تنها آرزویم این بود که وقتی بزرگ شدم راننده تی بی تی شوم.(باخنده) اما چند سال بعد که بزرگتر شدم و  به کلاس هشتم (معادل دوم راهنمایی) رفتم شیفته داماد بزرگ خاله ام که یک روحانی به نام آیت الله سید علی اصغر هاشمی علیا بود، شدم.

 

در واقع علاقه ام به ایشان به حدی رسید که می خواستم بعد از گرفتن سیکل بروم درس دینی و طلبگی بخوانم. پدرم ابتدا فکر می کرد که این علاقه من یک هوس زودگذر است .اما وقتی دید من در تابستان به کلاس های آیت الله می روم و درس های دینی می خوانم اعمال قدرت کرد و قرص و محکم گفت اگر بخواهی این درس را بخوانی باید از خانه بیرون بروی!(باخنده)

 

  پدرتان چه خط فکری داشت که با طلبه شدن شما مخالفت کرد؟

پدرم آدم مذهبی بود، اما با روحانیون آبش تو یک جوب نمی رفت. او

مصدقی و عضو جبهه ملی بود. مادرم به شدت مذهبی بود. اکثر قوم و خویشانش هم روحانی بودند و علاقه من در سن نوجوانی به دروس دینی هم از خانواده مادرم نشأت گرفت.

 

  شما خانواده ای کاملا سیاسی داشتید، در خانواده شما چه حرف های سیاسی زده می شد؟

خانواده پدری من و عموهایم گرایش های سیاسی داشتند و ضد شاه بودند. نخستین چیزهایی که من در کودکی یاد گرفتم این بود که شاه آدم خوبی نیست، شاه خائن است، شاه عامل آمریکا و انگلیس است و می گفتند آدم های خوب در زندان قزل قلعه هستند.(آن زمان هنوز زندان اوین ساخته نشده بود.)

 

پدرم وضع مالی خوبی داشت

 آقای زیباکلام، خیلی ها می گویند پدرشما وضع مالی خوبی داشته و اصطلاحا بچه پولدار بوده اید.

وقتی من به دنیا آمدم تا زمانی که ٥ ساله شدم پدر من در فلکه دروازه قزوین مغازه کوچکی داشت و لوازم خودرو می فروخت.

 

بعد از کودتای ٢٨ مرداد طرفداران شاه که فهمیده بودند پدرم مصدقی است مغازه اش را غارت کردند. بعد از این اتفاق مدتی پدرم فراری بود و حتی خاطرم است که من و مادرم می رفتیم و پدرم را در یک جایی یواشکی ملاقات می کردیم. بعد از چند سال  که آب ها از آسیاب افتاد، باز هم پدرم افتاد در کار لوازم خودرو. با این که سرمایه اش را از دست داده بود ابتدا لوازم اوراقی کامیون ها را از آبادان و اهواز به تهران می آورد و می فروخت؛ اما چون پدرم هوش زیادی در تجارت داشت این بار یک مغازه بزرگتر باز کرد. او به تدریج یک وارد کننده لوازم خودرو شد و وضع زندگی ما خیلی خوب شد و سال ١٣٤١ از خیابان مخصوص نزدیک چهار راه لشکر امروزی به نیاوران نقل مکان کردیم.

 

 پس درواقع در سن نوجوانی و جوانی، خانواده  شما ساکن یکی از محله های خوب تهران بودند و وضع مالی خوبی هم داشتید. همین موضوع باعث شد تا برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بروید؟

پدرم نگران بود که من هم مثل خودش به سمت سیاست بروم. بعد از دیپلم دانشگاه پهلوی شیراز و دانشگاه تهران قبول شدم اما پدرم به هیچ وجه تمایل نداشت که من ایران درس بخوانم و به همین دلیل چون تعدادی از بستگان ما در اتریش زندگی می کردند برای ادامه تحصیل مرا به این کشور فرستاد. بعد از چند ماهی که در اتریش بودم برای کار پدرم مشکلی پیش آمد و چون از کشورهایی مثل ژاپن، آلمان و انگلیس جنس وارد می کردند نیاز داشتند که من زبان انگلیسی بدانم و به همین دلیل به خواست پدرم برای فراگیری زبان انگلیسی به یکی از کالج های کشور انگلیس رفتم.

