loading...





مجله خط خطی:
 این داستان در شهر تئو از توابع آنجلوپلوس در غرب وحشی وحشی و اصلا گاوِ خر می گذرد. هیچ ارتباطی میان اتفاقات داستان در آنجا با اینجا وجود ندارد حتی اگر همه تشابهات عمدی باشد، که باشد.

فصل اول

چرا عابر کند کاری؟

مادربزرگ با آن چادر گل گلی سپید و عینک ته استکانی تلسکوپی، زیر پل عابر پیاده فلزی ایستاده بود و به پله ها نگاه می کرد. انتهای پله ها تاریک بود و هر بار چشم هایش سیاهی می رفت. پدربزرگ گفت «کاش پله برقی بود» مادربزرگ یک نگاه پیرزن در پیرمردی کرد و گفت «پله برقی واسه از ما بهترونه، فقرا زانوهاشون از آهنه» پدربزرگ نگاه ناامیدی به پله ها کرد و گفت «بیا پیری خانوم، بیا خودم از اتوبان ردت می کنم» و مادر بزرگ مانند تمام پنجاه سال گذشته به حرف پدربزرگ گوش داد و لحظاتی بعد موفق شد برای اولین بار حس پرواز را تجربه کند.

فصل دوم

با دنده سنگین برانید

نازلی، دختر موفق خاندان کچاچوپیان، که به تازگی موفق شده بود در دانشگاه بدون کنکور با موفقیت ثبت نام کند، در این لحظه از داستان، پشت فرمان ماشین شاسی بلند بابا نشسته بود و داشت به سمت موفقیت های روزافزون پیش رفته و در فکر ملاقات با شاهزاده ای سوار بر یک شاسی بلندتر بود.

او که سال ها در مقام «دخترم بشین عقب، جلو خطرناکه» قرار داشت، حالا با ماشین هدیه بابا و به لطف دریافت گواهینامه از افسر مهربان، داشت سرازیری اتوبان را به سمت بی نهایت و فراتر از آن طی می کرد که ناگهان با برخورد به چسم سپیدی وارد مرحله تازه ای از زندگی شد. جسم سپید که بعد از برخورد، مدتی مشغول پرواز بود، همان مادربزرگ فصل قبل محسوب می شود. پدربزرگ، مانند تمامی مراحل قبلی زندگی، در لحظه مناسب جا خالی داده بود و حالا داشت غصه می خورد.

,طنز؛ جایی برای پیرزن ها نیست! پیرزن,طنز,خواندنی ها و دیدنی ها


فصل سوم

سرگرمی زامبی ها

گارد ریل وسط اتوبان مانع شکستن رکورد پرواز تصادفی توسط پیرزن شد. جمعیت به سرعت موبایل ها را درآورده و مشغول فیلمبرداری شدند. سرگرمی بدی نبود. پدربزرگ ایستاده بود و مستأصل و درمانده داشت به صحنه تصادف نگاه می کرد. نازلی پشت فرمان از حال رفته بود و حال حاضرین را گرفته بود. مجلس بی ریای کنار اتوبان برقرار بود. در توافقی نانوشته هر ماشین حق داشت چند ثانیه برای تماشا ترمز کند تا در ادامه برای کشیدن کروکی مردمی و ساختن خاطره ای دست اول، فرصت کافی داشته باشد.سرگرمی خوبی بود.

وقتی بالاخره نازلی حالش جا آمد و جمیعت را حالی به حالی کرد، بلافاصله توسط افراد حاضر در محل، تشویق به فرار از صحنه شد. آنها معتقد بودند پیرزن می میرد و او نباید بیهوده جوانی اش را تلف کند اما نازلی در اولین قدم مانند همیشه با پدر تماس گرفت و سپس با خیالی آسوده به پلیس بورلی هیلز زنگ زد تا در میحل حاضر شوند. در آن زمان، پدربزرگ همچنان ماغ ماغ و حیران، خیره به افق های دور اتوبان نگاه می کرد و در فکر روزهای خوش گذشته فرو رفته بود تا اینجا.

