زندگینامه پرویز کلانتری - بیوگرافی نقاش ها

زندگینامه پرویز کلانتری

استاد پرویز کلانتریپرویز کلانتری نقاش است. مقالات زیادی چاپ کرده و کاریکاتور هم کشیده است برای کتابهای درسی هم نقاشیهایی کشیده که «حسنک کجایی؟» را همه به یاد می آورند، و تاکنون چهار کتاب چاپ کرده: «چهار روایت از شب سال نویی که بر نیما گذشت»، «ولی افتاد مشکلها». «نیچه نه، فقط بگو: مشد اسماعیل» و «برگزیده ای از نقاشیهای پرویز کلانتری».

زندگینامه پرویز کلانتری
زندگینامه پرویز کلانتری , نقاش, مجیدمظفری




این گفتگو هم داستان عجیبی داشت. چند ماهی را به دنبال این گفتگو دویدم. هر زمانی که دست می داد، تماس می گرفتم و خواسته ام را تکرار می کردم و هر بار استاد بهانه ای برای فرار می تراشید تا این که سرانجام نام «زاون قوکاسیان» در این میان کلیدی شد تا قفل باز شود. قرار گفتگو را که گذاشتیم، نشانی ای داد که بسیار نزدیک آتلیه «آیدین آغداشلو» بود، ولی نیم ساعتی سردر گم شدم تا محل را یافتم.

این جا می خواهم اعترافی بکنم: همه زمان گفتگو یک طرف، پایان آن هم یک طرف؛ آن وقتی که نویسندگان، کتابهایشان را برایم امضا می کنند؛ که این بار هم این اتفاق افتاد. «پرویز کلانتری» کتاب «نیچه نه، فقط بگو، مشد اسماعیل»اش را برایم امضا کرد و به دستم داد. دزدکی نگاهی به یادداشت صفحه اول کتاب انداختم. نوشته بود: «ارادتمند پرویز کلانتری» و در سطر بالاتر: «نیچه نه، فقط بگو: علی شعار»!
●کویر شما را نقاش کرد یا این که شما کویر را نقاشی کردید؟
▪ به طور کلی هیچ وقت من سبک را انتخاب نکردم، بلکه سبک مرا انتخاب کرد. علتش هم زندگی جاری و تقدیر آن بود. مثلاً زمانی در دانشکده هنرهای زیبا به دانشجویان رشته معماری، طراحی درس می دادم و باید آنان را به ارگ بم، کاشان و این طرف و آن طرف می بردم تا از آن بناها، طراحی کنند. پنج سال آزگار من این موضوعات را به دانشجویان تعلیم می دادم و خود به آنها نگاه می کردم. بعد از پنج سال، تقدیر حکم کرد و موضوع نقاشیهای من شد: «چشم اندازهای حاشیه کویر».

● کارهای شما را که نگاه می کنم می بینم آنها را به چند موضوع تقسیم کرده اید: سیاه در سیاه، کاهگلها، سقاخانه، عشایر و اگر اشتباه نکنم مینی مالها و اساطیر. این موضوعات از کجاها آمده؟
▪ درباره «کویر»ها برایتان گفتم که از دانشکده هنرهای زیبا شروع شد، اما چندین سال پیش موزه مردم شناسی برای برپایی یک موزه کاربردی عشایری از من درخواست همکاری کرد و وقتی آن جا رفتم و مشغول نقاشی از «جل»های عشایری شدم، آن قدر هندسه این جلها برایم زیبا بود که ناگهان عشایر خودشان را به من تحمیل کردند (می خندد)؛ به خانه آمدم و به همسرم گفتم که تا یک سال از من هیچ کاری نخواهد! خرج خانه را تنظیم کردم و یک سال تمام روی موضوع «همراه با عشایر» به کار پرداختم. این شد که عشایر وارد زندگی من شدند.

● خب این از عشایر، در مورد «سقاخانه» چه؟
▪ من در دانشکده های مختلف درس داده ام. در یکی از این دانشکده ها، دانشجویی برای رساله نهایی خود که «فعل و انفعالات نقاشی معاصر ایران» را به عنوان موضوع انتخاب کرده، پیش من آمد تا به او کمک کنم، ولی دیدم که هیچ اطلاعاتی درباره نقاشی مکتب «سقاخانه» ندارد و برانگیخته شدم تا برای نسلی که این مکتب را فراموش کرده، دوباره احیایش کنم. در واقع مکتب «سقاخانه» عنوانی است که «کریم امامی» به این گونه نقاشیها داد و گفت که این نوع نقاشیها از عناصر داخل «سقاخانه» استفاده کرده اند. مکتب «سقاخانه» مکتبی بود که نسلی از نقاشان که عمدتاً از دانشکده هنرهای تزئینی آن زمان آمده بودند، به سراغش رفتند. البته سردمدار این جریان «پرویز تناولی» بود و «حسین زنده رودی».

خب من برای این که دیدم این دانشجو هیچ اطلاعی از این ماجرا ندارد، خودم یک دوره «سقاخانه» روی پاسپارتوی کاهگل مخصوص خودم، کار کردم. بنابراین مکتب «سقاخانه» را هم آن دانشجو به من القا کرد. بنابراین همان طور که گفتم همیشه سبک، مرا انتخاب کرده است.

● خودتان را بیشتر به کدام سبک نزدیک می دانید و اگر سؤالم را به گونه ای دیگر مطرح کنم؛ با کدام دوره از نقاشیهایتان احساس نزدیکی بیشتری می کنید؟
▪ من آن نقاشیهایی را که دوست دارم، نمی فروشم. همسرم عنوان این گونه کارها را گذاشته: «حیف رنگ، حیف بوم»! اینها «مینی مال آرت» هستند. خیلی مختصرند. مثلاً یک خط ساده است و یا یک تکه کاهگل و یا هر چیز دیگری. گرایش من به طور کلی به هنر مینی مال است. می دانید که من با ادبیات داستانی هم انس و الفت دارم و در آن جا هم به داستانهای مینی مال علاقه مندم.

● اما در این آخرین کتابی که از شما به چاپ رسیده، یعنی «ولی افتاد مشکلها» داستانها زیاد هم مینی مال نیست!
▪ نه. من خیلی پراکنده کار کرده ام. گاهی اوقات دلم خواسته کارم بسیار آوانگارد باشد. مثل «تلویزیون گل اندود» که محمدابراهیم جعفری نام «گله ویزیون» بر آن گذاشته. شیشه شفاف تلویزیون که برای دیدن است را گل اندود کرده ام که نبینم. بنابراین گاهی اوقات به همین سادگی کار خیلی مدرنی انجام می دهم و گاهی اوقات می خواهم مثل بچه آدم بنشینم و یک موضوع را دقیق نقاشی کنم. برای کار هیچ مانعی برایم وجود ندارد و اگر دلم خواست و هوای این را کردم که خیلی طبیعی نقاشی کنم، به طبیعت بسیار بادقت نگاه می کنم. در داستانها هم این گونه هستم، گاهی اوقات یک صحنه و یا یک موضوع توصیف می شود و گاهی اوقات خیلی تند و به اختصار از یک موضوع عبور می کنم.

● «گله ویزیون» واکنش و احساسی بود که به تلویزیون داشتید یا فکر کردید که باید این کار را بکنید؟ چون دور و اطرافم را نگاه می کنم تلویزیونی نمی بینم. ضبط صوت و یا پیانو هست، اما خبری از تلویزیون نیست!
▪ تلویزیون در اتاق بالاست که هنوز قندشکن حواله اش نشده (می خندد)! ولی من این مسأله را نوشته ام و اتفاقاً یکی از نوشته های خوب من همین «گله ویزیون» است و فکر می کنم در کتابی هم چاپش کرده ام.

● این نوشته را می توانید تعریف کنید؟
▪ چرا که نه؟ از نظر سبک راوی که من باشم دو نفر شده ام، یکی خودم هستم و دیگری کودک درونم که هر دو برابر تلویزیون نشسته ایم. کنترل در دست من است و مرتب این کانال و آن کانال می زنم و آن بچه من که «پرویز» نام دارد، گریه می کند و می خواهد کارتون تماشا کند و آخر سر آن قدر عصبانی می شود که لنگه کفشش را پرت می کند و شیشه تلویزیون را می شکند. در این داستان، این شیوه که راوی دو قسمت شده، برایم نو بود، یکی خودش است و دیگری کودک درونش. آن کودک درون که «من خموشم و او در فغان و در غوغاست» می زند و شیشه تلویزیون را خرد می کند. خلاصه داستان جالبی است.