 

 شما قبل از انقلاب از ایران رفتید. در دوران نوجوانی چه فعالیت سیاسی در ایران داشتید که پدرتان را نگران این مسأله کرده بود؟

فعالیت نداشتم اما او متوجه افکار سیاسی من شده بود. مثلا یک سری روزنامه و مجله قدیمی مثل به سوی آینده، باختر امروز و شاهد که مربوط به دوران مصدق  بود را جمع کرده و در انباری خانه مان گذاشته بود. من هم آنها را پیدا کرده بودم و یواشکی به انباری می رفتم و می خواندمشان. پدرم متوجه شد و جدا از این که من یک تنبیه درست و حسابی شدم روزنامه ها را برد و معدومشان کرد!(باخنده)

 

 شما گرایش های سیاسی داشتید اما می گویید فعالیت سیاسی انجام نمی دادید. از چه زمانی فعالیت سیاسی برای صادق زیباکلام عملی شد؟

ببینید وقتی در انگلیس بودم و زبان می آموختم پدرم از این که من را به عنوان مترجم کارهایش به ایران برگرداند، منصرف شد. بنابراین به پلی تکنیک شهر هادرزفیلد رفتم و رشته مهندسی شیمی خواندم. در همین دوران هم در کنفدراسیون فعالیت سیاسی می کردم و هم عضو انجمن اسلامی اروپا و آمریکا شده بودم. در سال ٥١ تا سال ٥٣ هم مسئول انجمن اسلامی دانشگاه برد فورد بودم. بنابراین برخلاف امید و آرزوهای پدرم کشیده شده بودم به مسائل سیاسی.

 

 فعالیت سیاسی شما در چه زمینه هایی بود؟

ما برای خانواده زندانیان سیاسی ایران پول جمع می کردیم، اعلامیه های کنفدراسیون یا اعلامیه های امام خمینی و جبهه ملی و حتی حزب توده را بین ایرانیان تکثیر می کردیم.

 

 آقای زیباکلام، پدرتان در زمانی که در انگلیس بودید فوت کردند، می خواهم بدانم بالاخره ایشان تا آخرین روز زندگی اش متوجه فعالیت های سیاسی شما نشد؟

من سعی می کردم از ایشان پنهان باشد. آن موقع ها هم رفت و آمد به کشورهای خارجی سخت بود و امکان این که بیایند به انگلیس و از نزدیک ماجرا را بفهمند، وجود نداشت. البته بخشی از فعالیت ما در انجمن اسلامی علنی بود و بخش دیگرش را فقط چند نفر از اعضا اطلاع داشتند. اما خب ساواک تجربه بیشتری از ما داشت و عقلش بیشتر می رسید و چند نفر را تحت پوشش دانشجو به انگلیس و به دانشگاه ما فرستاده بود تا در تشکل ما نفوذ کنند. همین هم شد که وقتی سال ٥٣ به ایران آمدم در فرودگاه پاسپورت من را گرفتند و بعد از چند روز هم دستگیر شدم. اما آن موقع دیگر پدر فوت کرده بود و این روزها را ندید!

 

به روحانیون والیبال و زبان انگلیسی یاد دادم

    دستگیری شما منجر به زندانی شدنتان شد؟

بله، وقتی رفتم پاسپورتم را به آدرسی که داده بودند، بگیرم، به من گفتند شما را باید به یک اداره دیگر ببریم! من هنوز نفهمیده بودم ماجرا چیست، اما مرا سوار یک پیکان کردند و یک نفر سمت راستم و نفر دیگر هم سمت چپ من نشست، آن موقع من یک مقدار تعجب کردم. یک مقداری که حرکت کردیم داشبورد خودرو را باز کردند و من یک بی سیم و هفت تیر بزرگ که داخل آن بود را دیدم، آن جا بود که واقعا ترسیدم، اما باز هم تصورم این بود که می خواهند من را بیرون از تهران ببرند و موردضرب و شتم قرار دهند، چون این اتفاق هم می افتاد، ازجمله خانم هما ناطق همسر دکتر ناصر پاکدامن هم این اتفاق برایش افتاده بود. من را به کمیته مشترک خرابکاری بردند و نزدیکی های میدان فردوسی سرم را پایین بردند و یک کیسه روی سرم کشیدند و بالاخره من فهمیدم که بازداشت شده ام.

 

    این نخستین باری بود که در نتیجه فعالیت های سیاسی تان بازداشت شدید. آقای زیباکلام نخستین بازداشت برای شما چه حسی داشت؟

راستش خوشحال بودم که نمی خواهند من را به بیابان ببرند و کتک بزنند! (با خنده)

 

    در زندان با چه شخصیت های سیاسی هم بند یا هم سلولی بودید؟

در سال ٥٤ تا ٥٦ اوج زندانیان سیاسی در ایران بود و به حدود ٥ هزار نفر می رسید. آن مقطعی که من زندانی بودم، اوج اختلافات منافقین با روحانیت بود که سال ٥٤ رهبری سازمان منافقین رسما اعلام کردند مارکسیست شده اند و سر این قضایا اختلافات هولناکی افتاده بود. بنابراین از ٥ هزار زندانی سیاسی بیشتر از نیمی مارکسیست و عمدتا طرفداران چریک های فدایی خلق و حزب توده و نیمی دیگرشان روحانیون، موتلفه و فداییان اسلام  بودند.

