آکاایران: غرور یک مرد

تاریخ ایجاد : 
10:22 1396/11/23

بعضی اتفاق‌ها در زندگی هستند که اگرچه شاید خیلی کوچک باشند و بزرگان و ریش سفیدان بگویند از آن باید عبور کرد و گذشت و به دست فراموشی سپرد... اما وقتی اتفاق افتاد دیگر افتاده است و درست مانند آبی که رفته به جوی باز نخواهد گشت و زندگی دیگر همان شکل سابق را ندارد و نخواهد داشت... درست مانند ماجرایی که در زندگی من و ناهید رخ داد و باعث شد تا همه چیز از بین برود و نابود بشود و فنا گردد... اتفاقی که شاید هیچ کسی هم در آن مقصر نباشد، اما وقتی در لحظه رخ می‌دهد گرم هستیم و با لجبازی سعی می‌کنیم تا حرف خود را به کرسی بنشانیم.

 غرور یک مرد

غرور یک مرد غرور یک مرد

آکاایران: غرور یک مرد

من و ناهید بعد از کلی مقاومت بالاخره با هم ازدواج کردیم... این‌که می‌گویم مقاومت تنها یک کلمه ساده نیست... ما هردو برای این رسیدن سه سال تمام جنگیدیم.

من از یک خانواده کاملا معمولی بودم که پدر و مادرم هر دو کارمندان بازنشسته بودند و من و سه خواهر دیگرم هم همگی به دانشگاه رفتیم و درس خواندیم.

در واقع در فامیل ما اصلا آدم بازاری و تاجر وجود نداشت و بدین شکل من بعد از گرفتن لیسانس مدیریت بازرگانی از آنجایی که تک پسر بودم از سربازی معاف شدم و بعد از کلی دوندگی در یک شرکت خیلی کوچک استخدام شدم.

در همان جا بود که با ناهید آشنا شدم و خیلی زود ما تبدیل به یک روح در دو بدن که فاقد وجود هم حتی برای لحظه‌ای نمی‌توانستیم زندگی کنیم، شدیم...

برخلاف ما، وضع مالی خانواده ناهید خوب بود... در واقع آنها از اقشار مرفه بودند و برای همین پذیرفتن این موضوع که من به عنوان داماد، آن هم به عنوان همسر تنها فرزندشان بخواهم وارد خانواده شان بشوم برای‌شان سخت بود.

خصوصا که تمایل قلبی پدر و مادر ناهید این بود که ناهید با پسرخاله‌اش پدرام ازدواج کند.

برای همین جنگ من تازه شروع شده بود و سه سال تمام می‌رفتم و می‌آمدم تا بتوانم رضایت خانواده ناهید را جلب کنم.

پدر ناهید اصلا راضی به این موضوع نبود، تنها چیزی که به ما کمک کرد خود شخص پدرام بود.

پدرام خیلی پسر خوب و واقع‌بینی بود... این را ناهید گفته بود... برای همین یک روز به پیشنهاد ناهید به نزد پدرام رفتیم

- راستش بچه‌ها پدر و مادرهای ما مال یه دنیای دیگه هستن و سن و سالی دیگه ازشون گذشته... نباید انتظار داشته باشیم که به همین راحتی به حرف‌های ما تن بدن... در مورد ازدواج من و ناهید هم این نظر و صحبت پدر و مادر خود من بود... نه نظر من، که تازه اگر هم نظر من مثبت بود، وقتی می‌بینم که ناهید دل در گرو یکی دیگه داره که من هیچ وقت نمیام تن به این وصلت بدم... خیال‌تون راحت... من خودم به همه اعلام می‌کنم که فعلا قصد ازدواج ندارم... اینطوری شماها هم کارتون راحت‌تر میشه...

*         *         *

پدرام آنقدر منطقی و صمیمی بود که همان روز با او دوست شدم... حق با او بود، با اعلام او در خانواده شان که فعلا تصمیم ازدواج ندارد کار من و ناهید خیلی راحت‌تر شد و در نهایت بعد از چند ماه بالاخره خانواده ناهید رضایت به این وصلت دادند... البته با این شرط که من هیچ حسابی روی خانواده ناهید باز نکنم... که البته هم نکرده بودم

با ازدواج ما همه چیز به خوبی و خوشی پیش می‌رفت... سه سال بعد بود که شرکتی که در آن کار می‌کردم ورشکست شد و جمع گردید و من به پیشنهاد خود پدرام که حالا یکی از دوستان بسیار خوب من و ناهید بود به شرکت او رفتم و آنجا استخدام شدم.

زندگی زناشویی من و ناهید مانند همه زندگی‌های مشترک دیگر بعد از عبور از دوران شیرین و رسیدن به تثبیت، از آن مرحله شور و هیجان گذشته و به یک سکون و روزمرگی رسیده بود و مانند خیلی‌های دیگر لحظات تلخ و خوش بسیاری را در کنار هم داشتیم.

تا این‌که بالاخره یک اتفاق زندگی ما را به طوفان تبدیل کرد.

آن روز در شرکت یک اختلاف عدد باعث شده بود تا کل شرکت بهم بریزد... پدرام از سر صبح عصبی بود و اخم‌هایش در هم تا این‌که ترکشش به من خورد و جلوی جمع و بقیه شروع کرد با من دعوا کردن...

از این موضوع به قدری ناراحت شده بودم که وسایلم را جمع کردم و از شرکت بیرون زدم.

به خانه که آمدم با دلخوری ماجرا را برای ناهید تعریف کردم و گفتم که دیگر به شرکت پدرام نخواهم رفت... ناهید اما به جای این‌که طرف مرا بگیرد شروع کرد به دفاع کردن از پدرام و این‌که او بالاخره صاحب کار من است و این من هستم که باید طبق نظر او رفتار می‌کردم.

حرف‌های ناهید به گونه‌ای بود که احساس کردم شخصیت و غرورم در حال له شدن است.

انتظار نداشتم که ناهید هم طرف پدرام را بگیرد و برای همین با دلخوری از خانه بیرون زدم و به خانه پدر و مادرم رفتم.

آن شب به خانه باز نگشتم و تا صبح نخوابیدم... فردای آن روز هم به شرکت نرفتم و حوالی ظهر بود که برای برداشتن چیزی تصمیم گرفتم به خانه بروم... کلید که انداختم و وارد شدم متوجه شدم ناهید در اتاق با تلفن مشغول حرف زدن است.

به پشت در که رسیدم متوجه شدم او در حال صحبت با پدرام است و برای همین گوش تیز کردم

- پدرام جان می‌دونم چی می‌گی... حق با توئه... ولی خب تو بیخیال شو و بذار مرتضی برگرده سرکارش... بیچاره اگر از کار بیکار بشه ضربه بدی می‌خوره... بالاخره اونم غرور داره... می‌دونم... تو به خاطر من محبت می‌کنی... مرتضی هم گناه داره... تقصیر خودش نیست که نتونسته به جاهای خیلی بالایی برسه... ولی دلش پاکه... برای همین هم من دارم باهاش زندگی می‌کنم... وگرنه نه پولی داره نه موقعیت مناسبی... فقط چون می‌دونم قلبش پاکه... آره بهش زنگ بزن بگو برگرده بیاد شرکت... بالاخره مرتضی هم به این شغل نیاز داره و...

باورم نمیشد... نه! باورم نمیشد که ناهید... همسر من... زن من... شریک زندگی من... اینگونه در حال لگد مال کردن شخصیت و غرور من نزد پدرام پسرخاله‌اش هست و مرا این چنین از موضوع پایین نگاه می‌کند.

با شنیدن این حرف‌ها چنان شکستم و له شدم که ناخوداگاه کیفم از دستم افتاد و ناهید با شنیدن این صدا، هراسان از اتاق بیرون آمد... از دیدن من حسابی تعجب کرده بود و من تنها به دیوار تکیه دادم و شروع کردم به گریستن...

از ناهید متنفر شده بودم... ناهید در ابتدا زیر بار نمی‌رفت و می‌گفت که نه تنها کار بدی نکرده، که تازه من باید ممنون او هم باشم که با پدرام تماس گرفته است.

اما این زندگی برای من تمام شده بود... ظاهرا مدتی بعدتر هم خود ناهید متوجه شده بود که چه خنجری در قلب من فرو رفته و همه چیز برای من تمام شده است... حتی در این میان پدرام هم حق را به من داد و برای اولین بار هم پدر ناهید طرف مرا گرفت و به ناهید گفت که کار درستی نکرده و غرور یک مرد را ویران کرده بود.

حالا ناهید نرم شده بود و از من می‌خواست که همه چیز را فراموش کنم و قسم می‌خورد که منظور بدی نداشته است.

به خدا من آدم کینه‌ای نیستم... اما همه شخصیت من، بین خانواده ناهید له شده و سایه سنگین نگاه آنها مرا عذاب می‌دهد... برای همین در نهایت من و ناهید از هم جدا شدیم و طلاق گرفتیم... ویرانی و نابودی که شاید هیچ کدام از ما مقصر نبودیم و شاید هم ناهید واقعا قصد و نیت خیر داشت... اما این نیت خیر او منجر به یک زلزله کامل شد... زلزله‌ای به شدت شکست غرور یک مرد... این را هم بگویم ناهید 5 ماه بعد با یکی از بستگانش که 50 ساله بود و در اتریش زندگی می‌‌کرد ازدواج کرد و رفت، حالا من به واقع شکست خورده‌ی این زندگی بودم!!

.

منبع : new.ksabz.net

تبلیغات