درباره مسلم پسر عقیل علیهماالسلام(قسمت دوم)   

تاریخ طبرى به نقل از مجالد بن سعید می نویسد: مسلم، چون دید شب شده و جز سى نفر با او کسى نمانده، به سمت درهاى کِنده به راه افتاد و وقتى به آن درها رسید، ده نفر باقى مانده بودند و از مسجد که خارج شد، دیگر کسى با او نبود

درباره مسلم پسر عقیل علیهماالسلام(قسمت دوم) - آکا

دید کسى نیست تا به او راه را نشان دهد و او را به خانه اى ببرد و اگر دشمن بر او حمله کرد، با او همدردى نماید و از او دفاع کند.
سرگردان در کوچه هاى کوفه مى گشت تا به درِ خانه زنى رسید که نامش طَوعه بود. آن زن، کنیز اشعث بن قیس بود و چون از او بچّه دار شده بود، او را آزاد کرده بود. آنگاه اُسَیدِ حضرمی با او ازدواج کرد و فرزندى به نام بلال از او داشت. بلال بیرون رفته بود و مادرش بر در ایستاده بود و انتظارش را مى کشید. پسر عقیل به زن، سلام کرد و زن جواب داد.
مسلم به زن گفت: بنده خدا ! به من ، قدرى آب بده.
زن رفت و برایش آب آورد. مسلم ، همان جا نشست . زن ، ظرف آب را بُرد و باز گشت و گفت: مگر آب نخوردى؟
مسلم گفت: چرا.
الفتوح می نویسد: کسى جرأت نداشت به او نزدیک شود یا به او آب دهد. پسر اشعث رو به یارانش کرد و گفت: واى بر شما! این براى شما ننگ و عار است که این گونه از یک مرد، درمانده شوید. همه با هم بر او یورش برید، همه بر مسلم یورش آوردند و او هم بر آنان یورش بُرد زن گفت: پس نزد خانواده ات باز گرد.
مسلم ، سکوت کرد. زن، دو مرتبه حرف هایش را تکرار کرد. باز مسلم، سکوت کرد. آنگاه زن گفت: به خاطر خدا نزد خانواده ات باز گرد؛ شایسته نیست بر درِ خانه من بنشینى و من، این کار را روا نمى دارم.
مسلم برخاست و گفت: اى بنده خدا ! من در این شهر، خانه و خانواده اى ندارم. آیا مى خواهى پاداشى ببرى و کار نیکى انجام دهى ؟ شاید در آینده بتوانم جبران کنم .
زن گفت: اى بنده خدا ! جریان چیست؟
گفت: من ، مسلم بن عقیل هستم . این مردم به من دروغ گفتند و مرا فریفتند.
زن گفت: تو مسلم هستى؟
گفت: آرى.
زن گفت: داخل خانه شو . و او را داخل اتاقى غیر از اتاق نشیمن خود کرد و فرشى برایش انداخت و برایش شام برد ؛ ولى او شام نخورد.
زمانى نگذشت که پسر آن زن، باز گشت. پسر دید که مادرش به آن اتاق، زیاد رفت و آمد مى کند. از علت این کار سوال کرد ولی مادر جوابی نداد تا اینکه اصرار کرد.
زن گفت: فرزندم! در آنچه مى گویم، با هیچ کس از مردم سخن مگو. و از او پیمان گرفت و پسر، سوگند یاد کرد. زن، جریان را به وى گفت. پسر، دراز کشید و سکوت کرد.(1)

خبر دادن پسر طَوعه از مخفیگاه مسلم بن عقیل
تاریخ طبرى می نویسد: پسر طوعه، از یاران محمّد بن اشعث بود و چون از وجود مسلم باخبر شد، نزد محمّد آمد و به وى گزارش داد و محمّد هم به سرعت نزد عبید اللّه رفت و به وى خبر داد.(2)

حمله وحشیانه به خانه طَوعه براى دستگیرى مسلم
تاریخ طبرى می نویسد: مسلم، چون صداى سُم اسبان و سر و صداى مردان را شنید، دانست که به سراغ وى آمده اند. پس با شمشیر به سوى آنان آمد. آنان به خانه یورش آوردند. مسلم، سخت با آنان درگیر شد و آنان را با شمشیر مى زد تا آنها را از خانه بیرون راند. آنان دوباره باز گشتند و باز مسلم، سخت با آنان درگیر شد.
میان مسلم و بُکَیر بن حُمرانِ اَحمرى، دو ضربه شمشیر، رد و بدل شد. بُکَیر، ضربتى بر دهان مسلم زد و لب بالاى او قطع شد و شمشیر بر لب پایین نشست و دندان هاى پیشین مسلم افتاد و مسلم هم ضربتى بر سر و ضربتى دیگر بر رگ گردن وى زد که نزدیک بود به عُمق [گردنش] رخنه کند.
سپاهیان، چون اوضاع را چنین دیدند از بالاى بام خانه بر مسلم هجوم آوردند و سنگ به طرفش پرتاب مى کردند و توده هاى نِى را آتش مى زدند و به سویش مى انداختند. مسلم ، چون اوضاع را چنین دید ، با شمشیرِ برهنه به کوچه آمد و با آنان به نبرد پرداخت.(3)
الفتوح می نویسد: کسى جرأت نداشت به او نزدیک شود یا به او آب دهد. پسر اشعث رو به یارانش کرد و گفت: واى بر شما! این براى شما ننگ و عار است که این گونه از یک مرد، درمانده شوید. همه با هم بر او یورش برید.
همه بر مسلم یورش آوردند و او هم بر آنان یورش بُرد. در این درگیری مسلم از پشت سر، مورد اصابت نیزه قرار گرفت و بر زمین افتاد و به اسارت گرفته شد و اسب و سلاحش را هم گرفتند. مردى از قبیله بنى سلیمان به نام عبید اللّه بن عبّاس نیز جلو آمد و عمامه اش را برداشت.(4)

