توضیحی در باره خطبه فدکیه

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد توضیحی در باره خطبه فدکیه ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته از سایت دین و زندگی آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکاایران: توضیحی در باره خطبه فدکیه

آکاایران:

به گزارش آکاایران: این سخنرانى که به خطبه فدکیه معروف است، از مهم ترین سخنرانى هاى آن حضرت است که با فصاحت و بلاغتى بى نظیر در مسجد النبى ایراد شده است. به خوبى روشن نیست که مطالبه فدک از سوى سرور بانوان جهان در چند نوبت رخ داده است. اما به نظر مى رسد دست کم در دو زمان جدا از هم با خلیفه احتجاج شده است. چه بسا احتجاج نخست، در میان جمع کمترى رخ داده و احتجاج دوم، پس از غصب و تصرف قطعى فدک از سوى خلیفه انجام شده و به ایراد خطبه مشهور فدک انجامیده است. راویان بسیارى این خطبه را گزارش کرده اند. حتى فضاى صدور را نیز این گونه نقل کرده اند:

وقتى خبر به فاطمه(ع) رسید که ابو بکر عزم خود را بر گرفتن فدک از او جزم کرده، روسرى بر سر کرد و خود را در چادرى پیچید و با گروهى از زنان خویشاوند و طایفه خود، در حالى که دامنه چادرش بر زمین مى کشید، به سوى مسجد رفت. او همچون پیامبر خدا(ص) گام برمى داشت، تا به ابو بکر رسید. ابو بکر در میان گروهى از مهاجرین و انصار و دیگران بود. براى آن حضرت پرده اى آویخته شد و فاطمه(ع) پشت پرده نشست، سپس ناله اى دلخراش سر داد که حاضران به حال او صدا به گریه بلند کردند و مجلس به هیجان آمد. سپس لحظه اى سکوت کرد تا مجلس از جنب و جوش افتاد و هیجانش فروکش کرد.

سپس کلام خود را با ستایش و ثناى خداوند و درود بر رسول خدا(ص) آغاز کرد که بار دیگر صداى گریه هاى مردم بلند شد. وقتى سکوت برقرار مى شد، فاطمه(ع) کلامش را آغاز مى کرد.[۱]

در این خطبه طولانى که سراسر حکمت است، آن حضرت از توحید، نبوت، معاد، فلسفه احکام و... سخن گفت و در بخشى از آن به حق خویش از ارث پدر و بى هیچ اشاره اى به فدک، پرداخت و خطاب به خلیفه اول فرمود:

وَ أنتُمُ الآنَ تَزعُمونَ ألاّ إرثَ لَنا؛ أ فَحُکمَ الْجاهِلِیةِ تَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّه  حُکْماً لِقَوْمٍ یوقِنُونَ أ فَلا تَعلَمونَ؟! بَلى، قد تَجَلّى لَکُم کَالشَّمسِ الضّاحِیةِ أنِّى ابنَتُهُ. أیهَا المُسلِمونَ، أ اُغلَبُ عَلى إرثِیهْ؟!. یابنَ أبى قُحافَةَ، أ فى کِتابِ اللّه  أن تَرِثَ أباکَ وَ لا أرِثَ أبى؟! لَقَد جِئتَ شَیئاً فَرِیا عَلَى اللّه  وَ رسولهِ أ فَعَلى عَمدٍ تَرَکتُم کِتابَ اللّه  وَ نَبَذتُموهُ وَراءَ ظُهورِکُم؟ إذ یقولُ: «وَ وَرِثَ سُلَیمانُ داوُدَ»؟![۲]وَ قالَ فیمَا اقتَصَّ مِن خَبَرِ یحیى بنِ زَکَرِیا(ع) إذ قالَ: «فَهَب لِی مِن لَدُنکَ وَلِیا یرِثُنِی وَیرِثُ مِن آلِ یعقُوبَ»[۳]، وَقالَ[أیضا]: «وَأُولُوا الأَرحامِ بَعضُهُم أَولى بِبَعضٍ فِی کِتابِ اللّهِ»[۴]، وَ قالَ: «یوصِیکُمُ اللّهُ فِی أَولادِکُم لِلذَّکَرِ مِثلُ حَظِّ الأُنثَیینِ»[۵]، وَ قالَ: «إِن تَرَکَ خَیراً الوَصِیةُ لِلوالِدَینِ وَالأَقرَبِینَ بِالمَعرُوفِ حَقًّا عَلَى المُتَّقِینَ»[۶]، وَ زَعَمتُم أن لا حُظوَةَ لى وَ لا أرِثَ مِن أبى وَ لا رَحِمَ بَینَنا ؟! أ فَخَصَّکُمُ اللّه  بِآیةٍ مِنَ القُرانِ أخرَجَ أبى مُحَمّد(ص) مِنها؟! أم هَل تَقولونَ: أهلَ المِلَّتَینِ لا یتَوارثانِ؟! أ وَ لَستُ أنَا وَ أبى مِن أهلِ مِلَّةٍ واحِدَةٍ؟! أم أنتُم أعلَمُ بِخُصوصِ القُرآنِ وَ عُمومِهِ مِن أبى وَ ابنِ عَمِّى؟![۷]

شما اکنون مى پندارید که ما حقِّ ارث نداریم ؟ آیا در پى حکم جاهلیت هستند؟ چه کسى براى حکم بهتر از خدا است براى گروهى که اهل یقین هستند. آیا نمى دانید؟ آرى! براى شما همچون خورشید درخشان روشن است که من دختر او هستم. اى مسلمانان؛ باید ارث من خورده شود؟ اى پسر قحافه، آیا در کتاب خدا است که تو از پدرت ارث ببرى، اما من از پدرم ارث نبرم!؟ افتراى شگفتى بر خدا و رسولش بستى! آیا به عمد کتاب خدا را رها کردید و آن را پشت سرتان انداختید، که مى فرماید: «سلیمان از داوود ارث برد». و درباره خبر یحیى بن زکریا(ع) گفت: «از پیش خود براى من ولىّ اى برگزین که از من و خاندان یعقوب ارث برد»! و فرمود: «برخى از خویشان در کتاب خدا بر برخى دیگر ولایت دارند» و فرمود: «خداوند درباره فرزندان سفارش کرده به این که سهم ارث مرد به اندازه دو زن باشد» و فرمود: «اگر مالى را گذاشت، وصیت کند طبق معروف به پدر و مادر و خویشان داده شود. این حقى است براى تقواپیشگان».

شما پنداشتید که من سهمى وارثى از پدرم ندارم و میان ما پیوند خویشاوندى نیست؟ آیا خداوند آیه اى به شما اختصاص داده و پدرم محمد(ص) را از آن استثنا کرده است؟ یا مى گویید که اهل ما دو دین و ملت هستیم که از یکدیگر ارث نمى برند؟ آیا من و پدرم اهل یک آیین نیستیم؟ یا شما بهتر از پدر و عموزاده من از خاص و عام قرآن اطلاع دارید؟

ادعاى خلیفه اوّل

براساس گزارش هاى متعدد شیعه و سنى، ابوبکر براى برون رفت از مطالبه به حق حضرت زهرا(ع)، عبارت «نحن مَعاشِرَ الأَنبِیاءِ لا نُورّثُ. ما تَرَکناهُ صَدَقَةٌ ؛ ما پیامبران، چیزى به ارث نمى گذاریم. آنچه از ما مى ماند، صدقه است» را به پیامبر نسبت داد و مدعى شد که پیامبران ارث نمى گذارند.

سرانجام خلیفه اول از آنجا که اهمیت منطقه فدک را مى دانست، وقتى جدیت حضرت زهرا(ع)را در پس گرفتن آن دید، بهانه و ادعائى دیگر مطرح ساخت و مدعى شد آن گونه با فدک رفتار خواهد کرد که پیامبر(ص) با این سرزمین و درآمد آن رفتار مى کرد. ابوبکر تصریح کرد که فدک نه از آنِ پیامبر(ص)، بلکه از آنِ همه مسلمانان است. وى در آخرین اقدام خود، از اساس منکر مالکیت شخص پیامبر خدا(ص) بر فدک شد و ادعا کرد که چون رسول خدا(ص) حاکم حکومت بوده فدک را در اختیار داشته است و این منطقه در شمار اموال عمومى مسلمانان است. گفته اى که با نص صریح قرآن بر مالکیت رسول خدا(ص) بر انفال تعارض دارد.[۸]

بعدها امیرمؤمنان(ع) در نامه اى به کارگزارش در بصره، سوگمندانه از فدک، وبهره بردارى حضرت زهرا(ع) از آن یاد مى کند و مى نویسد:

بَلى کانَت فى أیدینا فَدَکٌ مِن کُلِّ ما أظَلَّتهُ السَّماءُ فَشَحَّت عَلَیها نُفوسُ قَومٍ وَ سَخَت عَنها نُفوسُ قَومٍ آخَرینَ وَ نِعمَ الحَکَمُ اللّه  وَ ما أصنَعُ بِفَدَکٍ وَ غَیرِ فَدَکٍ؛[۹]

آرى، از آنچه آسمان بر آن سایه انداخته، فقط فدک در دست ما بود، که گروهى از اینکه در دست ما باشد بر آن بخل ورزیدند، و مردمانى دیگر (اهل بیت علیهم السلام) سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند و خداوند نیکوترین حاکم است. مرا با فدک و غیر فدک چه کار؟»

نقد و بررسى ادعاى خلیفه اوّل

در همان جلسه که ابوبکر عبارت برساخته «نحن مَعاشِرَ الأَنبِیاءِ لا نُورّثُ. ما تَرَکناهُ صَدَقَةٌ ؛ ما پیامبران، چیزى به ارث نمى گذاریم. آنچه از ما مى ماند، صدقه است» را مدعى شد، حضرت فاطمه(ع) با استناد به آیات قرآن، مبنى بر تفاوت نداشتن پیامبر(ص) با دیگران در ارث گذاشتن و ارث نهادن دیگر پیامبران، مانند حضرت داوود(ع)، ساختگى بودن آن سخن را برملا ساخت. در خطبه فدکیه نیز آن حضرت به آیات قرآن اشاره و به وارث بودن خویش از میراث پدرى تکیه کرد.

روشن است که تقسیم ارث موضوعى خانوادگى است و در صورت اختلاف نداشتن نزدیکان، نیازى به مراجعه به حاکم و قاضى نیست.

از جهت فقهى، آن حضرت، تنها وارثى بود که نصف ارث پدر را به عنوان فَرض (مقدارى که در شرع مشخص شده) و از ما بقى به عنوان ردّ (مقدارى که از مقدار معلوم در شرع زیاد بیاید) باید دریافت مى کرد. حتى براساس برداشت اهل سنت که با وجود دختر، عمو را نیز وارث مى دانند، باید پذیرفت که حضرت فاطمه و عباس ـ عموى پیامبر(ص) ـ وارث عمده اموال باقى مانده از رسول خدا(ص) بوده اند.

شایسته است ادعاهاى ابوبکر بررسى شود. وى در طول احتجاج ها به دو سخن استناد کرده است که عبارت اند از:

ابن عائشة، قال: حدثنى أبى عن عمّه قال: لمّا کلّمت فاطمة أبا بکر، بکى ثم قال: یا ابنة رسول اللّه ، و اللّه  ما ورث أبوک دینارا و لا درهما، و انّه قال: إنّ الأنبیاء لا یورثون.[۱۰]

ابن عائشه: پدرم از عمویش براى من روایت کرد که: وقتى فاطمه با ابوبکر گفتگو کرد، ابوبکر گریست و گفت: اى دختر رسول خدا، به خدا سوگند! پدرت دینار و درهمى به ارث نگذاشت و او گفت: پیامبران، ارثى باقى نمى گذارند!

عن عروة، عن عائشة، أن فاطمة(ع) أرسلت الى أبى بکر تسأله عن میراثها من رسول اللّه (ص)، و هى حینئذ تطلب ما کان لرسول اللّه (ص) بالمدینة و فدک، و ما بقى من خمس خیبر، فقال أبو بکر: ان رسول اللّه (ص) قال: «لا نُورَثُ، مَا تَرَکناه صَدَقَةً، إنما یأکُلُ آلُ مُحَمَّدٍ مِن هذا المال»، و أنى و اللّه  لا أغیر شیئا من صدقات رسول اللّه  عن حالها التى کانت علیها فى عهد رسول اللّه .[۱۱]

عروه، به نقل از عائشه: فاطمه(ع)، در پى ابوبکر فرستاد تا ارثش را از وى طلب کند، او در آن زمان دنبال اموالى از پیامبر(ص) در مدینه و فدک و بازمانده خمس خیبر بود. ابوبکر گفت: رسول خدا(ص)، فرمود: ما ارث نمى گذاریم. آنچه از ما مى ماند، صدقه است و خاندان محمّد تنها مجازند از آن ارتزاق کنند. به خدا سوگند، من صدقه هاى پیامبر(ص) را از آن حالتى که در دوران حیات پیامبر داشتند، تغییر نمى دهم.

نظیر هر دو نقل در منابع فریقین گزارش شده است. اساس این روایات با آیات قرآن سازگار نیست[۱۲]و به روشنى، ساختگى بودن و نادرستى آنها را آشکار مى سازد. استاد شهید محمّدباقر صدر بر این باور است که حتى اگر روایات یادشده از پیامبر خدا(ص) نیز صادر شده باشند، خلیفه نمى تواند بدانها براى تصرف فدک استناد کند. به سخن دیگر، این روایت در مقام تبیین نکات دیگرى است که غفلت از فقه الحدیث، سبب برداشت ناصواب از آن شده است. گزیده اى از استدلال شهید صدر را در فرض صحت صدور حدیث از نظر مى گذرانیم:

۱. روایات نظیر دسته اوّل در بیان «نفى وراثت» هستند. این نفى، کنایه از تعظیم مقام نبوت و تجلیل مطلق انبیا است. چرا که براى جلالت روح نشانه اى آشکارتر و واقعى تر از زهد و بى میلىِ به دنیا نیست. پیامبر(ص) مى خواهد بدین سان بیان کند که انبیا فرشتگانى در لباس بشر هستند که غبار خود خواهى هاى پَست زمینى و خواسته هاى بشرى به دامان پاک خاطرشان نمى رسد. یعنى اینکه اولا آنها به طور کلى مال و ثروتى نداشته اند. مانند آنکه مى گویند: «فقیران ارثى از خود نمى گذارند». این نه بدان معناست که از جهت قانون و تشریع ارث نمى گذارند، بلکه بدان معناست که به طور غالب آنها اموال چندانى ندارند که به ارث گذارند. از سوى دیگر، این روایات درصدد بیان این نکته هستند که پیامبران در مقام آن نبوده اند که در پى گردآورى مال دنیا باشند تا آنها را پس از خویش به ارث گذارند.

۲. توریث به دو امر بستگى دارد: «وجود میراث» و «قانون ارث». توریثى را که پیامبر خدا(ص) از انبیا نفى فرمود، اگر توریث تشریعى باشد، معنایش نفى و الغاى قانون ارث از قوانین الهى است ؛ زیرا توریث تشریعى و قانون میراث به وارثان انبیا اختصاص ندارد، تا میراث گذاشتن تنها از آنان نفى شود. بنابراین، نفى قانون نیست، ولى مى تواند نفى وجود میراث باشد. یعنى مقصود از «ان الانبیاء لا یورثون» این است که پیامبران از اساس مالى ندارند و به طور معمول ارث نمى گذارند. پس، برداشت خلیفه از متن روایت، نادرست است. و عبارت خلیفه که گفت: «و اللّه  ما ورث أبوک دیناراً و لا درهماً» خود نشانگر این است که در اندیشه وى، پیامبر ترکه اى نداشته و هیچ گونه مالى از خود بر جاى نگذاشته است.

۳. در روایات دسته دوم و عبارت «إنّا مَعاشِرَ الأَنبِیاءِ لا نُورثُ، ما تَرَکناهُ صَدَقَة» با توجه به نحوه قرائت و ادبیات عرب، سه معنا متصور است:

الف ـ اموال شخصى پیامبران پس از وفات به ارث نمى رسند و عنوان صدقه به خود مى گیرند ؛

ب ـ آنچه پیامبران در زمان حیات وقف کرده یا صدقه داده اند، به عنوان ارث به وارثان منتقل نمى شود ؛

ج ـ هیچ اموالى در دست پیامبر به عنوان دارایى نبوده و هرچه از او مى ماند، صدقه و وقف است.

دلیل برداشت هاى متفاوت و ابهام در روایت به نحوه قرائت عبارت «ما تَرَکناهُ صَدَقَة» بازمى گردد. چه اینکه اگر این جمله عبارتى مستقل (مبتدا و خبر) در پایانِ جمله کامل قبل آن باشد، معناهاى اول و سوم قابل برداشت است، ولى اگر به نوعى تکمله عبارت قبل و دنباله و صله آن باشد، معناى دوم برداشت مى شود. در این صورت کل حدیث معنایى واحد و یکپارچه دارد. به نظر مى رسد معناى دوم باسیاق سازگارتر است و در این صورت خلاصه حدیث این است که صدقات به ورثه منتقل نمى شوند.

۴. ابهام در معناى روایات دسته دوم و معناهاى متعدد در آن مشهود است ؛ پس روایت، معناهاى مختلفى دارد، اگر بگوییم تفسیر حدیث به معناى این است که اموال پیامبر(ص) پس از رحلت، عنوان صدقه به خود مى گیرند، ترجیحى بر دو معناى دیگر ندارد.

۵. بر فرض صحت روایت مورد ادعاى خلیفه، آیا محرومیت وارثان پیامبر(ص)، حکم اختصاصى رسول خدا(ص) بوده است؟ چرا که پیامبران پیشین به نصّ صریح قرآن ارث نهاده اند و دلیلى بر حکم اختصاصى ویژه رسول خدا(ص) موجود نیست.

۶. از سوى دیگر، در عملکرد خلیفه اول و دوم تناقض هایى دیده مى شود که بیانگر آن است که اموال پیامبر(ص) به ارث نهاده شده است. بازنستاندن خانه پیامبر از همسران او از سوى خلیفه، یکى از موارد نقض روایت یادشده، بنابر برداشت خلیفه است. چه عاملى سبب تفاوت و تمایز میان دختر و همسر است. حتى دفن خلیفه اول در منزل پیامبر، با ارث گذاشتن پیامبر(ص) منافات دارد. حتى اگر با اجازه دخترش عائشه هم این دفن رخ داده باشد، قابل قبول نیست ؛ چراکه زن از زمین ارث نمى برد و اگر صدقه مشترک میان همه مسلمانان بوده، نیاز به کسب اجازه از همه مسلمانان دارد.

۷. در صحاح اهل سنت آمده است که در زمان خلیفه دوم، عباس بن عبد المطّلب و على بن ابى طالب(ع) درباره ارث فدک با یکدیگر اختلاف پیدا کردند و على بن ابى طالب(ع) به عباس چنین فرمود:

إنَّ رَسولَ اللّه  جَعَلَها فى حَیاتِهِ لِفاطِمَةَ.

پیامبر خدا آن را در زمان حیاتش براى فاطمه قرار داد.

عباس نیز آن را ملک رسول خدا(ص) مى دانست و خود را وارث آن مى پنداشت. مسئله نزد خلیفه مطرح شد و خلیفه دوم خطاب به آنان گفت: اقتصلا أنتما فیما بینکما، فأنتما أعرف بشأنکما ؛ اختلاف میان خودتان را خود حل و فصل کنید که خودتان از جایگاه خویش آگاه ترید.[۱۳]

تقاضاى ارث

در بیشتر منابع روایى شیعه، فدک به عنوان هدیه نبوى به دختر گرانقدر ایشان تبیین شده و تقاضاى آن بانو در راستاى درخواست ملکى است که پدر پیشتر آن را به دختر بخشیده است.[۱۴]اما در منابع اهل سنت این مطالبه به گونه اى دیگر آمده است. راویان عامه بر این باورند که دختر رسول خدا(ص) فدک را به عنوان میراث پدر مطالبه کرده بود که با مخالفت خلیفه روبه رو شد.

از بررسى روایات به این نکته رهنمون مى شویم که طرح فدک به عنوان ارث، نخست از ناحیه خلیفه اول مطرح شده است. وى با مطرح ساختن مسئله ارث، در آغاز، پیامبران را فاقد میراث دانست، سپس، فدک را به عنوان ارثى انتقال ناپذیر مطرح کرد. چنین رویکردى مى توانست پوششى براى عملکرد خلیفه باشد و چه بسا براى عوام نیز مبهم جلوه کند.

حتى بر فرض آنکه ادعاى ارث از سوى حضرت زهرا(ع) بوده باشد، چه بسا ایشان متقاضى مجموعه میراث پدر غیر از فدک بوده اند. املاک و اموال پیامبر(ص) در مدینه و غیر آن، همه میراث مادى آن حضرت به شمار مى رفتند. بنابراین، حضرت زهراء(ع) در خطبه معروف فدکیه به طور کلى از مطالبه میراث خویش یاد کرد و نامى هم از فدک به میان نیاورد. خطبه حضرت به خوبى روشن مى سازد که خلیفه، خاندان پیامبر خدا(ص) را از مطلق ارث محروم ساخته بود.

از سوى دیگر، باید توجه داشت که بنا بر فرض تقاضاى ارث، این ادعا مترتب بر ادعاى هبه بودن فدک است. یعنى آن حضرت نخست با عنوان هبه بودن فدک تقاضاى حق کرد و چون مخالفان سخن از ارث ننهادن پیامبر(ص) به میان آوردند، بر مبناى مدعاى مخالفان استدلال کرد.

چه اینکه خلیفه با استناد به سخنى که به پیامبر(ص) نسبت داد، مدعى شد آنچه پیامبر خدا(ص) به عنوان ماترک، گذاشته، قابل ارث بردن نیست. برابر این ادعا معلوم مى شود خلیفه اول چند مطلب را پذیرفته است:

۱. فدک در شمار اموال به جا مانده پیامبر خدا(ص) است ؛

۲. اگر فدک قابل ارث بردن باشد، باید به خاندان پیامبر(ص) تحویل شود ؛

۳. آنچه مانع تحویل دادن فدک شده، سخن منسوب به پیامبر خدا(ص) است.

پس استدلال حضرت فاطمه(ع) با تکیه بر مبناى مخالفان است. نه اینکه خودش این مبنا را پذیرفته باشد. از این رو، آن حضرت اساس انتساب سخن به رسول خدا(ص) را به دلیل مخالفت با نص صریح قرآن به چالش مى کشد. در این صورت وقتى کبراى استدلال خلیفه منتفى شود، او ناگزیر است فدک را به خاندان پیامبر(ص) پس دهد.

بنا برآنچه گذشت، خلیفه اول و دوم هر دو مى دانستند و اذعان داشتند که فدک ملک حضرت فاطمه(ع)است، اما تصرف آن فقط به جهات سیاسى بود. به سخن دیگر، خلیفه اول و دوم، در آن برهه به جهت نیاز مالى یا ترس از تقویت بنى هاشم و امام على(ع) و خاندان رسول خدا(ص) تصمیم به تصرف فدک گرفته اند ولى بعدها در عهد خلیفه دوم وقتى پایه هاى حکومت خود را تثبیت کردند، نیازى به فدک نداشتند ؛ از این رو، عمر به على(ع) و عباس بن عبد المطّلب اختیار داد که خودشان درباره فدک تصمیم بگیرند.


[۱]. ر . ک : ص ۵۳۱ ح ۳۹۳ .

[۲]. نمل : آیه ۱۶ .

[۳]. مریم : آیه ۶ .

[۴]. انفال : آیه ۷۵ .

[۵]. نساء : آیه ۱۱ .

[۶]. بقره : آیه ۱۸۰ .

[۷]. ر . ک : ص ۵۳۸ ح ۳۹۳ .

[۸]. انفال : آیه ۱ ، حشر : آیه ۶ و ۷ .

[۹]. نهج البلاغة : نامه ۴۵ .

[۱۰]. السقیفة والفدک : ص ۱۰۳ ، شرح نهج البلاغة ، ابن أبی الحدید : ج۱۶ ص۲۱۶ .

[۱۱]. السقیفة والفدک : ص ۱۰۵ ، شرح نهج البلاغة ، ابن أبی الحدید : ج۱۶ ص۲۱۷ .

[۱۲]. نمل : آیه ۱۶ ، مریم : آیه ۶ .

[۱۳]. ر . ک : صحیح مسلم : ج ۳ ص ۱۳۷۷ ـ ۱۳۷۹ ح۴۹ و ۵۰ و سنن النسائى : ج ۷ ص ۱۳۶ ـ ۱۳۷ و سنن أبىداوود : ج ۳ ص ۱۳۹ ـ ۱۴۰ ح۲۹۶۳ و سنن أبى داود : ج ۳ ص ۱۴۲ ـ ۱۴۳ ح۲۹۷۰ ، صحیح البخارى : ج ۴ ص۹۶ ـ ۹۸ و ج ۷ ص ۸۱ ـ ۸۳ .

[۱۴]. ر . ک : عوالم العلوم ومستدرکاته ، فاطمة الزهراء : ج ۲ ص ۶۱۱ «أبواب فدک فى عهد النّبى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله وبعده» .

.

منبع : hadith.ir

توضیحی در باره خطبه فدکیه گردآوری توسط بخش اخلاق و عرفان اسلامی سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات