در این بخش از سایت آکاایران اعترافات جالب و خنده دار را برای شما آماده کرده ایم ، امیدواریم که مورد توجه شما قرار گیرد.

 

اعترافات جالب

یه بار رفته بودیم خونه مامان بزرگم مهمونی همه بودم از عمه کوچولو تا عمو بزرگه دختر عمو پسر عمو حدودا 20 نفری می شدیم خیلی خسته بودم نیاز فراوون به یه شیطنت داشتم تا خستگیم در بیاد کمی (3قاشق) تو قوری نمک ریختم اعتراف می کنم کلی حال کردم

تو دوران دانشگاه با بعضی از بچه ها بد جور تیریپ مرام و معرفت داشتیم
و هی تعارف به هم تیکه پاره میکردیم.مثلاً دوستم رد میشد میگفت غلامم……
منم میگفتم خاک پاتم و این حرفا.این قضیه هی بالا گرفت و تیکه ها دیگه از حد خارج شده بود
که من دیگه به انتها رسوندمش.از پنجره کلاس داشتم محوطه رو نگاه میکردم
که رفیقم حسن بین همه دخترا و پسرا داد زد:
داش ایمان…..نوکر خر پدرتم……
منم هول شدم گفتم پدرم خودش خرته…..

 

دوستم اومده بود خونمون موقع رفتن بهم گفت زنگ بزنم
براش اژانس بیاد منم گفتم خودش زنگ بزنه و از من اصرار و از اون انکار
خلاصه زنگ زدم به اژانس کلی هم مواظب بودم که خراب کاری نکنم که
یه دفعه یه اقایی باصدای کلفت مردونه در حد تیم ملی گفت بله
منم که از شنیدن یه همچین صدای کلفتی شوکه شده بودم
یه دفعه برگشتم گفتم سلام خانوم ببخشید....
و یه دفعه فهمیدم چی گفتم و خودمو دوستمو اون اقا پشت تلفن از خنده ترکیدیم.
و من اصلا دیگه نمی تونستم ادرس خونه مون رو بدم از خجالت و خنده
کلی ضایع شدیم رفت دیگه

یادش بخیر بچه بودم یه مورچه از کنارم رد شد... بعد با مشت کوبیدم روش. دیدم بعد چند ثانیه دوباره راه افتاد. از ذوقم یهو به مامانم گفتم: اِ مامان داره کار میکنه!!!!!

اعتراف میکنم که تا هفته پیش به کاکتوسهای توی راهرو آب میدادم . . .
تازه بعد از چند ماه فهمیدم که مصنوعی ان ! 

 کلاس سوم ابتدایی بعد از خوندن درس ” برادران رایت ” ، یه روز که هیچکی خونمون نبود مغزم رو بکار انداختم رفتم رو پشت بوم و یه موتور کولر آبی به خودم بستم و دوتا کارتن پهن گرفتم دستم و از رو پشت بوم پریدم پایین ! واسه خونوادم نامه خدافظی گذاشته بودم مقصدم هم آبادان بود !
انصافا ! عین مومیاییا رفتم تو گچ 

اعتراف میکنم تو بچگی فکر میکردم خوابای من رو بقیه هم میبینن
مثلا به بابام میگفتم اون مرده که دیشب تو خواب بود رو یادته؟

اعتراف میکنم یه روز که سوم راهنمایی بودم
دقیقا بعد از عید هم بود و همه مانتوهای معلم ها نــــــو و تازه !!
منم نه برداشتم نه گذاشتم پاشدم رفتم پشت سر معلمه (مانتوش هم سفید بود)
این هر جا میرفت من پشت سرش میرفتم و مانتوشو با خودکار آبی و قرمز خط خطی می کردم!!
درسته اولش من شروع کردم حالا بعدش بچه های کلاس با این ماژیک هایلایت ها خط خطیش کردن
یادمه تا آخر سال بامن حـــــــرف نزد ولی خدایی نمره مو کـــم نکرد!!!

یه نفر زنگ زد رو گوشیم با یه لحن حق به جانبی گفت شما؟
منم هول شدم گفتم ببخشید اشتباه گرفتم

بچـه که بـودم قـارچـخور بـازی میکردم ، بعدش فک میکردم قـارچ بخورم بـزرگ میشم !
واسه همین مدتـها راه میرفتم و سرم رو میزدم زیـره تاقـچه ی خونمون که ازش قارچ دربیاد بخـورم !!!
دیگـه داشتـم ضربه مغـزی میشدم که بـابام کارگـر گـرفت تـاقچـه رو خـراب کرد !!!

خدا از سر تقصیراتم بگذره. وقتی 4 سالم بود، یه روز رو پشت بوم داشتم بازی میکردم. دیدم یه نفر تو کوچه داره راه میره و یه چک دستشه. خیلی ذوق داشت. فوری رفتم یه ظرف آب آوردم از اون بالا ریختم روش. گوشه های چکش تو دستش موند بقیش خمیر شد و رفت! دیدم نشسته لب جوب و داره گریه میکنه
امیدوارم بخشیده باشه منو

یک روز استاد میخواست برنامه نویسی فلش درس بده... منم که حوصله این بچه بازیارو ندارم، رفتم یه فیلم باز کردم...
یهو دیدم موسم خودش تکون خورد و رفت فیلمو بست! فهمیدم که مهندسمون از یه اتاق دیگه داره کامپیوتر منو میبینه و کنترل میکنه.... دوباره فیلمو رو باز کردم... دیدم دوباره بست و رفت برنامه فلش رو باز کرد و قلموش رو انتخاب کرد و رو صفحه نوشت: فلش کار کن!
منم با یه رنگ دیگه زیرش نوشتم: دهنتو ببند!
بعدش سریع جامو با دوستم عوض کردم...
دوستمم که از همه جا بی خبر بود نشست جای من. بعدش یهو مهندس اومد تو کلاس و دوستمو برد بیرون...

بچه که بودم برای اولین بار داشتم با دخترخالم دومینو بازی می کردم ، بازی رو بلد بودم ولی نمی دونستم شرایط برنده چیه ، هی یواشکی بین بازی از مهره های وسط برای خودم برمی داشتم که ماله من زیاد شه . آخر بازی فهمیدم کسی که مهره هاش زودتر تموم شه برندس !!!
ای ضد حال بود ! 

 اعتراف میکنم که کلاس چهارم بودم ( مامور کلاس بودم ) آخرهفته امتحان علوم داشتیم ، قسمت بالایی میز معلممون شکسته بود و خیلی راحت میشد برگه های امتحانو کش رفت ،خلاصه با کلی مراقبت برگه امتحانو که خانوممون برا تکثیر گذاشته بود برداشتیم بردیم خونه ، غروبش دوستم اومد ببره که اونم تا شب بخونه امااا . . . فردا یادش رفت که برگه ای که برا تکثیر آماده شده بود و بیاره با خودش مدرسه تا بذاریم سرجاش 

 بچه که بودم شنیده بودم گربه هفت تا جون داره . وقتی کارتون تام و جری پخش میشد و تام همش تا مرز مردن میرفت منم میشمردم که ببینم تا چند بار زنده میمونه اما اون تا بیست سی بار زنده میموند ! خیلی بیشتر از هفت بار !
منم همش در عجب بودم که چرا اینقدر جون سخته و نمیمیره !
هیچ وقت با یه دل راحت نتونستنم تام وجری ببینم . 

اعتراف میکنم پارسال تابستان خونه خالم روضه بود زنا جوگیر شده بودن . منم رفتم تو کولرشون گلاب ریختم . وقتی بوی گلاب پیچید تو خونه فکر کردن امام زمان اومده . خونه رفت تو هوا !
الهام : اعتراف میکنم بچه که بودم یه روز تومدرسه یکی از دوستام ( خدا بگم چیکارش کنه ) ، بهم گفت هرکی توخونشون پاسور( ورق ) داشته باشه و پاسوربازی کنن ، باباشو میگیرن اعدام میکنن !
ماهم که ازترس مرده بودیم تا رسیدیم خونه پاسورامونو سربه نیس کردیم و به خیالمون جون بابامونو نجات دادیم .
تازه بعداز اونم تایه مدت توکوچه خیابون ،خونه فامیلا ، دوست ، آشنا ، خلاصه هرجا پاسور میدیدیم سربه نیس میکردیم و جون آدمارو نجات میدادیم !

عتراف میکنم اولین بار که جزومو دادم به یکی از پسرای همکلاسیم ، وقتی آورد بهم داد تا ۵ دقیقه داشتم توی جزوم دنباله شمارش میگشتم

اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیومد تازه شاهکارم معلوم شد برای خانواده !

 اعتراف می کنم یه بار پسر همسایه چهارسالمونو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چطوری؟
دیدم بچهه تحویلم نگرفت باباهه خندید !
اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چقد بزرگ شده !
مامان گفت نوید کیه ؟
گفتم : پسر آقای . . .
گفت اون اسمش پارساست اسم باباش نویده !

اعتراف می کنم یه بار داشتم یه دختره که اون طرف خیابون راه می رفت رو نگاه می کردم ، بعد دختره باهام چشم تو چشم شد ، همینجوری چشم تو چشم رفتیم جلو بعد من یهو با صورت رفتم تو کیوسک برق ، سریع واسه اینکه ضایع نشم دست به سینه تکیه دادم به همون کیوسکه و ساعتمو نگاه کردم که مثلا من منتظر کسیم !

یکی از مشکلات من در درس علوم دبستان ، این بود که فک می کردم حس چشایی مربوط به چشمه ، حس بینایی مربوط به بینی !

اعتراف میکنم دیروز تنهایی با ماشین رفتم نون بخرم ، نون رو خریدم اومدم سمت شاگرد نشستم ! یکی دو نفر فهمیدن جریانو ! منم خواستم خیلی دیگه ضایع نشه
الکی داشبورد ماشین رو باز کردم و بستم رفتم نشستم پشت فرمون و سریع محل رو ترک کردم !

رفیقم رفته بود مصاحبه برای استخدام ! ازش پرسیدن
امسال سال چیه ؟
رفیقم : نهنگ !
پاشو برو بعدی بگو بیاد !

اعتراف میکنم که یه بار سه تا سگ دنبالم کردن ، وقتی دیدم سرعتشون از من بیشتره و دیر یا زود بهم میرسن !
برگشتم دویدم سمتشون ، اون سه تا هم هنگ کردن ! ترمز زدن با نیم متر خط ترمز ! بعد سه تایی شروع کردن به فرار کردن !
احتمالا پیش خودشون گفتن این دیگه چه خریه !
بعد از این واقعه تا مدتها احساس ابهت میکردم !

اعتراف میکنم بچه که بودم یدونه ازین جا نوشابه خالیارو ورمیداشتم
خیلی ماهرانه میذاشتم زیر چرخ دوچرخه ام از عقب . . .
بعدش که راه می افتادم صدای موتور میداد
ای حال میداد
همه همسایه ها هم صداشون در اومده بود که ما آسایش نداریم

اعتراف میکنم بچه که بودم . جو گیر بودم نماز بخونم . بعد چادر گل منگولیمو میذاشتم مهرم میذاشتم رو به قبله وا میستادم شروع میکردم به نماز خوندن . اما جای سوره ها شعر کلاه قرمزیو می خوندم . >> آقای راننده ، آقای راننده ، یالا بزن توو دنده . . . !

هفته ی پیش پلیس جلوموگرفت منم با موتور بودم . پلیسه گفت مدارکاتو بده منم حول شدم گفتم شما مدرکتو نشون بده . با پلیسه بحثم بالا گرفت یارو هم نامردی نکرد و هرچی میتونست واسم ایراد نوشت . جریمم شد۱۲۰ تومن

 


شما احتمالا با جستجوی کلمات زیر وارد مقاله شده اید چنانچه مطلب مرتبط با جستجوی شما نبوده همان کلمه را در جستجوی سایت وارد کنید

یارو پشت مانتوش زده ای ام

گردآوری توسط بخش جوک ،طنز، لطیفه خنده دار سایت آکاایران
اعترافات خنده دار

سری جدید اعترافات خنده دار و جالب

سری نوین اعترافات خنده دار و جالب   عاغا سر جلسه کنکور بعد این که آب معدنی هارو دادن بغل دستیم بعد چن دقیقه بطری رو برداشت ی تکونی بهش داد بعد خورد شماهم مث من فک میکنی
خنده دار

اعترافات جالب و خنده دار (15) -آکا

مجموعه: مطالب طنز و خنده دار اعترافات جالب و خنده دار (15) اعترافات طنز ، اعتراف میکنم که   به گزارش بچه دوستمون هنوز چهار سالش نشده (کاملا درسته م
اعترافات خنده دار

جالب ترین اعترافات خنده دار -آکا

جالب ترین اعترافات خنده دار جالب ترین اعترافات خنده دار    به گزارش اعتراف میکنم یه روز صبح که شدیدا خوابم میومد مامانم اشغال داد بندازم سطل زباله منم که چشمام وا نمیشد کیف
خنده دار

اعترافات جالب و خنده دار طنز (1 )

