خونین دلان استاد شهریار - بیوگرافی شعرا ، بیوگرافی نویسندگان ، بیوگرافی خواننده ها

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد خونین دلان استاد شهریار ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته بیوگرافی شعرا و نویسندگان از سایت بیوگرافی آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

خونین دلان استاد شهریار


سال ۱۳۳۹رادیو تبریز از استاد شهریار جهت مصاحبه ای دعوت به عمل آورد . به اتفاق به محل رادیو تبریز رفتیم آقای ستار جنیدی مصاحبه را عهده داشتند  ضمن سئوالاتی پرسیدند:

استاد مفهوم عشق چیست ؟

استاد شهریار گفتند: این رشته سر دراز دارد.انسان کاملترین موجود زنده است که در روی زمین زندگی می کند.اگرانسان را مطالعه کنیم.می بینیم که از چندین عامل مرکب شده است ...

استاد شهریار پرهیزگار,استاد شهریار ویکیپدیا,استاد شهریار,[categoriy]

اول بدن که مرکب یا قالب روح و عقل است . بعد روح است که حس وحرکت میدهد به بدن بعد عقل است.عقل به انسان شعور وشخصیت می دهد وعوامل دیگر.

صف اول موجود زنده .میدانید که نباتات است نباتات که بدن متشکل و متشخص دارند روح سایه می اندازد روی نباتات با آن سایه است که یک حس و حرکت نسبی به نباتات می دهد که رشد و نموش باشد .بعد می رسیم به حیوانات. حیوانات هم از حیث بدن کاملند وهم از حیث روح.چون روح هم کامل است عقل که عامل بالایی است .سایه ای در حیوانات می اندازد .که یک شعور نسبی می دهد به حیوانات که همان غریزه حیوانی است.

بعد میرسیم به انسان .انسان هم از حیث تن وهم ازحیث روح وهم ازحیث عقل کامل است  در اینجا یک عامل بالاتری باید به این مخلوق خدا سایه بیندازد.حالا ببینیم آن عامل چیست ؟

عقل انسان دو مرحله دارد یکی عقل مادی ودیگری عقل معنوی .اکثریت مردم دارای عقل مادی هستند یعنی با عقل مادی زاییده می شوند .اما عامل بالاتر عقل معنوی است که باید سایه اش بر روی عقل مادی بیفتد.در عقل مادی یک جنبش و حرکتی پیدا می شود .که در گروعقل مادی است و محبتی است متقابل آن.

بچه اگر پدرومادررا دوست دارد به خاطر قاقا لی لی است بعد که می رود به مدرسه .مدیر مدرسه را دوست دارد که  به او دعوا نکند.اگر دعوا کرد .دیگر دوست ندارد .بعد وقتی جوان شد به اقتضای طبع بشری وجنسی مایل به دختری است .دختررا دوست دارد ولی به شرطی که دختراورا دوست داشته باشد و تسلیم بشود باید با او زناشویی کند .تشکیل خانواده بدهد.اگربالاجباراین دختر نتوانست زن آن باشد  آن محبت دیگر تمام شد.اگر هم فرضا”دختر بی وفایی کرد .حتی دشمنش هم می شود .بد و بیراه می گوید آن در وقتی است که عقل انسان مادی است وفقط سایه ای از عقل معنوی بر روی آن افتاده.

اما انسانهایی هم هستند که از اول با عقل معنوی زاییده می شوند .وقتی عقل معنوی شد از بچگی پیداست .سایه ای هم ازنورعامل بالایی به آن می تابد که آن همان عشق است که باید رشد کند و به حد کمال برسد .یک چنین بچه ای پدرومادرش را به حد افراط دوست دارد.البته البته قاقا لی لی هم جایش محفوظ .اما محبتش چیز دیگر است.

بچه که بودم به خاطرم می آورم با مادرم به حمام می رفتم .شش ساله که شدم دیگر حمام  زنانه قدقن بود .وقتی می آمدم به خانه می دیدم مادرم به حمام رفته .می دویدم می رفتم درب حمام بعضا” می شد دو ساعت می نشستم .از بازی و همه چیز صرفنظر می کردم تا مادرم می آمد .وقتی مادرم را می دیدم .زا نوهایش را بغل می کردم از بغضی که داشتم به سکسکه می افتادم .مادرم هم که لنگه خودم بود منقلب می شد.هردو با چشم گریان می آمدیم خانه مثل اینکه بیست سال است همدیگر را ندیدیم .

