مصاحبه با مردی که سینمای ایران را جهانی کرد - بیوگرافی کارگردان ها

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد مصاحبه با مردی که سینمای ایران را جهانی کرد ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته بیوگرافی کارگردانان از سایت بیوگرافی آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید



مجله چلچراغ: عباس کیارستمی یکی از سینماگرانی است که خیلی راحت تن به گفتگو نمی دهد. به همین دلیل ساده، تعداد گفتگوهای او با نشریات داخلی و در طول یک سال گاهی حتی به دو مصاحبه هم نمی رسد اما کیا رستمی را می شودآن سوی آب ها هم دنبال کرد.

گفتگوهای گهگاهی او با نشریات معتبر دنیا سبب می شود تا ما هم کمی بیشتر درباره کیارستمی بدانیم.

متنی که در ادامه می آید، گفتگویی است که کیارستمی با نشریه سایت اند ساوند، درباره فیلم جدیدش، «مثل یک عاشق» انجام داده است. این گفتگو توسط جف اندرو صورت گرفته که یکی از نام آوران نقدنویسی و یکی از منتقدان بنام سینماست.

جف اندرو: چطور شد که در ژاپن فیلم ساختید؟

- عباس کیارستمی: اولین بار که 18 سال پیش به ژاپن رفتم، در راپونجی بودم؛ تاجرها زیاد به این منطقه می روند. یک شب در این منطقه داشتم راه می رفتم، دختر 17-16 ساله ای را دیدم که لباس خیلی سفیدی پوشیده بود و مردانی را دیدم که کت و شلوارهای مشکی پوشیده بودند و از کنارش رد می شدند. تباین رنگ سفید و سیاه باعث شد تصویر خیلی چشمگیری به وجود بیاید. آن موقع به فکر ساختن فیلمی در این مورد نبودم ولی آن تصویر در ذهنم ماند. ایده ساختن فیلم بر اساس آن تصویر خیلی بعدتر به ذهنم رسید، وقتی آن استاد دانشگاه و آن پسر را به داستان اضافه کردم ولی تازه دو سه سال پیش بود که به ژاپن رفته بودم و بالاخره تصمیم گرفتم فیلمم را در آنجا بسازم. از ژاپن خیلی خوشم می آید؛ من خودم بیشتر از آنکه ایرانی باشم، ژاپنی ام! مثلا، زیاد کار می کنم و ژاپنی ها هم اینجوری اند.

همینطور، موقعی که 18 سالم بود، یک برنامه مرور آثار اوزو [«یاسوجیرو اوزو، کارگردان و فیلمنامه نویس ژاپنی/م.] در سینماتک تهران برگزار شد و من خیلی خیلی فیلم هایش را دوست داشتم، هر چند هنوز فکر فیلمساز شدن به ذهن خودم خطور نکرده بود. بعضی وقت ها پیش می آیدکه خبرنگارها از من می خواهند اسم کارگردان محبوبم را بگویم؛ جواب دادن به این سوال برایم سخت است، ولی اگر اصرار کنند معمولا می گویم اوزو و [باستر] کیتون.

این را هم یادم هست که آثار شاعری را می خواندم (حقیقتش، یادم نیست آن شاعر ژاپنی بود یا چینی) که خیلی درباره طبیعت شعر می گفت: ماه کاملِ پس از باران و از این چیزها. بعدها خودم هم به همان سبک و سیاق شعر گفتم.

 حتی بعضی از عکس هایم، مخصوصا عکس های سیاه و سفید توی کتاب «به سفیدی برف»، به جهت شباهتشان به نقاشی های مرکب، خیلی برایم حس و حال ژاپنی دارند. بنابراین وقتی به ژاپن می روم، خیلی احساس راحتی می کنم؛ وقتی در ژاپن هستم، نسبت به دیگر کشورهایی که به آنها مسافرت می کنم، کمتر دلم برای تهران تنگ می شود.

بنابراین با خودم گفتم چرا در ژاپن فیلم نسازم؟ می دانستم کار پرمخاطره ای است. ایده ساختن فیلم در ژاپن را با زنی که برای بازی در فیلم «دِرسو اوزالا» (1975) به همراه کوروساوا به روسیه رفته بود، در میان گذاشتم. این زن به من گفت که کوروساوا هر شب گریه می کرد؛ برای او کار کردن با یک گروه روس که زبانشان را نمی فهمید، سخت بود. برای من هم همین وضعیت ایجاد شد، جز اینکه من هر شب گریه نمی کردم... فقط بعضی وقت ها! برقراری ارتباط با گروه کار سختی بود، چون مترجم ژاپنی دستورهای من را خیلی واضح انتقال نمی داد. البته این قضیه مایه تأسف بود، چون کار با بازیگران خیلی خوب پیش می رفت.

عباس کیارستمی,عباس کیارستمی ژاپن,عباس کیارستمی ده,[categoriy]


اندرو: اولین جمله فیلم این است: «به تو دروغ نمی گویم.» جالب است که شما دوباره فیلمی ساخته اید که در آن اغلب معلوم نیست چه چیز حقیقت است و چه چیزی نیست. شما خیلی چیزها را در ابهام رها کرده اید.


- کیا رستمی: وقتی صحنه طراحی شده برای اتاقِ اوکونو تاداشی را نشان او دادم، نگاهی به کتاب ها و عکس ها و مبلمان انداخت و گفت: «خب، آنطور که متوجه شدم، من قرار است استاددانشگاه باشمۀ ولی من در این فیلم چه ربطی به این خانم جوان دارم؟» گفت: «بیا یک نگاهی به این اتاق بیندازیم؛ شاید بتوانی ارتباطی بین خودت و او پیدا کنی.» عکسی از تاکاناشی رین که قرار بود نقش آکیکو را بازی کند، به او نشان دادم. گفت احساس می کند بین چهره آن خانم جوان و تصویری که سر صحنه فیلمبرداری بوده، شباهت هایی وجود دارد؛ او تصور کرده بود که آن تصویر، تصویرِ همسر یا دخترِ شخصیتی است که قرار بود نقش آن را بازی کند.

بنابراین کمی انگیزه پیدا کرد، هر چند ما توی فیل مهرگز نمی گوییم چرا شخصیتِ او تنهایی زندگی می کند؛ ما در مورد خانواده یا گذشته اش هیچ چیز نمی دانیم. حتی حرف های خاله زنگی همسایه اش اطلاعات زیادر در مورد او به ما نمی دهد. من می خواستم فقط همینقدر اطلاعات در مورد او داده شود. چون آدم ها همیشه یکسری چیزها را سرکوب می کنند. اگر مدت زمان بیشتری را با واتانابه می گذراندید، شاید اطلاعات بیشتری در موردش به دست می آوردید، ولی این فیلم 18 ساعت از زندگی او را نشان می دهد و در این شرایط این تمام اطلاعاتی است که او در مورد خودش آشکار میکند.از این گذشته، ما اصلا به اطلاعات بیش از این هم در مورد او نیاز نداریم. شما 30 سال با یک نفر زندگی می کنید، ولی با اینحال همه چیز را در مورد او نمی دانید؛ اصلا ما خودمان را هم آنطور که باید و شاید نمی شناسیم!

اندرو: یکی از دوستان گفت شاید واتانابه یک جور «خودنگاره» کارگردان سات، چون آشکارا در دنیای مدرن احساس معذب بودن می کند.


- کیا رستمی: شاید اندکی، هر چند من قطعا نمی گویم دنیای مدرن و تکنولوژی چیزهای بدی هستند.اینها واقعیت هایی هستند که باید با آنها کنار بیاییم، بنابراین باید خودمان را با آنها انطباق بدهیم ولی بخشی از خودم را همچنین در نوریاکی، مرد جوان فیلم، می بینم. من هم یک زمانی هم سن او بودم؛ با حسادت و آن نوع عشق آشنایی دارم، درست همانطور که با احساسات بسیار متفاوت واتانابه آشنا هستم. در واقع، تمام شخصیت های فیلم هر چیزی که در مورد خودشان می گوید و هر فکری که در مورد خودشان می کنند، با محوریت عشق است؛ حتی آن همسایه ها همه آنها خودشان را شبیه یک عاشق می بینند ولی به شکل های مختلف واکنش نشان می دهند. فیلم در واقع درباره «شبیهِ» عاشق بودن است و نه خودِ عاشق بودن. عشق چیزی انتزاعی یا مطلق نیست؛ عشق نسبی است و منظور ما از آن، چیزهای مختلفی است. عشق تغییرپذیر هم سهت. مثلا، سال ها پیش احساس می کردم دیوانه وار عاشق کسی هستم؛ ساعت ها و ساعت ها تلفنی با او صحبت می کردم ولی این عشق نتیجه نداد و وقتی سال ها بعد او را بار دیگر دیدم، دیدم حوصله صحبت کردن با او را بیشتر از چند دقیقه ندارم. ولی برگردیم به سوال شما: من فقط یکی از شخصیت های فیلم نیستم، بلکه همه آنها هستم.

