یاد شهید کربلا

یاد شهید کربلا   

خورشید گریخت... اندام زرینش را در ورای افقی خونرنگ فروبرد; و ماه با دیدگانی فرو افتاده در کاسه ای از سرشک خون، سربرآورد...

یاد شهید کربلا

یادی از امام حسین علیه السلام

گردباد قبایل همچنان بر پیکر خیمه ها می وزید، در آن آتش بر می افروزد، زبانه های آتش هم چون دهانهایی گرسنه که به مرز جنون رسیده است کام می گشاید، و همه چیز را می بلعد. گرگ ها زوزه می کشند... بناگاه برّگانی کوچک و هراسان را فرو می گیرند... شیاطین با ملائکه درگیر می شوند. و پژواک فریادهایی طنین می افکند:
هیچ کدامشان را وانگذارید، نه کوچک و نه بزرگ.
گرگ ها در کام خیمه ای فرو می روند، در آن جوانی بیمار است; نمی تواند برخیزد.. «ابرص» شمشیر از نیام بر کشید. همچنان تشنه خون است. مردی از قبایل ناباورانه:
«چرا کودکان را می کشی؟! او که کودکی بیمار بیش نیست»
ابن زیاد دستور قتل اولاد حسین علیهم السلام را داده است.
و زینب، با شجاعت پدر بر می خروشد: «بدون من کشته نخواهدشد.»
شیعه ی من! هرگاه آبی گوارا نوشیدید مرا یاد کنید یا اگر بر غریبی یا شهیدی سوگی شنیدید بر من ندبه و زاری کنید
جوان بیمار خود را برای مرگ آماده می کند; آه ! ناله عمه اش زینب دیوارهای زمان را می شکافد:
« چه شده که می بینم خودت را برای مرگ آماده می سازی؟ ای یادگار جدم و پدرم و برادرم. والله که این عهد از خداوند بر جدّ تو و پدرت استوار گشته است. الله تعالی از مردمانی که فرعون های زمین آنان را نمی شناسند و حال آن که آن ها در میان اهل آسمان ها شناخته شده و معروفند، پیمان گرفته است تا آن ها این اعضای از هم گسسته و بدن های شرحه شرحه را فراهم آرند و آنگاه پنهانشان سازند، و نیز در این برهوت پرچمی برای قبر پدرت نصب کنند که اثرش نپوسد و نشان آن بر گذشت شب و روز پاک نگردد; وهرچه پیشاهنگان کفر و رهروان تباهی بر محو آن تلاش ورزند جز بر علوّ آن افزوده نگردد.»
بانویی که غبار خستگی پنجاه ساله بر سیمایش نشسته بود، جانب پیکری خرامید که آن را می شناخت، پیکری که نوباوگی اش رامی پایید، بالندگی اش را می نگریست و اینک پاره های تنی در کوبه های سم اسبان...
زینب بر مشهد واپسین یادگار نبوت دو زانو نشست; بدنی شرحه شرحه، آرام و خاموش. آن روح سترگی که قبایل بیداد را ذلیل ساخت، از این کالبد سفر کرده است. زینب دستانش را زیر پیکر برادر برد; چشمانش را به آسمان برافراشت... به سوی خدا... و با چشمانی اشکبار زمزمه می کرد:
« خدایا! این قربانی را از ما بپذیر... »
سکینه خودش را بر اندام سترگ پدرش اندخت، او را در آغوش گرفت، از خود بی خود شد و در خلسه ای ژرف فرو رفت. به آوایی گوش می سپرد که از ژرفنای شن ها بیرون می تراوید... زمزمه ای آسمانی وشگفت; شبیه صدای پدر به سفر رفته اش:
«شیعه ی من! هرگاه آبی گوارا نوشیدید مرا یاد کنید یا اگر بر غریبی یا شهیدی سوگی شنیدید بر من ندبه و زاری کنید.»
پیکرهای فروخفته در جای جای شن ها، چون ستارگانی خفته بر پهنای آسمان آرمیده اند... ، گرگها خواری و ذلت خود را جمع کردند... و ناگهان سرهایی که جز بر آستان درگاه ربوبی پیشانی نساییدند، اینک بر فراز نیزه ها می درخشند و سر فرزند زاده برترین پیامبران پیشاپیش آن ها به همراه بانوان خسته و عزادار، جوانی بیمار، و نوباوگانی یتیم و هراسان در بیابان بلا ره می سپارند...
منبع:تبیان
ویرایش و تلخیص:آکاایران

 

 

گردآوری توسط بخش امامت سایت آکاایران
تبلیغات