بزرگداشت استاد شهریار و روز شعر و ادب - بیوگرافی شعرا ، بیوگرافی نویسندگان ، بیوگرافی خواننده ها

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد بزرگداشت استاد شهریار و روز شعر و ادب ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته بیوگرافی شعرا و نویسندگان از سایت بیوگرافی آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

  بزرگداشت استاد شهریار و روز شعر و ادب  
 
روح نامیرای عاشق

سید علی اصغر موسوی

ناله پیچیده بغضیم در نای گلو                    دامن آهی گرفتیم و به کیوان آمدیم...

بزرگداشت استاد شهریار و روز شعر و ادب
  بزرگداشت استاد شهریار و روز شعر و ادب

شمع سردابیم و در سوز و گداز اشک و آه       پله بند از دود خود، یک شب، در ایوان آمدیم

نغمه‏پردازی بود که عشق، انتخابش کرد!

و او با تمام داشته‏های گران بهایش، تهی دست زیست!

انگار آشنایی جز عشق ندارد! سوخت و ساخت!

مثل بغضی سنگین، در بارشِ اشک‏ها، تمام شکست‏ها را تجربه کرد!

غزل‏هایش، تصویر خاکستری غم و چکامه‏هایش، آهِ ممتد دلی بودند که عمری با دلدادگی زیست! پروانه بود و شمع زیست! شمع! با غریبانه‏هایی که به وسعتِ تمام تنهایی‏ها بود و بدون واهمه از سحر و شعرِ واپسینِ سفر! دل به شبانگاهان گیسوی عشق سپرد:

به زلف یار هم، بر می‏خورد! گر غیر از این باشی        که من صدبار، با این نکته باریک، برخوردم!

از «عشق» تا «اراده»، از «طلب» تا «مقصود»، جذبه دلدادگی را، داغ غربت را، حتی زخم سکوت را به فریاد شعر سپرد و از پرتوِ «یک نگاه»، به کهکشانی از شهود رسید!

آیینه‏های حقیری که قامتش را جدّی نمی‏گرفتند، محو «خلعت» آسمانی‏اش شدند که بافه‏ای از حریر معرفت بود.

  کوچه‏هایی که به لهجه صداقتش طعنه می‏زدند، اکنون، آکنده از نغمه غزل‏های تنهایی‏اش هستند! فراتر از آن چه می‏اندیشید، می‏سرود و فراتر از آن چه می‏سرود، احساس می‏کرد:

لاله در دامنِ کوه آمد و من بی‏رخ دوست              اشک، چون لاله سیراب، به دامن کردم

انگار دلش داغ جذبه مولانایی دیده است! به هر نسیم، نی ناله‏های نینوایی‏اش، سکوت را می‏شکست، که:

تیغ جدای ناله‏ام جان سوزتر سازد، چونیِ             با این نوا، کامی روا، در بی نوایی می‏کنم

آخر جدایی گر نبود، الهام شاعر هم، نبود             این پرده چون بالا زدی، من خودنمایی می‏کنم!

و این ناله، همیشه در تمام زندگی‏اش سایه انداخته بود که: «از نیستان تا مرا ببُریده‏اند...»

آری، نالیدن! نالیدن در تنهایی خویش!

این چکامه بلند غربت را چه کسی بهتر از شاعر حس می‏کند؟!

شاعری که هنوز هم پس از سالیان سال، نغمه‏هایش با ساز «حیدر بابا» همراه می‏شود و ساحل نشینانِ فرا دست «ارس» را با دو تارها و سه تارهای آتشین دل، به سماعی، بشکوه، فرا می‏خواند! شاعری که جرقه‏های تغزلش به دل هر سنگی می‏خورد، مثل گیسوی نیلوفر به رقص در می‏آید و آبشار واژگان عاشقانه‏اش، تمام احساس‏های نجیب را به تماشای ابدیت می‏برد. او می‏پنداشت به قلّه نخواهد رسید، اما امروز کتیبه نامش، بر بام جهان فخر می‏فروشد و عارفانه‏هایش را حتی عامیانه‏ترین مردم، به خاطر می‏سپارند:

دوشم که راه خواب زد افسونِ چشم تو                مرغان باغ را، به لب افسانه تو بود

همسایه گفت: کز سر شب، دوش، شهریار           تا بانگ صبح، ناله مستانه تو بود

به دست‏های شعر انگیزت قسم! که همیشه، عطر عشق از آن‏ها می‏تراوید.

تا بانگ «یاعلی» از دل‏ها می‏خیزد، نام و یادت در اذهان باقی خواهد ماند و عشق جاودان تو را بر سر هر کوی و برزن، جار خواهد زد!

