در این بخش از سایت آکاایران داستان های طنز را برای شما آماده کرده ایم ، امیدواریم که مورد توجه شما قرار گیرد. 

داستان طنز | داستان کوتاه طنز موتور گازی و بنز

داستان طنز موتور گازی

یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد!

خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه.

یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه دوباره موتور گازیه قیییییژ ازش جلو زد!

دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.

همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!!

طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه کنار.

خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی کل مارو خوابوندی؟!

موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو بیامرزه که واستادی... آخه ... کش شلوارم گیر کرده به آینه بغلت !!!!

طنز جوان

جوانی تحصیل کرده و دانشمند پیش شخصی ثروتمند رفت که دختر را خواستگاری کند!همین که مرد چشمش به قیافیه ی جوان افتاد،ازاینکه چنین دامادی داشته باشد بسیار خوشحال شد.لذا برای راضی کردنش گفت:من سه دختر دارم که هیچکدام هنوز شوهر نکرده اند و میخواهم همه با راحتی کامل زندگی زناشویی خود را آغاز کنند.ازین جهت تصمیم گرفته ام به هریک از آنها موقع عروسی به تناسب سنشان پولی بدهم که با دست خالی خانه شوهر نرفته باشند!برای دختر هیجده ساله ام 18 میلیون...برای دختر بیست و شش ساله ام 26 میلیون ..برای دختر سی و چهار ساله ام هم 34 میلیون...حالا هر کدام را شما بخواهید مانعی ندارد.جوان پس از کمی فکر گفت:- ببخشید شما دختر صد ساله ندارید؟

داستان طنز بلا

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….
وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …
زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت : فقط می خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می کنم، چه بلائی سر من میاری !!!

 

داستان طنز صندلی

یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه: «امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درسهایی رو که تا حالا بهتون دادمو خوب یاد گرفتین یا نه…!»
بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه: «با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره!»
دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه.
بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد.
روزی که نمره ها اعلام شده بود، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود!
اون فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود: «کدوم صندلی؟»

 

داستان طنز خلقت زن

از هنگامی ک خداوند مشغول خلق زن بود شیش روز میگذشت. فرشته ای ظاهر شد و گفت: چرا این همه وقت صرف این یکی میفرمایید؟ خداوند پاسخ داد: دستور کار اورا دیده ای؟
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، ک همگی قابل جایگزینی باشند، باید بتواند با خوردن غذای شب مانده کار کند. دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جای دهد، بوسه ای داشته باشد ک بتواند همه دردهارا، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته را درمان کند. او میتواند هنگام بیماری خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد و گفت: اما پروردگارا او را خیلی نرم آفریدی.
خداوند : بله نرم است اما او را سخت هم آفریده ام تصورش را هم نمیتوانی بکنی ک او تا چه حد میتواند تحمل کند و زحمت بکشد. آنگاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد و گفت اشک برای چیست؟
خداوند گفت: اشک وسیله ایست برای ابراز شادی، اندوه، درد، ناامیدی...
فرشته متاثر شد و گفت: زن ها قدرتی دارند ک مردان را متحیر میکنند.
خداوند گفت: این مخلوق عظیم فقط یک عیب بزرگ دارد
فرشته گفت: چه عیبی؟
خداوند فرمود : پارک دوبل بلد نیست"

 

داستان طنز نامه گوسفند

ﻣﺎﺩﺭ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﻢ،ﺑﻊ! ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﮔﻠﻪ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻗﺼﺎﺏﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺳﭙﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﯼ ﻫﻢ ﺷﺪ. ﺣﺎﺝ ﺭﺣﯿﻢ ﻗﺼﺎﺏ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ. ﺁﻥ ﺷﺐ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ ﺗﺎ ﺻﺒﺞ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺳﺤﺮ ﮐﺮﺩﻡ؛ ﻫﻤﻪﺍﺵ ﺧﻮﺍﺏ ﭼﺎﻗﻮ ﻣﯽﺩﯾﺪﻡ. ﺻﺒﺢ ﻗﺼﺎﺏ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺁﺏ ﺁﻭﺭﺩ؛ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻨﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺍﺷﮏ ﺟﻠﻮﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻊ ﺑﻊﮐﺮﺩﻡ. ﻗﺼﺎﺏ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺗﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥﭼﺎﻗﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺭﺿﺎ، ﭘﺴﺮﺵ، ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺩﺳﺖ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ ﮐﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻓﺮﺩﺍ ﺷﺎﯾﺪ ﻗﯿﻤﺖ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﯿﺴﺖ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ. ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺢ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﻗﻀﺎ ﻣﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﯾﻢ. ﺣﺎﻝ ﻫﻢ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﮔﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺧﺮﯾﺪ ﺁﻧﺮﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﻦ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺣﺎﻻﻫﺎ ﻣﺮﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ. ﺍﻣﺎ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺍﺯ ﻗﺼﺎﺏ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﺳﺖ. ﻫﻮﺍﯼ ﻣﺮﺍ ﺩﺍﺭﺩ؛ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﻢ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺭﺩ. ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺳﺮﻓﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺩﮐﺘﺮ ﺁﻭﺭﺩ. ﺑﺮﺧﯽ ﺍﺯ ﻣﺸﺘﺮﯾﺎﻥ ﻗﺼﺎﺏ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻭﺩ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺍﺳﺐﻫﺎﯼ ﺭﻭﺳﯽ ﮐﻪ ﺛﺒﺖ ﻣﻠﯽ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ، ﺛﺒﺖ ﻣﻠﯽ ﺑﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻮﯾﻢ ﭘﺸﺘﻮﺍﻧﻪ ﺍﺭﺯﯼ ﺑﺮﺍﯼﻣﻤﻠﮑﺖ! ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﺸﻮﺩ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻓﮑﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﮑﻨﻢ. ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺷﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻧﺪ. ﭼﺸﻢﻫﺎﯾﺶ ﺷﺒﯿﻪ ﺁﻫﻮ ﺍﺳﺖ. ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻫﻢ ﺍﺯﺵ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﮐﻨﻢ. ﻣﺎﺩﺭ! ﺩﯾﮕﺮ ﺯﯾﺎﺩﻩ ﻋﺮﺿﯽ ﻧﯿﺴﺖ. ﺳﻼﻣﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭﺍﻥ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮﺍﻧﻢ ﺑﺮﺳﺎﻥ؛ ﺑﻪ ﺳﮓ ﮔﻠﻪ ﻫﻢ ﺳﻼﻡ ﺑﺮﺳﺎﻥ


شما احتمالا با جستجوی کلمات زیر وارد مقاله شده اید چنانچه مطلب مرتبط با جستجوی شما نبوده همان کلمه را در جستجوی سایت وارد کنید

رمان بچه های شیطون یه دخی دیوونه , نمایشنامه غیر طنز برای مدرسه , داستانهای کوتاه خنده دار , سرگذشت مداد از زبان خودش , انشا تخیلی کلاغ و طاووس , انشا ادبی در مورد احسان , نمایشنامه کوتاه کودکانه , داستانی درباره خوش قولی , نمایشنامه کوتاه ایبسن , داستانک های طنز کوتاه , شعری برای پایان انشا , داستانهای کوتاه طنز , انشا های خنده دار , روان خوانی کوتاه , انشا کوتاه ادبی , حکایت کوتاه طنز , موضوع انشا هشتم , انشا کلاس هفتم , آهنگ کوتاه طنز , داستانهای محلی , حکایت های طنز , متن طنز گوتاه , متن طنز کوتاه , داستانهای طنز , کتاب های طنز , حکایتهای طنز , ادبیات کمدی , گردون رمزی , nhsjhk jhi , حکایت طنز , طنز کوتاه

گردآوری توسط بخش جوک ،طنز، لطیفه خنده دار سایت آکاایران
داستان عبرت آموز درباره ناامیدی

داستان عبرت آموز درباره ناامیدی

مجموعه: داستانهای خواندنی (2) داستان عبرت آموز درباره ناامیدی داستان دلپذیر و خواندنی درباره آهنگر ناامید   نا امیدی یکی از بدترین اتفاقات در زندگی هر ف
داستان آموزنده «قهوه زندگی»

داستان آموزنده «قهوه زندگی»

مجموعه: داستانهای خواندنی (2) داستان آموزنده «قهوه زندگی» داستان آموزنده «قهوه زندگی»   چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی، هر یک شغ
داستان عاشقانه و جالب “نشانه عشق”

داستان عاشقانه و جالب “نشانه عشق”

داستان عاشقانه و جالب “نشانه عشق” داستان عاشقانه و جالب “نشانه عشق” همواره برای بسیاری از جوانان به خصوص دختر خانم ها داستان ها و حکایت ها
داستان آموزنده از شیوانا

داستان آموزنده از شیوانا

داستان آموزنده از شیوانا داستان آموزنده از شیوانا    شیوانا همراه کاروانی از راهی می گذشت. در این سفر با مردی تاجر هم سفر بود که به قصد تجارت با تنها پسرش سفر
داستان جالب در مورد وصیت پدر به پسر

داستان جالب در مورد وصیت پدر به پسر

داستان جالب در مورد وصیت پدر به پسر داستان جالب در مورد وصیت پدر به پسر؟ گاهی با خواندن بعضی از داستان ها وحکایت ها می توان هم سرگرم شد و هم عبرت گرفت از نکات خوب
مرد سنگ شکن (داستان خواندنی)

مرد سنگ شکن (داستان خواندنی)

مرد سنگ شکن (داستان خواندنی) داستان مرد سنگ شکن   مرد سنگ شکن روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گ
طنز و خنده دار

داستان طنز و خنده دار باحال آزمون داده ها

داستان طنز و خنده دار باحال آزمون داده ها داستان طنز و خنده دار باحال آزمون داده ها  اگر دنبال خواندن داستان خفن طنز هستید ما برای شما بهترین داستان خنده دار و جالب را آماده نم
داستان زیبای از مداد بیاموزیم!

داستان زیبای از مداد بیاموزیم!

مجموعه: داستانهای خواندنی داستان زیبای از مداد بیاموزیم! داستان های جالب وآموزنده   داستان زیبای از مداد بیاموزیمپسرک از پدر بزرگش پرسید:پدر بزرگ درباره
داستان خواندنی و جالب ارزیابی خود

داستان خواندنی و جالب ارزیابی خود

داستان خواندنی و جالب ارزیابی خود, داستانهای جذاب, داستانهای کوتاه داستان خواندنی و جالب ارزیابی خود داستان خواندنی و جالب ارزیابی خود, داستانهای جذابدر این مطلب از ابرتازه ها دا
داستان کوتاه پسر بچه درمانده

داستان کوتاه پسر بچه درمانده

مجموعه: داستانهای خواندنی داستان کوتاه پسر بچه درماندهداستان های کوتاه و خواندنی   داستان کوتاه پسر بچه درمانده آقای کوینر از پسر بچه ای که زار زار گر
داستان آموزنده و کوتاه دکتر حسابی

داستان آموزنده و کوتاه دکتر حسابی

مجموعه: داستانهای خواندنی (2) داستان آموزنده و کوتاه دکتر حسابی داستانهای آموزنده   یکی از دانشجویانی که زیر نظر دکتر حسابی درس می خواند پس از چند ترم رد
داستان کوتاه عاشق گردو باز

داستان کوتاه عاشق گردو باز

داستان کوتاه عاشق گردو باز, داستانهای جذاب, گردوبازی داستان کوتاه عاشق گردو باز داستان کوتاه عاشق گردو باز, داستانهای جذابدر این مطلب از ابرتازه ها داستان کوتاه عاشق گردو باز را
داستان ضرب المثل ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﻼﺝ ﮔﺮﮒ ﺷﺪﻩ

داستان ضرب المثل ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﻼﺝ ﮔﺮﮒ ﺷﺪﻩ

مجموعه: دنیای ضرب المثل داستان ضرب المثل ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﻼﺝ ﮔﺮﮒ ﺷﺪﻩ ضرب المثل ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﻼﺝ ﮔﺮﮒ ﺷﺪﻩ   ﺣﻼﺟﯽ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺍﯼﮐﺎﺭﺣﻼﺟﯽ ﺑﻪﺩﻫﯽ ﻣﯽﺭﻓﺖ. ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺯ ﺑﺮﻑ ﭘﻮﺷ
داستان ضرب المثل عجب کشکی سابیدم

داستان ضرب المثل عجب کشکی سابیدم

مجموعه: دنیای ضرب المثل داستان ضرب المثل عجب کشکی سابیدم داستان ضرب المثل عجب کشکی سابیدم   عجب کشکی سابیدم همش دوغ پتی بود این ضرب المثل را زم
داستان زیبا و پندآموز "من گاو هستم"

داستان زیبا و پندآموز "من گاو هستم"

مجموعه: داستانهای خواندنی (2) داستان دلپذیر و پندآموز "من گاو هستم" داستان دلپذیر و خواندنی من گاو هستم   داستان من گاو، در یک مدرسه راهنمایی
داستان ضرب المثل “خاک بر سر”

داستان ضرب المثل “خاک بر سر”

” سفیان” نیز آن را همراه با غنایم فاقد آن که نامی از رشادت و دلیری اسپهبد بیاورد به نام خود برای “حجاج بن یوسف”در کوفه فرستاد. ضرب المثل خاک بر سر دارای
تبلیغات