محک دین 1 (آموزه های حدیث عرض دین حضرت عبدالعظیم حسنی) - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد محک دین 1 (آموزه های حدیث عرض دین حضرت عبدالعظیم حسنی) ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر لینک +محک +دین را کلیک نمایید و یا در دسته از سایت دین و زندگی آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

در این بخش از سایت آکاایران مطالبی درمورد محک دین را برای شما آماده کرده ایم ، امیدواریم که مورد توجه شما قرار گیرد.

آموزه‏های حدیث عرض دین حضرت عبدالعظیم حسنی 

محک دین 

مقدمه

آکاایران: دین، ابتدا بر قلب و روح انسان می‏نشیند و از آنجا به سوی اعضا و جوارح رشد و نما می‏کند. از این رو، آنچه در دین اساسی‏تر است، عمل جوانحی و قلبی یعنی ایمان و اعتقاد قلبی است. به همین مناسبت، به عقاید «اصول دین» و به اعمال «فروع دین» اطلاق می‏گردد. آدمی با ایمان و اعتقاد به معارف ضروری یک دین، در جرگه پیروان آن دین قرار می‏گیرد، و در صورتی که برخی از اعتقادات پایه‏ای دین را منکر شود، از دین خارج می‏شود و اعمال جوارحی او مقبول نخواهد بود.

از سوی دیگر، انسان‏ها به میزان معرفت و ایمانشان نسبت به اعتقادات، به شرایع عمل می‏کنند و درجه قبولی اعمال در پیشگاه خداوند نیز به معرفت و ایمان شخص وابسته است.

بر این اساس، قرآن کریم، آخرین و کامل‏ترین کتاب آسمانی، بیشتر دربردارنده مسائل اعتقادی است، نه احکام فقهی و عملی. حتی در مواردی که بحثی تاریخی مطرح می‏شود، به منظور نتایج اعتقادی و اخلاقی از آن و با هدف القای معارف و عقاید دینی و پند و اندرز است. حجم زیادی از کتابهای حدیثی نیز به مسائل اعتقادی اختصاص یافته است.

اصحاب پیامبر اکرم و اهل بیت معصومش علیهم‏السلام از ایشان سؤالهای اعتقادی بسیاری پرسیده اند که دلیل آن اهمیت این‏گونه مسائل و دغدغه درست بودن عقاید بوده است. یکی از راههای اطمینان به درستی عقاید، عرضه عقاید و معارف دینی به محضر معصومان علیهم‏السلام است. در واقع شخص عرضه ارائه عقاید خود به محضر معصومان علیهم‏السلام خواستار اصلاح عقاید غلط و تأیید عقاید درست و تکمیل آنها است. در جوامع حدیثی در مواردی می‏بینیم، شخصی محدث و عالم که با احادیث اهل‏بیت علیهم‏السلام آشنا است و عقاید خود را از معصومان علیهم‏السلام اخذ کرده، اعتقاداتش را به محضر امام زنده خود عرضه می‏کند.(1)

در واقع چنین فردی در صدد از بین بردن احتمال بسیار ضعیف عدم مطابقت عقایدش با آموزه‏های دینی و به منظور حصول اطمینان قلبی از دین و معارف و عقاید دینی است.

یکی از این موارد، عرض دین حضرت عبدالعظیم، که از نوادگان امام حسن مجتبی علیه‏السلام و از اصحاب امام جواد علیه‏السلام و امام هادی علیه‏السلام می‏باشد، در محضر امام هادی علیه‏السلام است. از عبارتهایی که امام هادی علیه‏السلام در صدر این حدیث درباره عبدالعظیم به کار می‏برد و او را از اولیأ حقیقی و دوستان راستین خود می‏داند و نیز تعابیر آخر حدیث، عظمت و جلالت عبدالعظیم روشن می‏شود.

پیام اصلی این کار حضرت عبدالعظیم برای ما این است که در صدد کسب معارف اسلامی و تصحیح عقاید دینی از طریق مطالعه قرآن و احادیث و مراجعه به عالمانِ اسلامی باشیم و به اطلاعات ناقص خود مغرور نشویم.

