loading...

آکاایران: نام خدا را فراموش نکنید

نام خدا را فراموش نکنید - آکا

آکاایران: نام خدا را فراموش نکنید

هرگز نام خدا را فراموش نکنید، هرگز. ممکن است گاهی بیفتید ولی ملول و دل شکسته نشوید، دوباره و دوباره برخیزید. اجازه ندهید که تنها لحظه ای ذکر نام خدا از یادتان برود. ممکن است وقفه ای ایجاد شود، ممکن است اشتباه کنید، ولی اگر محکم به او بچسبید، یقیناً عاقبت خواهید رسید،  یقیناً به دست خواهید آورد، از افتادن اصلاً نترسید. از قایقی که نام او را حمل می کند جا نمانید و نگران بالا و پایین رفتن آن در امواج نباشید. در ضمن همین بالا و پایین رفتن های مکرر است که به همان اوجی که خود او هست خواهید رسید. به اوج خداوند، فقط یک چیز را فراموش نکنید و آن همان نام خداوند است.

داستانی آموزنده: روزی امپراطوری از وزیر خود خشمگین شد و او را به حبس ابد محکوم کرد، دستور داد او را در برج بسیار بلندی در خارج از شهر زندانی کنند. این برج پانصد متر از زمین ارتفاع داشت و فرار کردن از آن محال بود. زندانی هر تلاشی برای فرار از آن می کرد، باعث سقوطش می شد و می مرد.
زن این وزیر خیلی نگران بود و به فکر چاره ای افتاد که چگونه او را نجات دهد و به سراغ درویشی رفت و از او راه چاره ای خواست. درویش به زن گفت: ما تنها یک راه می شناسیم و تنها کاری که میتونی بکنی این است که یک نخ به او بدهی. ما یک نخ می شناسیم  و آن ذکر نام  خداست و می بینی که با آن نخ از زندان جهان رسته ایم اینکه  زندان کوچکی است. فقط نخی به او وصل کن، فقط سر نخی به او برسان.زن وزیر که حسابی گیج شده بود، گفت من نمی فهمم و درویش به او گفت: کرمی را که به بوی عسل حساس است بگیر و مقداری عسل روی دماغ آن بمال و نخ نازکی به دم او وصل کن. کرم به دنبال بوی عسل از نخ بالا می رود و هر چه بالاتر رود، عسل هم بالاتر میرود. زن کاری را که درویش گفته بود کرد.
تمام مدت وزیر به دنبال راه فرار بود. امیدوار بود زنش یا دوستانش راهی برای فرار او پیدا کنند و کاملاً متوجه اوضاع و احوال بود. آن روز صبح کرمی را دید که از برج بالا می آید و نخی به آن وصل است. فوراً فهمید که این وسیله ایست  برای فرار. نخ را گرفت و آن را بالا کشید. طناب نازکی به ته این نخ وصل بود و طناب کلفتی به انتهای این طناب نازک گره خورده بود و به کمک آن فرار کرد و نجات یافت.
بعداً از همسرش پرسید که این روش را چه کسی به او یاد داده بود و همسرش نیز داستان درویش را برای او تعریف کرد. شوهر گفت: من به کمک آن نخ از آن زندان بیرون آمدم. ولی آن فقط زندان کوچکی بود حالا من باید از زندان این جهان رها شوم و آن درویش این راز را می داند و  از زنش خواست تا او را نزد آن درویش ببرد.

.

منبع :

تبلیغات