 

آن اختلاف شدید که سر مارکسیست شدن رهبری سازمان مجاهدین به وجود آمده بود، در زندان شرایط بدی ایجاد کرده بود، یعنی اختلافات عقیدتی که بعد از انقلاب منجر به ترورها و از آن طرف هم اعدام ها شد، از همان سال های زندان بین این گروه ها شروع شده بود. با دکتر احمد توکلی و دکتر عباس شیبانی، بهزاد نبوی، مهدی ابریشم چی و مسعود رجوی هم بند بودم. با آقای اسدالله بادامچیان هم مدتی هم سلولی بودیم.

 

    گفتید که تفکرات عقیدتی بین منافقین شرایط بدی به وجود آورده بود. شما در زندان با چه گروهی همراه بودید؟

من از همان زمان یک مقدار با منافقین دچار مشکل شدم. دلیلش هم این بود که من تمایلات لیبرالیسم داشتم، اما آنها عقاید سفت و سخت انقلابی داشتند، بنابراین سر مسائل کوچک تا بزرگ بین مان اختلاف می افتاد.

 

    چه اختلافاتی؟

آن دوران ریاست معنوی زندان در دست منافقین بود و آنها نهی کرده بودند که کسی با روحانیون داخل زندان رابطه داشته باشد، بنابراین به نوعی روحانیون بایکوت شده بودند، در این جریانات  من کلا رابطه ام با روحانیون خیلی خوب بود.

 

    آقای زیباکلام در آن زمان تفکرات شما در نقطه مقابل مجاهدین قرار داشت، اما فکر می کنم تفکرات شما با روحانیت همسو نبود. می خواهم بدانم دقیقا چه اتفاقی افتاد که شما به سمت این قشر زندانیان سیاسی کشیده شدید؟

در زندان بخشی بود که زندانیان ٣ تا ٤ ساله آن جا بودند که به آن حیاط مثلثی می گفتند. در این حیاط یک زمین والیبال درست کرده بودند و هرچند نفر زندانی تیم تشکیل داده بودند و در ساعاتی از روز با هم بازی می کردند. یکی از این تیم ها روحانیون بودند و خب آنها اصلا والیبال بلد نبودند و همین موضوع اسباب مضحکه و خنده سایر زندانی ها شده بود، بنابراین یک عده می آمدند و وقتی روحانیون والیبال بازی می کردند، به آنها می خندیدند.

 

من خیلی از این قضیه ناراحت شدم و رفتم عضو تیم روحانیون شدم. من وقتی در انگلیس درس می خواندم، کاپیتان والیبال دانشگاه بودم، البته این را هم داخل پرانتز بگویم که در چند مسابقه از تیم دبیرستانی ها هم شکست خوردیم! اینکه حدس بزنید چه تیمی بود که من کاپیتانش بودم! (با خنده) به هرحال نخستین کاری که کردم این بود که به آنها یک مقداری نرمش و توپ گیری یاد دهم.

 

    یادتان هست کدام روحانیون در تیم والیبال زندانیان بازی می کردند؟

آقای غلامعلی نعیم آبادی که الان امام جمعه بندرعباس هستند، آقای جعفری که مسئول سازمان تبلیغات اسلامی در قم شدند، حجت الاسلام محمدباقر شریعتی و مرحوم حجت الاسلام محمدرضا فاکر را به یاد دارم.

 

    در شرایطی که بین زندانیان سیاسی اختلافات شدید وجود داشت و در این بین منافقین زور بیشتری در زندان داشتند، نزدیک شدن شما به روحانیون زندان عواقبی برایتان نداشت؟

خاطرم هست همان موقع که به روحانیون والیبال یاد می دادم، آقای مرتضی امامی که از رهبران سازمان منافقین بود، به من گفت شما نباید با اینها باشید! مدام سر این موضوع با من بحث می کرد و من نمی پذیرفتم و حتی کار بالا کشید. عصبانی ام کرده بود و به او گفتم والا من نمی دانم شما برای چه عقیده ای زندانی شده ای، اما من برای عقیده دموکراسی و آزادی خواهی زندانی شده ام و اینکه من با روحانیون باشم یا نباشم، یک مسأله شخصی است. بنابراین این موضوع باعث شد حتی پیوندم با روحانیون هم بیشتر شود و به غیر از بحث والیبال آنها به من دروس دینی یاد می دادند و من هم به آنها انگلیسی می آموختم.

 

    آقای زیباکلام شما در همه دوران ها به خاطر فعالیت سیاسی و حرف های بعضا تندی که می زنید تهدید به زندانی شدن شده اید، اما  نخستین و آخرین باری که به زندان رفتید، قبل از پیروزی انقلاب اسلامی بود. زندان برای شما چطور جایی بود؟

خاطرات تلخی از زندان دارم، اما خب به هرحال خیلی چیزها هم از زندان یاد گرفتم که برای زندگی امروزم، هم خاطره است و هم تجربه.

 

shahrvand​-newspaper.‎​ir
.

منبع : sarpoosh.com

تبلیغات