ختم نبوت و گستردگى طرح سیاسى اسلام

ختم نبوت و گستردگى طرح سیاسى اسلام

ـ تحقق عدالت و امنیت , فلسفهء تشریع جهاد در اسلام فلسفهء تشریع جهاد در اسلام بدین جهت است که بساط شرکت , بت پرستى , فساد, تجاوز و بیدادگرى از جامعه و زمین پرچیده شود و امت مسلمان در سایهء عدالت و آزادى و در محیط دور از گمراهى , تباهى و تبعیض به زندگى توأم با مهر و محبت و خلوص به سر ببرند و نظام سیاسى مبتنى بر قسط و عدالت را حاکم سازند...

ختم نبوت و گستردگى طرح سیاسى اسلام

ختم نبوت و گستردگى طرح سیاسى اسلام - آکاایران

قرآن مى فرماید: « و قاتلو هم حتى لا تکون فتنة و یکون الدین لله ...»
در آیه اى دیگر مى فرماید:
«... ولو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بیع و صلوات و مساجد یذکر فیها اسم الله کثیراً...» «و اگر خداوند (با اذن جهاد) بعضى از انسان هارا به وسیلهء بعضى دیگر دفع نکند, دیرها ,صومعه ها, معابد یهود و نصارى و مساجدى که نام خدا در آن بسیار برده مى شود ویران مى گردد». امیرالمؤمنین (علیه السلام) مى فرماید:
«فو الله ما غزى قوم قط فى عقردارهم الا ذلوا».
«به خدا سوگند! هر ملتى در درون خانه اش مورد هجوم دشمن قرار گیرد حتماً ذلیل خواهد شد». در جاى دیگر مى فرماید:
«ولعمرى لوکنا نأتى ما أتیتم ما قام للدین عمود و لا اخضر للایمان عود» .
«به جانم سوگند, اگر ما در مبارزه مثل شما بودیم , هرگز پایه اى براى دین برپا نمى شد و شاخه اى از درخت ایمان سبز نمى گردید».
و در نیایشى , هدف و فلسفهء توسل به جنگ و جهاد را چنین بازگو مى فرماید: «اللهم انک تعلم انه لم یکن الذى کان منا منافسةً فى سلطان و لا التماس شىء من فضول الحطام ولکن لنرد المعالم من دینک و نظهر الاصلاح فى بلادک فیأمن المظلومون من عبادک و تقام المعطلة من حدودک ». «پروردگارا! تو مى دانى آن چه ما انجام دادیم نه براى این بود که ملک و سلطنتى به دست آوریم و نه براى این که از متاع پست دنیا چیزى تهیه کنیم , بلکه به خاطر این بود که نشانه هاى از بین رفتهء دینت را باز گردانیم و صلح و مسالمت را در شهرهایت آشکار سازیم تا بندگان ستم دیده ات در ایمنى قرار گیرند و قوانین و مقرراتى که به دست فراموشى سپرده شده , بار دیگر عملى گردد».
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مورد اهمیت جهاد در اسلام مى فرماید:
« الخیر کله فى السیف و تحت ظل السیف ولا یقیم الناس الا بالسیف و السیوف مقالید الجنة و النار». «تمام خیر در شمشیر است و هیچ چیز مایهء نظام و انضباط مردم نمى گردد, مگر شمشیر و شمیرها کلیدهاى بهشت و دوزخند».
از مفهوم این کلمات گهربار فلسفه جنگ و جهاد در اسلام مشخص مى شود و اسلام که هدفش تعلیم و تربیت انسان هاست و مى خواهد که آن ها را از ظلمات به سوى نور هدایت کند,گاهى متوسل به جهاد با شرایط اسلامى آن مى شود.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت على (علیه السلام) نیز در مدت حکومت خویش درگیر جنگ هاى فراوانى بوده اند پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مدت ده سال حکومت حدود 80 غزوه را فرماندهى کردو حضرت على در سه جنگ بزرگ با مارقین وقاسطین و ناکثین به نبرد پرداخت .
بعضى از احکام اسلام به گونه اى است که بدون توسل به جهاد امکان اجراى آن ها وجود ندارد; لذا جهاد یکى از فروعات دینى شمرده شده است و بر هر شخص مکلفى واجب کفایى است که در جهاد شرکت کند و دین و آئینى که حکم جهاد و فروعات آن را در بر نداشته باشد, ناقص و ناپایدار است و در اثر هر گردبادى , بنیان آن افکنده مى شود.