● شما با یک حس مردم شناسی به سراغ نقاشی رفتید. این حس در شما بود یا وقتی که شروع به کار کردید، این حس به وجود آمد؟
چون فکر می کنم که بعد از «سیاه در سیاه» ناگهان شیوه کارهایتان عوض شد.

▪ حق با شماست. این حس از خیلی دور از من آمده، من در جوانی درگیر نقاشی کتابهای درسی شدم. سال ۱۳۳۶ کتابهای درسی را نقاشی کردم و به نشان دادن عناصر بومی در آنها خیلی علاقمند بودم و توجه داشتم. یعنی اگر من تصویری را برای کتاب نقاشی می کردم، در آن نقاشی برای قهرمان داستان، خانه و مجموعه ای که پیرامونش است دقیقاً آدرس داده شده. الان هم به مناسبت دومین جشنواره کتابهای درسی، نقاشی من برای درس «حسنک کجایی؟» را پوستر کرده اند.

حسنک و محیط اطرافش دقیقاً ایرانی هستند و در کارهای آن دوره ام به عناصر بومی بسیار توجه داشتم و این مسأله هنوز هم در من هست و در نقاشیهایم ظاهر می شود. در داستانهایم این وفاداری به عناصر بومی که شما به مردم شناسی تعبیرش کردید، هم وجود دارد.

● می گویند هنرمند زمانی جهانی می شود که هنرش از درون فرهنگ بومی خود به وجود بیاید، با این حساب، شما خود را یک هنرمند جهانی به حساب می آورید؟
▪ بحث خیلی پیچیده ای است که باید بشکافیمش. جهانی شدن برای ما یک تقدیر تاریخی است، چه دوست داشته باشیم و چه نداشته باشیم این اتفاق می افتد، اما در عین حال ما حق داریم که با کوله باری از ارزشها و میراث فرهنگیمان وارد آن شویم. اما مسأله این است که من این مسأله را به گونه ای خاص می بینم. هنرمندی کار می کند و اثری را خلق می نماید. در حقیقت هنرمند با این کار خود، هستی اش را توجیه می کند. این هستی برای من بومی است، چون نمی توانم ایرانی باشم ولی ادای آمریکاییها را درآورم. بنابراین خصوصیات بومی خود را نشان می دهم و بیان می کنم. از این خاستگاه است که اگر هنرمند با صداقت کار کرده باشد، جهان آن را می پذیرد و قبول می کند و هنرمند جهانی می شود.

● اتفاقاتی که در دهه های ۳۰ و یا ۴۰ ایران افتاد باعث شد که بسیاری از هم نسلان شما به سبک و سیاق خاصی در آثارشان دست پیدا کنند. این اتفاقات چه تأثیری بر کارهایتان گذاشت؟
▪ آن زمانی که جوانی ما گذشت، زمانه پرسر و صدای «زنده بادها» و «مرده بادها» بود. من امروز اصلاً آدمی سیاسی نیستم اما در جوانی مثل بقیه جوانان هم نسل خودم درگیر زنده باد و مرده بادهای دوران ملی شدن صنعت نفت بودم و بهای آن را پرداختم و به دلیل پخش کردن یک اعلامیه بعد از کودتای ۲۸ مرداد، یک ماه زندان رفتم.

● یعنی وقتی که از زندان آزاد شدید، سیاست را کنار گذاشتید و در کنج خلوت خود به هنر پرداختید؟
▪ نمی شود گفت کنج خلوت. زندان رفتن به من فهماند که اصلاًَ آدم سیاسی نیستم و نمی توانم مسؤولیت یک جریان سیاسی را بر عهده بگیرم.

● تا این جا درست، اما نگفتید که چه تأثیری بر آثارتان گذاشت.

▪ می توان اسمش را یک جور ملی گرایی گذاشت که همچنان و تا امروز هم ادامه پیدا کرده. بعد از انقلاب اسلامی هم ما این را می بینیم. یعنی شاید یک معنای انقلاب اسلامی این بود که ملتی به دنبال هویت خودش می گشت، که این ارزیابی مجدد در تمامی زمینه ها اتفاق افتاد. در مسایل شخصی و خانوادگی هم، در قلمرو سیاست، فلسفه، اندیشه، ایدئولوژی و... هم. یعنی ملتی به یک ارزیابی مجدد واداشته شد تا به این سؤال پاسخ دهد که: «من کیستم؟» این مسأله خیلی اهمیت دارد.

من کم کم به امور خیریه علاقه مند شدم و به خلق آثار هنری و ارشاد نسلهای بعدی؛ ارشاد به مفهوم سوادآموزی. برای سوادآموزی خیلی اهمیت قائل هستم و به جامعه «یاوری»، که مدرسه می ساخت، کمک کردم و با آنان همراه شدم و در جنوب خراسان صدها مدرسه ساختیم و به این نتیجه رسیدم که علت و علل همه محرومیتها و عقب افتادگیمان، جهل است. وقتی مدرسه بسازیم، بچه ها می توانند شکفته شوند؛ آخر آنها حق دارند که درس بخوانند و من فکر می کنم این مسؤولیت را دارم تا کاری کنم که بچه ها درس بخوانند.

● یعنی حتی آن زمان که موزه هنرهای معاصر و یا گالریهای خصوصی بسته شد، هیچ تأثیری بر زندگی شما نگذاشت؟
▪ می خواهم چیزی برایتان بگویم. زمان جنگ، درست همان موقعی که کردستان را می زدند و داغان می کردند، به جای این که جنگ را تصویر کنم، در مجموعه «همراه با عشایر» کردها را نقاشی کردم که در مراسم عروسی شان «چوبی» می رقصند. نه این که من این جنگ را، به عنوان دفاع مقدس قبول نداشته باشم که بسیار هم قبول دارم، ولی واکنش من نسبت به آن این گونه بود.

اجازه بدهید خاطره ای برایتان تعریف کنم. زمانی هنرمندی سوئدی به نام «بومن» از هنرمندان جهان تقاضا کرد که برای مشارکت در ایجاد نمایشگاهی مدرن برای بیان صلح، آثار هنری خود را بفرستند. من مشتی خاک را با کیسه ای کاه برایش فرستادم و در نامه ای خطاب به او نوشتم: «پیشنهاد شما گه گامی است هنرمندانه به سوی صلح، برای من ایرانی که هشت سال تمام مصایب جنگی را در کشورم داشته ام، بسیار خوشحال کننده است. مشتی خاک از سرزمین پهناور ایران را برایتان می فرستم.

خاک سرزمینی کهنسال را که در گذشته ها سهم بزرگی در تمدن بشری داشته است. خاک سرزمینی را که اگر چه همواره در معرض تاخت و تاز بیگانگان بوده، ولی شعر و ادبیاتش آکنده از دوستی و عشق و مهر بین انسانهاست، و همچنین کیسه کاهی از گندمزارهایی که هشت سال آزگار در آتش جنگی ناخواسته سوختند و خوشحالم که از کشوری جنگ زده در نمایشگاهی برای صلح شرکت می کنم. (این جا اشکی که از ابتدای این خاطره در چشمانش حلقه زده بود، فرو می ریزد و گفتگو چند دقیقه ای قطع می شود.)● معذرت می خواهم، فکر می کنم که سؤال بدی را پرسیدم...
▪ نه. جان کلام بود. آخر می دانی، دفاع معنا دارد، ولی جنگ!... تا وقتی می توان از صلح گفت، چرا از جنگ؟ اصلاً صلح برایمان خوب است یا جنگ؟
● جواب که کاملاً واضح است. احتیاج به صلح و از آن بالاتر آرامش داریم تا بتوانیم کار کنیم و بسازیم. (سکوتی طولانی بین هر دو طرف)می توان این گونه نتیجه گرفت که شما هیچ وقت از راه فروش آثارتان گذران نکرده اید و نقاشی مشغولیتی شخصی برایتان به حساب می آمده؟
▪ نه. واقعیت این است که ما ایرانیها با احساسات قرن هفدهمی در قرن بیست و یکم زندگی می کنیم! یعنی ایرانی فکر می کند که فروختن نقاشی قباحت دارد، زشت است و بد، ولی یک نقاش قرن بیست و یکم از این که نقاشیهایش را در یک گالری می گذارد و می فروشد و از پول آن گذران می کند، هیچ شرمنده نیست. من هم همین کار را می کنم. من نقاشی معاصر و امروزی هستم. در قرن هفدهم زندگی نمی کنم که با فروتنی گوشه ای بنشینم و منزوی باشم. با بقیه مردم زیر این آسمان زندگی می کنم، نقاشی می کشم، روی دیوار می گذارم و کسی می آید و آن را می خرد و از این راه گذران زندگی می کنم. یعنی از فروش نقاشی شرمنده نیستم، اما فاجعه آن جاست که بخواهم تابعی از متغیر بازار شوم. این خطری است که همه هنرمندان را تهدید می کند.

● در تغییراتی که در دوره های مختلف کاریتان داشته اید چقدر موادی که استفاده کرده اید، تغییر کرده است؟
▪ الان که با شما صحبت می کنم رغبت من به کار کردن مستقیم با ماده است و از آن فراتر، کار کردن با اشیا، یعنی یک مجموعه تلویزیون دارم و مجموعه ای ساعت. یعنی خود ساعت است و هیچ کار روی آن نمی کنم.

● همان ساعتی که در کاهگل کاشته اید؟
▪ بله. اشیا مستقیماً فکری را در من بیدار می کنند که پرداختن به آن اشیا برایم بسیار دلپذیر است تا نقاشی کردنشان، و به طور کلی از کارهایی که به شیوه کولاژ ساخته می شوند، بسیار خوشم می آید. «سقاخانه»ها به من این امکان را می داد که از مواد گوناگون، نظر قربانیها، دخیلها و گچ و گل و هر چیز دیگری بتوانم استفاده کنم و یک کولاژ بسازم. بنابراین کار کردن با مواد را دوست دارم. در ادبیات هم به کولاژ کردن علاقه مندم، یعنی نوشته ام به گونه ای است که تکه های مختلف، با زبان و واژگان گوناگون سر هم می شوند تا یک اثر داستانی را به وجود آورند. آخرین کاری که در دست دارم، رمانی است که به شدت این در هم آمیختگی زبانهای گوناگون در آن وجود دارد. عنوان این رمان «خداحافظ آقای شاگال» است که در آن زبانهای مختلف به کار رفته. البته این رمان هنوز چاپ نشده.

● یعنی «عجایب المخلوقات» چاپ شد؟
▪ نه، این کتاب همان است. از «عجایب المخلوقات» خیلی استفاده کردم. با زبان و نثر آن و چیزهایی از دوره قاجار، زبان روزنامه، زبان رادیو، بروشورها، کاتالوگها و...؛ همه اینها دست به دست هم دادند که گونه ای کولاژ در ادبیات داستانی به وجود بیاورم.

● اصلاً چه شد که این گونه کار کردید؟ یعنی از روزنامه نگاری به نقاشی آمدید و از نقاشی به داستان نویسی و در کنارش نقاشی.

▪ راستش را بخواهید در ابتدا یک کاریکاتوریست بودم. زمانی که دبیرستان می رفتم کاریکاتور می کشیدم و بنابراین با روزنامه سروکار داشتم. گاهی به هیأت تحریریه یک روزنامه می رفتم و با نویسندگان روزنامه و با شاعرانی که در آن کار می کردند انس و الفت داشتم. بعدها در قلمرو کار گرافیک تنها به کتابهای درسی پرداختم و بعد از دانشکده، به طور کاملاً حرفه ای فقط نقاشی کردم، ولی همیشه نوشتن، عشقی برایم بود. می نوشتم بدون این که بفهمم برای چه می نویسم و چه استفاده ای از آن خواهد شد.

در هر شماره درباره نقاشان هم عصر خودم داستانواره هایی می نوشتم با برداشتی کمرنگ از زندگی این عزیزان و این همچنان ادامه پیدا کرد و الان که روبه روی شما نشسته ام، آخرین داستانم بسیار عجیب و غریب است.

● می توانید درباره این داستان آخر توضیح بیشتری بدهید؟
▪ بله. راوی داستان از فروش نقاشیهایش گیتاری خریده بود و به کوه زده و در هوایی بارانی، جلوی دهانه غاری آتشی روشن کرده و تا سحر ترانه های دلخواهش را می زند. بعد می بیند که عده ای شبیه افغانیها، با همان نوع لباس و سگی زیبا از غار بیرون می آیند و با زبانی صحبت می کنند که راوی زبان آنها را نمی فهمد و آن گروه در برابر چاشتی که راوی به آنها می دهد سکه ای قدیمی که هیچ معنایی ندارد، می دهند و با راوی به شهر می آیند.

راوی در ابتدا خیال می کند که این گروه عده ای هستند که در آن غار برای یافتن زیرخاکی کند و کاو کرده اند، ولی آن قدر افراد این گروه با شخصیت هستند که از این پیش داوری خود شرمنده می شود. این گروه همراه راوی در شهر که همه چیزش برای غارنشینان عجیب است به بنیاد «گلشیری» می روند و راوی، آنان را به «حسین محمدی» نویسنده جوان افغانی که به خاطر کتاب «انجیرهای سرخ مزار» جایزه گرفته، معرفی می کند، چون فکر می کند که زبان آنان پشتو است، ولی «محمدی» هم زبان آنان را نمی فهمد.

یکی از زبان شناسان که در آن جمع است به موضوع علاقه مند می شود و همراه با گروهی از یونسکو که درباره زبانهای آرکائیک و فراموش شده کار می کنند، به این گروه می پردازند و فیلمسازی هم می خواهد که فیلمی مستند درباره شان بسازد و آن قدر با راوی تماس می گیرد که او را ذله می کند. تا این که یک روز که راوی به هتل محل اقامت غارنشینان می رود، می بیند که آنان رفته اند. از «حسین محمدی» می پرسد که با «اصحاب کهف» چه کردی؟ و او جواب می دهد: آقای کلانتری، اصحاب کهف یعنی چه؟ شما عده ای افغانی را به من معرفی کردید که می خواستند به افغانستان باز گردند و من به آنان کمک کردم! شما آن قدر در داستانی که نوشته اید و خیالاتتان غرق شده اید که همه آن خیالات را واقعیت پنداشته اید. راوی می فهمد که اشکالی پیدا شده، مدتی پیش روانپزشک می رود. الان که چند سالی گذشته راوی به ما می گوید که الان خوب شده ام، ولی هنوز هم تردید دارم. چون نمی دانم آن فیلمساز چرا این همه اصرار داشت که فیلمی درباره آنان بسازد؛ و داستان تمام می شود. داستانی رئالیستی/اساطیری است بر محور تعلیق.

● این جا دو مسأله وجود دارد. یکی این که خودتان را خیلی وارد داستانهایتان می کنید. چون در یکی از داستانهای مجموعه «ولی افتاد مشکلها» شخصیتهای داستان از شما به عنوان نویسنده آن اسم می برند....
▪ بله. این گونه است. در این داستان هم من به عنوان راوی حضور دارم.

● و مسأله دوم: این گونه که موضوع داستانتان را باز می گویید فکر نمی کنید دیگران از این داستانها که هنوز چاپ نشده، سوء استفاده کنند؟
▪ سوء استفاده یعنی چه؟
● یعنی از پیرنگ داستانتان استفاده کنند و داستانی با همان موضوع بنویسند؟
▪ خدا پدرت را بیامرزد. حدود ۵۰ سال است که نقاشی می کنم و عده ای کار من را کپی می کنند و می فروشند.
● به اسم خودشان یا نه نام شما؟
▪ به اسم خودشان!
● برای جلوگیری از این مسأله کاری نکرده اید؟
▪ با وکیلی صحبت کردم و وکیلم به آن شخص اعتراض کرد و او هم گفت که دیگر این کار را نمی کند، ولی باز هم کارش را ادامه داد! به هر حال چون خسته شدم، او و کپی کردن کارهایم را رها کردم. به هر حال باکم نیست. من فقط کار خودم را می کنم.

● فکر نمی کنید با این همه کار مختلفی که انجام داده اید به «از این شاخه به آن شاخه پریدن» متهمتان کنند؟
▪ من به این گناه خودم اعتراف می کنم، ولی وقتی یک نیاز درونی می گوید که الان بنشینم و این منظره را عیناً نقاشی کنم، چرا نباید این کار را بکنم؟ چون تلویزیون را گل گرفته ام اجازه ندارم به طبیعت نگاه کنم؟
● آثاری که نوشته اید با سکوت منتقدان ادبیاتی مواجه شد. این مسأله ناراحتتان نمی کند؟
▪ زندگی من سه قسمت کاملاً مجزاست. همه جوانی ام با زنده باد و مرده باد گذشت. در دوره ای آثار «کافکا» و «بکت» و از این دست داستانها خواندم و به طرف آنها کشیده شدم و در پیری آدمی هستم که با جهان و کائنات آشتی هستم و از هیچ چیز ناراحت نمی شوم.

در جوانی می خواستم روی صحنه باشم و برایم دست بزنند، ولی الان چنین نیازی را حس نمی کنم. چند روز پیش در جشنواره کتابهای درسی روی صحنه بودم و برایم کف می زدند، اما الان دیگر آن آدم قدیم نیستم.
روزنامه قدس

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات