اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران

طعم زندگی

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد طعم زندگی ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته داستان های کوتاه از سایت سرگرمی آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکاایران: طعم زندگی

تاریخ ایجاد : 
09:12 1396/10/20

از وقتی که به یاد دارم من و خانواده‌ام غرق در پول و ثروت بودیم... پدرم یکی از بزرگ‌ترین تجار و واردکننده‌های ماشین‌آلات سنگین بود و صاحب ثروتی افسانه‌ای بودیم... همین! بله شاید اگر بخواهم زندگی خودم را تعریف کنم باید به همین یک جمله و ویژگی بسنده کنم و دیگر چیزی نگویم... چراکه خانواده ما فقط پول داشت و دیگر چیزی نبود که بخواهم به آن اشاره کنم.

طعم زندگی
,[categoriy]

آکاایران: طعم زندگی

ما ثروتمند بودیم... پول داشتیم و خیلی از دوستان و آشنایان حسرت زندگی ما را داشتند... اما حداقل من یکی با داشتن خانواده‌ای این چنین ثروتمند و غنی از کانون گرم خانواده بی‌نصیب بودم... من هرگز و هیچ وقت طعم کنار هم بودن را نچشیدم... همیشه حسرت بازی با پدر... دست نوازشگر مادر... مهربانی و آغوش گرم را درک نکردم و چیزی از آن به یاد ندارم. اجازه بدهید کمی بیشتر بگویم... پدر من و در واقع خانواده پدری من از چند نسل قبل‌تر بسیار پولدار بودند و همیشه سعی می‌کردند تا این میراث را به بهترین شکل ممکن حفظ کنند... برای همین از همان نوجوانی فرزندان خود را وارد حرفه خود می‌کردند و به آنها رموز تجارت را یاد می‌دادند. اصل بعدی که آنها بسیار روی آن تاکید داشتند ازدواج فرزندان با افراد پولدار بود... در واقع آنها معتقد بودند که پسر یا دختر خانواده باید با فردی هم سطح و معیار خودشان ازدواج کنند تا با این کار ضمن گسترش ثروت خانوادگی فرد دیگری از سطح اجتماعی دیگر وارد خاندان نشود. این گونه بود که با گذشت زمان خانواده ما تبدیل به یک خاندان اصیل پولدار شد... البته اصیل در تعریف و معیار خودشان و برای همین زمانی که پدر بزرگ پدری‌ام تصمیم گرفت برای پدرم در سن بیست سالگی آستین بالا بزند شهره دختر یکی از پولدارهای دیگر را برایش خواستگاری کرد و بدین شکل خانواده من شکل گرفتند و به قول خودشان ثروتی بیشتر وارد خانواده شد. پدر و مادر من هردو به اصطلاح امروزی بچه پولدار بودند... پر از غرور و تکبر... برای همین خیلی زود وظایف آنها مشخص شد... کلفت و نوکرهایی شدند مسئول انجام کارهای خانه و آشپزی و خرید و غیره... پدر به گسترش تجارت خود پرداخت و مادر هم درست مانند ملکه‌ها به خوشگذرونی و تفریح با دوستان خود مشغول شد و البته به رسم شاید قاعده سه فرزند هم به دنیا آوردند... من، برادرم و یک خواهرم... که البته من فرزند کوچک‌تر بودم. بد نیست بدانید که خواهر و برادرم دقیقا به خلق و خوی پدر و مادر کشیده شدند... یعنی آدم‌هایی از خود راضی و مغرور که در نهایت هم با افرادی پولدارتر از خودشان وصلت کردند و زندگی تشکیل دادند. من اما به هر دلیلی کاملا نگاهی معکوس به این ماجرا داشتم... البته نمی‌خواهم بگویم از همان ابتدا این‌گونه بودم... نه بیشترین چیزی که چنین تاثیری در من گذاشت وصلت ناموفقم با مهشید بود که مرا از هرچه پول و ثروت بود بیزار کرد. اما اگر بخواهم موشکافانه به ماجرا نگاه کنم جرقه این اتفاق در دبیرستان زده شد... در جایی که معلم ادبیاتی به نام آقای سمرقندی داشتیم. آقای سمرقندی محبوب تمام مدرسه بود... همه بچه‌ها و حتی معلم‌های دیگر جانشان برای او می‌رفت... کلاس‌های او همواره مملو از شاگرد بود و همه بچه‌ها با اشتیاق پای درس او می‌نشستند و برای اولین با در عمرم می‌دیدم که بچه‌ها با خوردن زنگ نه تنها خوشحال می‌شدند که اتفاقا بسیار هم ناراحت بودند. آقای سمرقندی یک عارف به تمام معنا بود و همیشه از عشق و محبت و دوستی و مهربانی حرف می‌زد و همین حرف‌های او بود که مرا به سمت او جذب کرد... چراکه من در طول تمام زندگی‌ام از این واژه محروم بودم و تنها چیزی که در خانواده و خانه می‌شنیدم پول بود و پول... برای همین با او بیشتر در رفت و امد قرار گرفتم و او نیز مانند یک برادر و پدر مهربان با من از زوایای دیگر زندگی می‌گفت. آری این اولین جرقه‌ای بود که در ذهن من شکل گرفت که معیار آدمیت تنها پول نیست و احساس خوشبختی چیزی نیست که بتوان آن را با پول به دست اورد... برای همین سعی کردم زندگی را به گونه‌ای دیگر هم ببینم. این گذشت تا من دیپلم خود را گرفتم... در آن زمان خرید و فروش سربازی قانونی شده بود... اما راستش بدم نمی‌آمد که خود را در بیرون از خانه و به شکل مستقل محک بزنم... برای همین تصمیم گرفتم تا دفترچه خدمت را پر کنم و عازم سربازی بشوم که با واکنش تند پدر مواجه شدم.

- این قرتی باز‌ها چیه؟ همه خودشون رو به آب و آتیش می‌زنن که پول جمع کنن تا خدمت سربازی خودشون رو بخرن... اون وقت تو داری می‌گی می‌خوام برم سربازی؟ نکنه چیزی توی مغزت خورده؟

من اما هر چه برای پدر توضیح دادم که دوست دارم کمی زندگی مستقل را محک بزنم به خرجش نرفت که نرفت

- تو احتمالا خوشی زیادی زده روی دلت... می دونی درد تو چیه؟ درد بی‌دردی... اگر واسه یه قرون مجبور می‌شدی صد تا پشتک بزنی اون وقت قدر عافیت رو می‌دونستی... حالا هم نمی‌خواد و لازم نکرده با سربازی خودت رو محک بزنی... من سربازیت رو می‌خرم و میای توی شرکت من مشغول به کار می‌شی... همچین که رموز کار و تجارت رو یاد گرفتی برات زن می‌گیرم و واسه خودت مستقل می‌شی...

خب البته شاید نگاه پدر از سر دلسوزی بود و دوست نداشت تا پسر ته تغاری‌اش به خدمت سربازی برود... برای همین من در نهایت مخالفتی نکردم و بعد از خرید سربازی یک‌راست وارد شرکت پدر شدم.

وای... وای... وای... به خدای احد و واحد که من از این کار متنفر بودم... نمی‌‌دانید در سر کار چه عذابی می‌کشیدم... این‌که می‌دیدم به چه راحتی مردم و ملت به هم دروغ می‌گویند و برای هم کلاه می‌بافند تا پول و سود بیشتری از جیب هم بیرون بکشند برایم آنقدر مشمئزکننده بود که حد و اندازه نداشت... دلم می‌خواست گلوی همه این دغل‌بازان را می‌فشردم و پاره می‌کردم... آخر مگر زندگی چقدر ارزش داشت که به نام کسب و کار و تجارت باید از صبح تا شب به هم دروغ می‌گفتیم و برای هم نقش بازی می‌کردیم. با گذشت مدتی از خودم بسیار بدم امد... احساس پوچی و افسردگی کرده بودم... دلم می‌خواست از شرکت پدر بیرون می‌زدم... اما می‌دانستم که اختیار من و البته نه فقط من که خواهر و برادرم هم در دست پدر است و این حرف به معنای یک اعلام جنگ اساسی است. با این‌که پدر و مادر من هر کدام غرق در زندگی خود بودند... اما آنقدر افسردگی من شکل علنی به خود گرفته بود که آنها هم دیگر متوجه شده بودند و برای همین تصمیم داشتند این موضوع را ریشه‌یابی کنند که در نهایت پدر حکم نهایی را داد:

- بالاخره این امید هم جوونه و قطعا دلش یه زندگی مستقل می‌خواد... من درد اون رو می‌دونم... براش زن می‌گیرم

آری! پدر به خیال خودش درد مرا می‌دانست... فکر می‌کرد مشکل من نداشتن زن بود... که البته این غیرقابل کتمان است که حضور یک یار و مونس تاثیر بسزایی در زندگی هر فردی دارد... اما مشکل من خیلی عمیق تر از این حرف‌ها بود... من دچار بحران و سردرگمی در زندگی شده بودم... اما پدر و مادر من این چیزها را نمی‌دیدند و برای همین فکر کردند که من اگر ازدواج کنم قطعا حالم خوب خواهد شد و برای همین و به خیال خودشان برای خوب شدن من آستین بالا زدند و شروع کردند به دنبال زن برای من...

اما چه گشت و گذاری؟ معیار اول و اخر آنها فقط یک چیز بود... دختر پولدار... دختر ثروتمند... پس برای همین با این معیار شروع کردند به تنظیم لیست و خیلی سریع به نام مهشید رسیدند... دختر یکی از شرکای بسیار پولدار پدرم.

نام مهشید که قطعی شد آنها دست به کار شدند... آن هم فاقد این‌که حتی از من نظر بخواهند... برای همین یک روز به من اعلام کردند که فلان کت و شلوار و کرواتم را بپوشم که می‌خواهیم به خواستگاری مهشید برویم.

آنقدر مست و گنگ بودم که مانند آدم‌های مسخ شده به خواستگاری رفتم... مراسمی که ظاهرا در آن سو هم همه چیز تعیین و مشخص شده بود و در آنجا به جای این‌که درباره من و مهشید صحبت بشود بهر چیزی شباهت داشت جز یک عمل انسانی... آری اگر بگویم انجا برایم حکم یک نمایشگاه و بنگاه را داشت که دو طرف هرکدام یک طرف میز نشسته بودند تا در معامله سود بیشتری نصیب خود کنند اغراق نکرده‌ام... به خدای احد و واحد دروغ نمی‌گویم... پدر من کت خود را از تن در اورده بود و پدر مهشید هم آستین‌های پیراهنش را تا زده بود و هرکدام سفت و سخت مشغول چک و چانه زدن بودند... این یکی از میزان شیربها می‌گفت... ان یکی از مقدار مهریه حرف می‌زد... یکی از خرج عروسی می‌گفت... دیگری از جهیزیه سخن به میان می‌اورد و خلاصه هرکدام یک سر داستان را گرفته بودند تا در نهایت هردو طرف مانند دو کاسب کهنه کار به توافق رسیدند و با گفتن جمله به مبارکی و دل خوش شیرینی میان حضار پخش شد.

می دانم باور نمی‌کنید... اما من تازه در انجا بود که به صورت مهشید نگاه انداختم... دختری با چهره‌ای دلپذیر و البته کاملا بی‌تفاوت... ظاهرا برای او هم چیزی مهم نبود.

هرگز از یاد نمی‌برم که وقتی آن شب از خانه مهشید داشتیم به خانه برمی گشتیم، پدر با غرور و افتخار در حالی که به روبرو و خیابان زل زده بود رو به من کرد و گفت:

- خوشت اومد بچه... ببین آدم باید اینطوری زرنگ باشه... یاد بگیر... به خدا اینا همش درس زندگی هست... خب خدا بخواد تو هم دیگه سر و سامون می‌گیری و روحیه و حال و هوات عوض میشه... دیگه از این ماست و بی‌تفاوت بودن میای بیرون... برو یه نون بخور و صدتا نون شکر کن که همچین پدری توی زندگی نصیبت شده...

آری... بدین شکل من با مهشید ازدواج کردم... خیلی راحت... بله می‌دانم که بی‌شک خیلی از شما خوانندگان الان با خواندن این جملات و کلمات و سطور با خودتان می‌گویید این پسره معلوم نیست چه مرگش هست... زندگی به این راحتی دیگه چی می‌خواهد... بله حق با شماست... پس بگذارید این را هم بگویم که من برای آغاز زندگی مشترکم نه در جریان مراسم قرار گرفتم و نه خونه و مشکلات آن... بله همه این کارها توسط مباشر پدرم صورت گرفت و من نه چک زدم و نه چونه عروسی کردم و اومدم به خونه... بله می‌دانم که خیل عظیمی از شما عزیزان ازدواج و تشکیل خانواده و هزینه‌های مراسم و اجاره خانه و پیدا کردن شغل مناسب و تامین معاش برای‌تان مشکل و غولی است که شما را از پای در آورده است... اما به خدا قسم می‌خورم که شما عزیزان وقتی خودتان با دست خودتان ذره ذره مشکلات‌تان را حل می‌کنید حس غروری را تجربه می‌کنید که حس آن با هیچ چیز قابل مقایسه نیست... نه اشتباه نکنید من این حرف‌ها را از سر شکم سیری نمیزنم... من اتفاق در برهه بعدی زندگیم مانند شما برای تشکیل خانواده تمام این مشقت‌ها را با پوست و گوشت و استخوان لمس کردم و کشیدم و برای همین می‌گویم که لذت و غروری که در آن هست قابل مقایسه با این نیست...

به هر روی اجازه بدهید از قصه دور نشویم... من با مهشید ازدواج کردم و زندگی مشترک ما آغاز شد... اما چه زندگی مشترکی؟ چه زن و شوهری... شاید باور نکنید، اما حرف‌های ما تقریبا با پایان هفته اول زندگی‌مان به اتمام رسید و دیگر چیزی برای هم نداشتیم... خیلی زود مهشید که خود یک اشراف‌زاده بود به سیاق زندگی قبلی‌اش به سراغ تفریحات خود رفت و تقریبا فراموش کرد که شوهری هم دارد و من هم مشغول در شرکت پدرم... دوباره تنها و دوباره ناراحتی و افسردگی به سراغ من آمد... برای همین خیلی زود و با گذشت یک سال زندگی من و مهشید تبدیل به جهنم شد و خب نسل امروز دیگر مانند نسل سابق نبود و نیست... برای همین مهشید تصمیم به طلاق گرفت... راستش من هم زیاد با این تصمیم مخالف نبودم... یعنی راستش برایم فرقی نداشت اصلا... برای همین موافقت کردم و من و مهشید خیلی راحت از هم جدا شدیم و چه خنده دار که بگویم پدران ما بعد از جدایی گویی که انگار نه انگار اتفاقی رخ داده است و زندگی از هم پاشیده است و تنها به فکر گرفتن سهم و امتیاز بیشتر از دیگری بودند.

به خانه پدر که بازگشتم به این نتیجه رسیدم تا تغییری در زندگی خودم شکل بدهم... برای همین در قدم اول خیلی صریح به پدر گفتم که دوست ندارم به شرکت بیایم و می‌خواهم ادامه تحصیل بدهم... اگرچه پدر در ابتدا بازهم بنای ناسازگاری و غرولند را بنا کرد، اما در نهایت پذیرفت که فعلا دیگر کاری به کار من نداشته باشد و مرا به حال خود رها کرد. با باز شدن این فشار بطور جدی تری تصمیم گرفتم تا شروع کنم به درس خواندن و شرکت در کنکور... می‌‌دانستم که برای روحیه‌ام خوب است و از انجایی که کاری هم نداشتم در همان سال اول توانستم در یک رشته خوب یعنی حقوق قبول بشوم. رفتنم به دانشگاه برایم دریچه‌ای از نور و شادی و نشاط را باز کرد... رفت و آمد و آشنایی با طیف دیگری از جامعه و پسر و دخترهایی که دیگر مانند خانواده‌ام نبودند برایم آنقدر لذت‌بخش بود که حد و حساب نداشت... نمی‌‌دانید که چقدر این موضوع حال مرا عوض کرد... دیگر افسرده نبودم و برای خودم انگیزه و برنامه داشتم... با آدم‌های مختلف دیگری در رفت و آمد بودم و از این موضوع احساس بسیار خوبی داشتم... اما این همه ماجرا نبود... در واقع ورق زندگی من در جایی عوض شد که نگاهم در نگاه «باران» گره خورد... دختری ساده و محجوب و بی‌ریا و صمیمی و خودساخته که شاگرد اول دانشگاه بود و من حالا یک دل نه صد دل عاشق او شده بودم... منی که به واسطه دهن لقی بعضی از دانشجوها حالا همه می‌دانستند که بچه میلیاردر دانشگاه هستم و به همین واسطه خیلی از دخترها که برای شوهر پیدا کردن به دانشگاه آمده بودند خودشان را به من نزدیک می‌کردند... من اما دل در گرو عشق باران پیدا کرده بودم... دختری که اتفاقا کوچک‌ترین توجهی به من نمی‌کرد و حتی وقتی که به او ابراز عشق کردم و از او خواستگاری کردم... خیلی صریح به چشمانم زل زد و گفت:

- جواب من منفی هست

- چرا؟ به خدا من آدم بدی نیستم

- می‌‌دونم... این رو در طول این مدت متوجه شدم که چقدر پاک و بی‌ریا هستی

- پس مشکل چیه باران خانوم؟

- این‌که من و تو نه یه مقدار اختلاف طبقاتی... که از زمین تا آسمان فاصله داریم... تو اگر راجع به من بدونی شاید دم خودت رو بذاری روی کولت و بری... اما بهت می‌گم... ببین من یه روستایی‌زاده هستم و موقعی که خیلی بچه بودم مادرم توی زمستون سینه پهلو می‌کنه و فوت می‌کنه... بعد از اون پدر با سه تا بچه قد و نیم قد راهی شهر میشه و با حقوق رفتگری بچه‌هایش رو به دندون می‌گیره و بزرگ می‌کنه...

باران که اینها را گفت و حرفش به اینجا رسید، کلامش را قطع کردم و لبخندی زدم و گفتم:

- خب اینا که چیزی جدیدی نیست... خودم همه‌اش رو می‌دونم... خواهر بزرگ‌ترت الان داروساز هست و ازدواج کرده... برادر وسطی هم مهندس کشاورزی هست و اونم ازدواج کرده و از زندگی‌اش راضیه... حالا تو موندی و پدرت... خب یه چیز نوین بگو

این را که گفتم باران لبخندی زد و گفت:

- خب پس تو ظاهرا همه چیز من رو می‌دونی

- آره... ولی تو راجع به من هیچی نمی‌دونی

- مثلا چی؟

- این‌که برخلاف تصورت من نه تنها پولدار نیستم که تقریبا می‌تونم بگم حتی یک ریال هم پول ندارم

باران تعجب کرد و گفت:

- بابا تو دیگه چه فیلمی هستی... پس چطوری تونستی یه دانشگاه رو سرکار بذاری که همه فکر کنن بچه پولدار هستی؟

- نه خوب اونها هم اشتباه نمی‌کنن... ولی خب... خب... خب این رو می‌دونم که وقتی با تو ازدواج کنم هم از ارث محروم میشم و هم از ثروت خانواده و هم از حمایت اونا... خب حالا با این وصف حاضری با یه جوون بدبخت بیچاره، اما عاشق ازدواج کنی و پشت به پشت اون زندگیت رو دونفری بسازی؟

حالا جرقه‌های عشق را در نگاه باران می‌دیدم و برای اولین بار لبخندی توام با عشق را تحویلم داد...

آری همان طور که می‌دانستم من از سوی خانواده طرد کامل شدم... حتی تا مدت‌ها تهدید شدم. . هم من و هم باران... اما برایم کوچک‌ترین اهمیتی نداشت... من حالا به عشق رسیده‌ام و حاضر نیستم برای لحظه‌‌ای، آن را از دست بدهم... ما در اوج خوشبختی هستیم و این یعنی ثروتمندترین آدم روی کره زمین... همین!

به تازگی بعد از یک سال و نیم، پدرم دست از لجاجت برداشته و به ما رسیدگی می‌‌کند، چرا که واقف شده است که ما چقدر به هم وابسته هستیم و عاشق همیم...

 

.

منبع : new.ksabz.net

طعم زندگی گردآوری توسط بخش داستانک،داستان کوتاه جالب سایت آکاایران
219,000
120,000
75,000

پدال بین به همراه برس 5 لیتری

75,00075,000
تبلیغات