شهریارا! سکوت شایسته تو نیست؛ بخوان! بخوان که ناگفته‏های بسیاری از عشق، باقی است. بخوان: «حیدر بابا، الهی که همیشه رو سفید باشی؛ دور و برت پر از چشمه‏ها و باغ‏ها باشند؛ پس از ما، الهی که سرت سلامت باشد،...»

آری، بخوان! که تو از همیشه خواندنی‏تری!

و ما امروز، در نهایت احساس، تو را می‏خوانیم؛ امروز که یادمان «شعر و ادب فارسی» است و ادب دوستان را به خواندن بیتی از دفتر دل شعرا فرا می‏خواند، یک بیت هم از دفتر جاودانی دلت می‏خوانیم:

جوانان در بهار عمر، یاد از «شهریار» آرید       که عمری در گلستان جوانی، نغمه خوانی کرد

نامت سرلوحه یاد و خاطره عاشقان باد!

یاد خیال بندان عاشق

سید علی اصغر موسوی

حُسن می‏گوید تماشا کن مرا                          شعر می‏گوید که انشا کن، مرا

عشق می‏خواهد که پوشم رازِ وی                     راز می‏گوید، که افشا کن مرا

وقتی دلم هوای بهشت می‏کند، وقتی دلم هوای آسمان می‏کند، وقتی دلم هوای غزل‏های حافظ می‏کند، انگار «شعر» با غربت عجین شده و غربت با عشق!

انگار اولین شاعر، اولین شعرش را برای تنهایی «ماه» سرود و ستاره‏ها برایش گریه کردند! آسمان، این آبی بی‏کران، که حتی شب‏ها، حیرت‏انگیز و غریبانه به نظر می‏رسد، همیشه بهانه خوبی برای سرودن است:

سرودن از تنهایی «آدم علیه‏السلام »! سرودن از غریبانه‏های «حوا»!

سرودن از دخترک فقیری که همراه بادبادکش، تمام آسمان را گشت!

سرودن از پیر مردی که با دیدن شکوفه‏ها، گریه‏اش می‏گیرد!

سرودن از اشک‏های خداحافظی! سرودن از لبخندهای تازه‏ترین دیدار!... و شعر، این موهبت الهی، با تمام لطافت، تمام زیبایی را برای بیان زیبایی‏ها می‏خواهد و بهترین اکسیر برای «پیوند دل‏های شکسته» است!

شعر، زیباترین سفر، تا دل بی انتهای آبی‏هاست.

شعر، لطیف‏ترین مخمل لحظه‏های سبز نیایش است.

شعر، سپیدترین ابریشم آرزو و گیسوانِ رها در باد است!

شعر، «موزون‏ترین دقایق ارتباط» است؛ ارتباط با آن سوی آسمان‏ها، با خدا و نجواهای شبانه!

شعر، قسمتی از بهشت گمشده در زمین است که با موسیقی اشک، در ضمیر دل‏ها جاری می‏شود و غریبانه‏های تنهایی را با یاد خدا پیوند می‏زند و انسان، این انسانِ تنها، دیگر به تنهایی نمی‏اندیشد و محو ثانیه‏های وصال می‏گردد!

گفته بودم چو بیایی، غم دل با تو بگویم          چه بگویم که غم از دل برود، چون تو بیایی

... و امروز، روز «شعر و ادب فارسی» که با یاد «شهریار» شعر و ادب قرین است، می‏تواند همایش ده‏ها قرن چکامه‏های بلندی باشد که:

از رودکی تا اَوستا! «از بوی جوی مولیان» تا «یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه»! از عاشقانه‏های سعدی و نظامی تا عارفانه‏های عراقی و عصار و حافظ! از خیال‏آمیزیِ منوچهری تا رنگ پروری بیدل! از نبض هیجان‏آمیز فردوسی تا بغض فرو خورده محتشم! از توبه سنایی تا «توحید» هاتف! از شور شمس تا رقص مولانا!

از حضور تابناک حافظ تا طلوعِ تابان صائب! از «اشک یتیم» پروین تا «انتظار لاله گون» سپیده ده‏ها قرن عشق را، معرفت را، غربت را و دل شدگی را، با گیسوانی پیوند زده است که معطّر از نام خداست و با یاد خداوند «جل جلاله»، هر چه بینی «نور» است و هر چه بنویسی، «نور»! امروز، روز «شعر» است؛ روز هزاران قلم آسمانیِ شاعران پر افتخار تاریخ ایران که تنها یادی از آن‏ها در «تذکره‏ها» مانده و «غریبانه»هایی که گاه، دل‏های عاشق را به هم پیوند می‏زند؛ غریبانه‏هایی که وقتی با «دوبیتی»های بابا طاهر شروع می‏شود، انگار از نای زخم آگین تمام برخاسته است!

غریبانه‏هایی که انگار غزل‏های حافظ را از زبان مولانا، و نای نیستانی مولانا را از زبان «فرهاد» نظامی نقل می‏کند!

غریبانه‏هایی که انگار تمام غربت خودش را از زبان «عمّان سامانی» بیان می‏کند!

کیست این پنهان مرا در جان و تن                 کز زبان من همی گوید سخن  

چه کسی می‏گوید اشعار با هم فرق دارند؟

مگر نه این که درد یکی‏ست و درمان هم یکی؟

پس این همه جدایی چیست؟ این همه «من و مایی در خلوت مستان»؟

اینک من از گلوی تمام شاعران تاریخ فریاد می‏زنم:

اگر داغ دل بود، ما دیده‏ایم                       اگر خون دل بود، ما خورده‏ایم

اگر دل، دلیل است، آورده‏ایم!                    اگر داغ شرط است، ما برده‏ایم

در این لحظه‏های زیبای تعزّل و عشق، یاد خیال بندانِ عاشق را که شمع جان به آتش عشق افروختند و شبانگاهان، نگاهشان را به مژه سوزیِ فانوس‏ها سپردند، گرامی می‏داریم،

یاد و نام خیلِ بیدلان وادی ادب، فراموش روزگاران مباد!

 

زخم هزار ساله حیدربابا

حسین امیری

مردی با زخم‏های هزارساله، مردی با عشقی قدیمی، بازمانده از اسطوره‏ای اشک‏آلوده، وقت سرودن، خاطره‏هایش را به دندان می‏گیرد تا چون آهویی خسته، شعر، این کودک بی‏پناهش را از سیلاب انفعال و خودباختگی، به سلامت بگذراند.

حیدربابا! کودکان صف کشیده برای تماشایت را خبر کن؛ مادربزرگ خاطره‏هایت را صدا کن؛ به آنها بگو که دنیا، دروغ ظاهراندیشان است و آیینه دق عاشقان.

حیدربابا! هنوز کودکی با صورت مسن و قد خمیده، در خاطرات سرسبز تو، دارد تمرین فراموش نکردن می‏کند.

حیدربابا! فراموش نکنی او را که تا آخرین جرعه نگاهش، عکس خیالت را از قاب دیده پاک نکرد.

حیدربابا! به کودکان خرامان در دامن سبزت بگو خدا، فراموشکاران را دوست ندارد.

شهریار سخن

زمان همیشه دیر می‏آید، ناز زمانه، همیشه نوش‏داروی بعد از مرگ نیاز است.

سهراب خاطره‏ها، رستم خیال پارسی‏دوستان را راحت نمی‏گذارد. ولی تو، اسب زین کرده ماندن در حقیقت احساس بشر بودی؛ ماندن در کودکی فطرت و رفتن به بزرگی علم و تجربه.

اندیشه الهی‏ات، در شعری ساده و گوارا، بر کودکی قلب پاک بشر می‏نشست.

تو شهریار زیبای بی‏پیرایه بودی!

تو شهریار سخن بودی.

طبیب یا شاعر؟

زندگی زیباست؛ مثل خاطرات کودکی پیر طریقتی آشفته‏جان، مثل حسرت عاشقی شیدا، مثل آرزوی روستازاده‏ای غربت‏نشین.

زندگی زیباست؛ مثل طبیبی شاعر، مثل سالخورده‏ای که در میان ذرات عالم، دنبال آفتاب صبح جوانی‏اش می‏گردد، مثل ابهت شعر حافظ در نگاه مردی در عصر آهن، آه و تنهایی.

شمس تبریز

پشت خاکریز تنهایی‏ام، پیرمردی به مهمانی آمده تا این خاک و این جان را تصنیف کند. فردوسی عاشق‏پیشه‏ای آمده تا از رستم تفکر بسیجی، شعر بگوید. سعدی شیرین‏زبانی آمده تا قصه‏گوی همت هم‏رزمانم باشد.

پیرمردی شاعرپیشه آمده تا تیشه فرهادی‏ام را بسراید؛ و تفنگم را، عشقم را، همتم را.

تبریز آمده تا شَمْس ِ سماع عاشقانه‏ام باشد؛ در هوای مرگ تانک‏ها و توپ‏ها.

از شهریار ملکی آمده که مردانش از جنس عشق و شعر و حماسه‏اند

 
ویرایش وتلخیص:آکاایران
 
 
 

بزرگداشت استاد شهریار و روز شعر و ادب گردآوری توسط بخش بیوگرافی شعرا،بیوگرافی خواننده ها، نویسندگان سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات