گفت وگو با آزیتا حاجیان(تصویری) - بیوگرافی بازیگران ، بیوگرافی هنرپیشه ها

آکاایران ایران:من ژاندارک بودم آرش نصیرى من نمى دانم که آزیتا حاجیان بلوغ فکرى دارد یا نه. به هر حال این قضاوتى است که شما دارید مى کنید و آن را به من منتقل مى کنید. من مدعى چنین چیزى...

,[categoriy]

آکاایران: گفت وگو با آزیتا حاجیان(تصویری)

ایران:من ژاندارک بودم
آرش نصیرى
من نمى دانم که آزیتا حاجیان بلوغ فکرى دارد یا نه. به هر حال این قضاوتى است که شما دارید مى کنید و آن را به من منتقل مى کنید. من مدعى چنین چیزى نیستم ولى این موجودى که الآن هست به عنوان یک بازیگر یا کارگردان تئاتر، بازیگردان یا هر چیز دیگر به هر حال یک مجموعه اى از تجربیات است
به گزارش آکاایران که در زندگى داشت
از آن شبى که آزیتاى نوزده ساله که ژاندارک شده بود، در هنگام اجراى این نمایش روى صحنه سالن تئاتر دانشکده هنرهاى دراماتیک، یک اشتباه کوچک بکند تا شبى که متن نمایشنامه به دست کنارى بایستد تا تعداد زیادى دختر و پسر جوان نمایشنامه اى اقتباسى از برتولت برشت را تمرین کنند و او مواظب باشد که کسى یک اشتباه کوچک نکرده باشد، باید بیست و هفت سال گذشته باشد. آن شب آزیتاى جوان و آرمانگرا وقتى متوجه شد که هنگام اجرا اشتباه کرده است به سختى و مکافات صحنه را به پایان رساند و وقتى آمد پشت صحنه هاى هاى زد زیر گریه تا آقاى رکن الدین خسروى که کارگردان آن نمایش بود بگوید: »مگر چه شده است؟». بعداً به او مى گوید که آن اشتباه را حتى او که کارگردان نمایش بود نفهمیده است.
حالا خانم آزیتا حاجیان گوشه اى از یکى از پلاتوهاى زیرزمین هاى تو در توى تئاتر شهر به تعداد زیادى بازیگر جوان بخشهایى از کار جدیدش را تمرین مى دهد و وقتى مى پرسم که از آن نقش ژاندارک آیا دیالوگى در خاطرش مانده است، این خاطره را یادآورى مى کند و بعد یکى از آوازهاى متن آن را زمزمه مى کند که در آن صحبت از »عزم و رزم» است.


عجیب نیست که دختر خوش چهره آن دکتر متفکر زمین شناسى این قدر در فیلمهایى با فضاى جنگ جلوه اى دو چندان داشته است. او تحت تأثیر تفکرات همسر جوانش خیلى زود قاطى جریانات آرمان خواهانه آن دوران شد هنوز آن آرمانگرایى را به یاد دارد. با او مى خواستم از حاشیه بگویم نه از متن. مى خواستم از آنچه که یک بازیگر را متفاوت و متفکر مى کند و همچنین حاشیه زندگى یک خانواده کاملاً هنرى بگویم و بنابر کلمه «جوانب امر» در ذهنم بود که پرسشهایم را با آن شروع کنم اما از «حساب و کتاب» شروع کردم. وقتى در هیاهوى دیالوگ هاى متن نمایشى که تمرین مى کرد، کلمات در ذهنم به هم ریختند.
باید بیست و هفت سال گذشته باشد که وقتى از او بخواهم که شعرى را که در آن لحظه در ذهن دارد را بخواند، بگوید: «متأسفانه شعر ناامیدکننده اى است. شعرى است از خودم» و بعد بخواند: «سر بر شانه که بگریم ‎/ بیگانگى غمین خویش را ‎/ در کوچه باغ خاطره ‎/ دیگر کسى نمانده است»
(گفت وگوى ما بعد از آن شروع شد که من نزدیک سه ربع نمایشى را که تمرین مى کردند دیده بودم و بعد از شنیدن آن همه دیالوگ قشنگ یادم رفته بود که قرار بود مصاحبه را با چه سؤالى شروع کنم) از کجا شروع کنیم خانم حاجیان؟
از هر کجا که شما صلاح مى دانید.
من قرار بود که گفت وگو را با یک کلمه اى آغاز کنم که الآن آن کلمه یادم رفته اما آن چیزى که به نظرم مى رسد چیزى در مایه هاى «حساب و کتاب» بود (بعداً در حین پیاده کردن مصاحبه یادم آمد که آن کلمه یا عبارت «جوانب امر» بود) این عبارت «حساب و کتاب» شما را یاد چه چیزى مى اندازد؟
مرا یاد خرج و دخل مى اندازد.
به نظر نمى رسد که شما خیلى به خرج و دخل فکر کنید...
چرا فکر مى کنم.
الآن فکر مى کنید یا اینکه همیشه فکر مى کردید؟
همیشه فکر مى کنم.
همیشه فکر مى کردید؟
نه. اتفاقاتى که در زندگى افتاد مجبورم کرد که فکر کنم و وقتى که فکر کردم دیدم که به هر حال خیلى هم چیزى اضافى نیست. مى شود یک بسترى باشد براى اینکه شما نگرانى مالى نداشته باشید یا کمتر داشته باشید. به هر حال حواستان هست به خرجتان و دخل تان.
آیا این خرج و دخل و حساب و کتاب در کار هنرمند خلل وارد نمى کند؟
بستگى دارد. بستگى دارد به اینکه دلى با زندگى برخورد کنید یا عقلایى. اگر دلى برخورد بکنید و روى این ماجرا بمانید و این نگاه را بتوانید نگه دارید، نه. ولى اگر قرار باشد یک زمانى دلى زندگى کنید و یک زمانى عقلایى زندگى کنید با همدیگر جور درنمى آید. موقعى که دلى هستى بریز و بپاش مى کنى و محاسبه اى ندارد بعد که مى رسى به مرتبه عقلانى فکر مى کنى که اى دل غافل چقدر بى حساب و کتاب خرج کردم و حواسم نبود به دخل و خرجم. آن موقع اذیت مى شوى و نگران مى شوى. اما اگر همیشه دلى باشى موقعى هم که بى پول هستى به تو فشار نمى آید و موقعى هم که پول دارى زیاد خوشحال نمى شوى.
به نظر شما چه جور آدمهایى به حساب و کتاب فکر مى کنند؟
هنرمندان کمتر این کار را مى کنند و اکثراً دلى هستند. اما کارمندان دولت خیلى باید حساب و کتاب بکنند، براى اینکه نمى توانند ریسک بکنند نمى توانند آرزوهایى در ارتباط با بعضى چیزها که هزینه برمى دارد داشته باشند.
خانم ها هم کمتر در فکر حساب و کتاب هستند ...
... اینطور به نظر مى رسد. ما تقریباً مى بینیم که در بسیارى از خانواده ها بیشتر بخش اقتصادى به دوش خانم ها است اما ظاهر قضیه این را نشان نمى دهد، همه فکر مى کنند که خانم ها بیشتر به دنبال قر و فر هستند در حالى که در ساختارهایى که من با آن برخورد داشته ام خانم ها خیلى تعیین کننده هستند در مسائل اقتصادى جامعه.
آیا دخترى که دختر شایسته مى شود به مسائلى از این دست فکر مى کند؟
دختر شایسته کجا؟
فرض اینکه اینجا ولى قبلاً ...
نه بابا. آنها که یک سرى مانورهاى کودکانه ژورنالیستى بود. عموماً دختر شایسته را براساس این ارزشها انتخاب نمى کنند و براساس خوشگل و خوش اندامى و غیره انتخاب مى شوند و اینکه عقل معاش داشته باشد و چقدر بتواند یک خانواده را اداره کند و خرج و دخل یک خانواده را متعادل کند ... نمى دانم اینها جزو ملاک شان هست یا نه.
بگذریم. شما جزو هنرمندان به اصطلاح جامع الشرایط حوزه سینما هستید و با شما مى شود در مورد همه زمینه هاى مسأله گفت وگو کرد اما من شخصاً ترجیح مى دهم که بیشتر در حاشیه باشیم و مسائل کنارى زندگى شما را بررسى کنیم...
(خنده) شما سؤالتان را بپرسید. من یا جواب مى دهم یا نمى دهم.
منظورم از حاشیه مسأله خانوادگى نیست. بیشتر منظوم حاشیه اى است که یک زن بازیگر امروزى دارد که دارد در اجتماع زندگى مى کند و برخلاف بیشتر خانم ها باید به حساب و کتاب اهمیت بدهد و در ضمن باید مواظب کار هنرى اش هم باشد که کارش نازل نباشد و فشار دخل و خرج و حساب و کتاب آنقدر نباشد که روى کارش تأثیر بگذارد.
دقیقاً همین طور است.
روى همین مسائل مى خواهم تأکید کنم و اینکه این آدم را چه چیزهایى مى سازد؟
همه آدم را باورها و اعتقاداتى که دارندمى سازد و چارچوب هاى اخلاقى و فکرى که دارند. تربیت و ژن هم هست. همه آدمها را یکسرى از عوامل مى سازد.
آزیتا حاجیان چطور رسید به این بلوغ فکرى؟
من نمى دانم که آزیتا حاجیان بلوغ فکرى دارد یا نه. به هر حال این قضاوتى است که شما دارید مى کنید و آن را به من منتقل مى کنید. من مدعى چنین چیزى نیستم ولى این موجودى که الآن هست به عنوان یک بازیگر یا کارگردان تئاتر، بازیگردان یا هر چیز دیگر به هر حال یک مجموعه اى از تجربیات است که در زندگى داشت. این تجربیات به دست آمده حالا یا خودش رفته دنبالش یا به صورت تحمیلى برایش اتفاق افتاده است. آدم زندگى مى کند، یاد مى گیرد، سره و ناسره را از هم جدا مى کند و انتخاب مى کند.
شما وقتى که داشتید یادمى گرفتید چه جور کتابهایى مى خواندید؟
من در یک دوره اى خیلى کتابهاى دکتر شریعتى را مى خواندم، آن زمانى که شاید اندیشه ام شکل مى گرفت. کتابهاى دکتر شریعتى عمده کتابهایى بودکه مطالعه مى کردم و این خیلى تعیین کننده بود.
همین است که من فکر مى کنم خیلى با بقیه فرق مى کنید چون خانمها خیلى کمتر به جریانات روشنفکرى توجه مى کنند و...
عموماً خانمهاى همدوره من در این جریانات بودند. به هر حال من در یک دوره خیلى خاصى از تاریخ سیاسى این مملکت بزرگ شدم، به بلوغ رسیدم و سالهاى اولیه آدم بزرگ شدنم شروع شد. سال ۵۷ من نوزده ، بیست سالم بود و انقلاب بود و قبل از آن زمینه هاى انقلاب و بعد از انقلاب هم دیدگاههاى گوناگونى که در این جامعه مطرح مى شد در طول سه چهار سال. بعد از آن هم آن تضادها و اختلاف دیدگاهها یا به وحدت رسیدند یا اینکه قرار شد که پیرو یک جریان باشند. اینها همه تجربه و تفکر است. اینها همه تفحص است و همه عمق است. من در کوران یک دوره عزیز و عظیم تاریخى رشدم و تبدیل به یک شهروند شدنم شروع شد و خیلى از هم نسلان من هم همین طور. ما نسل آرمان گرایى بودیم و شما با هر کدام از بچه هاى همدوره من مصاحبه بکنید جاى پاى اندیشه آرمان گرایى را در تفکراتشان مى بینید. من از این نسل هستم.
الآن البته بیشتر ولى در آن همان دوره هم قطعاً این بوده که دخترى که خوشگل بود کمتر دنبال این اندیشه ها مى رفت و...
... خوشبختانه من زیاد خوشگل نبودم. من یک زیبایى بسیار بسیار معمولى داشتم.
در خانواده من روى زیبایى زیاد تأکید نمى شد. من پدر متفکرى داشتم و عموماً فرهنگ خانوادگى ام فرهنگ سطحى گرایى نبود. یعنى من را به واسطه رنگ چشمانم یا رنگ موهایم یا اندامم هیچ کس تحسین نمى کرد و هیچ کس پرزانته نمى کرد. همیشه بحث ها و فضاهاى فرهنگى که من در آن قرار مى گرفتم این بود که چقدر مى دانى، چقدر کتاب خوانده اى، چه مى گویى، چقدر به مردم اهمیت مى دهى، چقدر خودخواه نیستى، چقدردیدگاهت به وسعت جهان است. این خیلى در تربیت آدم مؤثر است. این در تعیین دیدگاه و آن view و یا پنجره ات. خیلى مؤثر است تا اینکه صبح چشمت را باز کنى و سر میز صبحانه پدرت بگوید: واى دختر خوشگلم چقدر چشمانت قشنگ است یا امروز چقدر خوشگل شده اى. این حرفها بین ما نبود.
پدرتان چه کاره بودند؟
پدرم دکتراى زمین شناسى دارند. من واقعاً به یاد ندارم که یک بار پدرم یا مادرم مرا به خاطر زیبایى ام تحسین کنند.
ناراحت نمى شدید؟ چون خانمها در هر شرایط و جایگاه فکرى که باشند از این مسأله نمى توانند بگذرند...
نه. چون دیگران به اندازه کافى مى گفتند و جبران مى کردند (خنده). در جو خانوادگى ما واقعاً اینجورى نبود، نه در خانواده پدرى من و نه در خانواده مادرى ام.
اسمى که بردید دکتر شریعتى بود و ایشان نه تنها به صورت فیزیکى مرد هستند بلکه تفکرات ایشان هم خیلى مردانه تر بود- از زنهاى متفکر چه کسى توجه شما را جلب مى کرد؟
والله من در یک دوره اى راجع به ایندیراگاندى تحقیق داشتم. خیلى از خانم سیمین دانشور خوشم مى آمد و برایشان خیلى اهمیت و احترام قائل بودم.
به ایندیرا گاندى هم لابد از مهاتما گاندى رسیدید و یک جورایى باز هم جاى پاى یک مرد پیدا شد...
نه، نه، نه. من ایندیرا گاندى را واقعاً به عنوان یک زن برجسته تعقیب کردم. کارى با مهاتما گاندى نداشتم. مهاتما گاندى یک رهبر سیاسى بود مثل خیلى از رهبران سیاسى دیگر. مثل رهبر کوبا یا یاسرعرفات و خیلى هاى دیگر. به هرحال ایشان رهبر یک جنبش جدى بود. ولى ایندیرا گاندى چون زن بود و یک سیاستمدار قدر، مادر بود و یک سیاستمدار قدر و دختر جواهر لعل نهرو بود برایم یک جذابیت خاص داشت و بعد اینکه شرقى بود. سیمون دوبوار هم بود ولى او غربى بود و خیلى براى من جالب توجه نبود. مثلاً خانم سیمین دانشور یک زن شرقى اندیشمند ادیب بود. جنسیت براى من بود و انکار که با پیگیرى کارهایشان و یا علاقه مندى به آنها و تعقیب شان دنبال هویت زنانه خودم مى گشتم که یک هویت متفاوت باشد و از آن تعریف عروسکى خارج باشد.
چقدر شعر مطالعه مى کردید؟
شعر هم مى خواندیم. فروغ آن موقع یک اسطوره بود براى هم نسلان من و بیشتر هم از کتاب «تولدى دیگر » به بعد ، البته قبل از آن را هم مطالعه مى کردیم ولى اصل بعد از کتاب «تولدى دیگر» است و جو آن موقع مى گفت که کتاب تولدى دیگر را بخوانید. فروغ جزو اسطوره هاى ادبیات بود براى ما.
آن موقع چه کار هنرى اى انجام داده بودید؟
من یک طلبه هنر بودم. من از شانزده سالگى کار بازیگرى تئاتر را به صورت نیمه حرفه اى و در کانون پرورش فکرى کودکان و نوجوانان شروع کردم. نوزده سالم بود که رفتم دانشکده هنرهاى دراماتیک. بازیگرى مى خواندم و همان سالها بود که انقلاب شد.
اولین بارى که روى صحنه رفتید کى بود؟
اولین بارى که روى صحنه رفتم براى نمایش «ترب» بود اثر زنده یاد بیژن مفید که تقریباً نیمه حرفه اى بود. اولین کارى که به صورت تقریباً جدى روى صحنه رفتم نمایش ژاندارک را بازى مى کردم که کارگردانش آقاى رکن الدین خسروى بودند و من آن موقع سال اول دانشکده بودم. ماه اولى که رفتم دانشکده چون قبلاً کار تئاتر مى کردم ، آقاى خسروى این نقش را به من دادند. بسیار آرمانگرایانه بود و من دیوانه نقش بودم، یک شب اجرا کردیم و گارد ریخت آنجا و نگذاشت اجرا کنیم. بعد اجازه دادند که ما فقط دو شب براى بچه هاى دانشگاه اجرا کنیم. یعنى اجراى عمومى نداشتیم.
از آن نمایش ژاندارک دیالوگ خاصى هست که هنوز در ذهنت باقى مانده باشد؟
خیلى سال از آن دوران گذشته است...
بله، خیلى سال است.
حدود بیست و هفت هشت سال گذشته است. یک صحنه است که من یادم هست. نشسته بودم وسط صحنه و به افق نگاه مى کردم. داشتم بازجویى مى شدم توسط انگلیسى ها یا اسقف ها که یادم نیست. مى گفت که چرا فلان کار را کردى، یک سؤالى از من کرد، مى گفتم: براى اینکه به دست انگلیسى ها نیفتند. یعنى یک کارى کرده بودم که گوسفندها دست انگلیسى ها نیفتند. حالا این ماجرا چرا در ذهن من مانده. براى اینکه یک روز یک اشتباه کوچک کردم در یکى از همان دو اجرا. یک اشتباه کوچک کردم و داشتم سرصحنه مى مردم. با بدبختى صحنه را ادامه دادم بابت آن اشتباه کوچولو. وقتى که صحنه تمام شد، پشت صحنه زدم زیر گریه. آقاى خسروى آمد و من گفتم: واى آقاى خسروى مرا ببخش. داشتم هاى هاى گریه مى کردم. آقاى خسروى گفت: چى شده؟ گفتم : من اشتباه کردم. گفت: اصلاً معلوم نشده که . گفتم : چرا مردم متوجه شدند. گفت: من که کارگردانم متوجه نشدم. مردم چطور متوجه مى شوند، یادم هست سر آن جمله اشتباه کردم ولى شعرهایش یادم هست . آقاى آرمان امید آن شعرها را گفته بودند و مثل اینکه آقاى شهریارى هم آهنگ ساخته بودند (شعر را با آهنگ آن زمزمه مى کند) »دوشیزه کوچک زیبا‎/ مى رود به سوى هیمه ها‎/ مشعل و هیزم ظلم و ستم ‎/ مى کشد از او این سخنان‎/ مردمان ‎/ زنده باد عزمتان ، رزم تان ‎/ پاینده باد» این یک تکه کاملاً یادم مانده. باورتان نمى شود که وقتى گارد نگذاشت که این نمایش را اجرا کنیم من تا یک ماه هرشب قبل از خوابیدن نمایش را یک بار در ذهن خودم اجرا مى کردم و بعد مى خوابیدم.
پس آن موقع هم در کار رزم و این چیزها بودید که بعداً جلوه بیشترى در فیلم هاى جنگى داشتید؟
بله. مملکت آرمانگرایى مطلق بود. داشتیم انقلاب مى کردیم. دقیقاً پاییز ۵۶ بود و داشت مى رفت که انقلاب بشود.
بعد از آن در چه نمایشى شرکت کردید؟
بعد از آن فروردین سال ۵۸ بود و سه چهار ماه بعد از انقلاب بود که یک نمایش بود به نام «نمایش بى کلام» کار کردیم. یک نمایش دیگر بود به نام «نسل آواره» که در تئاتر شهر کار کردیم. بعد از نسل آواره انقلاب فرهنگى شد و شرایط سیاسى تغییر کرد و من تا سالها کار نکردم یعنى تا سال ۷۰ کار نکردم.
هیچ کارى نمى کردید؟
هیچ کار.
آن موقع که هیچ کارى نمى کردید زن خانواده بودید؟
یک چیزى درهمین مایه ها.
مطالعه که قطعاً مى کردید. نوشتن چطور؟
آن سالها، سالهاى خیلى خاصى بود براى همه هم نسلان من. سالهایى بود که ما آنچه را که خوانده بودیم زندگى مى کردیم. ده سال طول کشید.
کى براى اولین بار جلوى دوربین قرارگرفتید؟
سال ۱۳۶۸ با فیلم دزدعروسکها به طور حرفه اى جلوى دوربین قرارگرفتم.
قبل از آن هم فکر کنم که جلوى دوربین قرار نگرفته بودید نه؟
چرا. وقتى که انقلاب فرهنگى شد خیلى هایمان ممنوع التحصیل شدیم. بعد دوباره به ما گفتند که مى توانید تحصیلتان را ادامه دهید. من رفتم دانشکده هنر خیابان ورزنده، یک سال از درسم مانده بود. یک سرى از واحدها را به صورت تطبیقى به ما دادند که لیسانسمان را بگیریم. آنجا درآن دانشکده دانشکده سینما بود و بچه ها خیلى فیلم مى ساختند.
اولین بار آقاى مجید ماهیچى مى خواست تز دانشکده اش را بسازد از من خواهش کرد که برایش بازى کنم. اولین تجربه جلوى دوربین من به عنوان یک بازیگر سینما جلوى دوربین آقاى مجید ماهیچى بود. اسمش بود «تپش سایه دوست»، بعد دو کار دیگر براى دو دانشجوى دیگر انجام دادم. بعد حرفه ایش جلوى دوربین آقاى محمدرضا هنرمند بود، سال ۱۳۶۸.
بعد از آن قاطى سینما شدید...
قاطى نه. من هنوز هم قاطى سینما نشده ام.
چه کار باید بکنید که قاطى سینما شده باشید؟
(خنده)
ما مثلاً مى خواستیم درحاشیه صحبت کنیم ولى حرف حرف آورد و رفتیم سراغ فیلمهایى که بازى کردید، کاریش نمى شود کرد. هیچوقت شده از این که وارد هنر شدید به نوعى پشیمان شده باشید و دلتان خواسته باشد که کاش اینطور نمى شد؟
بله. به کرات. وقتى عواقب بیشتر مى شود آدم دلش مى خواهد که کاش اینطور نبود ولى وقتى مواهبش مى آید مى گویند که مثل اینکه بدنیست.
وقتى که مقایسه مى کنید صحبت حساب و کتاب مى آید وسط...
نه. همه چیز حساب و کتاب نیست. نمى توانى به نتیجه بررسى که عواقب آن بیشتر است یا مواهبش. بستگى به ارزش گذارى هاى خودتان دارد.
لابد باتوجه به ارزش گذارى هاى خودتان به این نتیجه رسیدید که مواهب آن بیشتر از عواقب آن است که ادامه دادید، یا شاید هم گریزى نداشتید؟
بله. یک بخش هم این است که گریزى نداشتید. یک بخش هم این است که یک خلاقیت اتفاق مى افتد که تو مریض آن هستى، دوستش دارى و عاشقش هستى و جاى دیگر این اتفاق برایت نمى افتد.
یک وقت هایى شده که به جدال فرشها و جاروها فکرکنى؟
جدال فرشها و جاروها؟ عبارت آشنایى است...
... بله، مال یکى از شعرهاى فروغ فرخزاد است.
بله. به نظر من جدال فرشها و جاروها هم یک بخشى از زندگى است که زندگى را رنگى مى کند.
یعنى همه آن چیزى که اسمش زندگى است، زنیت است، مادرى است و هرچیزى هست، زندگى را رنگى مى کند. منتها یک موقعى هست که تو جواب روحت را نمى گیرى از یک ابعادى و به یک ابعاد دیگر پناه مى آورى تا جواب هایت را آنجا بگیرى.
وقتى دخترهایتان وارد کار سینما و بازیگرى شدند نترسیدید که یک وقت شرایطى برایشان به وجود بیاید که عواقب این کار بیشتر از مواهب آن باشد...
نه. من نترسیدم. این انتخاب آزاد خودشان بود. البته نمى شود گفت انتخاب آزاد آزاد.
به هرحال آنها در فضاى این خانواده و این آدم ها رشد کردند. چشم شان را بازکردند دیدند مادرشان این کاره است، پدرشان این کاره است و بنابراین با این فضا آشنا شدند. استعدادش را هم داشتند، پیشنهاد هم شد و رفتند دراین حرفه ولى خوشبختانه اصلاً مریض این حرفه نشدند.
به هرحال در سنى هم نیستند که به قول شما مریض این حرفه شده باشند...
... چرا. دختر بزرگم الآن بیست و چهار ساله است. دارد موسیقى مى خواند. دخترکوچکم هم که الآن نوزده ساله است، گرافیست است. خوشحالم که هیچکدام نخواستند بروند سراغ بازیگرى. حتى بازیگرى جزو گزینه هایشان هم نبود. به هیچ عنوان.
ولى چون پدر و مادرشان بازیگردان بودند شاید یک وقت هایى وسوسه شدند که...
بله. وسوسه شدند، تجربه کردند و نتیجه اش را هم دیدند و هنوز هم اگر پیشنهاد فوق العاده اى به آنها بشود ممکن است استقبال کنند ولى خیلى سریع فاصله مى گیرند.
فکر نمى کنید که وسوسه بازیگرى حتى در یک فیلم سطح پایین آنقدر زیاد است که ممکن است آنها آن را به یک کار سطح بالا در رشته تحصیلى شان ترجیح بدهند؟ بازیگرى به هر حال جلوه اش خیلى بیشتر است...
براى آدمى که این تجربه را دارد نه. مى تواند انتخاب کند.
قضیه این است که بازیگرى شهرت و محبوبیت بیشترى دارد...
... آنها دارند. تا همین جا هم به اندازه کافى این شهرت را دارند به اضافه اینکه شهرت پدر ومادرشان به آنها صدمه هم زده. پدر را به خاطر شهرت و کارش خیلى از موارد نداشتند. مادر را هم همینطور. وقتى با هم سفر مى رویم بچه ها عصبانى مى شوند. آدمهایى که آدم را دوست دارند و لطف دارند به آدم وارد مى شوند. به هر حال پرایویسى از دست رفته است...
... پرایویسى؟
بله. یعنى زندگى خصوصى.
خودشان هم که مشهور شده اند...
بله. مثلاً دخترم مى گوید که رفته بود بلال بخورد آقاى بلالى گفته بود که خانم شریفى نیا شما در فلان فیلم فلان جور بازى کردید.
شما چه سالى ازدواج کردید؟
اسفند سال ۵۸.
مى دانم که آقاى شریفى نیا هم در همان فضاى فکر شریعتى و آن آرمان گرایى ها بود...
... من از طریق آقاى شریفى نیا با شریعتى آشنا شدم. تأثیر فضاى فکرى و روحى ایشان بود که باعث شد من با شریعتى آشنا شوم.
بعداً این ارتباط فکرى چطور ادامه پیدا کرد؟
بعداً با آثار مشترکى که درمى آوردیم. ما نشریه داشتیم و کتاب درمى آوردیم. چند کتاب شعر درآوردیم. چند کتاب داستان درآوردیم. خیلى بود «زنگ اول دروغ» زنگ دوم زندگى، زندگى سوم نمى دانم چى و چى.
دلتان براى آن کار کردن براى کودکان کم نشده؟
آنقدر دراینجا کارکردن براى کودک بى اهمیت شده که شاید اگر انگیزه اى هم دارم سرکوب شده.
معمولاً زنها یک جورهایى زیر سایه مردها هستند حتى وقتى خودشان استقلال فکرى دارند و ...
... ببینید بحث سایه یک بحث عاطفى هم هست. شما دوست دارید که یک اتکا روحى داشته باشید. حالا اتکاى اجتماعى، اتکاى مالى و اقتصادى هم هست اما به نظر من بیشتر اتکاى روحى مهم است. چون وقتى شما یک اتکاى روحى دارید همه چیز وجودتان قوى تر است. بنابراین وضعیت اقتصادى تان هم بهتر حرکت مى کند، بدون نیازمندى به اتکاى اقتصادى به یک مرد. به نظر من فقط شاید اتکاى عاطفى است و اتکاى دیگر نه. تعیین کننده نیست.
آیا فکر مى کنید که شما الآن از لحاظ فکرى استقلال کامل دارید و آیا آن اتکاى عاطفى باعث خدشه واردکردن به آن استقلال فکرى نمى شود؟
من الآن با کسى اتکاى عاطفى ندارم. من کاملاً مستقل هستم از هر حیث.
دلتان براى یک فراغت تنگ شده؟
این فراغت را به خودم مى دهم. این فراغت را براى خودم ایجاد مى کنم. نمى گذارم کار همه زندگیم را تسخیر بکند. وقتى که کارم تمام مى شود به خودم نفس مى دهم. سفر مى روم و وقت مى دهم به خودم، مى آیم و بعد دوباره شروع مى کنم.
این چیزها را گفتید من یاد جمعه افتادم. تلقى شما از جمعه همینطورى است؟
ممکن است لزوماً جمعه نباشد ولى یک جمعه اى براى خودم قائل مى شوم.
وقتى سر یک کار پیوسته هستید و مجبورید همیشگى کار کنید ولى مى دانید آن روز جمعه است چون تقویم را نگاه کرده اید. آیا با خودتان نمى گویید که »واى کاش الآن کار نداشتم و مثلاً مى خوابیدم؟»
مى گویى ولى گفتنش کودکانه است چون تو مى دانى که چقدر باید کار کنى. تو مى دانى که کار دارى (خنده)، ممکن است دلت براى جمعه تنگ شود ولى نباید اجازه بدهى که تنگ شود چون تکلیفت روشن است که پایت را کجا گذاشته اى.
جداى از این مسائل وقتى کلمه جمعه را مى شنوى یاد چه چیزى مى افتى؟
یاد کودکى...
وقتى مدرسه نمى رفتى؟
نه مدرسه. یاد این مى افتم که عمه ها و خاله ها و فامیل در خانه جمع مى شدند به همراه مامان و بابا. جمعه ها همه دور هم جمع مى شدند.

منبع :

اخبار اکاایران

تبلیغات