ـ اقدام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) براى گسترش حکومت اسلامى و ارسال نامه و سفیر به سوى پادشاهان و سران قبایل همان طور که در جاى خودش تبیین شده , پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) رحمت للعالمین بوده و به سوى تمام بشریت مبعوث شده بود, همان طور که قرآن مى فرماید:
« و ما ارسلناک الا کافة للناس » .
و بر این اساس به محض استقرار حکومت در مدینه , پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سفیران خویش را به سوى پادشاهان و رؤساى قبایل ارسال کرد تا آنان را به دین اسلام دعوت کند که در این جا به برخى از آن ها اشاره مى شود: در نامه اى به نجاشى ثانى , پادشاه حبشه مى نویسد:
«این نامه اى است از نبى به نجاشى , عظیم حبشه . سلام على من اتبع الهدى و آمن بالله و رسول و شهد ان الااله الا الله وحده لا شریک له ولم یتخذ صاحبة ولا ولدا و ان محمد عبده و رسوله تو را به دعوت الهى دعوت مى کنم . همانا من رسول پروردگار هستم . پس اسلام بیاور تا سالم باشى ».
«قل یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و ر نشرک به شیئا ولا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون » «پس اگراز دعوتم روى گرداندى گناه نصارى بر عهدهء تو مى باشد». در نامه اى به هوذة بن على الحنفى پادشاه یمامه مى نویسد: «بسم الله الرحمن الرحیم . از محمد رسول خدا به هوذة بن على سلام على من اتبع الهدى . بدان که دین من به زودى فراگیر مى شود, پس اسلام بیاور تا سالم باشى و تو را بر آن چه که در سلطهء توست ابقاء مى کنم ». یا در نامه اى به رفاعة بن زید الجذامى مى نویسد: « بسم الله الرحمن الرحیم . این کتابى است از محمد رسول خدا به رفاعة بن زید و تمام قوم و عشیره اش که آن ها را به سوى خدا و رسولش دعوت مى کند پس هر کس دعوتم را بپذیرید از حزب الله و حزب رسول خدا خواهد بود و هرکس رویگردان شود تا دو ماه به وى مهلت داده مى شود».
در نامه ى به جیفر و عبد از فرزندان جلندى مى نویسد:
«بسم الله الرحمن الرحیم . از محمد بن عبدالله به جیفر و عبد دو فرزند جلندى . السلام على من اتبع الهدى اما بعد. من شما را به سوى اسلام دعوت مى کنم اسلام بیاورید تا سالم بمانید. من رسول خدا به سوى تمام مردم هستم تا همه را انذار کنم و به تحقیق که وعدهء عذاب به کافران محقق خواهد شد. شما اگر اسلام آوردید با شما هم پیمان هستم و اگررویگردان شدید پادشاهى شما زایل بوده و سپاهم به سوى شما خواهد آمد و نبوتم بر پادشاهى شما سیطره پیدا خواهد کرد».
همچنین پیامبر اسلام در نامه هایى که به والیان و فرستادگان خویش نوشته است , آن ها را به عدل و دادگرى و اقامهء حق دعوت نموده و در عین حالى که تلاش آن حضرت براى توسعه و گسترش دین مبین اسلام را نشان مى دهد, هیچ نشانه اى از سعى و تلاش وى براى برقرارى حکومتى پادشاهى و موروثى که هدف آن گسترش تصرفات وافزایش اموال و افراد باشد به چشم نمى خورد.
براى مثال در نامه اش به عمرو بن خرام که وى را والى نجران کرده بود مى نویسد: «یا ایها الذین آمنوا اوفوا بالعقود. این عهدنامه اى است از رسول الله به عمرو بن خرام هنگامى که او را روانه ء یمن کرد. او را به تقواى الهى دعوت مى کنم ; زیرا خداوند با تقوى مى کنم ; زیرا خداوند با تقوى پیشگان و نیکوکاران است و او را توصیه مى کنم که مردم را به خیر و نیکى بشارت داده و بدان امر کند و به مردم قرآن بیاموزد و آن ها را نسبت بدان فقیه کند و مردم را در حالى که طاهر و با طهارت نیستند از مس قرآن نهى کند و مردم را از حقوقى که برایشان و بر علیه شان هست آگاه کند و در حق پرستى و صداقت با آن ها نرم و ملایم و در مقابل ظلم و ستم شدید و سخت گیر باشد; زیرا خداوند از ظلم کراهت دارد و آن را نهى کرده و گفته است : الا لعنة الله على القوم الظالمین . و مردم را به بهشت بشارت دهد و آن ها را در عمل براى رسیدن به بهشت تشویق کند و آن ها را ازآتش جهنم و اعمالى که باعث سقوط در آن مى شود بترساند و با مردم مدارا کند تا در دین فقیه شوند و به آن ها دستورات حج و سنت ها و فرائض آن را بیاموزد».
همان طور که ملاحظه مى شود, وى در نامه اش به هوذة بن على مى نویسد که دین من به زودى فراگیر مى شود و یا در نامه اش به جیفر و عبد مى نویسد که من رسول خدا به سوى تمام مردم هستم تا همه را انذار کنم ; و همهء این به علاوه نامه هایش به قیصر روم و خسرو پرویز پادشاه ایران که از دولت هاى قدرتمند آن زمان بودند; دال بر این است که حکومت یکى از اهداف یا از لوازم مهم بعثت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده و وى در اندیشهء جهانى کردن رسالت خویش بوده است , چنان که قرآن مى فرماید:
«و ما ارسلناک الا کافة للناس ...» گسترش اسلام در اقصى نقاط جهان و دل سپردن بیش از یک میلیارد نفر به این دین حنیف نشانهء صدق گفتار نبى مکرم است که به پادشاه یمامه نوشته بود:
«بدان که دین من به زودى فراگیر مى شود».
اگر پیامبر اسلام درصدد گسترش حکومت اسلامى و محکم کردن پایه هاى آن نبود, در آخرین لحظات زندگى اش نگران سپاه اسلام به فرماندهى اسامة بن زید نبود و آن همه رنج و مشقت را براى برپایى نظام اسلامى متحمل نمى شد.

ـ قوه قضائیه در حکومت مدینه
 
در زمان پیامبر اسلام محکمه و دادگاه بصورت کنونى وجود نداشت و قوهء قضائیه بصورت یک قوهء مستقل از قوهء مقننه و قوهء مجریه با تشکیلات گستردهء امروز سابقهء تاریخى اسلامى ندارد.
بلکه تفکیک قواى سه گانه در تاریخ اسلام سابقه اى نداشته و تقسیم بندى قواى کشور به قوهء مقننه و قوهء قضائیه و قوهء مجریه بعدها پیدا شده است .
تا قبل از هجرت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) چیزى به نام داد سرا یا دادگاه وجود نداشت ; چون تعداد مسلمانان کم بود و طبعاً مراجعات بسیار اندک بود و نیازى به تشکیلات قضایى نبود; ولى پس از هجرت به مدینه و گسترش اسلام , به تدریج به نیازهاى قضایى جامعهء اسلامى افزوده مى شد به گونه اى که کم کم پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) فرصت قضاوت نمى یافت .
ظاهراً نخستین فردى که از طرف پیامبر اسلام مأموریت قضا مى یافت . امام على (علیه السلام) بود. او جریان مأموریت قضایى خود را براى یمن چنین تعریف مى کند:
«پیامبر اسلام به من مأموریت داد که به عنوان قاضى به کشور یمن سفر کنم . گفتم : یا رسول الله : من جوانم و شما مرا به عنوان قاضى در میان جمعى مى فرستى که بزرگسال و با تجربه اند» .
پیامبر فرمود:
«خداوند دلت را در رابطه با شناخت حق راهنمایى مى کند و زبانت را براى اداى آن چه حق تشخیص داده اى استوار مى دارد. وقتى دو طرف دعوا در برابر ت ؟ نشستند, قضاوت نکن مگر پس از این که از دیگرى بشنوى همانطور که از اولى شنیده اى که این گونه برخورد با مسایل قضایى براى تشخیص حکم مناسبت تر است » .
بدین ترتیب حضرت على (علیه السلام) به سمت قضاوت منصوب شد و این سمت در طول عمر مبارک رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) تداوم یافت و حتى باگسترش حوزهء حکومتى اسلام , در مواردى ضرورت ایجاد مى کرد که افراد غیر متخصص که معلومات اندک قضایى داشتند با راهنمایى هاى لازم به قضاوت بپردازند و در این مورد معقل بن یسار مى گوید:
«پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) به من مأموریت داد که میان قوم خود قضاوت کنم . گفتم : یا رسول الله من خوب از عهده ء این کار بر نمى آیم .»
پیامبر فرمود:
«مانعى ندارد, خداوند به قاضى کمک مى کند تا آن جا که عمداً به حقوق مردم تجاوز نکند» (و این جمله را سه بار تکرار کرد).
و به تدریج کارها و مراجعات پیامبر اسلام به قدرى زیاد شد که او در مرکز اسلام (مدینه ) هم نمى توانست به تمام کارهاى قضایى برسد و گاهى افرادى را مأمور مى کرد که قضاوت کنند.
یکى از این موارد جریانى است که عقبة بن عامر نقل مى کند:
«او مى گوید که روزى نزد پیامبر اسلام بودم تا این که دو نفر براى قضاوت به پیامبر مراجعه کردند. پیامبر به من فرمود که میان آن ها قضاوت کن . گفتم : یا رسول الله ! شما سزاوارتر هستید که قضاوت نمائید. پیامبر دستور داد که میان آن ها قضاوت کنم . گفتم : برچه اساسى یا رسول الله ؟ فرمود: تلاش کن که به آن چه حق و حکم الهى است پس از این تلاش اگر اشتباه نکرده باشى و حکم تو مطابق واقع باشد, ده پاداش نزد خدا دارى و اگر اشتباه کنى یک پاداش » .
به هر صورت تا زمانى که پیامبر اسلام زنده بود زمینه براى تشکیل یک نظام قضایى منسجم فراهم نشد اما اصول و قواعد قضاوت پایه گذارى شد و این جریان پس از پیامبر در زمان حکومت ابوبکر و تا اواسط حکومت عمر, به همین شکل ادامه داشت ...
ابن خلدون در این رابطه مى نویسد:
«... منصب قضاء یکى از جایگاه هایى است که جزء وظایف خلیفه است ;زیرا جایگاه قضاء و داورى براى بر طرف کردن خصومت هاى مردم لازم است ...منتها این داورى باید براساس احکام شرعى باشد و از کتاب و سنت اخذ شده باشد و خلفا در صدر اسلام به طور مستقیم عهده دار مقام قضاء مى شدند و هیچ قسمت از امور قضا را به دیگرى واگذار نمى کردند...».
تا این که در اواسط حکومت عمر که فتوحات عظیمى نصیب مسلمین شد و زندگى سادهء صدر اسلام به اشرافیت و تجاوز به حقوق همدیگر تبدیل شد; لذا به این فکر افتاد که یک سیستم قضایى رسمى ایجاد کند و سعید بن مصیب نقل مى کند که :
«نه پیامبر و نه ابوبکر به صورت رسمى قاضى انتخاب نکردند و تنها عمر از یزید بن اخت النمر به صورت رسمى دعوت کرد که قسمتى از امور قضایى را بر عهده بگیرد».
و در هر حال منصب قضا مخصوص پیامبر و خلیفه بوده است و قاضى مى بایست که با اجازهء آن ها به قضاوت بپردازد.
این خلدون هم در این رابطه مى نویسد:
«نخستین خلیفه اى که قضاوت را به دیگران تفویض کرد, عمر بود که ابوالدرداء را در مدینه به کمک خواست و شریح قاضى را در بصره و ابوموسى اشعرى را در کوفه به منصب قضا برگماشت و آنان را در این امر شریک خویش شناخت ».
به این ترتیت اگر چه قضاوت ازوظایف مخصوص پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده است که در جاى خود تبیین شده است ; ولى سیستم قضایى منظم و منسجمى را تشکیل نداد چون احساس نیاز نمى شد, اما اصول و قواعد اصلى آن را بیان فرمودند و خلفا هم براساس آن اصول عمل کردند و به تدریج نهاد و تشکیلات قضا را بنیان نهادند تا آن جا که منصب قضاوت را به غیر خود تفویض مى کردند .
ـ پیامبر اسلام و اقدام براى تعیین جانشین تشکیل حکومت براى اجراى احکام و ایجاد زمینهء رشد و تعالى انسان ها لازم و حفظ آن واجب است . پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بعد از هجرت به مدینه این حکومت را تشکیل داد و حالا بعد از گذشت یک دهه از عمر این حکومت , زمان ارتحال آن وجود مقدس فرا رسید و آن بزرگوار مى دید که حکومت نوپاى اسلامى با چند خطر و مسألهء مهم مواجه است :
افراد بسیارى بودند که به تبع جوّ عمومى و مشاهده قدرت و شوکت مسلمان ها به خصوص بعد ازفتح مکه در سال هشتم , اسلام ظاهرى آورده بودند; ولى ایمان در قلب آن ها نفوذ نکرده بود و آمادگى کامل داشتند که براى خلاصى از نماز و زکات و... با کمترین بهانه اى از اسلام منحرف شوند و راه کفر و ارتداد و الحاد پیش گیرند و تعداد اینان هم کم نبود و در بعضى از مناطق جنوبى حجاز چنین واقعه اى رخ داد و خلیفهء اول با مشکلات زیاد توانست که ریشهء ارتداد را بخشکانده .
گروهى ازدشمنان سرسخت نیز با توجه به شرایط, رنگ عوض کرده و با اظهار اسلام مترصد فرصت براى ضربه زدن بودند. این منافقان زیرپوشش اسلام براى رسیدن به آمال دنیاى خودکار مى کردند و براى آیندهء بعد از پیامبر, نقشه ها و برنامه هاى داشتند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بیشترین خطر را از این ناحیه احساس مى کرد و آیات بسیارى از قرآن نیز در افشاى نقشه ها و دسیسه هاى آنان نازل شده بود; ولى با وجود مبارزهء شدید پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) , این ها در جامعهء اسلامى ریشه دوانده و مایه گرفته بودند.
با توجه به این که تقریباً در سال دهم هجرى , اسلام همهء شبه جزیرهء را فتح کرده بود و به صورت قدرتى در برابر قدرت هاى جهانى آن روز (روم ـ ایران ) نمود یافته بود, طبیعى بود که از جانب آنان مورد هجوم قرار گیرد.
با توجه به موارد فوق و موارد مشابه , پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) یقین داشت که واگذاردن امرحکومت و تعیین نکردن جانشین به معناى رها کردن حکومت در لبهء پرتگاه است و در آن صورت بعد از وفات وى قطعاً حکومت به دست افراد ناشایسته و بى کفایت خواهد افتاد و هر آن ممکن است ساقط گردد و زحمات بیست و سه سالهء او به هدر رود; بنابراین چاره اى نبود جز این که شایسته ترین , عالم ترین , مدیرترین و مدبرترین فرد را براى تصدى حکومت بعد از خودتعیین نماید و به امرخدا این کار را سامان دهد و از مردم براى جانشینى خود بیعت بگیرد تا امر حکومت به دست نا اهلان نیفتد.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همهء علوم خود را به پسر عمش على (علیه السلام) آموخت و او و فرزندان معصومش را به عنوان ثقل کبیر و قرین ثقل اکبر ; یعنى قرآن به جامعه اسلامى معرفى کرد و اعلام نمود: «اى مردم ! من در میان شما دو چیز گرانبها و وزین به یادگار مى گذارم که آن دو قرین و همراه یکدیگرند و از هم جدایى نمى پذیرند تا این که در حوض کوثر بر من وارد شوند; آن دو, کتاب خدا قرآن و اهل بیتم هستند و تا زمانى که به این دو چنگ زنید, هرگز گمراه نمى شوید» .
در اقدامى دیگر, بعد از بازگشت از سفر حج , در محلى به نام غدیر خم , به امر خدا همهء حاجیان را جمع کردو بعد از یک خطابهء مهم به امر پروردگار, برترین شخصیت جهان اسلام ; یعنى على بن ابیطالب را به جانشینى منصوب کرد. و از مردم براى ایشان بیعت گرفت و با این اقدام , رهبرى آیندهء نظام اسلامى را تعیین فرمود و آن را به دست با کفایت ترین فرد بعد از خود سپرد اما با تمام تمهیدات لازم براى تضمین سلامت آیندهء نظام اسلامى , متأسفانه به وصایاى ایشان عمل نشد و عهد و پیمان ها به فراموشى سپرده شد و خلافت به مسیر دیگرى رفت و کسانى دیگر به عنوان مرجع علمى و مفسر قرآن شهرت یافتند و منشاء اختلاف ها و تفرقه ها گشتند. با این حال حضرت على (علیه السلام) و فرزندانش در تبلیغ احکام و تفسیر قرآن و جلوگیرى از تحریف دین سعى وکوشش فراوان کردند و براى به عهده گرفتن زعامت سیاسى نیز اقداماتى را سامان دادند وهمگى در راه پیاده کردن احکام قرآن کریم که در سایهء تشکیل حکومت عدل اسلامى ممکن است محبوس و یا تبعید گشته و سرانجام به شهادت رسیدند.
پى نوشتها:
1 حج 41
2 نساء 105
3 نساء 59
4 نساء 65
5 احزاب 6
6 لسان العرب : ابن منظور, جمال الدین محمد, ج 1 ص 26 دارصادر بیروت .
7 مفردات راغب : اصفهانى , راغب , ص 155 چاپ اول , دارالسامیه بیروت .
8 المیزان : طباطبایى , علامه محمد حسین , ج 18 ص 419 چاپ هشتم , قم , چاپخانهء دفتر انشارات اسلامى
وابسته به جامعه مدرسین , زمستان 1375; تفسر مفاتیح الغیب : فخرالدین , امام محمد رازى , ج 13 ص 88 چاپ
دارالفکر لبنان , 1414قمرى .
9 کتاب العین : فراهیدى , خلیل ابن احمد, ج 1 ص 208 چاپ اول , قم , چاپخانهء باقرى , 1414قمرى .
10 مصباح المنیر: فیومى , احمد, ص 49 چاپ اول , نشر مؤسسه ى دارالهجرة, 1405قمرى .
11 منجد الطلاب : بندرریگى , محمد, ص 41 چاپ چهارم , انتشارات اسلامى تهران , ناصر خسرو پاساز
مجیدى .
12 فرهنگ الرائد: مسعود, جبران , ترجمه : انزابى نژاد, رضا, ج 1 ص 408 چاپ اول , مشهد, انتشارات
آستان قدس رضوى .
13 رسول اکرم در میدان جنگ : حمید الله , محمد, ص 22
14 همان , ص 26 به نقل از سیره ى ابن هشام : ص 297
15 قرائت هاى معاصر از اندیشه ى سیاسى اسلام : آصفى , مهدى , ترجمهء دانش , سرور, ص 177ـ 178چاپ
اول , چاپخانهء امیر, انتشارات مؤسسه فرهنگى ثقلین .
16 فتح 10
17 فتح 18
18 ممتحنه 12
19 پیشین , طباطبایى , ج 19 ص 412ـ 411 تفسیر فى ظلال القرآن , قطب , محمد, ج 8 ص 70 چاپ هفتم ,
1391 داراحیاء التراث العربى بیروت .
20 نهج البلاغه صحیحى صالحى , صالح , صبحى , ص 366 نامهء 6
21 پیشین , آصفى , ص 222به نقل از پیکار صفین : نصرابن مزاحم , ص 290
22 ر.ک : خطبه هاى 7و 8و 8و 22
23 بقره 193
24 حج 40
25 نهج البلاغهء فیض الاسلام : خطبهء 27 ص
26 نهج البلاغهء فیض الاسلام : خطبهء 55 ص 145
27 نهج البلاغهء فیض الاسلام : خطبهء 131 ص 406
28 وسائل الشیعة: ج 11 ص 15
29 سبأ 28
30 آل عمران 64
31 ن . گ : مستدرک حاکم : 2632; بدایة و نهایه : 833; سیرهء ذینى دحلان هامش الحلبیه : 693
32 ن .گ : مکاتیب الرسول : 136 السیرة الحلبیه .
33 ن .گ : مکاتیب الرسول : 144
34 ن .گ : مکاتیب الرسول : 147 السیرة الحلبیة: 2843 اعیان الشیعة: 142 السیرة النبویة هامش الحلبیة:
763 الجمهرة 461 صبح الاعشر: 3806 المواهب اللدنیة: 4043
35 مکاتیب الرسول : 197 تنویر الحوالک فى شرح موطأ مالک : 1571 الطبرى : 3882 البدایة و النهایة: 765
36 سبأ 28
37 کنز العمال : حسام الدین هندى .
38 سنن ابى داود: ج 3 ص 301
39 میزان الحکمة: محمدى رى شهرى , واژهء القضاء باب 3368 حدیث 16561
40 میزان الحکمة: محمدى رى شهرى , واژهء القضاء باب 3396 حدیث 16568
41 مقدمهء ابن خلدون : گنابادى , محمد پروین , ج 1 ص 423
42 همان .
43 تاریخ طبرى , ج 2 ص 490 550 قاهره , 1358ق .
44 تفسیر نمونه : ج 24 ص 145 قم , 1366ش .
45 بحارالانوار: ج 6 ص 179و ج 22 ص 461
46 بحارالانوار: ج 6 ص 179و ج 22 ص 461
منبع: کتاب اندیشه حکومت دینى , ج 1 , ص 439 - 465
ویرایش وتلخیص:آکاایران

 

گردآوری توسط بخش نبوت سایت آکاایران
تبلیغات