گریه مسلم بر امام حسین علیه السلام و خانواده اش
البدایة و النهایة می نویسد: استرى آوردند و مسلم را بر آن سوار کردند و شمشیرش را گرفتند. او دیگر از خود ، اختیارى نداشت. آن گاه گریست و دانست که کشته مى شود و از [زنده ماندنِ] خود ناامید شد و گفت: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّـآ إِلَیْهِ رَ جِعُونَ»
برخى از کسانى که اطراف مسلم بودند، گفتند: کسى که دنبال چیزى است مانند آنچه تو دنبال آنى، وقتى برایش چنین حوادثى رخ مى دهد، گریه نمى کند.
مسلم گفت: به خدا سوگند که بر جان خود نمى گریم؛ بلکه بر حسین و خاندان حسین مى گریم؛ چرا که او امروز یا دیروز از مکّه به طرف کوفه راه افتاده است. أمَا وَاللّه ِ لَستُ أبکی عَلى نَفسی ، ولکِن أبکی عَلَى الحُسَینِ وآلِ الحُسَینِ ، إنَّهُ قَد خَرَجَ إلَیکُمُ الیَومَ أو أمسِ مِن مَکَّةَ(5)

پیغام مسلم براى امام حسین علیه السلام جهت نیامدن به کوفه
مقتل خوارزمى می نویسد: چون مسلم بر استر سوار شد و از جان خود ناامید گشت رو به محمّد بن اشعث گفت: آیا مى توانى مردى از جانب من به سوى حسین بفرستى چرا که مى دانم او و خاندانش به سوى شما حرکت کرده است و [این پیام را] به حسین بگوید:
إنَّ مُسلِما بَعَثَنی إلَیکَ ، وهُوَ أسیرٌ فی یَدِ العَدُوِّ ، یَذهَبونَ بِهِ إلَى القَتلِ ، فَارجِع بِأَهلِکَ ... مرا مسلم فرستاده است. او در چنگال دشمن گرفتار است و او را به سمت کشتن مى بَرند. به همراه خانواده ات باز گرد و کوفیان، تو را نفریبند. آنان، همان یاران پدرت هستند که آرزو داشت با مرگ یا کشته شدن، از آنان رهایى یابد. به راستى، کوفیان به من دروغ گفتند و من هم همان را براى شما نوشتم و کسى که با دروغِ دیگران فریفته مى شود ، رأیى ندارد.
الأخبار الطوال می نویسد: چون حسین علیه السلام به منزل زُباله(6) رسید، فرستاده محمّد بن اشعث و عمر بن سعد با ایشان مواجه شد و پیام مسلم را به او رسانْد.(7)
به همراه خانواده ات باز گرد و کوفیان، تو را نفریبند. آنان، همان یاران پدرت هستند که آرزو داشت با مرگ یا کشته شدن، از آنان رهایى یابد. به راستى، کوفیان به من دروغ گفتند و من هم همان را براى شما نوشتم و کسى که با دروغِ دیگران فریفته مى شود ، رأیى ندارد مسلم در برابر عبیدالله
در این جلسه ابن زیاد سعی در متهم کردن مسلم به شورش و خرابکاری بر علیه خلیفه مسلمین را داشت تا کشتن او را برحق جلوه دهد که با پاسخهای کوبنده مسلم مواجه شد در نهایت پسر مرجانه که در برابر سخنان بر حق و روشنگر مسلم حرفی برای گفتن نداشت شروع به ناسزاگویی کرد.
الإرشاد می نویسد: ابن زیاد به وى گفت: خداوند، مرا بکشد اگر تو را به گونه اى نکشم که [پیش از این] در اسلام، کسى آن گونه کشته نشده است!
مسلم به وى گفت: تو سزاوارترین کسى هستى که در اسلام، بدعت بگذارد و تو هیچ گاه بدترین کشتن و زشت ترین مُثله کردن و بدسرشتى و پیروزىِ دنائت آمیز را رها نمى کنى.
ابن زیاد، شروع به دشنام دادن به مسلم و حسین و على و عقیل که درود و سلام خداوند بر آنان باد کرد و مسلم، هیچ پاسخ نمى گفت. آنگاه ابن زیاد گفت: او را بالاى قصر ببرید و گردنش را بزنید و آن گاه بدنش را به سرش ملحق سازید.

شهادت مسلم بن عقیل علیهما السلام
بکر بن حُمرانِ احمرى، مسلم را بالا [ى قصر] بُرد در حالى که مسلم تکبیر مى گفت؛ استغفار مى کرد و بر پیامبر صلى الله علیه و آله درود مى فرستاد و مى گفت: خداوندا ! میان ما و قومى که ما را فریفتند و تکذیب کردند و خوار ساختند، داورى فرما، گردنش را زد و بدنش را به دنبال سرش پایین انداخت.(8)
الفتوح می نویسد: عبید اللّه بن زیاد، دستور داد مسلم بن عقیل و هانى بن عروه که خداوند، آن دو را رحمت کند را وارونه به دار کشند و تصمیم گرفت سرهاى آنان را نزد یزید بن معاویه بفرستد ... وقتى نامه و دو سر به یزید بن معاویه رسید، نامه را خواند و دستور داد سرها بر دروازه شهر دمشق، نصب گردند.
منبع:تبیان
ویرایش و تلخیص:آکاایران

 

گردآوری توسط بخش امامت سایت آکاایران
تبلیغات