فصل چهارم

بَبو بَبو بَبو... بوووو... ماشین پلیس وآمبولانس به هر زحمتی که بود، راهشان را از میان ترافیک سنگین تماشاگران سواره و پیاده باز می کردند. کار ساده ای نبود، باید همه را راضی می کردند تا بتوانند خارج از صف، کروکی مردمیِ موقعیت را تماشا کنند. سرانجام هر دو ماشین رسیدند.

پلیس بورلی هیلز نازلی را با وجود داشتن سرعتی سه برابر حد مجاز، به برکت وجود لنز رنگی، پنجاه درصد مقصر تشخیص داد و طی گفتگوی کوتاهی با پدر نازلی، دخترک بی دفاع را تا نزدیکترین آژانس مشایعت کرد.
طبق قانون جنگل های کانادا، مجروح تصادفی برای استفاده از بیمه سوم شخص غایب، تنها باید به بیمارستان های دولت فدرال وترجیحا بیمارستان های آموزشی مراجعه می کرد. به نظر معامله منصفانه ای می آمد، مجروح در ازای جان خود، مال و ناموس و وطن را حفظ می کند. سلامتی سه کس، نازلی و پلیس وکرکس.

فصل پنجم

آب زنیده راه را، حین که نگار می رسد

راننده آمبولانس نیوجرسی با مرکز تماس گرفت «از نیوجر به قدیم جر، یه مورد تصادفی داریم، کجا بندازمش؟» مرکز «پخمه ترین دانشجوهای پزشکی هاروارد شمال منتظرند.» آمبولانس بیوکنان به پیش می رفت و راننده های زرنگ که می دانستند داخل آمبولانس خالی است و راننده با آژیر شوخی اش گرفته، به این راحتی ها حاضر نبودند راه را باز کنند. راننده های زرنگتر اما رفته بودند پشت آمبولانس و سپر به سپر می خواستند از فرصت ایجاد شده برای رسیدن به حیاتی ترین کارهای دنیا (که همان کارهای خودشان بود) استفاده کنند.

آمبولانس ترمز می زد و با هر ترمز شکستگی ها جیغ مادربزرگ را درمی آورد. راننده هم هر بار سبیلش را در مشت می چرخاند و رو به پدربزرگ می گفت «بیست سال راننده نعش بر بودم، یه نفر جیغ نزد، بد زمونه ای شده!» و پدربزرگ همچنان ماغ ماغ به افق های دور خیره بود و داشت در تابلوی فرزند بیشتر، زندگی شادتر رکاب می زد و به جلو می رفت. مادربزرگ اجاقش کور بود.

فصل ششم

بیمار آزارستان و خدمات اون جان سی

دانشجوهای پزشکی دانشگاه هاروارد شمال که داشتند یک شب باحال دیگر را بدون مزاحمت مریض و استاد و دکتر، دور هم می گذراندند با ورود مادربزرگ در هم شکسته، حالشان گرفته شد. دانشجوها به ترتیب ورودی دانشگاه، بالای سر مادر بزرگ حاضر می شدند و از او در مورد حالش سوال می کردند. پدربزرگ احساس کرد که سوالات به مرور دارد رنگ بازجویی به خود می گیرد. او بازنشسته اداره ثبت اسناد و احوال ولایتی - ایالتی لس آنجلس لیکرز بود و در این مورد هم مانند باقی موارد، سررشته داشت اما برای اینکه خدایی نکرده اعتراضی کرده باشد، ساکت نشست و به غصه خوردن ادامه داد.

وقتی بالاخره سوالات دانشجوها از مادربزرگ تمام شد، همه پراکنده شدند و رفتند تا به کارهایشان برسند و مادربزرگ ماند و درد و آه و ناله که چندان اهمیتی هم نداشت، چرا که در بیمارستان دولت فدرال همه اعتقاد داشتند بیمار باید یک نبرد منصفانه با مرگ داشته باشد. به همین دلیل بهتر است پزشک و پرستار در این مبارزه دخالت نکنند تا اصول یک رقابت جوانمردانه رعایت شود. البته در صورت مرگ نه تنها چیزی از ارزش های بیمار کم نمی شد، بلکه دانشجویان عزیز آن مرز و بوم هم به یک تجربه بی واسطه دست پیدا می کردند؛ بدون حضور هیچ استاد و دکتر و مزاحمی، خارج است دیگر، جان آدمیزاد ارزشی ندارد.

فصل هفتم

دانشجوی سال آخر

پدربزرگ نشسته بود و به مادربزرگ نگاه می کرد. پیرمرد در این فکر بودکه آیا بعد از سی سال خدمت صادقانه، حق دارد برود و درخواست یک آمپول منسکن بکند، یا بهتر است بی خود خودش را سبک نکند و همانجا بنشیند. در این لحظه بود که ناگهان دکتر وارد شد. دکتر که از همان ترم اول توسط اعضای خانواده به لقب دکتر نائل آمده بود حالا داشت سال آخر دانشگاه را می گذراند و دیگر خیالش از بابت دکتر بودن راحت بود. او که تا به حال مریض های بسیاری را از چنگ سلامتی رهانیده بود، حالا تازه از چرت مرغوب درجاخواب مخفی اورژانس فیلادلفیا بیدار شده بود و به محض باخبر شدن از وجود مادربزرگ، آمده بود تا با چند حرکت آزمایشی، آخرین تجربیات را در زمینه شکستگی و تصادفات کسب کند.

با ورود دکتر، امید تازه ای در چشمان پیرمرد درخشیدن گرفت. حیف که پیرزن دیگر از درد بی هوش شده بود وگرنه حتما او هم درخشیدن می گرفت. دکتر با همان روش همیشگی آزمون و خطا شروع به فشردن مریض کرد تا با شدت ناله ها تمامی محل های شکست گی را پیدا کند (به سبک بازی دوری نزدیکی) اما از آنجایی که حوصله نداشت تا دست چپش را از جیبش بیرون بیاورد، فقط متوجه شکستگی های یک طرف شد. حاصل کار او در نهایت اینچنین بود:

دست چپ: فریاد / بازوی چپ: نعره/ پای چپ: جیغ/ زانوی چپ: گریه/ و باقی نقاط سالم.

دکتر در نهایت، نوبت جراحی را برای اولین فرصتی که رفقای ورودی هشتاد و پنج، دوباره دور هم جمع شدند در دفتر یادداشت کرد.

فصل آخر

بیمارستان خصوصی نبش جنبش وال استریت

مادربزرگ پیش از ورود به سلاخ خانه شماره پنج در بیمارستان آموزشی و درحالی که پدربزرگ همچنان داشت ماغ ماغ به گذشته های دور و یک عمر خدمت صادقانه فکرمی کرد، موفق به دریافت انتقالی شد. پیرمرد خیلی دیر متوجه شد که مادربزرگ دارد توسط یکی از بستگان دور به بیمارستانی خصوصی منتقل می شود. در نیویورک زمین شمالی، کنار جاده ارلینگتون، بیمارستانی وجود داشت که از بحران اقتصادی جان سالم به در برده بود.

آنها پس از یک ماه، مادربزرگ را از بیمارستان خود ترخیص کردند. مادربزرگ زنده ماند و پدربزرگ بر اثر دیدن قبض ترخیص واطلاع از این نکته که هیچ بیمه ای هزینه درمان مجروح تصادفی را در بیمارستان خصوصی نخواهد پرداخت، در حالتی ناگهانی، جان به جان آفرین تسلیم کرده، خونش در شیشه و افق های دورش گرامی باد. نازلی آخرین بار در یازدهم سپتامبر، پشت فرمان یک هواپیمای مسافربری دیده شد.
گردآوری توسط بخش خواندنی ها و دیدنی ها سایت آکاایران
loading...
تبلیغات