آکاایران: سال تحصیلی 57-58 کلاس اول دبیرستان بودم. یک ماه و نیم از انقلاب گذشته بود. دانش آموزان طرفدار گروه های مختلف در آنجا فعالیت داشتند و غیرسیاسی ترین دانش آموزان، از جمله اینجانب، هم الفبای سیاست را می دانستند.
امتیاز خبر: 18 از 100 تعداد رای دهندگان 56
ماهنامه خط خطی - سیامک ظریفی: سال تحصیلی 57-58 کلاس اول دبیرستان بودم. یک ماه و نیم از انقلاب گذشته بود. دانش آموزان طرفدار گروه های مختلف در آنجا فعالیت داشتند و غیرسیاسی ترین دانش آموزان، از جمله اینجانب، هم الفبای سیاست را می دانستند.

تازه بعد از مدت ها تعطیلی مدارس در جریان انقلاب، بعد از عید نوروز داشت کلاس ها شکل می گرفت. آن روز، زبان انگلیسی داشتیم، ساعت موعود فرا رسید و دبیر زبان برای اولین بار وارد شد. همه برپا ایستادیم. معلم ریزاندام و مسن، اما چالاک و قبراق زبان، بدون تامل و فوت وقت، همان طور که سریع وارد کلاس شده بود، با همان سرعت به ته کلاس رفت و سه نفر از هیکل دارترین بچه ها را بلند کرد و بی هیچ دلیلی چنان سیلی هایی به گوششان نواخت که پارسال یکی از آن بچه ها را اتفاقی دیدم، می گفت که پس از گذشت قریب به چهار دهه هنوز گوشش سوت می کشد.
 
 
طنز؛ «استالین» معلم زبان انگلیسی ما

طنز؛ «استالین» معلم زبان انگلیسی ما - آکاطنز

آکاایران: طنز؛ «استالین» معلم زبان انگلیسی ما


دبیر زبان با همان سرعت به جلوی کلاس آمد و فرمود: «نمی گذارم کسی در کلاس من حتی به برهم زدن نظم فکر کند، این گنده بک ها را چپ و راست کردم که بدانید با کسی شوخی ندارم. من یک دیکتاتورم! دیکتاتور به نفع اکثریت!»

صدای اکثریت بچه ها از گوشه و کنار کلاس بلند شد که با گفتن یا حضرت عباس و یا ابوالفضل به آنان متوسل شده بودند.

تا آخر زنگ صدای کسی درنیامد، همان اول به هدفش برای زهرچشم گرفتن از بچه ها رسیده بود. زنگ که خورد، بلافاصله شورای انقلاب کلاس تشکیل جلسه داد.

یکی گفت: «این زبان استعماری باید همچنین دبیری داشته باشد.»

دیگری با طعنه گفت: «طرفدار استالینه! آین می خواد دیکتاتوری پرولتاریای روس ها رو توی کلاس راه بندازه.»

یکی فریاد زد: «این خود استالینه. اگه تا آخر سال ما رو به جوخه های اعدام نسپره، حتما به اردوگاه های کار اجباری سیبری می فرسته.»

یکی از بچه ها نظر داد: «اگه استالین نبود، دنیا در چنگال فاشیسم و نازیسم و میلیتاریسم ناسیونال سوسیالیسم اسیر شده بود. شما رویزیونیست های اپورتونیست این چیزا رو نمی فهمید.»

انصافا این یکی را درست می گفت. هر وقت او حرف می زد، ما فقط هاج و واج همدیگر را نگاه می کردیم.

نهایتا، شورای انقلاب کلاس تصویب کرد که پس از سرنگونی دیکتاتوری شاه، مقابله با دیکتاتوری دبیر زبان مهم ترین اولویت مردم ستم کشیده خاورمیانه است. اما چگونه؟ چه کسی جرات داشت سر کلاس او جیک بزند؟ سه روز بعد، کلاس زبان داشتیم و قرار شد حداکثر تا پس فردا طرح های ضددیکتاتوری مان را ارائه دهیم.

طرح های مختلفی ارائه شد و نهایتا طرح من با اکثریت قاطع آرا به تصویب شورای انقلاب رسید و قرار شد خودم مجری طرح باشم. من با بچه های دیگر دو تفاوت اساسی داشتم. اول اینکه اصلا بچه شری نبودم. دوم اینکه اگر افکار شرارت آمیز به ذهنم خطور می کرد، آن را با چنان نبوغ خاصی انجام می دادم که به عقل جن هم نمی رسید.

یکی از بچه ها حاضر شد دستیارم شود. زنگ تفریح قبل از کلاس زبان که خورد، مثل فشنگ با دوستم از کلاس خارج شدیم و به دست شویی رفتیم. کلا پانزده دقیقه وقت داشتیم. هر کدام یک نایلکس در دست داشتیم. از آنجا که بیرون آمدیم مجموعا نزدیک بیست تا مگس در سایزهای مختلف گرفته بودیم. آنجا برای مگس ها یک جایی مثل آنتالیا بود. تفریحگاهشان بود. تعدادشان زیاد بود و به راحتی شکار شدند. آن ها را گزینش کردیم. ده تا مگس زبر و زرنگ را، که نه خیلی بزرگ باشند، نه خیلی کوچک، جدا کردیم. بقیه مرخص شدند. مراقب بودیم به مگس ها آسیب نرسد. بچه ها گوشه حیاط بزرگ مدرسه، جایی دور از چشم دیگران، جمع بودند.

روی نیمکت نشستیم و بقیه طرح آماده سازی را با دقت انجام دادیم. همه چیز طبق برنامه پیش رفت. زنگ خورد، وارد کلاس شدیم. دیکتاتور با غرور آمد. همه بلند شدیم. نشستیم. حاضر غیاب کرد. درس شروع شد و مشغول نوشتن روی تخته سیاه شد. ناگهان در کیسه ها را باز کردیم. چه لحظه غرورآفرینی!

باشکوه ترین فیلم های که از رهایی ملت های دربند نشان می دهند را دیده اید؟ کبوتران چگونه در آسمان آبی پر می گشایند؟ ما حس می کردیم تمام دوربین های دنیا دارند از رشادت ما برای آیندگان فیلم می گیرند. مگس های آزادی، در حالی که به پای هر کدام یک نخ سرخ رنگ ده سانتیمتری بسته شده بود، در کلاس به پرواز درآمدند. مگس ها دیده نمی شدند، تنها چیزی که دیده می شود نخ های پرنده ای بودند که با نبوغ ایرانی، نیروی جاذبه را به سخره گرفته بودند و از این سر کلاس به آن سر کلاس می رفتند.

یک باره کلاس از شدت خنده منفجر شد. دبیر زبان با عصبانیت برگشت، چشمش به نخ های پرنده که افتاد حیرت زده شد. یکی از نخ ها که بالای سرش در حرکت بود، پایین آمد. مگس را دید و بی اختیار خنده اش گرفت. بچه ها که خنده دبیر زبان را دیدند، شیر شدند و لوله های خودکار و ماش را بیرون آوردند و ضدهوایی ها به کار افتاد. کلاس حسابی به هم ریخت. آقای دبیر روی صندلی نشست و صورتش را گرفت و حالا نخند، کی بخند! دیکتاتوری سرنگون شد.

منبع :

استالین

گردآوری توسط بخش جوک ،طنز، لطیفه خنده دار سایت آکاایران
تبلیغات