بعد وقتی رفتم به مدرسه با مدیر و معلم هم همین شیوه را داشتم .سالی یک بار پدرم مدیر مدرسه را دعوت می کرد:آن شب در پوست خودم نمی گنجیدم .مثل اینکه جبرئیل می خواست امشب نازل شود .وقتی مدیر مدرسه در را می زد.صدا در جان و روح من منعکس می شد.به طوری منقلب می شدم که اصلا”استقبال نمی توانستم ازاوبکنم .می رفتم قایم می شدم.تا مدیربیاید برود توی اتاق با پدرم بنشیند .من بیایم از لای در وپنجره نگاه بکنم کمی حالم جا بیاید بروم سلام بکنم .مثل چوب خشک بایستم تا اجازه نشستن بدهد.من دو زانو بنشینم قالب بی روح .در صورتی که هیچیکس از شاگردان اطرافیان ما با معلم ومدیر اینگونه نبودند .بعد وقتی که بزرگ شدم با رفقایی که داشتم و هنرمند بودند .همین حال را داشتم.

غزل های مرا که می خوانید خیال می کنید من برای دختر چهارده ساله ام ساخته ام .در صورتی که من آنها را برای رفقایم ساخته ام .مثل همان عشقی که ملای روم برای شمس تبریزی داشته .یا صلاح الدین زرکوب .یا حسام چلبی داشته . ولی محبت من دوستی نبود .مال من عشق بود نسبت به آنها .اشخاصی که عقلشان عقل معنوی است پیداست که از اول عاشقند.اما مظاهر این عشق فر ق می کند وقتی در سن جوانی است .وقتی با یک دختر معاشقه می کند عجیب چیزی است این محبت .این محبت است که ازپرده برون می افتد باعث رسوایی می شود داستانی می شود.این دختر را که دوست دارد دیوانه وار است ولو که تناسب هم بینشان نباشد ولی دوست دارد اگرهم دختربی وفایی کند برود شوهر دیگری هم بکند اگرازاین بپرسند حالا که این دختر مال تو نیست می خواهی این دختر بمیرد یا شوهرش بمیرد؟ می گوید اصلا” ابدا حاشا وکلا راضی نیستم که سرش درد بکند .این را می گویند عشق .این به اقتضای عقل معنوی رشد می کند.

این تابش عشق هم زیادترمی شود ومی رسد به جایی که انسان ازاین جهان ماده نفوذ می کند.اول لطایف وظرافتی را ملتفت می شود که دیگران ملتفت نمی شوند .مرحله هنر وهنرمند اینجاست که عمرش را صرف شعر می کند .صرف نقاشی می کند.صرف موسیقی می کند.می بینید که فلان رفیقش که رفته بازار تجارت می کند میلیونر است ولی این لذتی  را که از شعر ونقاشی و موسیقی وهنر می برد بیشتر از پول است .مجذوب این است .عشق این است .این عشق از این مرتبه هم بالا تر هم می رود.کم کم دنیای ایده آل .دنیای معنوی – که برای آنجا خلق شده -آن دنیا را حس می کند .آن آدم کاملا”برایش روشن می شود که این دنیا گذرنده وتمام شونده است .پس پایان نیست .پایان وقتی است که ما به بن بست  برسیم  وآنجا بمانیم همیشه .چون که دنیایی که ما در مخیله مان هست حقیقتش هم هست.اگر نبود فکرش هم نبود یک چنین دنیایی را احساس می کند .خودش را پاک می کند .خوبی ها را جذب می کند.

اینجا عشق نور ایمان نامیده می شود .اینجا پایگاه مومنین است هنوز به خدا نرسیده .اینجا مومن جهان باطن را حس می کند ولی هنوز به خدا نرسیده .باز باید پیش برود تا به جایی که به خدا می رسد .دیگر ماسوا مادون او واقع می شود.اینجاعشق کامل می شود .اینجا ست که به خدارسیده .مومن که بود خدا را برای طعم بهشت و ترس از جهنم عبادت می کرد ولی به اینجا که رسد.دیگر مکتب اولیا ست.مکتب علی بن ابی طالب است که می فرمایدمن توراستایش می کنم نه از جهت ترس ازجهنم ات وطعم بهشت ات می پرستم برای اینکه خدا هستی ).این مقام آخرین عشق است.اینجا مرتبه ای است که از ملک بالاتر است .کمال عشق اینجاست بعد ازعشق آن دیگربه ما مربوط نیست .آن دم رحمانی است یا اراده الهی که آفریننده وهم موتور چرخ آفرینش است .

قرآن می گوید :”کل فی فلک یسبحون “. همه پدیده های هستی خدارا به پاکی یاد می کنند

ویرایش وتلخیص:آکاایران

اول بدن که مرکب یا قالب روح و عقل است . بعد روح است که حس وحرکت میدهد به بدن بعد عقل است.عقل به انسان شعور وشخصیت می دهد وعوامل دیگر.

صف اول موجود زنده .میدانید که نباتات است نباتات که بدن متشکل و متشخص دارند روح سایه می اندازد روی نباتات با آن سایه است که یک حس و حرکت نسبی به نباتات می دهد که رشد و نموش باشد .بعد می رسیم به حیوانات. حیوانات هم از حیث بدن کاملند وهم از حیث روح.چون روح هم کامل است عقل که عامل بالایی است .سایه ای در حیوانات می اندازد .که یک شعور نسبی می دهد به حیوانات که همان غریزه حیوانی است.

بعد میرسیم به انسان .انسان هم از حیث تن وهم ازحیث روح وهم ازحیث عقل کامل است  در اینجا یک عامل بالاتری باید به این مخلوق خدا سایه بیندازد.حالا ببینیم آن عامل چیست ؟

عقل انسان دو مرحله دارد یکی عقل مادی ودیگری عقل معنوی .اکثریت مردم دارای عقل مادی هستند یعنی با عقل مادی زاییده می شوند .اما عامل بالاتر عقل معنوی است که باید سایه اش بر روی عقل مادی بیفتد.در عقل مادی یک جنبش و حرکتی پیدا می شود .که در گروعقل مادی است و محبتی است متقابل آن.

بچه اگر پدرومادررا دوست دارد به خاطر قاقا لی لی است بعد که می رود به مدرسه .مدیر مدرسه را دوست دارد که  به او دعوا نکند.اگر دعوا کرد .دیگر دوست ندارد .بعد وقتی جوان شد به اقتضای طبع بشری وجنسی مایل به دختری است .دختررا دوست دارد ولی به شرطی که دختراورا دوست داشته باشد و تسلیم بشود باید با او زناشویی کند .تشکیل خانواده بدهد.اگربالاجباراین دختر نتوانست زن آن باشد  آن محبت دیگر تمام شد.اگر هم فرضا”دختر بی وفایی کرد .حتی دشمنش هم می شود .بد و بیراه می گوید آن در وقتی است که عقل انسان مادی است وفقط سایه ای از عقل معنوی بر روی آن افتاده.

اما انسانهایی هم هستند که از اول با عقل معنوی زاییده می شوند .وقتی عقل معنوی شد از بچگی پیداست .سایه ای هم ازنورعامل بالایی به آن می تابد که آن همان عشق است که باید رشد کند و به حد کمال برسد .یک چنین بچه ای پدرومادرش را به حد افراط دوست دارد.البته البته قاقا لی لی هم جایش محفوظ .اما محبتش چیز دیگر است.

بچه که بودم به خاطرم می آورم با مادرم به حمام می رفتم .شش ساله که شدم دیگر حمام  زنانه قدقن بود .وقتی می آمدم به خانه می دیدم مادرم به حمام رفته .می دویدم می رفتم درب حمام بعضا” می شد دو ساعت می نشستم .از بازی و همه چیز صرفنظر می کردم تا مادرم می آمد .وقتی مادرم را می دیدم .زا نوهایش را بغل می کردم از بغضی که داشتم به سکسکه می افتادم .مادرم هم که لنگه خودم بود منقلب می شد.هردو با چشم گریان می آمدیم خانه مثل اینکه بیست سال است همدیگر را ندیدیم .

بعد وقتی رفتم به مدرسه با مدیر و معلم هم همین شیوه را داشتم .سالی یک بار پدرم مدیر مدرسه را دعوت می کرد:آن شب در پوست خودم نمی گنجیدم .مثل اینکه جبرئیل می خواست امشب نازل شود .وقتی مدیر مدرسه در را می زد.صدا در جان و روح من منعکس می شد.به طوری منقلب می شدم که اصلا”استقبال نمی توانستم ازاوبکنم .می رفتم قایم می شدم.تا مدیربیاید برود توی اتاق با پدرم بنشیند .من بیایم از لای در وپنجره نگاه بکنم کمی حالم جا بیاید بروم سلام بکنم .مثل چوب خشک بایستم تا اجازه نشستن بدهد.من دو زانو بنشینم قالب بی روح .در صورتی که هیچیکس از شاگردان اطرافیان ما با معلم ومدیر اینگونه نبودند .بعد وقتی که بزرگ شدم با رفقایی که داشتم و هنرمند بودند .همین حال را داشتم.

غزل های مرا که می خوانید خیال می کنید من برای دختر چهارده ساله ام ساخته ام .در صورتی که من آنها را برای رفقایم ساخته ام .مثل همان عشقی که ملای روم برای شمس تبریزی داشته .یا صلاح الدین زرکوب .یا حسام چلبی داشته . ولی محبت من دوستی نبود .مال من عشق بود نسبت به آنها .اشخاصی که عقلشان عقل معنوی است پیداست که از اول عاشقند.اما مظاهر این عشق فر ق می کند وقتی در سن جوانی است .وقتی با یک دختر معاشقه می کند عجیب چیزی است این محبت .این محبت است که ازپرده برون می افتد باعث رسوایی می شود داستانی می شود.این دختر را که دوست دارد دیوانه وار است ولو که تناسب هم بینشان نباشد ولی دوست دارد اگرهم دختربی وفایی کند برود شوهر دیگری هم بکند اگرازاین بپرسند حالا که این دختر مال تو نیست می خواهی این دختر بمیرد یا شوهرش بمیرد؟ می گوید اصلا” ابدا حاشا وکلا راضی نیستم که سرش درد بکند .این را می گویند عشق .این به اقتضای عقل معنوی رشد می کند.

این تابش عشق هم زیادترمی شود ومی رسد به جایی که انسان ازاین جهان ماده نفوذ می کند.اول لطایف وظرافتی را ملتفت می شود که دیگران ملتفت نمی شوند .مرحله هنر وهنرمند اینجاست که عمرش را صرف شعر می کند .صرف نقاشی می کند.صرف موسیقی می کند.می بینید که فلان رفیقش که رفته بازار تجارت می کند میلیونر است ولی این لذتی  را که از شعر ونقاشی و موسیقی وهنر می برد بیشتر از پول است .مجذوب این است .عشق این است .این عشق از این مرتبه هم بالا تر هم می رود.کم کم دنیای ایده آل .دنیای معنوی – که برای آنجا خلق شده -آن دنیا را حس می کند .آن آدم کاملا”برایش روشن می شود که این دنیا گذرنده وتمام شونده است .پس پایان نیست .پایان وقتی است که ما به بن بست  برسیم  وآنجا بمانیم همیشه .چون که دنیایی که ما در مخیله مان هست حقیقتش هم هست.اگر نبود فکرش هم نبود یک چنین دنیایی را احساس می کند .خودش را پاک می کند .خوبی ها را جذب می کند.

اینجا عشق نور ایمان نامیده می شود .اینجا پایگاه مومنین است هنوز به خدا نرسیده .اینجا مومن جهان باطن را حس می کند ولی هنوز به خدا نرسیده .باز باید پیش برود تا به جایی که به خدا می رسد .دیگر ماسوا مادون او واقع می شود.اینجاعشق کامل می شود .اینجا ست که به خدارسیده .مومن که بود خدا را برای طعم بهشت و ترس از جهنم عبادت می کرد ولی به اینجا که رسد.دیگر مکتب اولیا ست.مکتب علی بن ابی طالب است که می فرمایدمن توراستایش می کنم نه از جهت ترس ازجهنم ات وطعم بهشت ات می پرستم برای اینکه خدا هستی ).این مقام آخرین عشق است.اینجا مرتبه ای است که از ملک بالاتر است .کمال عشق اینجاست بعد ازعشق آن دیگربه ما مربوط نیست .آن دم رحمانی است یا اراده الهی که آفریننده وهم موتور چرخ آفرینش است .

قرآن می گوید :”کل فی فلک یسبحون “. همه پدیده های هستی خدارا به پاکی یاد می کنند

ویرایش وتلخیص:آکاایران

خونین دلان استاد شهریار گردآوری توسط بخش بیوگرافی شعرا،بیوگرافی خواننده ها، نویسندگان سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات