ابراهیم داماد می‌شود (داستان یک ابرمرد 5) - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد ابراهیم داماد می‌شود (داستان یک ابرمرد 5) ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته نبوت از سایت دین و زندگی آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

قسمت پنجم

ابراهیم داماد می‌شود (داستان یک ابرمرد 5)
,ابراهیم,داماد,عروسی,نبوت

ابراهیم داماد می‌شود

 

رخداد نگاران آورده‌اند که ابراهیم در سی و هفت  سالگی در بابل دختر خاله و یا دختر عموی خود ساره دختر لاحج پیامبر را به کابین نکاح خود در آورد و پس از هجرت از بابل به سوی حران آمد و در حران نیز چون بابل دعوت به سوی توحید را لحظه ای کنار نگذاشت و گروهی اندک از فلسطین به آیین  ابراهیمی گراییدند که پیشتر بدان اشارت رفت.

در یکی از سالها شهر حران رو به خشکی نهاد و آسمان از ریزش رحمت الهی دریغ نمود و مردم در عسرت و سختی روزگار سپری می کردند، قیمتها هر روز رو به صعود بود و زندگی دشوار، بدین سبب ابراهیم به اندیشه هجرت افتاد و به همراه همسرش ساره راهی مصر باستان شد.

آورده‌اند که ساره نیز چون خدیجه‌ام المومنین ثروتی بسیار داشت و آن مال بسیار را در اختیار ابراهیم پیامبر گذاشت تا ابراهیم در راه اعتلای توحید صرف نماید، بنابراین با اموالی که در اختیار داشت  وارد مصر شد.

لطافت روح، مکارم اخلاق، طبیعت آرام،  سخنان نرم  و کشاننده، شکیبایی، مناعت طبع، عزت و پشتکار از او انسانی با نفوذ ساخت و بدین سبب درمدتی نه چندان بلند، ثروتی سرشار اندوخت و شهرتی بسیار یافت تا جایی که رشک بران بر او رشک می بردند، ابراهیم به جهت منزلتی که یافته بود از معدود شخصیت هایی بود که مورد نظر امپراتور مصر واقع گردید و در یکی از جلساتی که با پادشاه مصر یعنی "سنان بن علوان بن عبید بن عولح" در حضور حضرتش برگزار شد، آن پادشاه کنیزی به نام هاجر را پیش کش ساره همسر ابراهیم نمود و بدین سان هاجر وارد زندگی ابراهیم شد.

هر روز دامنه شهرت ابراهیم گسترش می یافت و دشمنان رشگشان بیشتر و آزارشان فزونتر، تا آنجا که ابراهیم از مصر نیز صرف نظر کرده،  دوباره راهی فلسطین شد، ابراهیم را  در سفر به فلسطین همسرش ساره و خادمه همسرش هاجر همراهی می کردند، آن بزرگوار با همان ثروتی که در مصر اندوخته بود راهی فلسطین شد و در میان عشیره خود و در کنار عده معدودی که به آیین او ایمان آورده بودند سکنی گزید.

ساره نیز چون خدیجه‌ام المومنین ثروتی بسیار داشت و آن مال بسیار را در اختیار ابراهیم پیامبر گذاشت تا ابراهیم در راه اعتلای توحید صرف نماید

سالها گذشت اما ابراهیم را فرزندی حاصل نگشت، ساره که دختر عموی او بود در سالهای زندگی مشترک فرزندی به دنیا نیاورد، بدین سبب خود رضایت داد تا "هاجر" در کابین نکاح ابراهیم هشتاد و شش ساله در آید، چون این حادثه  مقدس رخ نمود، پس از چندی هاجر، فرزندی چون قرص ماه را بدنیا آورد و محفل گرم ابراهیم گرمتر شد، ابراهیم نام آن نیک فرزند را اسماعیل نهاد، هر روز که می گذشت اسماعیل نزد پدر عزیز‌تر و گرامی‌تر می‌گشت تا جایی که به تمام معنا غره العین پدر گردید، این علاقه سبب شد تا ابراهیم نسبت به مادر اسماعیل هاجر نیز نگاهی ویژه نماید.

چنین شد که ساره پیر که خود چنین خواسته بود، تاب نیاورد و به ابراهیم گفت هاجر و اسماعیل را به نقطه دوری ببر و مرا از این رنج پیوسته برهان.

ابراهیم به فرمان خدای دادگر درخواست او را اجابت کرد و راهی سرزمین سوخته، دور و بی آب علف حجاز شد، روزها و شب‌ها گذشت تا آنکه ابراهیم به همراه هاجر و فرزند شیر خواره‌اش اسماعیل به سرزمینی رسیدند که در میان کوهها و دره‌ها واقع، و از فرط گرما، تشنگی و خشکی بر جای جای آن دیار سایه افکنده بود.

ابراهیم به فرمان خدای بزرگ، هاجر و فرزند شیرخواره‌اش اسماعیل را با اندک قوت و نانی تنها گذاشت و در مقابل گریه‌ها و زاری هاجر به او فرمود: این خواست پروردگار جلیل است و اوست که حافظ و نگاهبان شماست.

ابراهیم بسوی فلسطین و به نزد ساره بازگشت  و هاجر و اسماعیل تنها و نگران در وادی تفتیده حجاز.

دیری نپایید که آن قوت به پایان رسید و اسماعیل از فرط تشنگی بی تاب شد و چنگال مرگ بر آن سرزمین تشنه سایه افکند، اما هاجر دل به کرم و لطف خدای لطیف ببست و در آن وادی به دنبال جرعه ای آب و لقمه‌ای نان می‌گشت.

این داستان ادامه دارد...

تبیان - آقامیری

,ابراهیم,داماد,عروسی,نبوت

از ماه من تا ماه گردون (داستان یک ابرمرد...

ابراهیم به بت‌پرستان گفت: همه‌ی بودها در بقای خود نیازمند وجودی هستند که همواره پایدار و باقی باشد، وجودی که پیوسته احاطه کامل بر زوایای هستی داشته باشد، بنابراین ستاره ای که رو به افول نهد نمی تواند آفریدگار جهان باشد .
,ابراهیم,داماد,عروسی,نبوت

بت شکن (داستان یک ابر مرد 3)

ابراهیم که قسم یاد کرده بود چاره بتها کند، شهر خاموش و تنها بود و ابراهیم در کمین بتها؛ به سوی معبد رفت و منظره غمگین و جاهلانه کلدانیان را به نظاره نشست، ریش خندی زد و گفت چرا نمی خورید؟ سکوت بر همه معبد طنین افکنده بود، دوباره پرسید چرا سخن نمی گویید؟
,ابراهیم,داماد,عروسی,نبوت

ابراهیم - قسمت دوم؛ آخرین چاره

ابر مرد داستان ما همه‌ی راه‌ها را رفته بود اما مگر اندرزهای او در جان آن مردگان متحرک می‌نشست. که میخ آهنین نرود در سنگ. پس چاره چه بود؟ با ما همرا باشید تا چاره اندیشی ابراهیم...
ابراهیم داماد می‌شود (داستان یک ابرمرد 5) گردآوری توسط بخش نبوت سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات