داستان کودکانه پادشاه گل و بوته ها -آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد داستان کودکانه پادشاه گل و بوته ها ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته از سایت سرگرمی آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

داستان کودکانه پادشاه گل و بوته ها
,[categoriy]

آکاایران: داستان کودکانه پادشاه گل و بوته ها

آکاایران: داستان گل و بلبل 

 

با داستان کودکان مخصوص شب در خدمت تان هستیم در ادامه می توانید با داستان کودکانه پادشاه گل و بوته ها  ما را دنبال نمایید .

 

به گزارش آکاایران: روزی روزگاری ، دختری مهربان در کنار باغ خوشگل و پرگل زندگی می کرد ، که به ملکه گل ها شهرت یافته بود .

 

چند سالی بود که او هر صبح به گل ها سر می زد ، انها را نوازش می کرد و سپس به آبیاری انها مشغول می شد .

 

مدتی بعد ، به مریضی سختی مبتلا شد و نتوانست به باغ برود . دلش برای گل ها تنگ شده بود و هر روز از غم دوری گل ها گریه می کرد .

 

گل ها هم خیلی دلشان برای ملکه گل ها تنگ شده بود ، دیگر کسی نبود انها را نوازش کند یا برایشان آواز بخواند .

 

روزی از همان روزها ، کبوتر سفیدی کنار پنجره اتاق ملکه گل ها نشست . وقتی چشمش به ملکه افتاد فهمید ، دختر مهربانی که کبوتر ها از او حرف میزنند ، همین ملکه هست ، پس به سرعت به باغ رفت و به گل ها خبر داد که ملکه سخت بیمار شده هست .

,[categoriy]

گل ها که از شنیدن این خبر بسیار غمگین شده بودند ، به دنبال چاره ای می گشتند . یکی از انها گفت : « کاش می توانستیم به مشاهده او برویم ولی می دانم که این امکان ندارد ! »

 

کبوتر گفت : « این که کاری ندارد ، من می توانم هر روز یکی از شما را با نوکم بچینم و پیش او ببرم . »

 

گل ها با شنیدن این توصیه کبوتر شاد شدند و از همان روز به بعد ، کبوتر ، هر روز یکی از انها را به نوک میگرفت و برای ملکه می برد و او با مشاهده و بوییدن گل ها ، حالش بهتر می شد .

 

یک شب ، که ملکه در خواب بود ، ناگهان با شنیدن صدای گریه ای از خواب بیدار شد .

 

دستش را به دیوار گرفت و آرام و آهسته به سمت باغ رفت ، وقتی داخل باغ شد فهمید که صدای گریه مربوط به کیست ، این صدای گریه غنچه های کوچولوی باغ بود .

 

انها نتوانسته بودند پیش ملکه بروند ، چون اگر از ساقه جدا می شدند نمی توانستند بشکفند ، درضمن با رفتن گل ها ، آنها احساس تنهایی می کردند .

 

ملکه مدتی انها را نوازش کرد و گریه انها را آرام کرد و سپس به آنها قول داد که هر چه زودتر گل ها را به باغ برگرداند .

 

صبح فردا ، گل ها را به دست گرفت و خیلی آهسته و آرام قدم برداشت و به طرف باغ رفت ، وقتی که وارد باغ شد ، نسیم خنک صبحگاهی صورتش را نوازش داد و حال بهتر پیدا کرد ، سپس شروع کرد به کاشتن گل ها در خاک .

 

با این کار حالش کم کم بهتر می شد ، تا اینکه بعد از چند روز توانست راه برود و حتی برای گل ها آواز بخواند .

 

گل ها و غنچه ها از اینکه باز هم کنار هم از دیدار ملکه و مهربانی های او ، لذت می بردند شاد بودند و همگی به هم قول دادند که سال های سال در کنار هم ، همچون قبل مهربان و دوست باقی بمانند و در هیچ حالی ، هم دیگر را فراموش نکنند و تنها نگذارند.

 

.

منبع : talab.org

داستان کودکانه پادشاه گل و بوته ها گردآوری توسط بخش داستانک،داستان کوتاه جالب سایت آکاایران
تبلیغات