آکایران :پوریا عالمی در روزنامه شرق نوشت:
سر این صحبت می کردیم که ورزش برای سلامتی مفید است یا نه.
بنا به گزارش آکاایران : ١ می گفتم: ببین، هرکی ورزش می کنه اگه ورزش رو ول کنه، هیکلش از ریخت می افته. ولی کسی که ورزش نکنه همین طوری دراز رشد می کنه و میره بالا. بعد درازی خودم را نشان می دادم.
می خندید و می گفت این حرف هارو از خودت درمیاری. ولی قبول.
۲ می گفتم: ببین اینها که حرفه ای ورزش می کنند یا تاندونشون پاره میشه، یا استخوان هاشون می شکنه، یا می افتند یا... خلاصه ورزش کار خطرناکی محسوب میشه و ما باید از بچه ها بخواهیم سراغ ورزش نروند چون ممکنه به خودشون آسیب بزنند یا آسیب بخورند. هرچی شُل تر، امن تر. مثل فرق بوته و درخت کاج. بدن هرچی فیتنسی تر باشه، بیشتر در معرضه خطره. ببین من چقدر در امانم چون خیلی شُلم. و شُلی خودم را نشان می دادم.
می خندید و می گفت این حرف هارو از خودت درمیاری. ولی قبول.
۳ می گفتم: با دوتا برادر دوست بودم به اسم ابراهیم و محسن. یکی شان رفت ورزشکار حرفه ای شد و آن یکی معتاد. مادره هرروز می زد تو سر محسن که بدبخت از ابراهیم یاد بگیر که ورزشکاره و لب به سیگار نمی زنه و باعث افتخار من جلو دروهمساده س. محسن چیزی نمی گفت و زیرلب غرغری می کرد و قل قلی می زد. ١٠ سال گذشت و ابراهیم ورزشکارتر و محسن معتادتر شد. هرروز هم مادره می آمد می زد تو سر محسن که خاک توسرت عکس داداشت را توی روزنامه و تلویزیون هی نشان می دهند، بعد اگر بخواهند تو را نشان بدهند فوق فوقش با یک آفتابه در دهان نشانت می دهند اراذل بدبخت. تو مایه ننگی. محسن چیزی نمی گفت و به عکس برادرش در روزنامه و تلویزیون نگاه می کرد و زیرلب غرغری می کرد و قل قلی می زد. چندوقت ابراهیم وسط مسابقات حرفه ای این پاش با آن پاش دچار اختلاف می شود و سُر می خورد و می افتد و از ٦٩ جا استخوان هاش می شکند. ابراهیم ورزشکار را باندپیچی شده و ساندویچ وار آوردند و گذاشتند آن ور اتاق، جلو محسن. مادره که آمد توی اتاق و خواست دور ابراهیم ورزشکار بگردد و سرکوفت بزند سر محسن معتاد، محسن لب باز کرد و گفت: بیا ننه. خوبت شد؟ این عاقبت بچه ورزشکارت. حالا باید آفتابه و لگن بیارند براش. می بینی ننه؟ ورزش عاقبت نداره. من فوق فوقش بخواهم صدمه ببینم اینه که آتیش زغال بیفته روی شلوارم و تنبونم بسوزه.
۴ می خندید و می گفت این حرف هارو از خودت درمیاری. ولی قبول. باشه تو ورزش نکن و توی این جدول بازی ها هم شرط بندی نکن. می خندید و تیترهای ورزشی روزنامه «شرق» را نگاه می کرد و چیزی درباره شان می گفت. دراز کشیده بود روی تخت بیمارستان قلب شهید رجایی، سر نیایش. بچه اش، پناه، پایین بود. اجازه نمی دادند و درست هم نبود بچه وارد بخش بشود. مهشید، همسرش، یا مادرش، پناه را نگه می داشتند. سر همین چیزها صحبت می کردیم و می خندید و نگران مهشید و پناه و مادرش بود که این همه به زحمت افتاده اند.
پویان امیری، متولد ۱۳۶۱، آرام تر از آن بود که آمدن یا رفتنش سروصدایی راه بیندازد. حالا هم آرام و بی سروصدا چشم هاش را بسته و دیگر به روزنامه نمی آید و جاش را روی صندلی گروه ورزش روزنامه گل پر خواهد کرد. هرچند این کلمه ها از اندوه مادر و همسر و فرزندش نخواهند کاست اما کار دیگری نه از ما، نه از این کلمات برنمی آید. روحش آرام.

منبع :

طنز؛ این حرف هارو از خودت درمیاری

طنز؛ این حرف هارو از خودت درمیاری طنز

گردآوری توسط بخش جوک ،طنز، لطیفه خنده دار سایت آکاایران
تبلیغات