داستان کودکانه نی نی کوچولو و سنجاب -آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد داستان کودکانه نی نی کوچولو و سنجاب ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته از سایت سرگرمی آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

داستان کودکانه نی نی کوچولو و سنجاب
,[categoriy]

آکاایران: داستان کودکانه نی نی کوچولو و سنجاب

آکاایران: قصه نی نی کوچولو و سنجاب 

 

با یک سری دیگر از داستان های کودکانه مخصوص شب در خدمت تان هستیم در ادامه می توانید با داستان کودکانه نی نی کوچولو و سنجاب ما را دنبال نمایید. 

 

به گزارش آکاایران: چند روز پیش، نی نی سنجابها به جهان آمد و سنجاب کوچولو صاحب یک برادر شد. نی نی سنجاب ها خیلی ریزه میزه و با نمک بود.

 

سنجاب کوچولو از مشاهده برادر کوچولوی خودش خیلی شاد شده بود. می خواست بغلش کند و با او بازی کند اما مامان سنجابه اجازه نمی داد و  میگفت نی نی  هنوز خیلی کوچک هست. باید صبر کنی تا بزرگ تر بشود و بتواند با تو بازی کند.

 

سنجاب کوچولو می خواست با مامان بازی کند اما مامان هم نمی توانست با سنجاب کوچولو بازی کند چون دائما نی نی را بغل کر ده بود. سنجاب کوچولو مدتی رفت توی اتاقش و با اسباب بازیهاش بازی کرد. اما زود حوصله اش سر رفت و خسته شد.

 

بابا سنجابه از راه رسید. سنجاب کوچولو دوید تو بغل بابا . اما بابا خسته بود و حوصله نداشت با سنجاب کوچولو بازی کند. ولی وقتی نشست نی نی سنجابه را بغل کرد و شروع کرد به بوسیدن و بازی کردن با نی نی سنجابه .

 

سنجاب کوچولو ناراحت شد. رفت توی اتاقش و روی تختخوابش خوابید و پتو را روی سرش کشید. مدتی گذشت . مامان سنجابه صدا زد سنجاب کوچولو غذا آماده هست بیا.

,[categoriy]

داستان کودکانه

 

سنجاب کوچولو جواب نداد.

 

بابا صدا زد “سنجاب بابا” بیا فندق پلو داریم.

 

سنجاب کوچولو باز هم جواب نداد.

 

مامان و بابا آمدند پیش سنجاب کوچولو ولی دیدند سنجاب کوچولو غصه میخورد.

 

 بابا سرفه کرد… اوهوم …اوهوم…

 

ولی سنجاب کوچولو تکان نخورد و به بابا نگاه نکرد.

 

مامان گفت عزیزکم سنجابکم.

 

لبهای سنجاب کوچولو گریه ای شد چشمهاش پر از آب شد و گفت شما من را دوست ندارید .فقط نی نی را دوست دارید.

 

مامان و بابا سرشان را انداختند پایین و یک کمی فکر کردند . بعد دوتایی باهم دستهای سنجاب کوچولو را گرفتند و از روی تختخوابش بلندش کردند و آن را حسابی تابش دادند.

 

سنجاب کوچولو خنده اش گرفت. مامان و بابا سنجابه، بازهم سنجاب کوچولو را توی هوا تاب دادند. حالا دیگر سنجاب کوچولو بلند بلند میخندید.

 

یک دفعه، صدای گریه ی نی نی سنجابه بلند شد. مامان و بابا هنوز داشتند با سنجاب کوچولو بازی میکردند. سنجاب کوچولو دلش برای نی نی شان سوخت و گفت مگر صدای گریه ی نی نی را نمیشنوید؟ بیایید برویم ساکتش کنیم.

 

حالا مامان  و بابا و سنجاب کوچولو سه تایی با هم رفتند نی نی سنجابه را ساکت کنند.

 

.

منبع : talab.org

داستان کودکانه نی نی کوچولو و سنجاب گردآوری توسط بخش داستانک،داستان کوتاه جالب سایت آکاایران
تبلیغات