اعترافات جالب و خنده دار طنز (1 )   کلاس دوم راهنمایی بودم با دوستم ته کلاس نشسته بودیم . یه معلم هنر چاق بد اخلاقم داشتیم . گفت بچه ها یا نقاشی بکشین یا
خنده دار

اعترافات بسیار خنده دار و جالب - آکا

اعترافات بسیار خنده دار و جالب اعتراف میکنم یه شب رفتیم عروسی وقتی خانواده عموم اومدن گفتن نزدیک بوده با یه تریلی تصادف کنن…تو خونه داشتیم حرف میزدیم رو
خنده دار

اعترافات جالب و خنده دار شما - آکا

اعترافات جالب و خنده دار شما عماد راشدی : کلاس سوم ابتدایی بعد از خوندن درس ” برادران رایت ” ، یه روز که هیچکی خونمون نبود مغزم رو بکار انداختم رفتم رو پشت
خنده دار

اعترافات خنده دار و جالب - آکا

اعترافات خنده دار و جالب   اعتراف های تکان دهنده (طنز) ***اعتراف می کنم یه بار از مسیری پیاده داشتم می رفتم خونه دوستم، رسیدم سر کوچشون دیدم ورود ممنو
خنده دار

اعترافات جالب و خنده دار (سری 4) - آکا

اعترافات جالب و خنده دار (سری 4) اعترافات جالب و خنده دار (سری 4) به گزارش اعتراف میکنم یه شب رفتیم عروسی وقتی خانواده عموم اومدن گفتن نزدیک بوده با یه ت
خنده دار

اعترافات جالب و خنده دار (اسفند92) - آکا

اعترافات جالب و خنده دار (اسفند92) اعترافات جالب و خنده دار (اسفند92) به گزارش یه بار مجبور شدم برم یه مجلس ختمی که مسجدش صندلی نداشت موقعی رسیدم که روضه
خنده دار

سری جدید اعترافات جالب و خنده دار - آکا

سری جدید اعترافات جالب و خنده دار سری جدید اعترافات جالب و خنده دار   به گزارش عاغا سر جلسه کنکور بعد این که آب معدنی هارو دادن بغل دستیم بعد چن دقیقه بطری رو برداشت ی تکونی به
خنده دار

اعترافات جالب، اعترافات خنده دار

در این بخش از سایت آکاایران اعترافات جالب و خنده دار را برای شما آماده کرده ایم ، امیدواریم که مورد توجه شما قرار گیرد.   اعترافات جالب یه بار رفته بودیم خونه مام
خنده دار

اعترافات جالب و خنده دار (14)

عاغا سر جلسه کنکور بعد این که آب معدنی هارو دادن بغل دستیم بعد چن دقیقه بطری رو برداشت ی تکونی بهش داد بعد خورد شماهم مث من فک میکنید ته نشین شده بوده عایا؟؟ اعترافات طنز&nb
خنده دار

اعترافات جالب و خنده دار (13)

    اعتراف می کنم که: موقع رانندگی تو میدون داشتم می پیچیدم که یکی خیلی بد پیچید جلوم. منم عصبانی شدم داد زدم: بیا، یهو بیا تو خیابون! هنوزم نمی
خنده دار

اعترافات جالب و خنده دار (4)

  اعتراف میکنم یه شب رفتیم عروسی وقتی خانواده عموم اومدن گفتن نزدیک بوده با یه تریلی تصادف کنن…تو خونه داشتیم حرف میزدیم رو کردم به شوهر خواهرم گفتم خدا بهشو
خنده دار

اعترافات جالب و خنده دار (9)

یه بار مجبور شدم برم یه مجلس ختمی که مسجدش صندلی نداشتموقعی رسیدم که روضه خون داشت خودشو میکشت.همون موقع یه نفر از کنار دیوار بلند شد و من جاشو گرفتمو تکیه دادم
خنده دار

اعترافات جالب و خنده دار (12)

اعتراف میکنم وقتی من کوچیک بودم مامانم برای اینکه خرابکاری یا شیطونی نکنم بهم میگفت من پشت سرم هم دوتا چشم دارم اگه کار بد کنی خیلی زود متوجه میشم.!منم از ترسم هیچ وقت به پشت سرش
خنده دار

اعترافات جالب و خنده دار (11)

 اعتراف می کنم امروز داشتم دانلود می کردمدیدم سرعت داره همینطور زیاد می شه تا سرعت به یک مگ رسیدداشتم سکته می کردم که یه مرتبه...دیدم دارم حجم دانلود شده رو نگا می کنم 
تبلیغات