علیرضا خمسه :اینقدر خوشگل بودم... عوضم کردند! - بیوگرافی بازیگران ، بیوگرافی هنرپیشه ها

آکاایران ایران :گفت و گو با علیرضا خمسه محمدرضا یزدان پرست اینکه بعد از هر جواب، خودش بى اختیار مى خندد ، به جاى خود، ولى باور کنید ما نیز در برخى لحظات همین گفت وگو از فرط خنده اشک...

,[categoriy]

آکاایران: علیرضا خمسه :اینقدر خوشگل بودم... عوضم کردند!


ایران :گفت و گو با علیرضا خمسه
به گزارش آکاایران محمدرضا یزدان پرست
اینکه بعد از هر جواب، خودش بى اختیار مى خندد ، به جاى خود، ولى باور کنید ما نیز در برخى لحظات همین گفت وگو از فرط خنده اشک به چشم آورده بودیم. علیرضا خمسه، همه ثانیه هایش را به کمدین بودنش گره مى زند تا دردهاى خود و آدم هاى اطرافش را شاید به مرهم خنده درمان کند. گفت وگوى ما نیز در فضایى «جدى _ شوخى» صورت گرفت. هر چند که در ابتدا اصلاً مهیاى یک گفت وگوى طنزآمیز نبودیم.
گذشته از کارهاى سینمایى و تلویزیونى اش تا حالا او را بیشتر در جمع هاى دانشجویى دیده بودیم ضمن اینکه مى دانیم کلاس هاى فعال بازیگرى دارد. اما راستش هیچ وقت شمایل یک استاد را به خود نگرفته. در پاسخى که به همین پرسشمان مى دهد این صفت کاملاً مشهود است. به هر حال درباره او فقط یک نکته را از هر چیز دیگرى مى توان مطمئن تر بود با اینکه تصورات او هنگام رفتن به دانشگاه «ون سن» پاریس چقدر آرمانى بوده و حالا او این آرمان و آرزوها را در دانشجوهاى خودش مى بیند. آغاز گفت وگوى ما با همین «آرزوها» بود:


شما خیلى آرزوها داشتید؟
آرزو! من که عاشق آنم ؛ منتها به او نرسیدم (!) (و خنده از ته دل علیرضا خمسه که آغاز خوبى براى یک گفت وگوى شاد مى شود) به هر حال آرزو داشتن یا آرزومندى خصوصاً در ژانر کودک و نوجوان به یک وظیفه شبیه است.
دقیقاً ویژگى کار کمدى است و همینطور ژانر کودک و نوجوان که همیشه دوستش داشته ام. نکته اى در ذات و شخصیت من است. مثلاً حتى اگر یک جگرکى بزنم اسمش را مى گذارم جگرکى آرزو یا مثلاً آرزو مى کنم جگرهایى که به مردم مى دهم بهترین باشد. این آرزومندى مثل یک انرژى از «ما» به سمت «کار» مى رود؛ ویژگى شخصیتى است، انتخابى و اکتسابى است. در درون ما به دنیا آمده و با ما بزرگ شده.
فکر کنم بهانه خوبى است براى برگشتن تا کودکى...؛ تازه مى شود از نقش خاطره ها هم در پرورده شدن این ویژگى شخصیتى و حتى شکل گیرى آن صحبت کنیم...
تا پا به دوره کهنسالى نگذاشته اى...
مگر چند سالتان است؟
من که مى دانى... سنى ندارم! هفده، هجده سال (!). من سال هزار و سیصد و شمس تبریزى به دنیا آمده ام!
باز هم خوب است «شمسى»اش را مى گویید.
(مى خندد) اگر مثلاً زندگى را به درخت تشبیه کنیم، خب روزى مثلاً تخمى کاشته شده، بعد ریشه دوانده، بعد ساقه داده و ... آنچه در مورد گذشته مطرح است، به ریشه ها بر مى گردد، آنچه براى «حال» است بدنه و شاخه است. آینده همان میوه هاست. دید نوستالژیک من به ریشه هاست؛ اینکه من که هستم؟ چه جورى و کجا به دنیا آمده ام و به چه علت رشد کرده ام؟ آنچه مربوط به حال است این است که امروز حال من ۲ پا دارد در دیروز و فردا. نگاهم به آینده شاید اینگونه است که مثلاً ثمرى بدهى و سایه سارى ایجاد کنى براى رهگذرى.
نگفتید چند سالتان است...
همه اینها را گفتم که سنم را نگویم؛ من متولد ۱۳۳۱ هستم.
قرار بود از کودکى حرف بزنیم؛ رفتیم سراغ آینده...
ببین، من چون رشته ام روان شناسى است از همین دیدگاه مى گویم. روان شناسان بر این اعتقادند که شخصیت انسان تا پنج سالگى شکل مى گیرد. هر چه ویژگى شخصیتى امروز در من مى بینید به کودکى من مربوط مى شود؛ تا پنج سالگى. چه بخواهم و چه نخواهم نگاه امروز من به زندگى در همان سن شکل گرفته است، پس پنج سال اول مهمتر از ۵۰ سال بعد است...
فکر نمى کنید اینکه یک عمر یک انسان در پنج سال از ناآگاهانه ترین فرصت زندگى اش رقم مى خورد، ناعادلانه است؟
اشتباه شما همین است؛ آن پنج سال، پنج سال ناآگاهى نیست.
به هر حال اتفاق ها و انتخاب هاى مثلاً یک کودک سه ساله اختیارى نیست...
عده اى پیرو مکتب یونگ هستند. معتقدند کودکى که به دنیا مى آید، ناخودآگاهش را از اسلاف اش به ارث برده است.نوزادى که متولد مى شود بسیارى از رفتارها و زمینه هاى شناختى اش را چه در مورد بیولوژى چه فیزیولوژى و چه سایکولوژى (روان شناسى) از قانون توارث مى گیرد. روان شناسى امروز نشان مى دهد که انسان صفحه اى نانوشته نیست. صفاتى را به ارث برده که بعدها محیط به شکوفایى و رشد اینها کمک مى کند.
بیشتر توضیح بدهید. هنوز هم فکر مى کنم یک تا پنج سالگى سن و سال ناآگاهى است...
من امروز وقتى بسیارى از صفات خود را مقایسه مى کنم با مرحوم پدرم مى بینم که اوه! خیلى از آنها وجوه اشتراک دارد. الان مادرم با همسرم که صحبت مى کند مى گوید: پدرش هم همین جورى بود. در حالى که پدرم اصلاً از یک زمینه متفاوت اجتماعى برخوردار بود. به هر حال آدم مجبور است که اینگونه عمل کند. مثلاً من اگر در۱۲ سالگى بازیگرى را انتخاب کردم در واقع از قبل انتخاب شده ام. ویژگى هاى جسمى و روحى _ روانى من سبب شده که من امروز روبروى شما به عنوان یک بازیگر بنشینم.
پس با این اوصاف، هیچ کس در رقم زدن آینده اش _ حداقل در انتخاب _ خیلى دخیل نیست.
اصلاً اینگونه نیست. با این فکر علم و تحصیل و ... بى فایده مى شود.
عرض کردم به لحاظ انتخاب...
ببین، فکر کن که من و تو با یک موجود متفاوت دیگرى کنار هم نشسته ایم. شما در جیبت یک میلیارد تومان دارى و من دو هزار تومان. اصلاً نیازى هم نیست که مثلاً پول شام یکدیگر را بدهیم یا ماشین براى هم بخریم تا بفهمیم موجودى مان چقدر است. هر کسى که به دنیا مى آید این قابلیت ها را با خود مى آورد. محیط زمینه اى فراهم مى کند تا با تحصیل و انتخاب و تجربه و ... ثروت توى جیبمان را بروز دهیم. به عنوان مثال اگر من که عاشق بازیگرى هستم در روستایى زاده مى شوم که همه به دامدارى و کشاورزى و ... اشتغال دارند، من به عنوان دامدار مشغول چوپانى مى شوم و مثلاً براى گوسفندان چند تا نمایش هم بازى مى کنم. حالا این شانس بوده که من در شهر به دنیا بیایم. ما استعداد را با خودمان مى آوریم. زمینه هاى تحصیلى و ... سبب مى شود که این ثروت و فقر و ... دیده شود و بروز کند. خیلى ها استعدادهایى دارند که حیف و میل مى شود.
خب پیدا شدن زمینه ها هم که اختیارى نیست با این حساب...
انسان را از محیطش اگر دور کنى به اشتباه مى افتد. براى همین است که روى کارکردهاى نهادهاى اجتماعى مثل خانواده و مدرسه و ... تأکید مى شود. هر بچه اى یک موجود منحصر به فرد است. آدمى است که نمى دانیم چه آدمى است. کارکرد و وظیفه خانواده و مدرسه و ... این است که زمینه هایى را فراهم کنند تا بچه خودش را بشناسد.
با کمدین ها گفت وگو کردن همین است؛ از آرزومندى حرف مى زدیم، به نهادهاى اجتماعى و مباحث روان شناسى رسیدیم.
باز هم به خیر گذشته...
اگر شما برگردید، همه کارهایتان را تکرار مى کنید؟
هر کارى حاصل یک دوره اى است دیگر. گفتم که پنج سال اول زندگى...
نه، منظورم این است که فکر نمى کنید کارى خطا بوده که نباید انجامش مى دادید؟
خطاها باید تجربه شوند. تجربه نام دیگرى از خطاهاى ماست. اگر مى گوییم فلانى باتجربه است یعنى خیلى خطا کرده! اگر برگردم تقریباً همه کارهایم را تکرار مى کنم.
خیلى از روزهاى کودکى یادتان مى آید؟
کودکى ما که خیلى دور نیست! (مى خندد) همین هفت، هشت سال پیش بود! من از دوران کودکى ام خیلى چیزها به یاد دارم. به نیاز آدم مربوط مى شود. من نیاز دارم که زیاد یادم بیاید.
حتى ۹ ماهگى ام را یادم مى آید؛ موقعى که راه افتادم. مکانش را یادم نیست، فقط یک تصویر در ذهن دارم که دارم راه مى روم. اینقدر خوشگل بودم، عوضم کردند!
مکان راه رفتن را یادتان نیست؟
مطمئنم جردن نبود...
آقاى خمسه! قبل از اینکه سراغ کار طنز و کمدى و ... برویم، مى خواهم راجع به دغدغه آموزش که مى دانم در شما بسیار جدى است صحبت کنیم. شما را در جمع هاى دانشجویى زیاد دیده ام...
کشورهاى پیشرفته دنیا با شعار «آموزش، محور توسعه» به خیلى از موفقیت ها رسیده اند. اگر قرار است و تصمیم داریم که پیشرفت بکنیم باید به آموزش بیشتر از اینها بها بدهیم.
در کلاس هاى شما تا الان دانشجویى بوده که از شما جلو زده باشد؟
حتماً زیاد! تقریباً همه جلوتر از من هستند. خیلى از بچه هاى موفق امروز را مى بینم که مى گویند ما شاگرد شما بوده ایم. من همان جلسه اول به بچه ها مى گویم «اگر از من جلو نزنید باخته اید. من به فکر این هستم که از شما چیزهاى تازه یاد بگیرم، شما چرا به فکر این نیستید که از من چیزى یاد بگیرید؟ کار هنر، کار نو شدن لحظه به لحظه است. کسى که فکر کند چیزى نمى داند خیلى راحت تر از کسى که فکر مى کند همه چیز را مى داند، فرا مى گیرد. گفت که: همه چیز را همگان مى دانند و همگان هنوز از مادر زاده نشده اند.»
نکته اى به خاطرم آمد، تا آمدم مطرح کنم از ذهنم پرید...
به خاطر اینکه هواى تهران آلوده است. مونوکسیدکربن خستگى و فراموشى مى آورد. من همین الان دارم تلو تلو مى خورم و سرم گیج مى رود، چیزى هم غیر از هواى آلوده نخورده ام(!)
دوباره هم که داشتید صحبت مى کردید به ذهنم آمد و دوباره فراموشم شد. حسابى منوکسیدکربن...
تمام! تو دیگر از دست رفته اى! این مصاحبه را قبل از فوتت چاپ کن و بعد برو! زیرش هم بنویس دیدار به قیامت! (کنترل خنده سخت مى شود)
به هر حال شما در خلال تدریس داورى هم کرده اید...
من...
هنوز سؤالم را نگفته ام...
مى دانم چه مى خواهى بپرسى
چى؟
مى گویم حالا. من قبلاً خیلى داورى مى کردم. بعد رفتم مسابقات فوتبال و لطف تماشاچیان را به داور دیدیم، داورى ها را کم کردم!!
نگذاشتید بپرسم. به هر حال مى خواهم از بارزترین شاخصه هایى صحبت کنید که در داورى مدنظر قرار مى دهید. تا حالا صد در صد عادلانه قضاوت کرده اید؟
مولانا مى گوید: «مدان دوزخ بدان گرمى که گویند‎/ واهریمن بدان زشتى که جویند»
در داورى باید نگاه علمى و مبتنى بر واقعیت داشت؛ باید نسبى نگاه کنى. مثلاً من به شما مى گویم که آدم خوبى هستى چون فرضاً وقتى ما در زندان با هم آشنا شدیم آنجا همه مى خواستند به من چاقو بزنند، اما تو رفیق بودى و میوه تعارف مى کردى. همین شما البته پس از زندان وقتى مى آیى به جمع خانواده ات احتمالاً طرد مى شوى. چرا؟ چون قضاوت ها اینطورى است. آدم خوب زندانى نمى شود؛ مى بینید که قضاوت ها چقدر نسبى است. یا وقتى مثلاً درباره سینما مى خواهیم حرف بزنیم مى آییم از آلفرد هیچکاک و هالیوود و سینماى کلاسیک آمریکا و سینماى پیشرو فرانسه و غیره و غیره صحبت مى کنیم، اما چند دقیقه بعد که مى رویم جلوى دوربین نتیجه اش مى شود سریال «فیلبانان»؛ کم بیننده ترین سریال نوروزى. پیش خودت مى گویى چند دقیقه پیش پس چى بود؟
- بسیار خب. آقاى خمسه! برویم سراغ طنز.
ببین طنز یک مقوله ادبى است نه نمایشى؛ برخلاف نگاه امروز. طنز واقعیتى است که وجود دارد مثل خورشید که با این همه فایده، اگر نباشد، زندگى در آفرینش ممکن نخواهد بود و از طرفى گاهى هم براى چشم و پوست مضر است. طنز هم اگر صحیح به آن نگاه شود، مفید است و اگر مستقیم(!) مضر.
- حالا ما به طنز، مستقیم نگاه کنیم یا از بغل؟
من که دو تا آینه بغل گذاشته ام! مستقیم خطرناک است! داشتم مى گفتم طنز مقوله اى ادبى است؛ آنچه در نمایش و بعد تصویر هست _ به همان جدیت و اهمیت _ کمدى است. کمدین در فرانسوى به بازیگرى اطلاق مى شود که از پس همه نقش ها اعم از تراژیک و کمدى برمى آید و به عبارتى به «بازیگر عالى» مى گویند کمدین.
- و حالا کمدى؟
کمدى به قول معروف متولد ۱‎/۱‎/۱ (یک یک یک) است. از زمان حضرت آدم و حوا بوده. آن دو تا گاهى به آینده امیدوار مى شوند و گاهى هم ناامید. انسان از همیشه تا امروز با موقعیت هاى دوگانه اى درگیر است که یا امیدوارکننده است یا ناامیدکننده. یعنى انسان بر سر دوراهى قرار مى گیرد.
- که عموماً نابرابر هم هست.
دقیقاً. در دوراهى هاى منتهى به «پایان تلخ»، تراژدى است که اتفاق مى افتد. قهرمان یا کشته مى شود یا مى کشد، ولى در کمدى، پایان «تلخ» نیست، «خوش» است. به هر حال در همه این تضادها و دوراهى ها، راه حل هایى هم وجود دارد. پایان خوش، ویژگى بارز کمدى است. کمدى دومین شیوه نمایش است که برعکس تراژدى که به زندگى ماورایى مى پردازد، به زندگى اجتماعى انسان ها توجه دارد...
- یعنى واقعاً تراژدى در فیزیک و طبیعت اتفاق نمى افتد؟ زندگى خیلى ها این روزها تراژدى محض است.
در معناى کلاسیکش مبارزه انسان با خدایان است، انسان با سرنوشت، انسان با نیروهاى ماورایى. به همین خاطر است که خیلى ها در همین زندگى هاى تراژیک، اتفاقات را به قضا و قدر مربوط مى دانند. نمونه بارز تقدیرگرایى، در رباعیات خیام است؛ کلاً در ادبیات کهن ما، تقدیرگرایى فراوان است. به هر حال در کمدى، انسان روى انسان تأثیر مثبت یا منفى مى گذارد، به همین خاطر است که از بدو پیدایشش تا امروز با اقبال بیشترى مواجه بوده. چرا؟ چون انسان ها در زندگى روزمره دچار معضلات و روزمرگى مى شوند. تراژدین ها معمولاً به بن بست هاى ایدئولوژیک مى رسند، در حالى که کمدین ها به تبیین انسان در اجتماع توجه دارند و هدایت او به سوى بهشت.
- در خانه یک کمدین هستید یا...؟
فکر کن الآن خسته و کوفته مى روم خانه، شام که بخورم کله پا شده ام...
- بد نیست بپردازیم به «طنز زندگى در شهر تهران»؛ راستى خودتان متولد تهران هستید؟
بله، محله پامنار. اما یک اتفاق مسخره همین اتوبان هاست. بعضى جوان هاى شهر با ماشین هاى مدل بالا با دو برابر سرعت مجاز مى رانند و چون همه بزرگراه هاى تهران به کوچه هاى دو، سه مترى ختم مى شود، بزودى پشت چراغ ها مى مانند. تو هم مى رسى و مى بینى که همان آدمى که مثل تیر از چله رها شده از کنارت گذشته بود، حالا پشت چراغ قرمز مدت هاست که ایستاده و همدیگر را نگاه مى کنید. اغلب همه شرمنده هم هستند...
یکى دیگر اینکه رسانه ها و تلویزیون و... دائم توصیه مى کنند که سر ساعت ۹ زباله ها را بگذارید بیرون. بعد ماشین شهردارى مى آید اینها را برمى دارد و حرکت که مى کند، همه اش یکى یکى از پشت مى ریزد و پاره مى شود. کوچه را آشغال برمى دارد! ۹ شب فردا شب جمع مى شود و...!
یکى دیگر اینکه اولین نیاز انسان اکسیژن است، وقتى آن را نداریم، فرهنگ که طبق طبقه بندى مازلو جزو نیازهاى دسته دوم بشر است را نخواهیم داشت، چون نیازهاى اولیه مان به تمامى برآورده نمى شود. به هر حال من نگاهم کمیک است. به شهر هم همین طور نگاه مى کنم. موضوع دیگر اینکه به گواه آمار در این سال ها یک سینما اضافه نشده، ولى تماماً صحبت از حمایت از سینما مى کنیم؛ مرتب از فرهنگ و هنر صحبت مى شود، ولى مثلاً تئاتر بودجه ندارد و یا از تعداد سینماها یکى یکى کاسته مى شود. براى ۱۲ میلیون جمعیت تهران چند سالن تئاتر وجود دارد؟ تئاتر شهر دارد دیوارهایش مى ریزد. مرتب آتش سوزى مى شود. در شهر خنده دارى داریم زندگى مى کنیم.
- درباره همین خنده هم خوب است صحبت کنیم؛ خصوصاً خنده هایى که ملهم از شهر است...
خنده، ویژگى بارز کار کمدى است. کمدى پلى است که سعى مى کند انسان ها را از وضع موجود به سطح مطلوب ببرد. این پل در کمدى «خنده» است. هرچه در کمدى مطرح مى شود، از روى پل خنده مى گذرد. حالا فکر کن در شهرى زندگى مى کنى که همه اش مى خندى. شکلى از درام وجود دارد که حاصل تضادهاست. در موقعیت هاى متضاد هم ناگهان خنده ات مى گیرد. در این شهر تهران هم مرتب با تضاد مواجه مى شوى. برخورد آدم ها نمونه شاخصى از این تضادهاست. خلاصه خنده بر هر درد بى درمان دواست. این جمله قرن ها پیش پدران ما را علم امروز روان شناسى دنیا صد درصد تأیید مى کند. خنده عملى سبک سرانه نیست. - خنده جاهلانه منظورم نیست _ خنده، رفتارى ناشى از پختگى و آگاهى است. حضرت رسول(ص) هم مى گویند که انسان مؤمن، انسان خندانى است. خنده حاصل ایمان است.
- و راجع به خنده هاى منحصر به فرد خودتان؟
مادرزادى است. هنوز بررسى نشده!
- آقاى خمسه علاقه دارید درباره «سوپر استار» شدن صحبت کنیم...
من فکر مى کنم همه «استار»ها باید آخر عمر در محلشان سوپرى باز کنند. ضرب المثلى هست که مى گوید آخر شاعرى اول گدایى است.
- خودتان را یک سوپراستار مى دانید؟
نه، من با دوچرخه آمدم. آنها در آسمانند، من روى زمین.
- چرا؟
جوکى در روان شناسى هست که مى گوید: «چون مرغ با قدقدهایش، خودش براى تخمش تبلیغ کرده، مشترى بیشترى دارد.» همه جانوران تخم گذار، تخم مى گذارند، ولى ما طرفدار تخم مرغ هستیم؛ حتى از نمونه هاى مشابه آن مثل تخم اردک هم آنقدرها استقبال نمى کنیم، چون تنها مرغ است که با قدقد کردن پیش و پس از تخم گذاشتن براى کارش تبلیغات مى کند! باید براى تخم گذاشتنت سر و صدا کنى وگرنه روى دستت مى ماند. به همین خاطر تحصیلات به تنهایى کافى نیست، باید در رسانه ها خودت را تبلیغ کنى.
- شما تا حالا براى تخم هایى که گذاشته اید، تبلیغ نکرده اید؟!
الآن که دارم با تو صحبت مى کنم، همان قدقد من است!!
- آقاى خمسه آیا فرم چهره شما تا به حال انتخاب هایتان را تحت تأثیر قرار نداده؟
بله، خیلى دوست دارم رومئو را بازى کنم، ولى بیشتر به ژولیت مى خورم!! (خنده) از شوخى گذشته، در فرانسه معلمى در درس پانتومیم داشتیم به اسم «آدام داریوس»؛ او همیشه به من مى گفت چهره منحصر به فردى دارى و مى توانى بازیگر خوبى بشوى. شبیه چهره من گیر نمى آید؛ در فیلم «جیب برها به بهشت نمى روند» براى نقش وجدان من دنبال چهره شبیه به من مى گشتند. آگهى کردند و خیلى ها آمدند، ولى هیچ کس شبیه من نبود. تنها ویژگى مشترک دماغ گنده یا کج بود.
- در مورد این چهره اتفاق خاص دیگرى نیفتاده؟
همین که مثلش نیست. کسانى هم که مى گویند: «شبیه شماییم» مى بینم بنده هاى خدا خیلى خوشگل ترند!
- خیلى هم شکسته نفسى نکنید، بهتر از آنى هستید که فکر مى کنید!
مادرم قبل از من سه تا پسر به دنیا آورده که هر سه مرده اند. اما من که دنیا مى آیم، وقتى مرا مى بیند باور نمى کند که بچه خودش باشم؛ اما الآن بعد از آن همه سال اگر من چادر سر کنم، عیناً مثل مامانم مى شوم! دست تقدیر را ببین براى مادر! شدم شکل خودش. حتى در جوانى هیچ کس در فامیل به من دختر نمى داد، بعد که مشهور شدم...
- البته معیارهاى زیبایى شناسى هم حالا تغییر کرده...
دقیقاً. مثلاً رونالدینیو «چهره» مطرح فوتبال است، اما خیلى زشت است!
- با این حساب شما باید امیدوار باشید!!
اگر خوشگل بودم که این نمى شدم. مثلاً مى شدم کارمند فلان اداره یا یک آدم عادى که سوار مترو مى شود. یک بار توفیق سوار شدن مترو نصیبم شد، ۶۰ کیلو بودم سوار شدم، وقتى پیاده شدم ۲۸ کیلو شده بودم.
- حتما ً آرنج یکى هم توى حلقتان بود و کیف پشت سرى هم توى یقه تان؟
راستى تو موقع سلام و علیک اول کار به من گفتى که شکسته شده ام...
- هنوز هم همین طور فکر مى کنم...
من از بدو تولد ترک داشتم. منتها چون مادرم قنداقم مى کرد، پیدا نبود!

منبع :

اخبار اکاایران