ارتباط علماء دینی و خاتمیت - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد ارتباط علماء دینی و خاتمیت ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته از سایت دین و زندگی آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

 ارتباط علماء دینی و خاتمیت
             
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین . . . اعوذ بالله من الشیطان الرجیم :و ما کان المؤمنون لینفروا کافة فلو لا نفر من کل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فى الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون (1)...  

ارتباط علماء دینی و خاتمیت
 ارتباط علماء دینی و خاتمیت

 در مسأله خاتمیت , بحث ما در آن قسمتى بود که مربوط به عالم دینى مى شود , در اینکه چه پایه از پایه هاى خاتمیت و چه رکن از ارکان آنست که با علماء دین ارتباط پیدا مى کند .
در  گذشته بحث ما تشریح این موضوع بود که دین مقدس اسلام راجع به علماء دین چه نظرى داده است و چه دستورها و وظایفى براى آنها و یا براى مردم نسبت به آنها وضع کرده است .
این دستور اسلامى هم , یعنى آنچه هم که اسلام در این خصوص تعیین کرده است عینا مثل تمام موضوعهاى دیگر آن بسیار جالب و منطقى و بیرون از هر پیرایه و عقل پسند است . این دستور به خودى خود یکى از نشانه هاى حکیمانه بودن دین مقدس اسلام است . راجع به دستورهاى منفى اسلام درباره علماى دین در جلسه گذشته عرایضى عرض کردیم .
اسلام در باب عبادات براى یک طبقه بالخصوصى به نام کاهن یا روحانى شخصیت خاصى قائل نشده است , یعنى چنین نیست که براى آنها مثلا شرطیتى قائل شده باشد , در تشریفات مربوط به ولادت یا اموات یا ذبح که معمولا در ادیان جهان در این چند قسمت براى عالم دینى یک شخصیت بالخصوصى قائل مى شوند همینطور
معمولا در سایر ادیان یک رابطه مرموزى میان این شخص و عمل بالخصوصى قائل شده اند , مثلا ذبح به دست خاخام اگر واقع شود درست و اگر به دست دیگرى باشد درست نیست , و امثال اینها که نمى خواهم بحث بکنم , فقط یک موضوع را که هفته گذشته فراموش کردم عرض کنم , عرض مى کنم و بعد وارد دستورهاى مثبت اسلام مى شویم .
  
مسئله ارتزاق اهل علم

شما ببینید که این دین تا چه اندازه عالى و مترقى و منطقى و خردپسند و حکیمانه است . در مسأله ارتزاق اهل علم نیز اسلام دستور بالخصوصى ندارد , یعنى اسلام نگفته است آن کسانى که عالم دینى هستند چون عالم دینى هستند از یک وظیفه عمومى و یک واجبى که متوجه همه مردم هست یعنى تلاش براى معاش معافند .
این خود یک مسأله اى است که اولا در اسلام بر هر کسى واجب است که براى معاش و زندگى خود کار کند . نقطه مقابل کَلّ بر دیگران بودن است . حدیث نبوى است و در ( وسائل ) و غیر آن هست که پیغمبر اکرم فرمود .
دستورهاى مثبت اسلام درباره عالم دینى
بیائیم سراغ دستورهاى مثبت . اسلام از عالم دینى چه مى خواهد ؟ البته در درجه اول , علم و تفقه و بصیرت و دانش مى خواهد . راجع به این توضیح خواهم داد .
یک چیز دیگر هست که شاید بعضى توجه نداشته باشند و آن اینست که اسلام از عالم دینى و از مرجع امور دینى مردم و به اصطلاح از مفتى که براى مردم فتوا مى دهد تقوا مى خواهد , آنهم نه تقوا در حد یک عدالت معمولى , بلکه بیش از حد یک عدالت معمولى . این را من باید با یکى دوتا مقایسه براى شما عرض کنم تا خوب روشن شوید .
 ما در اصطلاح , دو طبقه داریم از علماء دین که یک طبقه راویان و ناقلان حدیث هستند . راوى کسى است که نقل مى کند ولى استنباط نمى کند و نظر نمى دهد , مى گوید من شنیدم از فلان کس و او گفت من شنیدم از فلان کس دیگر تا مى رسد مثلا به امام صادق علیه السلام که آن حضرت فلان چیز را فرمودند.
حال شرط راوى چیست و آیا ما مى توانیم از هر راوى , حرف قبول بکنیم ؟ نه , اگر راوى ثقه باشد یعنى در نقل راستگو و مورد اطمینان باشد , اگر بدانیم که یک آدمى است که لااقل این فضیلت را دارد که دروغ نمى گوید , ما مى توانیم حدیث را از او بپذیریم اما به شرط اینکه علم داشته باشیم که واقعا او آدم ثقه اى است
ممکن است یک آدمى مثلا در برخى از فرائض مذهبى خود تنبل و کاهل باشد اما یک آدم صددرصد راستگوئى است , دیگر بیش از این کسى شرط نمى کند , ما براى راوى و ناقل بیش از این شرطى قائل نیستیم و لزومى هم ندارد که قائل باشیم .
از امام هم وقتى مى پرسیدند : افیونس بن عبدالرحمن ثقة آخذ عنه معالم دینى ؟ آیا یونس بن عبدالرحمن قابل اعتماد است ؟ امام مى فرمودند : بلى بلى قابل اعتماد است .
ولى براى یک نفر مفتى یعنى صاحبنظر و متفقه و بصیر در دین آیا کافى است که فقط ثقه و راستگو باشد ؟ نه , کافى نیست . اگر یک نفر به درجه اجتهاد برسد و از لحاظ علمى هم بالا دست همه باشد , آدم راستگوئى هم باشد و هرگز دروغ نگوید ولى از برخى از گناهان دیگر مثلا از غیبت کردن پرهیز نداشته باشد , از حسادت پرهیز نداشته باشد , جنسا حسود است و یک کارهائى هم مبنى بر همین حسادت باطنى مى کند , یک گناهانى را که مربوط به ثقه بودن در نقل نیست انجام مى دهد , آیا مى شود از او تقلید کرد ؟ خیر , هرگز نمى شود .
با اینکه شما مى خوانید که مى گویند : آقا ! مجتهد که دیگر این قدر حرف ندارد , مجتهد یعنى متخصص فنى . معمولا در متخصص فنى بیش از تخصص علمى و تجربى و راستگو بودن شرط قائل نمى شوند .
مثلا ما در ساختمان و در فرش کارشناس داریم , به یک کارشناس مراجعه مى کنیم که علم داشته باشد , بصیرت داشته باشد و حقه باز هم نباشد و در نظرهاى خودش نارو نزند , اما حالا این کارشناس در خانه خودش مشروب مى خورد یا فسق دیگر مرتکب مى شود به من چه ارتباطى دارد ؟ !
اما ملا و مرجع دینى چطور ؟ آیا او فقط یک کارشناس است و فقط باید شرایط یک کارشناس را واجد باشد , یعنى علم و فن این کار را داشته باشد و در کار خودش هم تقلب و دروغ نداشته باشد , همین کافى است ؟ نه , او اساسا از هر گناهى باید پرهیز داشته باشد , باید عادل باشد , ما فوق عدالت افراد عادى . آن جمله اى که امام فرمودند : علمائى که جانشین انبیاء غیر مشرع هستند.
 اسلام وقتى که مى آید , قسمتى از وظایفى را که انبیاء سلف انجام مى دادند , در دوره امت ختمیه به عهده علماء مى گذارد . چه جور علماء ؟ یک چنین علمائى .
همان طور که عرض کردم علم جانشین وحى مى شود , اما وحى آن پیغمبرانى که مشروع نبودند , یعنى پیغمبرانى که محیى و حافظ مواریث شریعت قبل بودند .
در این دوره علماء از طریق علم , کتاب , درس و حفظ مواریث , حافظ شرایع مى شوند , اما یک علم خشک و خالى هم نیست بلکه علمى که مؤید است از انوار معنوى . حتما باید یک پشتوانه اى از آن نور معنوى داشته باشند . مطلبى اینجا عرض بکنم .
در کلمات امیرالمؤمنین بود : من اصدار کل وارد علیه و تصییر کل فرع الى اصله دو نوع اجتهاد : قیاسى و غیر قیاسى.
ما دو نوع اجتهاد داریم . یکى اجتهادى است که اصطلاحا به آن اجتهاد رأى یا قیاس مى گویند , همان چیزى که مبتکر آن در فقه اسلامى ابوحنیفه بوده است , و همان چیزى که ائمه اطهار با این نوع اجتهاد که اسمش رأى و قیاس هست مبارزه کرده اند , و حقا و انصافا قطع نظر از اینکه حالا ما شیعه هستیم اگر اختیار اسلام به دست رأى و قیاس داده شود و اگر با اجتهاد رأى و قیاس مبارزه نشده بود که در درجه اول ائمه ما مبارزه کردند ( البته برخى از فقهاء و ائمه اهل سنت هم بودند مانند مالک که با این طریقه مخالف بودند ) چیزى از دین باقى نمى ماند .
مالک بن انس که یکى از امامهاى چهارگانه فقه اهل تسنن است در عمرش دو فتوا از روى قیاس داده بود و وقتى که مى خواست بمیرد متوحش بود و مى گفت من وحشتم از آن دو فتوایى است که از روى قیاس داده ام .
ابوحنیفه در این کار افراط کرده است یعنى فکر و ظن و قیاس خودش را در استنباط احکام دین آنقدر دخالت داده است که اساسا دین زیر و رو مى شود .
یک قضیه اى در تواریخ نقل مى کنند , حالا من نمى دانم که این مضمون است براى ابوحنیفه یا خودش شوخى کرده , مى گویند آنقدر این مرد به قیاس کردن عادت کرده بود که در تکوینیات هم مثل تشریعیات قیاس مى کرد و گاهى به صورت مضحکى در مى آمد .
مسائلى را با هم قیاس مى کرد که اصلا با هم ربطى نداشت . نوشته اند که ریش ابوحنیفه به اصطلاح جو گندمى شده بود , به زبان عربى اشمط بود . معمولا افرادى که موى سیاه دارند , اولى که موى سفید پیدا مى شود دلشان نمى خواهد که این موهاى سفید آشکار باشد و مى خواهند آن را مخفى کنند , براى اینکه مردم به پیرى آنها پى نبرند یا لااقل از همسر خودشان رودربایستى دارند .
به هر حال ابوحنیفه رفت به سلمانى براى اصلاح به سلمانى گفت : این موهاى سپید را یکى یکى از ریشه بکن . مرد سلمانى گفت : چرا ؟ گفت : مى خواهم دیگر بیرون نیاید .
آن مرد گفت : اتفاقا تجربه نشان داده است که هر چه را که از ریشه بکنند بیشتر در مى آید . گفت : پس موهاى سیاه را بکن . فورا قیاس گرفت که حالا اگر موهاى سپید را کندند بعد که در مى آید بیشتر در مى آید پس چرا ما موهاى سیاه را نکنیم که بیشتر در آید .
حساب نکرد که طبیعت دارد رو به سپیدى مى رود , این در شرایط نامساوى است و در شرایط نامساوى قیاس غلط است . و قیاسهایى که او کرده است و اساسا هر که بخواهد در دین قیاس بکند چون شرایط را درک نمى کند , بجاى اینکه شرایط را مساوى بگیرد , در شرایط نامساوى عمل مى کند و اشتباه مى کند .
این اجتهاد ممنوع است , ولى ما یک اجتهاد مشروع هم داریم , آن همین است که در این تعبیر امیرالمؤمنین بود , اینکه فروع یعنى شاخه ها را از اصلها و ریشه ها استنتاج بکنند .  
 کلیات و قواعد محدود است و مسائل , نامتناهى
حدیث معروفى است که آن را ابن ادریس در آخر ( سرائر ) نقل کرده است . ابن ادریس یک فقیهى است که به خبر واحد عمل نمى کند , بر عکس جمهور فقهاء که اگر خبر واحد مورد وثوق و اعتماد باشد عمل مى کنند .
ولى در عین حال در آخر کتاب ( سرائر ) خودش که از کتب فقهى بسیار ارجمند و با ارزش ما است یک خاتمه اى دارد که معروف است به ( مستطرفات سرائر ) . در آنجا در یک قسمت , این آدم بدبین که به اخبار واحد عمل نمى کند , یک سلسله اخبار و احادیث دارد که آنها را غیر قابل تردید مى داند و واحد نمى شمارد , بلکه متواتر یا نزدیک به متواتر مى داند
آن حدیث که در وسائل هم هست اینست : علینا القاء الاصول و علیکم التفریع ( 6 ) . ائمه گفته اند که بر ما است که اصول و قوانین و قواعد کلى را بیان کنیم , این وظیفه ما است , اما تفریع کردن یعنى فرع را از اصل استخراج کردن و شاخه را از تنه در آوردن این دیگر وظیفه شما است .
این آن اجتهادى است که نه تنها ممنوع نیست بلکه لازم و واجب است , و علت آن هم معلوم است : براى اینکه اصول , یعنى کلیات , قوانین کلیه اى که بشر لازم دارد محدود و متناهى است یعنى مى تواند محدود و متناهى باشد , بنابراین قابل بیان است , اما فروع و جزئیات , بى نهایت و لا تعدو لا تحصى است .
اگر بنا بود که پیغمبر اکرم و ائمه اطهار همان طور که اصول را بیان کرده اند همه فروع را هم بیان کنند ( البته فروع را نیز هرگاه سؤال شده است بیان کرده اند ) بیان کردنى نبود , غیر متناهى بود .
نه تنها در زمانهایى که نیستند فروع جدیدى پیدا مى شود که خود فرع از آنها سؤال نشده است بلکه در همان زمان خودشان امکان نداشت که همه فروع را بتوانند از آنها بپرسند تا آنها جواب بدهند .
اصول , محدود و متناهى است و فروع , نامحدود و غیر متناهى . این فروع و اصول که عرض مى کنم مثل اینست : شما علم حساب که مى خوانید یک سلسله قواعد به نام علم حساب به شما یاد مى دهند , شما قواعد کلى حساب را مى آموزید .
قواعد کلى حساب محدود است و نامتناهى نیست . شاید همه قواعد حساب درصد یا صد و پنجاه قاعده خلاصه شود , اما مسائل حساب چطور ؟ نامحدود است , مسائلى که قابل طرح هست نامحدود است .
شما اصول و قواعد را کاملأ یاد مى گیرید و بعد هر مسأله اى از مسائل حسابى که بر شما عرضه بدارند , شما که آن اصول و قواعد را مى دانید مى فهمید که این مسأله را از چه طریقى باید حل کنید , از این راه یا از آن راه .
کسى نمى تواند به شما بگوید که چون فروع علم حساب نامتناهى است پس باید پى درپى و در طول زمان علم حساب دیگرى بجاى این علم حساب بیاید .
خیر , علم حساب دیگرى لازم نیست . هر چه دنیا سیر مى کند ممکن است فروع و مسائل حسابى جدیدى براى بشر به وجود بیاورد , ولى هیچ دلیلى ندارد که اصول علم حساب نسخ شود تا بخواهد اصول دیگرى جاى آن را بگیرد .
 دین هم همین طور است , قواعد و اصولى دارد معلوم , و فروعى دارد که قابل استخراج از آن اصول است . آنچه اسلام آورده است و همواره ثابت است یک سلسله قواعد است و آنچه وظیفه مجتهدان است که استخراج و استنباط کنند یک سلسله مسائل است . مسائل متغیر است .
تغیر مسائل ناشى از تغیر قواعد نیست بلکه ناشى از اینست که صورت مسائل در هر زمانى با زمان دیگر متفاوت است , عوامل وارد در زندگى در زمانها متفاوت است , با ورود برخى عوامل و احیانا خروج بعضى از عوامل دیگر , خواه ناخواه صورت مسائل و جوابى که به آنها باید داده شود عوض مى شود .
اینست که احکام و قوانین اسلامى در عین اینکه جنبه و وجهه ثابتى دارند , وجهه و جنبه متغیرى پیدا مى کنند  بسیارى از نظراتى که ائمه اطهار و حتى خود پیغمبر اکرم داده اند همانها فروعى است که خودشان از اصولى که داشته اند استنباط مى کرده اند , یعنى عملا مصداق مثال به فریضه علم.
در اینجا من مثالهاى زیادى دارم که مى خواستم همین امشب عرض بکنم ولى به همه آن مثالها نمى رسم , مثالى را مى خواهم براى شما عرض بکنم که شاید مثال نوى است : جمله اى دارد پیغمبر اکرم که این جمله را همه شنیده اند : طلب العلم فریضه على کل مسلم.
طلب علم بر هر مسلمانى واجب است . مسأله اى در میان علماء طرح شده است که تا آنجا که من دیده ام از همه مبسوط تر غزالى در ( احیاء العلوم ) نقل کرده و مرحوم فیض هم در ( محجة البیضاء ) از او نقل مى کند , راجع به اینکه این علمى که پیغمبر فرمود طلب آن واجب است چه علمى است ؟
غزالى بیست قول نقل مى کند : متکلمین گفته اند مقصود , علم اصول دین و علم الکلام است , مفسرین گفته اند مقصود , علم تفسیر است , فقها گفته اند مقصود علم فقه است , یک عده اى گفته اند فلان , و عده اى دیگر گفته اند بهمان . جواب همه اینها خیلى واضح است .
غزالى بیان بسیار خوبى دارد و فیض هم آن را تأیید مى کند . مى گوید : علمها بر دو قسم است : بعضى از علوم خودش فى حد ذاته در دین هدف است مثل معرفه الله که بر هر کسى واجب عینى است .
بعضى از علمها هست که خود علم هدف نیست بلکه علم , وسیله است . آنوقت هر هدفى از هدفهاى اسلام که توقف به علم داشته باشد علم آن هم واجب مى شود
مثلا در اسلام طبابت یکى از واجبات کفائى است و علم طب وسیله اى است براى آن , پس علم طب هم به نحو واجب کفائى واجب مى شود , پس طلب العلم فریضة نوع انطباق اسلام با زمان.
از اینجا شما مى توانید معنى آن سخن را بفهمید که اجتهاد واقعى نیروى محرکه اسلام است , تحرک مى بخشد به این دین , با اینکه نسخى نیست , تبدیلى نیست , حلالى حرام نشده است و حرامى حلال نشده است.
منبع:همشهری آنلاین
ویرایش وتلخیص:آکاایران
 

 

ارتباط علماء دینی و خاتمیت گردآوری توسط بخش نبوت سایت آکاایران

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات