گفت وگو با هرمزشجاعى مهر - بیوگرافی بازیگران ، بیوگرافی هنرپیشه ها

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد گفت وگو با هرمزشجاعى مهر ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته از سایت بیوگرافی آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکاایران گفت وگو با هرمزشجاعى مهر درباره «دوستى» و«گویندگى»: صید مروارید درجوى حقیر منصور ضابطیان تأثیر گذاران بر هرمز شجاعى مهر پدرم پدرم آدم تأثیرگذارى بر من بود. ادب و منش و شخصیت من به شدت متأثر از اوست. همه اطرافیان...

گفت وگو با هرمزشجاعى مهر درباره
«دوستى» و«گویندگى»:

گفت وگو با هرمزشجاعى مهر
,[categoriy]

آکاایران: گفت وگو با هرمزشجاعى مهر

به گزارش آکاایران صید مروارید درجوى حقیر
منصور ضابطیان
تأثیر گذاران بر هرمز شجاعى مهر
پدرم
پدرم آدم تأثیرگذارى بر من بود. ادب و منش و شخصیت من به شدت متأثر از اوست. همه اطرافیان من مى گویند تو نماد مجسم پدر مرحومت هستى. او دیوان مولانا را از حفظ بود و ما را با شعر بزرگ کرد.
ازدواج
من ازدواج بسیار موفقى داشتم. این ازدواج مسیر زندگى مرا تغییر داد و آن را دوست داشتنى تر کرد. وقتى که بچه هایم دنیا آمدند دیگر این زیبایى زندگى کامل شد.

سال هاست صدایش را با برنامه هاى خانواده رادیو و تلویزیون شنیده ایم. صدایى گرم که گاه نصیحت هایش آدم را تا سر حد جنون مى کشاند. آن طور که خودش مى گوید صدایش هویت برنامه هاى خانواده را پیدا کرده است. این هویت ممکن نبود مگر آن که او توانایى «نه» گفتن را داشته باشد. توانایى که در بسیارى از گویندگان رادیو پیدا نمى شود.
گفت وگو با هرمز شجاعى مهر در دفتر روزنامه ایران انجام شد. در یک روز عادى در یک اتاق معمولى و با صمیمیتى که بخش عمده اى از آن حاصل حضور خود او بود.
دیروز داشتم درباره شما از یکى از دوستان قدیمى تان در رادیو پرس وجو مى کردم. از او پرسیدم، شما چه جور آدمى هستید و او گفت آن موقع ها که توى رادیو بودید، آدم خوبى به نظر مى رسیده اید اما حالا که در تلویزیون هستید، نمى داند، چون مدت ها است که از شما خبرى ندارد. آیا آدم ها وقتى از رادیو به تلویزیون مى آیند تغییر مى کنند؟ آیا دوستان شان را از یاد مى برند؟
اجازه مى دهید اول یک سلام و علیکى با دوستان مخاطب داشته باشم؟
سلام و علیک؟! ولى اینجا که تلویزیون نیست!
آخر بیست و سه سال است که من در رادیو و تلویزیون این طورى شروع کرده ام. بگذارید همان روال را حفظ کنم.
مشکلى نیست، بفرمایید.
من قبل از این که فرمایشات شما را جواب بدهم باید خدمت خوانندگان محترم روزنامه ایران سلام کنم و بگویم خیلى خوشحال شدم که دیدم یک طیف جوان و ترو تمیز و خلاق در مجموعه روزنامه ایران مشغول کار هستند. واقعاً از دیدن شماها آدم انرژى مى گیرد. اما جواب شما. بله، رادیو با تلویزیون فرق مى کند و روى آدم ها هم تأثیر مى گذارد ولى فکر نمى کنم تأثیرش تا حدى باشد که آدم دوستان قدیمى اش را فراموش کند. لااقل درباره من این طورى نبوده است. این که ما به دوستان قدیمى مان سر نمى زنیم به این دلیل است که مشغله زیاد است. والا فکر نمى کنم هیچ کدام از موقعیت هاى جدید و درخشان بتواند ما را از گذشته مان جدا کند. من شخصاً با گذشته ام زندگى مى کنم. همه انگیزه من براى زندگى گذشته ام است.
آدم نوستالژیکى هستید؟
نه... نه... ولى وقتى گذشته را مرور مى کنم لذت مى برم.
در گذشته مانده اید؟
نه، از گذشته یاد گرفته ام که چطور آینده را بسازم. وقتى به گذشته فکر مى کنم حس قشنگى پیدا مى کنم.
این گذشته گاهى فقط یک قاب عکس روى دیوار است ولى گاهى وقت ها آدم آنقدر درگیرش مى شود که امروزش را از یاد مى برد. براى شما کدام یک است؟
هیچ کدام. برایم هیچ کدام نیست. فقط یک احساس خوشایند است که مرا با شادابى به جلو مى راند.
گفتید تفاوت رادیو و تلویزیون باعث نمى شود آدم ها وقتى از رادیو به تلویزیون مى آیند تغییر کنند. اما یک نکته مرا در قبول این حرف شما به شک مى اندازد.
چه نکته اى؟
در کار رادیو «پول» نیست اما در کار تلویزیون «پول» هست. و آدم ها وقتى با پول سر و کار داشته باشند، منش متفاوتى پیدا مى کنند.
درست است.
درباره شما این اتفاق نیفتاده؟
بگذارید فرمایش شما را اصلاح کنم. در رادیو پول وجود دارد اما کم وجود دارد. در تلویزیون هم پول وجود دارد اما آن طور که شما مى گویید الآن دیگر وجود ندارد. اما چیز دیگرى است که آدم را تغییر مى دهد و آن موقعیت جدیدى است که تلویزیون به وجود مى آورد. من سال هاى سال در رادیو کار کردم. سال یازدهم کارم رفتم تلویزیون و اتفاق جدیدى در زندگى ام افتاد. همه تصویرم را شناختند و در جامعه جور دیگرى با من رفتار شد. همه جا کارم راه افتاد. همه به چشم یک موجود خوب و حتى یک سوپرمن به آدم نگاه مى کنند. اگر آدم بتواند تجزیه و تحلیل درستى از این موقعیت داشته باشد تغییر نمى کند. موقعیت جدید خیلى ها را به این توهم مى اندازد که فکر کنند مادر زاد این کاره بوده اند. از اول مجرى درجه یک تلویزیون بوده اند و گذشته اى هم در آنها وجود نداشته است.
پس شما از آن دسته اى نیستید که فکر مى کنند از اول سوپرمن بوده اند...
اصلاً. هنوز هم سوپرمن نیستم.
کشف یک چیز در شما برایم خیلى عجیب است.
چى؟
جلوى دوربین با یک فارسى بسیار روان صحبت مى کنید. ولى الآن که داریم گپ مى زنیم لهجه مازندرانى تان کاملاً مشخص است. چطورى وقت صحبت این لهجه را کنار مى گذارید؟
نمى دانم. واقعاً نمى دانم چطور این کار را مى کنم. شاید این مسأله در من نهادینه شده است. شاید زمانى که با میکروفن صحبت مى کنم حواسم بیشتر جمع است. از طرفى احساس مى کنم محیط شما آنقدر صمیمى است که مى توانم همان طور که توى خانه حرف مى زنم، اینجا هم صحبت کنم. ضمن این که من زبان و فرهنگ مازندرانى را مى پرستم. وقتى در سال ۵۳ در دانشگاه قبول شدم و مجبور شدم از بابل به تهران بیایم یکى از سرگرمى هایم این بود که به خیابان چراغ برق بروم. آن موقع ها دفتر شرکت هاى مسافربرى که به بابل مى رفتند آنجا بود. گاهى آنقدر دلم براى زبان مازندرانى تنگ مى شد که کار و زندگى را ول مى کردم و مى رفتم توى گاراژ مى نشستم تا حرف زدن همشهریهایم را گوش کنم. وقتى حرفهایشان را مى شنیدم ارضا مى شدم و برمى گشتم. در مورد فرهنگش هم همین طور. من هنوز ادبم مازندرانى است.
مگر ادب مازندرانى چطورى است؟
ادب مازندرانى مبتنى بر احترام به بزرگتر و پیشکسوت است. چیزى که لازمه کار ما است. من همیشه سعى کرده ام به این نکته پایبند باشم و تصور مى کنم یکى از دلایل اینکه باعث شد در کارم خوب پیش بروم همین مسأله بود. من چند روز پیش داشتم این مسأله را به پسرم مى گفتم. رفته بودم اسم او را در کلاس فوتبال صباباترى بنویسم. به او گفتم آنچه باعث مى شود تو یک ستاره بزرگ در فوتبال شوى بازى کردنت نیست، ادب و تریبت است. سعى کن با ادب و تربیتت به همه بفهمانى که شایستگى و لیاقت آموزش و یاد گرفتن را دارى.
خداى بزرگ... شما با بچه هایتان هم مثل بینندگان تلویزیون رفتار مى کنید؟ مرتب باید پند و نصیحت بشنوند؟
نه... نه به خدا. گاهى مجبور مى شوم نصیحت شان کنم.
پس چرا فکر نمى کنید بینندگان هم مثل بچه هایتان هستند؟ لطفاً آنها را هم فقط «گاهى» نصیحت کنید، «همیشه» نصیحت نکنید.
(مى خندد) خدا را گواه مى گیرم که مسأله پند و نصیحت در بین نیست. ما چند تا کتاب داریم که آنها را به شدت قبول داریم. اولین اش قرآن است که سرشار از پند است. بعد مى آییم توى ادبیات، کلیله و دمنه، بوستان و گلستان، غزلیات حافظ و... همه شان پر از پند است. حرفهاى من برگرفته از اینهاست.
ولى شما در دوران سعدى و حافظ و نصرالله منشى که زندگى نمى کنید. زبان تغییر کرده است. اینجا تهران است و زمان، قرن بیست و یکم.
حق با شماست. شاید باید زبانم را تغییر دهم.
چرا تغییر نمى دهید؟
چون فکر مى کنم بهترین شیوه اش همین است که مستقیم بگویم.
به چیزهایى که جلوى دوربین مى گویید معتقدید؟
صددرصد.
صددرصد؟ واقعاً؟ در همه موارد؟
بگذارید چیزى بگویم. این حرف را همیشه در کلاسهاى گویندگى ام مى زنم. مى گویم باید به چیزى که قرار است بخوانید یا بگویید باید اعتقاد کامل داشته باشید. من مثل هر گوینده اى دو تا شخصیت جدا از هم دارم. یکى شجاعى مهر با تعریفى که مردم از من دارند و یکى هم هرمز که زن و بچه و دوستان من آن را مى شناسند. شما باور مى کنید که من ذاتاً خجالتى هستم و اصلاً نمى توانم در جمع خودنمایى کنم و حرف بزنم مگر اینکه شجاعى مهر شوم.
خب این تغییر چطور رخ مى دهد؟
به مرور زمان اتفاق مى افتد. به مرور باید یاد بگیریم. البته این طور نیست که این دو شخصیت تفاوتهاى اساسى و بزرگى داشته باشند. به مرور باید سعى کنم این دو تا را به هم نزدیک کنیم.
اگر به شما متنى بدهند که باید جلوى دوربین آن را بخوانید و به آن اعتقاد نداشته باشید، آیا متن را مى خوانید؟
سعى مى کنم باتهیه کننده صحبت کنم تا متن را طورى تغییر دهد که به باورهاى من نزدیک شود.
اگر تهیه کننده موافقت نکند چه؟ مى خوانیدش؟
تا حالا پیش نیامده.
اگر پیش بیاید چه؟ مى خوانیدش؟
اگر خیلى مغایر با اندیشه هایم باشد، خیر، آن را نمى خوانم.
یعنى از جلوى دوربین کنار مى آیید؟
نه، مى گویم این متن را نمى خوانم.
ولى شما یک گوینده حرفه اى و رسمى هستید و باید آنچه رسانه شما مى گوید بخوان را بخوانید.
نمى دانم، چه بگویم. چون تا حالا این مسأله را تجربه نکرده ام.
مگر همه چیز را آدم باید تجربه کند تا بتواند درباره اش صحبت کند؟
آخر این اتفاق از کار من خیلى دور است. من همیشه برنامه خانواده را اجرا کرده ام. این اتفاق که شما مى گویید ممکن است در یک برنامه سیاسى بیفتد ولى در برنامه خانواده ما درباره دعواى زن و شوهرها و اسهال استفراغ بچه ها حرف مى زنیم.
آدمهایى که عکاسى پرتره مى کنند، در برخورد با دیگران مدام توى نخ چشم و ابر و بینى و چانه طرف هستند. این عادتشان شده که آدمها را از زاویه صورت بررسى کنند. این اتفاق براى شما در رابطه با صدا مى افتد؟ مرتب گویش دیگران را قضاوت نمى کنید؟
نه، ولى برحسب اتفاق بارها شده که در کوچه و خیابان به آدمهایى بر مى خورم که احساس مى کنم چه صداى استثنایى دارندو خودشان از این مسأله بى خبرند. همیشه با خودم فکر مى کنم اگر موقعیتى که در اختیار من هست، در اختیار آنها بود چه گویندگان بى نظیرى از کار در مى آمدند.
از گذشته گفتید و اعتقادى که به آن دارید. آن دوستانى که دراین گذشته بوده اند در حال تان هم حضور دارند؟
متأسفانه کم و بیش. چون من آنقدر درگیرم که نتوانسته ام وظیفه ام را به درستى انجام دهم. آنها همیشه به یاد من هستند و حالم را مى پرسند اما من به جهت درگیرى ها نتوانسته ام دوست خوبى براى آنهاباشم.
قدیمى ترین شان را به یاد مى آورید؟
یکى از قدیمى ترین دوستان من حسن فدائیان است که خواننده است و احتمالاً باید او را بشناسید. در دوران دبستان با هم همکلاس بودیم و هنوز هم گاهى با هم خلوت دلپذیرى داریم. دوستان دیگرم بیشتر دوستان دوره دانشجویى بودندکه اغلب شان جزو مدیران عالیرتبه شده اند. یکى از دوستان خوبم آقاى مهدى تبایى است. یک روز در یک جایى مجرى مراسمى بودم و بعد از مراسم دیدم که کسى آمد و سلام و علیک کرد من اول او را نشناختم ولى بعد دیدم مهدى تبایى است که از مدیران آن سازمان بود. در سالهاى جبهه و جنگ هم یک دوست بسیار عزیز پیدا کردم . آقاى نورى زاده که فرمانده ما بود او را هم سالها گم کرده بودم. و در یک مراسم به صورت اتفاقى پیدایش کردم. چون همیشه او را در لباس نظامى مى دیدم و آنجا با لباس شخصى بود.
درجه آقاى نورى زاده چه بود؟
در جبهه که بودیم ستوان دو بود اما حالا تیمسار است.
وقتى در چنین مجالسى ، مى بینید که همدوره هایتان به درجات عالى رسیده اند و شما باید در حضورشان برنامه اجرا کنید دلتان نمى گیرد؟
نه برایم مهم نیست.
اگر یک گوینده معروف نبودید بازهم برایتان مهم نبود.
تصور نمى کنم. من معتقدم هرکسى نان قلبش را مى خورد و من دارم از بابت قلبم نان هاى خشخاشى برشته مى خورم.
چرا؟ مگر قلبتان سوخته؟
نه، تنورش داغ است. باور کنید از دیدن موفقیت دوستانم بسیار خوشحال مى شوم.
آیا به صورت اتفاقى در مسیر گویندگى افتادید؟
نه، برادر من نقاش بود و در شهرستانى که بودیم همیشه دکور نمایش هاى شهر را درست مى کرد. براى یکى از نمایش ها یک بچه هشت نه ساله مى خواستند و مرا برد تا بازى کنم. در دانشگاه هم کار تئاتر مى کردم. همان دوره بود که خیلى ها به من گفتند صدایت خوب است. همان موقع ها رفتم و تست گویندگى دادم و در رادیو قبول شدم اما نرفتم سر کار، چون دوران انقلاب بود. بعد از انقلاب هم درسم را ادامه دادم و لیسانسم را گرفتم و دو سال هم رفتم خدمت و بعد از آن وارد رادیو شدم.
رشته تحصیلى تان چه بود؟
تعاون اجتماعى . البته بعداً دوره هاى تهیه کنندگى و برنامه سازى را در دانشکده صدا و سیما گذراندم.
اولین بار چه کسى در رادیو از شما تست گرفت؟
فریدون توفیقى که آن موقع گوینده برنامه هاى زنده رادیو بود. وقتى قبول شدیم فیروزه امیرمعز یک دوره آموزشى دو سه ماهه برایمان گذاشت.
آیا از صداهاى پیش از خودتان چیزى یاد مى گرفتید؟
وقتى وارد رادیو شدم سعى کردم هرجایى سرک بکشم و هرچیزى را یاد بگیرم. از تهیه کنندگى تا ادیت موسیقى. شاید به خوبى یک ادیتور حرفه اى این کار را انجام مى دادم. پنج سال گذشت و خیلى چیزها یاد گرفتم و فکر مى کردم که دیگر همه چیز را بلدم و به ویژه گوینده درجه یکى هستم. تا اینکه در سال پنجم برنامه اى را به اتفاق پروین صادقى اجرا کردیم. پروین صادقى گوینده اى قدیمى بود که پیش از انقلاب هم برنامه خانواده را اجرا مى کرد. وقتى کنار پروین صادقى نشستم تازه فهمیدم که من هیچ چیز نمى دانم... هیچ چیز. خدا را گواه مى گیرم...
چرا، مگر پروین صادقى چه چیزى بلدبود؟
اولین بارى که با پروین صادقى توى استودیو نشستم، او وقتى که آرم تمام شد آمد توى استودیو. سلام و علیک را از روى متن خواندیم و بعد او باید داستانى را مى خواند. داستانى که پیش ازاین آن را نخوانده بود. من دیدم او ضمن اینکه دارد خط اول را به خوبى پاى میکروفن مى خواند، در زاویه نگاهش خط دوم و سوم را هم پیش خودش مرور مى کند و اگر کلمه اى را نمى توانست بخواند، روى کلمه مى زد و مى خواست که آن را خوانا بنویسم. یا مى دیدم که دارد پاى میکروفن با مردم حرف مى زند، آن هم حرف حسابى ولى با نگاهش با اتاق فرمان هم صحبت مى کرد. واقعاً دیدم او کجا، من کجا.
بین گویندگان هم دوستى دارید؟
بله. اما کسى که خیلى با او نزدیک و صمیمى باشم گوینده نیست تهیه کننده است. آقاى سعید توکل که تهیه کننده صبح جمعه با شما بود و الآن هم جمعه ایرانى را تهیه مى کند. با بهمن هاشمى هم خیلى دوستم. همان گوینده اى که جشنواره سینمایى شبکه دوم را شب ها اجرامى کند.
دنیاى خصوصى دارید؟
حتماً.
بزرگترین نشانه دنیاى خصوصى شما چیست؟
جست و جو براى آرامش. من هیچ چیز را به اندازه آرامش دوست ندارم.
آرامش را «دارید» یا «دوست دارید»؟
نه، ندارم. همیشه دنبال آن هستم. دنبال وضعیتى که درآن به آرامش برسم. کنار کسى باشم که با او آرامش داشته باشم.
آیا اشیاى خاصى در این دنیا وجوددارد؟
من چندتایى کتاب شعر دارم که آنها را خیلى دوست دارم. خیال مى کنم مال مال خودم هستند. بعضى هایشان را کاملاً حفظم. صداى شاملو را هم خیلى دوست دارم. با صداى او از سال ۵۴ تا الآن زندگى کرده ام.
آن کتاب ها شعرهاى چه کسانى هستند؟
حمید مصدق، سهراب سپهرى، فروغ فرخزاد، خیام، سعدى و حافظ.
به نظرنمى رسد کسى که در سیماى جمهورى اسلامى ایران یک گوینده شناخته شده و معروف است، فروغ بخواند و شاملو گوش دهد.
چرا نباید این طور باشد. مگر مى شود جلوى زیبایى را گرفت؟ من این زیبایى را دوست دارم. مگر مى شود که به این شعر فروغ معتقد نبود که هیچ صیادى در جوى حقیرى که به گودالى مى ریزد مرواریدى صید نخواهدکرد. مگر مى شود عشق را در این شعر جست و جو نکرد که من پرى کوچک غمگینى را مى شناسم که در اقیانوس ها مسکن دارد، هرشب با یک بوسه مى میرد و سحرگاهان با یک بوسه زنده مى شود.
من نمى فهمم دیگر چگونه مى شود عشق را معناکرد.
شما که با چنین شیفتگى اى از فروغ و شاملو مى گویید، چرا هیچوقت حتى یک خط از اشعارشان را در رادیو و تلویزیون نمى خوانید؟
خب ما آنجا خط قرمزها و محدودیت هایى داریم. عنوان کردن بعضى اسم ها شاید براى بعضى مردم جالب نباشد.
این خلاف اعتقاداتتان نیست؟
نه... ببینید شما در روزنامه شاید هرچه را بخواهید بنویسید. چون مخاطب آن را انتخاب مى کند ولى در تلویزیون و رادیو این طور نیست. در اینجا شما وارد اتاق خواب مردم هم مى شوید. درجمع خانواده اى مى نشینید که رابطه شان با هم خیلى حساب و کتاب دارد.
درست، ولى شما که کار بدى نمى خواهید بکنید. شما مى خواهید بگویید هیچ صیادى در جوى حقیرى که به گودالى مى ریزد مرواریدى صید نخواهد کرد.
نه، من مى گویم حساسیتى که در رادیو و تلویزیون هست در مطبوعات نیست.
قرار نیست این دو تا را مقایسه کنیم. من مى گویم شما مى خواهید به مردم «عشق» هدیه کنید، درست ،مگر نمى گویید اوج عشق در آن شعر فروغ است. خب به جاى نصیحت کردن، برایشان فروغ بخوانید.
بگذارید یک چیزى برایتان تعریف کنم. من همیشه توى ماشین صداى فروغ را گوش مى دهم. چند وقت پیش داشتم صدایش را گوش مى دادم و توى حال خودم بودم. دخترم یک دفعه گفت: بابا توروخدا این نواررو عوض کن. اینکه همه اش یأس و ناامیدى است. من واقعاً دوست ندارم پسرم که کلاس سوم راهنمایى است فروغ بخواند. براى سن او مناسب نیست. میلیون ها نفر از بینندگان تلویزیون کسانى هستند که شاید این اشعار برایشان مناسب نباشد.
حرفتان کاملاً درست است به شرطى که درباره تلویزیونى صحبت کنید که هیچ صحنه خشونت بارى نشان ندهد، در آن بچه ها صحنه قتل و غارت و کشت و کشتار نبینند. سریال هایش به لحاظ اجتماعى بدآموزى نداشته باشد و ... وقتى داریم درباره سیماى جمهورى اسلامى صحبت مى کنیم حرفتان را نمى پذیرم.
اینجاى حرفتان درست است. همه اینها باید رعایت شود.
راستى چرا اسم شما «هرمز» است؟ من همیشه فکر مى کردم فقط اسم تنگه ها را هرمز مى گذارند.
پدرم به اسم هاى اصیل ایرانى بسیار علاقه مند بود و اسم همه ما را از اسم هاى اصیل ایرانى انتخاب کرد.
از چیزى مى ترسید؟
بله... از تصادف خیلى مى ترسم.
زیاد تصادف مى کنید؟
نه، خیلى کم. ولى نمى دانم چرا مدتى است اینقدر تصادف مى کنم. در دوماه گذشته پنج بار تصادف کرده ام.
چرا فقط برنامه خانواده را اجرا مى کنید؟
من فکر مى کنم اصلى ترین جایى که شخصیت آدم ها در آن شکل مى گیرد و مى شود جامعه را با همان نهاد متحول کرد، خانواده است. اگر خانواده را درست کردى، جامعه هم درست مى شود. از این گذشته دوست دارم صدایم هویت داشته باشد. نمى خواهم هر روز یک نوع برنامه اجرا کنم و صدایم همه جا خرج شود. صداى مرا مردم همیشه یا از ساعت نه تا یازده از رادیو شنیده اند و یا ظهرها از تلویزیون. البته استثنائاتى بوده که خواسته ام تجربه هایى کسب کنم مثل برنامه تهران ۲۰ یا ساعت خوش. ولى تجربه هاى کوتاهى بوده که باعث شده علاقه ام در برنامه هاى خانواده بیشتر شود.
آیا مى دانید تفاوت تمساح و سوسمار در چیست؟
تا حالا راجع به این مسأله فکر نکرده ام و معمولاً وقتى درباره سؤالى قبلاً فکر نکرده باشم به آن جواب نمى دهم.
صرفنظر از این تفاوت، اگر تمساح یا سوسمار بودید چه کسى را مى خوردید؟
من تنها کسى را که دوست دارم بخورم زنم است و او را با اشتهاى کامل هم مى خورم.
zabetian@gmail.com

منبع :

تبلیغات