عباس کیارستمی,عباس کیارستمی ژاپن,عباس کیارستمی ده,[categoriy]


اندرو: از این نظر، این فیلم مثل بقیه فیلم های شماست.

- کیارستمی: در این فیلم نشان می دهم که آدم های نسل های متفاوت رفتارهای متفاوتی دارند.

اندرو: شما گفته اید که هر یک از فیلم هایتان برآمده از فیلم ما قبل آن است. این فیلم چگونه به فیلم «کپی برابر اصل» ارتباط پیدا می کند؟


- کیارستمی: خب، این موضوع آنقدرها هم آگاهانه و عامدانه نیست ولی لحظه ای هست که آکیکو می ایستد و به یک نقاشی نگاه می کند و درباره آن حرف می زند؛ این صحنه مرا یاد لحظه ای در فیلم «کپی برابر اصل» انداخت که در آن ویلیام [شیمِل] و ژولیت [بینوش] با هم ایستاده درباره یک نقاشی بحث و گفتگو می کنند و در همینجاست که با بیانیه من درباره هنر مواجه می شوید. خوشحال بودم که نقاشی مناسب این فیلم را پیدا کردم چون به دنبال چیزی بودم که آکیکو و واتانابه قبل از آن که بروندس روقت موضوع اصلی، بتوانند در موردش بحث کنند؛ چیزی که مثل صحبت درباره آب و هوا، پیش پا افتاده وسطحی نباشد. این نقاشی، نقاشی بسیار مهمی است، چون اولین نمونه ای بود که در آن یک سوژه قدیمی ژاپنی با رنگ روغن و با استفاده از تکنیک های نقاشی غربی کشیده شده بود. بنابراین، ترکیبی از شرق و غرب بود. مهم است که آدم دور و بر خودش را نگاه کند و چیزهای دیگر را هم ببیند. برای مثال، من در ایران ریشه دارم ولی دوست ندارم فقط ریشه های خودم را ببینم.

 آدماگر فقط به ریشه های خودش نگاه کند، مثل این است که خودش را اسیر زندان کند. بنابراین من در زمینه فلسفه و هنر به فرهنگ های دیگر هم نگاه کرده ام، از جمله فرهنگ غرب. از این گذشته، تنها چیزی که مرا به عنوان فیلمساز همچنان به وجد می آورد این است که بتوانم کار متفاوتی انجام بدهم و همچنان تجربه آزمایی بکنم و کارهایی انجام بدهم که جدید و تازه باشد، حتی اگر دیگران یا خودم از دیدنشان شوکه یا شگفت زده شوند. بنابراین با ساخت این فیلم می خواستم از وسط صحنه ای شروع کنم که بیننده نه می داند چه کسی دارد در آن صحبت می کند و نه می داند درباره چه موضوعی دارد بحث می شود.

در موردپایان بندی هم تا مدت ها نتوانستم به هیچ نتیجه ای برسم، تا اینکه سرانجام فیلم را به همین شکل کنونی اش به پایان بردم ولی احساس می کردم که این پایان بندی بعضی ها را برآشفته یا شوکه می کند، یا به مذاقشان خوش نمی آید، بنابراین آن را بهط ور آزمایشی برای مارین کارمیز [تهیه کننده] و چندتایی از دیگر دوستان، نمایش دادم. آنها گفتند این پایان بندی احتمالا خوب و مناسب است، بنابراین من هم از آن استفاده کردم. حقیقت این است که من فیلم هایم را برای خودم می سازم. اینطور نیست که یک برنامه کاری داشته باشم و یکی از اهداف این برنامه هم این باشد که در بین مخاطبان بسیار زیادی محبوب یا موفق باشم. برای مثال، آخرین باری که در کن بودم، مردم برای دیدنِ ژولیت در فیلمی که بیشترش به زبان انگلیسی بود، آمده بودند. این بار، با یک فیلم ژاپنی آمده ام وسه بازیگری که تقریبا به کلی ناشناخته اند. خیلی ها اعتقاد داشتند که بعد از «کپی برابر اصل» فیلم هایم را دیگر با ستاره ها می سازم، ولی من دقیقا برعکسش را انجام دادم.

گردآوری بیوگرافی آکاایران گردآوری بیوگرافی آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات