در این بخش از سایت آکاایران داستان های کوتاه را برای شما آماده کرده ایم ، امیدواریم که مورد توجه شما قرار گیرد.

 

داستان های کوتاه

داستان وعده پادشاه و از پای درآمدن نگهبان


پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت: من الان داخل قصر مى روم و مى گویم یکى از لباس هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود: اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!
 

داستان کوتاه یک شانس برای تغییر زندگی

در سال های دور پادشاه دانایی یک تخته سنگ بزرگ را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل رهگذارن را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است

این داستان ادامه داشت تا اینکه نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کنار جاده قرار داد

ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد داخل آن سکه های طلا و یک نامه پیدا کرد

در نامه نوشته بود : هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد

 

داستان معجون آرامش

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم!


گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.

گفتند:...

آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید

گفت:آری جزئ نخست اعتماد بر خدای است ،عزوجل،دوم آنچه مقدر است بودنی است،سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم،پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت.

 

داستان کوتاه درویش تهی دست

درویشی تهی دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
کریم خان گفت : این اشاره های تو برای چه بود ؟

درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می خواهی ؟

درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست . . .

 

رئیس جدید سرخ پوست ها و هواشناسی


اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟»
پاسخ: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!
رییس: «از کجا می دونید؟»
پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!

داستان کوتاه فقیر

روزی مرد ثروتمندی ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند و قدر موقعیتش را بداند.

آن ها یک شبانه روز را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد سفرمان چه بود ؟

پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟

پسر پاسخ داد : فکر می کنم !

پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟

پسر کمی اندیشید و سپس گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا .

ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند .

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !

در پایان حرف های پسر ، پدرش مات و مبهوت او را نظاره می کرد .

پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !


شما احتمالا با جستجوی کلمات زیر وارد مقاله شده اید چنانچه مطلب مرتبط با جستجوی شما نبوده همان کلمه را در جستجوی سایت وارد کنید

بهترین داستانهای کوتاه , داستانهای کوتاه , داستانی کوتاه , أاستان کوتاه

گردآوری توسط بخش جالب انگیز سایت آکاایران
داستان کوتاه مال دنیا

داستان کوتاه مال دنیا

مجموعه: داستانهای خواندنی (2) داستان کوتاه مال دنیا داستانهای کوتاه   روزی یک مرد زاهد از راه میگذشت از شدت تشنگی العطش مزد که نا گهان چشمه سر شار ا
داستان کوتاه : دو برادر - مجله تصویر زندگی

داستان کوتاه : دو برادر - مجله تصویر زندگی

  دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنهاازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود. به گزارش شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و
داستان کوتاه شرط پیرزن برای اجاره خانه اش

داستان کوتاه شرط پیرزن برای اجاره خانه اش

داستان کوتاه شرط پیرزن برای اجاره خانه اش داستان کوتاه شرط پیرزن داستان کوتاه شرط پیرزن برای اجاره خانه اش , سه تا دانشجو بودیم توی دانشگاهی در یکی از شهر های کوچک قرار گذاشت
داستان کوتاه ایرانی باهوش

داستان کوتاه ایرانی باهوش

داستان کوتاه ایرانی باهوش داستان کوتاه ایرانی باهوش داستان ایرانی باهوش همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک شماره از دستگاه گرفت. وقتی
داستان کوتاه «پزشک و سه مریض» -آکا

داستان کوتاه «پزشک و سه مریض» -آکا

مجموعه: داستانهای خواندنی (2) داستان کوتاه «پزشک و سه مریض» داستان کوتاه   به گزارش سه بیمار جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر
ما چقد زود باوریم! (داستان کوتاه)

ما چقد زود باوریم! (داستان کوتاه)

ما چقد زود باوریم! (داستان کوتاه)   دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود
داستان کوتاه اشک پدر

داستان کوتاه اشک پدر

داستان کوتاه اشک پدر داستان کوتاه اشک پدر به گزارش هر وقت پدرم این ترانه را می خواند که «وقتی بچه بودی، عادت داشتی روی دوشم بنشینی، پدر نردبان بچه هایش است…» دلم می گرفت
داستان آموزنده و کوتاه روستایی فقیر

داستان آموزنده و کوتاه روستایی فقیر

داستانهای جذاب, داستانهای کوتاه, داستان آموزنده و کوتاه روستایی فقیر داستان آموزنده و کوتاه روستایی فقیر به گزارش داستانهای کوتاه, داستان آموزنده و کوتاه روستایی فقیر
عاشقانه کوتاه

داستان عاشقانه کوتاه «بغلم کن عشق خوبم»

داستان, داستان عاشقانه, داستان عشقولانه, داستان کوتاه, داستان عاشقانه کوتاه, بغلم کن, عشق خوبم. داستان عاشقانه کوتاه «بغلم کن عشق خوبم» به گزارش داستان عاشقانه کوتاه «
عامل زیر و رو شدن زندگی (داستان کوتاه)

عامل زیر و رو شدن زندگی (داستان کوتاه)

عامل زیر و رو شدن زندگی (داستان کوتاه) عامل زیر و رو شدن زندگی فردی خواست خانه ای بسازد. نجاری آورد و گفت: چوب های کف را در سقف بگذار و چوب های سقف را در کف اتاق. نجار سبب را پ
داستان کوتاه ترازوی مرد فقیر

داستان کوتاه ترازوی مرد فقیر

داستان کوتاه ترازوی مرد فقیر, داستان مرد فقیر, داستانهای جالب داستان کوتاه ترازوی مرد فقیر به گزارش داستان کوتاه ترازوی مرد فقیر, داستان آموزندهدر این مطلب از ابرتازه ها داستان
داستان کوتاه و جالب پسرک ویلچر نشین

داستان کوتاه و جالب پسرک ویلچر نشین

داستانهای کوتاه, داستاهای جذاب, داستان کوتاه و جالب پسرک ویلچر نشین داستان کوتاه و جالب پسرک ویلچر نشین به گزارش داستاهای جذاب, داستان کوتاه و جالب پسرک ویلچر نشیندر این مطلب از
جالب و خواندنی

داستان های کوتاه جالب و خواندنی

داستان های کوتاه جالب و خواندنی زنجیره عشق یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی
داستان کوتاه سلام با طعم نفت

داستان کوتاه سلام با طعم نفت

داستان کوتاه سلام با طعم نفت, داستانهای آموزنده, داستانهای جالب داستان کوتاه سلام با طعم نفت به گزارش داستان کوتاه سلام با طعم نفت, داستان های آموزندهدر این مطلب از ابرتازه ها د
داستان کوتاه و آموزنده مداد سیاه

داستان کوتاه و آموزنده مداد سیاه

داستان کوتاه و آموزنده مداد سیاه داستان کوتاه و آموزنده مداد سیاهداستان های کوتاه و آموزنده از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه شان در مدرسه شنیدم. به گزارش مرد اول می
تبلیغات