حدیث عرض دین حضرت عبدالعظیم در کتابهای متعدد حدیثی همچون امالی صدوق، التوحید، کمال الدین، کفایة الاثر، صفات الشیعه و ... ذکر شده و بزرگان به آن استناد کرده‏اند و حتی شرحهایی بر آن نگاشته شده؛ از جمله شرح مرحوم قاضی سعید قمی و از معاصران حضرت آیة‏اللّه‏ صافی گلپایگانی. در اینجا حدیث عرض دین را از کتاب امالی صدوق نقل می‏کنیم و به شرح آن می‏پردازیم.

 

آموزه‏های حدیث عرض دین

شرح حدیث عرض دین

عن عبدالعظیم ابن عبداللّه‏ الحسنی قال: دخلت علی سیّدی علی بن محمد ابن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب علیهم السلام، فلمّا بصر بی قال لی: «مرحباً بک یا أباالقاسم! أنت ولیّنا حقاً».

حضرت عبدالعظیم می‏گوید: به خدمت آقایم امام هادی علیه‏السلام رسیدم. پس چون چشمش به من افتاد، فرمود: «آفرین بر تو ای ابوالقاسم! تو به درستی دوست ما هستی».

از این عبارتها، احترام و تعظیم حضرت عبدالعظیم در برابر امام هادی علیه‏السلام و نیز عنایت و تکریم امام نسبت به عبدالعظیم حسنی معلوم می‏شود.

 

قال: فقلت له: یابن رسول اللّه‏! إنّی اُرید أن أعرض علیک دینی، فإن کان مرضیّاً ثبتُّ علیه حتی ألقی اللّه‏ عزوجل. فقال: «هات یا أباالقاسم!».

عبدالعظیم گفت: «عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! من می‏خواهم دینم را بر شما عرضه کنم تا اگر مورد رضایت شما است بر آن ثابت قدم بمانم تا خدای عزّوجل را ملاقات کنم». حضرت فرمودند: «دینت را عرض کن».

 

فقلت: إنی اقول أنّ اللّه‏ تعالی واحد لیس کمثله شی‏ء... .

عبدالعظیم گفت: «من معتقدم اللّه‏ تبارک و تعالی، واحد است و چیزی شبیه او نیست»...

عبدالعظیم در ابتدای عرض عقاید، از مهم‏ترین و اساسی‏ترین آموزه اسلامی، یعنی اصل توحید و وحدت حق تعالی، آغاز می‏کند. از آنجا که در جمله فوق کلمه «اللّه‏» به کار رفته است و این کلمه معروف‏ترین اسم از اسمای الهی است به توضیح این اسم می‏پردازیم.

 

شرح اسم جلاله «اللّه‏»

از امام علی علیه‏السلام نقل شده است که فرمودند: «اللّه‏ اعظم اسمای خدا است و سزاوار نیست این نام بر غیر خدا گذاشته شود».(2)

اللّه‏، الف و لام به اضافه إله است که همزه إله حذف شده است، و إله از ماده ألَهَ (به فتح لام) یَألَه، و بر وزن فِعال به معنای مفعول است؛ مثل کتاب به معنای مکتوب. بر این اساس، اللّه‏ به معنای معبود و شخصی که مورد عبادت و پرستش قرار می‏گیرد، خواهد بود. بنابراین، اسم جلاله اللّه‏ بیانگر توحید و اثبات کننده یگانگی و بی‏نظیر بودن ذات اقدس خدا است.

 

شرح اسم «واحد»

اسم «واحد» خدا، بیانگر مهم‏ترین صفت خدا یعنی وحدانیت و یگانگی او است. توحید، که اصل الاصول معارف دینی و به ویژه اسمی و بالاخص معارف اهل بیت علیهم‏السلام است، واحد و یگانه دانستن خداوند است. نخستین شعار پیامبر اسلام، یعنی «لا إله الاّ اللّه‏»، نیز بیانگر توحید می‏باشد و جبرئیل از سوی خدا به پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: «یا محمد! إن لکل دین اصلاً و دعامة و فرعاً و بنیاناً، و إنّ اصل الدین و دعامته قول لا إله الاّ اللّه‏(3)؛ «ای محمد! همانا هر دینی اصل و ستون و فرع و دیواری دارد، و به درستی که اصل دین اسلام و ستون آن کلمه لا إله إلاّ اللّه‏ است».

امام علی علیه‏السلام در حدیث جامعی معناهای صحیح و نادرست واحد بودن خدا را بیان فرموده‏اند. شان صدور حدیث از این قرار است که روز جنگ جمل، شخصی از امیرالمؤمنین علیه‏السلام پرسید: «آیا شما می‏گویید خدا واحد است»؟ مردم به این پرسش که در بحبوحه جنگ مطرح شده بود اعتراض کردند، امام فرمود: «او را رها کنید جنگ ما با دشمنان به همین مقصود است. سپس فرمودند: واحد بودن خدا چهار معنا دارد که دو معنای آن درباره خدا روا نیست و دو معنای دیگر درباره خدا اثبات می‏شود. امّا دو معنای ناروا، یکی واحد عددی است که نادرستی آن به این دلیل است که فردی که دوم ندارد و نمی‏تواند داشته باشد، اصولاً در موضوع اعداد وارد نمی‏شود تا بگوییم یکی است و دو تا نیست. از این رو، کسانی که می‏گویند خدا سومی از سه‏تاست، کافرند. (اشاره به قول مشهور و نصارا که به اقالیم و اشخاص سه گانه پدر (خدا)، پسر (کلمه یا مسیح) و روح القدس قایل‏اند و این سه را از یک گوهر واحد می‏دانند و به نوعی اتحاد میان این سه معتقدند و خدا را سومین از این سه اقنوم می‏پندارند. البته برخی مسیحیان چون آریوس به یگانگی خدا و مخلوقیّت کلمه اعتقاد دارند، امّا این اعتقاد از سوی مسیحیت رسمی، بدعت و مردود شده است).

معنای دومِ «واحد»، وحدتی است که درباره انسانها گفته می‏شود؛ یعنی وحدت نوع از جنس است (یعنی وحدت نوعیه که از افراد همجنس و شبیه به هم انتزاع می‏شود؛ مثلاً انسانیت از افراد مشابه مثل زید، بکر و عمر و انتزاع می‏شود). دلیل عدم جواز این معنای واحد درباره خدا این است که لازمه این معنا تشبیه است و پروردگار ما برتر و متعالی‏تر از آن است که شبیه داشته باشد. امّا دو معنایی که درباره خدا ثابت و صادق است، یکی «واحد» به این معنا است که در میان اشیا شبیهی نداشته باشد که پروردگار ما چنین است.

معنای دیگر «واحد» این گفته است که خداوند احدی المعنی است، و مقصود این است که خداوند در خارج و در عقل و وهم قابل تقسیم نیست که پروردگار ما چنین است.

بنابراین هر دو کلمه بر یگانگی و انفراد خدا دلالت می‏کنند، با این تفاوت که شدّت و تأکید «آحد» در یگانگی خدا بیشتر است.

 

«لیس کمثله شی‏ء»

عبدالعظیم در توضیح اسم واحد و صفت وحدانیت خدا از جمله «لیس کمثله شی‏ء؛ هیچ چیز مثل و شبیه خدا نیست»، استفاده می‏کند. این مطلب معنای سوم واحد بودن خدا در حدیث امام علی علیه‏السلام بود که پیش از این نقل شد و مورد پذیرش آن حضرت قرار گرفت.

جمله «لیس کمثله شی‏ء» در سوره شوری آیه 11 نیز برای توصیف خدا ذکر شده است که از معروف‏ترین تعابیر در بیان یگانگی خدا است.

لازمه مثل و نظیر نداشتن خدا این است که مخلوقات در هیچ صفتی به خدا شباهت نداشته باشند و میان خالق و مخلوق تباین صفتی وجود دارد. امام علی علیه‏السلام می‏فرمایند: «مباین لجمیع ما آحدث فی الصفات(4)؛ خداوند در صفاتش مباین با همه حادث شده‏ها است».

همچنین امام رضا علیه‏السلام می‏فرمایند: «کلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه و کل ما یمکن فیه یمتنع من صانعه(5)؛ هر آنچه در مخلوق است در خالق یافت نمی‏شود. [بلکه] هر چه در مخلوق ممکن است، وجود آن در سازنده‏اش ممتنع و محال است». بنابراین جمله «لیس کمثله شی‏ء» نافی همه صفات مخلوقات در حقِّ خداوند متعال است و همین مطلب معنای توحید می‏باشد؛ همان طور که امام جعفر صادق علیه‏السلام می‏فرمایند: «إنّ اساس الدین التوحید و العدل... امّا التوحید فأن لا تجوّز علی ربّک ما جاز علیک(6)؛ اساس دین توحید و عدل است... امّا توحید بدان معنا است که آنچه را بر تو روا است بر خدا روا ندانی».

بدین سان جمله «لیس کمثله شی‏ء» حاوی مطالبی همچون: جسم و جوهر و عرض نبودن خدا است که در احادیث، از جمله حدیث عرض دین عبدالعظیم، در تبیین توحید ذکر شده است.

 

«خارج من الحدّین: حدّ الابطال و حدّ التشبیه»

این جمله نیز همچون جمله قبل در توضیح صفت وحدانیت خدا ذکر شده و از جامع‏ترین جملات تفسیری درباره توحید است و همچون عبارت قبل حاوی معانی بسیاری از عبارتهای تفسیری در باب توحید است. در واقع حدّ تعطیل و حدّ تشبیه جامع همه مفاهیمی است که باید از اللّه‏ تبارک و تعالی نفی کرد و هر اعتقادی که لازمه‏اش تطبیق یکی از این دو حدّ بر خدا باشد، اعتقادی باطل و مخالف با توحید می‏باشد. در احادیث متعددی که از معصومان علیهم‏السلام سؤال شده: «آیا خداوند شی‏ء است و می‏توان به خداوند شی‏ء گفت؟» پاسخ فرموده‏اند: «نعم یخرجه من الحدّین: حدّ التعطیل و حدّ التشبیه(7)؛ «بله [شخص می‏تواند به خدا شی‏ء بگوید، به شرط آنکه] خدا را از دو حدّ تعطیل و تشبیه خارج کند [یعنی خدا شی‏ء خارج از این دو حدّ است]». معنای اخراج خدا از حدّ ابطال این است که خدا را معدوم ندانیم.

انسان با تفکر و تعقل در پدیده‏های جهان و نظم و حدوث آنها و نیز توجه به نفس خویش، به وجود آفریننده و تدبیر کننده خود و جهان پی می‏برد و وجود خداوند را عقلاً اثبات می‏کند. گذشته از اینکه گاه مورد عنایت خداوند قرار می‏گیرد و به معرفتی قلبی به خدا نایل می‏شود. بدین ترتیب عقلاً و قلباً به وجود خدا اقرار می‏کند و او را از حدّ ابطال و تعطیل خارج می‏کند.

معنای اخراج خدا از حدّ تشبیه این است که خداوند را در هیچ صفتی شبیه مخلوقاتش ندانیم و این مطلب همان مفهوم «لیس کمثله شی‏ء» است.

 

«و أنّه لیس بجسم و لا صورة و لا عرض و لا جوهر»

در این فقره جسم بودن، صورت بودن، عرض بودن و جوهر بودن از خداوند نفی شده است. با توجه به دو عبارت قبلی، یعنی «لیس کمثله شی‏ء» و «خارج من الحدین...»، روشن می‏شود که چهار ویژگی مذکور خصوصیتی ندارند و تنها به عنوان مثال ذکر شده‏اند؛ زیرا چنان‏که گفته شد، همه مفاهیمی که بر مخلوقات صادق‏اند، در مورد خدا صدق نمی‏کنند. شاید ذکر این چهار صفت به دلیل اهمیت و وسعت مفهومی این اوصاف در معارف بشری است. می‏دانیم که ارسطو موجود را به دو قسم جوهر و عرض تقسیم می‏کند و جسم از اقسام جوهر است [و خود در تحلیلی عقلی به ماده و صورت تحلیل می‏شود. بنابراین هر موجودی یا جوهر است و یا عرض. او خدا را جوهر مجرد می‏داند.] البته فلاسفه اسلامی مقسم جوهر و عرض را ماهیت و موجود دارای حدّ می‏دانند و برآن‏اند که خدا فراتر از این تقسیم است.

 

«بل هو مجسّم الأجسام، و مصوّر الصور، و خالق الأعراض و الجواهر.»

این فقره در واقع دلیل فقره قبل است. دلیل اینکه خدا جسم و صورت و عرض و جوهر نیست، این است که خداوند خالق اینها است. در نتیجه این موجودات مخلوق‏اند و جوهریت و عرضیت و صورت و جسم بودن از ویژگیهای مخلوق است. از سوی دیگر، توحید و یگانگی خدا و اینکه خداوند شبیه مخلوقات نیست و در هیچ ویژگی با مخلوقات مشابهت ندارد، اقتضا دارد که همه ویژگیهای مخلوقات از جمله چهار ویژگی مذکور باید از خدا نفی شوند.

 

«و ربّ کلّ شی‏ء»

برخی مفسران ربّ را به معنی تربیت کننده و رساننده شی‏ء از نقص به کمال دانسته‏اند و حتی برخی تصریح کرده‏اند که ربّ از تربیت مشتق شده است. برخی دیگر، ربّ را به معنی مالکی که به تربیت و اصلاح می‏پردازد، تفسیر کرده‏اند. پاره‏ای دیگر، ربّ را به معنای مالک دانسته‏اند. و در نهایت، برخی مفسران ربوبیت خدا را به معنای خلقت و ابقای چیزی همراه با اتقان و نظم دانسته‏اند.

 

«و مالکه»

در این عبارت مالکیت هر چیز به خدا نسبت داده شده است. مالک اسم فاعل از ریشه «ملک» است. این کلمه در اصل لغت به معنای قدرت و تسلط و احاطه بر چیزی است. بنابراین مالکیت خدا بر جهان به معنای تسلط و سلطنت بر جهان است و از آنجا که تسلط و سلطنت مطلق بر اشیای عالم تنها از آنِ خالق جهان است، مالکیت مطلق و بی‏قید و شرط منحصر به خدا است و دیگر مالکیتها به اذن و اجازه خدا و مقیّد و مشروط به احکام الهی است.

 

«و خالقه»

«خالق» از مهم‏ترین اوصاف خدا است و خلق و مشتقات آن در قرآن و حدیث بارها تکرار شده است. اصل خلق در لغت به معنای تقدیر و ایجاد چیزی بر اساس تقدیر و اندازه‏گیری است. از مهم‏ترین ویژگیهایی که در احادیث برای خالقیت خدا ذکر شده، نفی ماده و مثال ازلی است. بدین ترتیب خداوند، عالم را از ماده و اصل ازلی و غیر مخلوق نیافریده است و نیز خلقت بر اساس مثالها و صورتهای ثابت و ازلی، که خداوند مجبور به رعایت آنها باشد، نیست. بنابراین هم ماده عالم، حادث و بدیع است و هم صورت عالم.

 

«و جاعله»

«جاعل» اسم فاعل از «جعل» است. جَعَلَ در کاربرد فعلی‏اش گاه به صورت لازم استعمال می‏شود و گاه به یک مفعول متعددی می‏شود و گاه به دو مفعول. در صورت اوّل به معنای صار و طفق است؛ مثل «جعل زیدٌ یقول کذا». در صورت دوم به معنای خلق، اوجد و وضع است؛ مثل «وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّور». در صورت سوم به معانی صنع، صیّر، ظنّ و نسب است؛ مثل «جَعَلَ لَکُمُ الاَْرْضَ فِراشاً» یعنی صنع و صیر لکم الارض فراشاً.(8) در حدیث عبدالعظیم جاعل به معنای دوم به کار رفته است.

 

«و محدّثه»

«محدث» اسم فاعل از «حدث» است. «حدث» در اصل، بر پیدایش چیزی که نبود، دلالت می‏کند. بنابراین محدث بودن خدا نسبت به موجودات عالم به این معنا است که خداوند جهان را از حالت معدوم بودن به حالت موجودیت درآورد و جهان سابقه ازل نداشته است.

 

1.    ر.ک: بحارالانوار، ج 66، ص 3 ـ 9.

2.    توحید صدوق، ص 231.

3.    تفسیر فرات کوفی، تحقیق محمد الکاظم، ص 397، ح 528.

4.    توحید صدوق، ص 69.

5.    همان، ص 40.

6.    معانی الاخبار، ص 11؛ توحید صدوق، ص 96.

7.    کافی، ج 1، ص 82 و 85؛ توحید صدوق، ص 244.

8.    ر.ک: نهج‏البلاغه، خطبه 163 و خطبه ؛ کافی، ج 1، ص 134 و 135.

گرداوری: بخش دین واندیشه آکاایران 

محک دین 1 (آموزه های حدیث عرض دین حضرت عبدالعظیم حسنی) گردآوری توسط بخش زندگینامه بزرگان دینی سایت آکاایران
تبلیغات