زندگینامه کن لوچ - بیوگرافی بازیگران ، بیوگرافی هنرپیشه ها

زندگینامه کن لوچ 
 
کن لوچ متولد هفدهم ژوئن ۱۹۳۶ در وارویک شایر بریتانیا در ابتدا به آکسفورد رفت تا حقوق بخواند اما در عوض مجذوب بازیگری شد و عضو کلوب تئاتر تجربی همانجا شد. او بازیگری را در تئاتر آغاز کرد ...

کن لوچ,کن لوچ ویکی,سهم فرشتگان کن لوچ,[categoriy]

اما بعد با پیوستن به BBCدر سال ۱۹۶۱ کارگردانی را تجربه کرد و همکاری او با تهیه کننده ای به نام تونی گارنت به خلق مجموعه ای از مستندهای دراماتیک برای BBC انجامید. یکی از این اپیزودها تحت عنوان کتی به خانه بیا که در سال ۱۹۶۵ تولید شد مشکل بی خانمانی شهروندان و سطح رفاه مردم بریتانیا را هدف قرار داد. «کتی به خانه بیا» به عنوان یکی از جنجالی ترین فیلمهایی که توسط BBC تولید شد به تغییراتی بنیادین در قانون و اساسنامه این کشور در ارتباط با افراد بی خانمان انجامید.
لوچ در سال ۱۹۶۸ با فیلم «گاو بیچاره» اولین فیلم بلند خود را کارگردانی کرد. این فیلم در باره دزد خرده پایی که به زندان فرستاده می شود رئالیسم گزنده را برای به تصویرکشیدن مشقاتی که همسر این زندانی با آن مواجه می شود به کار گرفت و دریچه ای به دنیای فیلمسازی لوچ گشود. دومین فیلم موفق او با نام « kes» که در سال ۱۹۷۰ ساخته شد به عنوان یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینمای بریتانیا شناخته شده است. داستان تکان دهنده پسر جوانی که از مدرسه بیزار است و با خانواده اش مشکل دارد اما با یافتن یک دلیجه (شاهین کوچک) و دست آموز کردن آن زندگی اش زیر و رو می شود تجربه ای متفاوت برای این فیلمساز واقعیت گرا بود. متأسفانه به دنبال موفقیت فیلم « kes» حرفه فیلمسازی لوچ به واسطه توزیع ضعیف فیلم هایش و امتناع او از نمایش برخی فیلمهای تلویزیونی اش دچار فراز و نشیب شد با این حال در دهه ۱۹۹۰ رنسانسی در حرفه فیلمسازی او به وجود آمد و فیلمهای منتقد پسند او یکی پس از دیگری به بازار آمدند. «Hidden Agenda»، تریلری سیاسی که در ایرلند شمالی اتفاق می افتد از سوی محافظه کاران به خاطر موضع شدیداً چپ گرایانه اش مورد انتقاد قرار گرفت اما جایزه هیأت داوران کن را دریافت کرد و یکی از معدود فیلمهای چپ گرایانه ضد استالینیستی بود که مورد توجه عوام قرار گرفت. فیلمهای بعدی او«۱۹۹۱ وRiffRaff » (۱۹۹۳) نیز هردو با نگاهی طنز سیاستهای طبقه کارگری و مشقات و تلاشهای آنان را نشانه گرفته بودند و در کن جوایزی نصیب خود کردند.
فیلم بعدی لوچ «ladybird,ladybird» (۱۹۹۴) یکی از تحسین برانگیزترین فیلم های او بود. داستان تکان دهنده مادری مطلقه که سعی می کند حضانت فرزندانش را به دست بگیرد انتقادی گزنده از نظام خدمات اجتماعی بریتانیا و برخورد این کشور با مستمندان بود. این فیلم جوایز برتر جشنواره فیلم برلین را به دست آورد و افتخارات سینمایی دیگری را نیز نصیب خود کرد.
«سرزمین و آزادی » (۱۹۹۵) و «ترانه کارلا » (۱۹۹۶) دو فیلم کمتر درخشان کارنامه حرفه ای لوچ بودند اگرچه باید گفت که در هردو این فیلم لوچ کارگردانی بازیگرانش را به نحو احسنی انجام داد و آنها بازی درخشانی از خود ارائه دادند. این بازی قوی به نقطه قوتی برای فیلم بعدی او «نام من جو است» (۱۹۹۸) مبدل شد. پیتر مولان برای بازی در نقش شخصیتی به نام جو که بیکار است و سعی دارد در یکی از بدترین محله های گلاسکو زندگی بخور و نمیری برای خود دست و پا کند جایزه بهترین بازیگر مرد کن را به دست آورد. پس از این فیلم دو فیلم «نان ورزها» (۲۰۰۰) و «شانزده سالگی شیرین» (۲۰۰۲) موفقیتی نسبی برای لوچ به ارمغان آوردند . «بادی که بارلی را تکان داد» جدیدترین فیلم لوچ نیز در جشنواره کن امسال نخل طلای بهترین فیلم را از آن خود کرد و لوچ را بیش از پیش به عنوان یک فیلمساز مستعد به جهانیان معرفی کرد.
برای کارگردانی که اغلب به دو برچسب «سوسیال رئالیست» نواخته می شود ساخت فیلمی که تاریخ امپریالیستی بریتانیا را به زیر سؤال می برد و در حقیقت گوشه و کنایه ای به سیاستهای استعماری و جنگ افروزی دولتهای ابرقدرت امروزی است کارنامه حرفه ای او را به زیر ذره بین منتقدان سینمایی و مطبوعات برده است. فیلم مناقشه برانگیز «بادی که در مرغزار می پیچد» در دهه ۱۹۲۰ به وقوع می پیوندد و شرح وقایعی است که به استقلال ایرلند و شکل گیری ایرلند شمالی منجر شد اما در پس این پوسته ظاهری و فیلمنامه حماسی «لوچ» دوربین سیاسی خود را بر روی اتفاقات و برگ هایی از تاریخ متمرکز کرده که در بریتانیا و حتی آن سوی مرزها کمتر از آن حرفی زده می شود اما همچنان پس از گذشت همه این سالها زخم کهنه ای برای بسیاری از شهروندان ایرلندی است.
لوچ پس از تصاحب نخل طلای کن امسال برای این فیلم به خیانت و وطن فروشی متهم شد و برای او که یک فیلمساز بریتانیایی است توجیه منطقی این فیلم انعکاس تداوم اشغالگری ها نه در ایرلند امروزی بلکه در اقصی نقاط جهان همچون عراق است. او در مصاحبه ای گفته بود: «ایده ساخت این فیلم بیش از یک دهه با من بوده و فکر می کنم موضوع این فیلم چیزی نیست که برای دنیای امروزی کهنه شده باشد. همیشه یک ارتش اشغالگر در جایی وجود دارد و در مقابل آنها نیز مردم رنج دیده ای هستند که می خواهند استقلال و دموکراسی خود را به دست آورند. در حال حاضر این اشغالگری در عراق هست».
جشنواره ها اثر جدید کن لوچ را فیلمی جسورانه که اشغالگری ها و تجاوزات حکومت امپریالیستی بریتانیا را به تصویر می کشد توصیف کرده اند و این در حالی است که برای مطبوعات این کشور پیروزی لوچ در کن و اعتبار او در هالیوود به عنوان یک فیلمساز افشاگر انگلیسی گران تمام شده است.
کن لوچ در مصاحبه ای دیگر در مورد نگاه مغرضانه بریتانیایی ها و مطبوعات این کشور به این فیلم گفت: «واکنش راستی ها خیلی منفی و طغیانگر بود.» دیلی میل نوشت: «چرا این مرد آنقدر از کشورش نفرت دارد؟ تایمز مرا با لنی ریفشهال که مبلغ نازیها بود مقایسه کرده است. چنین واکنش هایی واقعاً بی رحمانه و ادعای آنها کذب و از سر اغماض است. پس معلوم می شود آنها را دلخور کرده ایم و این بدین خاطر است که آنها نمی توانند تحمل کنند که کسی سلطه و حکومت بریتانیا را به زیر سؤال ببرد.»
لوچ با آگاهی از شهرت جهانی اش حتی اگر این شهرت بواسطه ساخت آثار افشاگرانه به دست آمده باشد همچنان به آرمانهای کهنه خود پای بند است.
او گفته است: «ما وظیفه داریم اشتباهات و وحشی گری های رهبرانمان را چه در گذشته و چه در حال به زیر سؤال ببریم».
« بادی که در مرغزار می پیچد» فیلمی درباره تلاشهای مردمی است که برای استقلال ایرلند مبارزه می کنند و از هر لحاظ می توان این اثر را به شاهکار سینمایی لوچ درباره جنگ داخلی اسپانیا «سرزمین و آزادی» تشبیه کرد اما به جای خورشید و غبار اسپانیا لوکیشن این فیلم در حومه های سرسبز و مه آلود کانتی کورک واقع شده است. همچون سایر فیلم های لوچ باید تا چند دقیقه اول گوشها را تیز کرد تا به لهجه محلی و ایرلندی که آرام و نجواگونه هستند عادت کنیم. فیلم در سال ۱۹۲۰ اتفاق می افتد؛ دو سال پس از آنکه ملی گرایان ایرلند اکثریت آرا را در پارلمان جدید ایرلند به دست می آورند اما تنها مشکل در اینجاست که برای دولت بریتانیا چنین چیزی غیرقابل قبول است و در نتیجه قوای بیشتری به ایرلند می فرستاد تا حاکمیت اش را تقویت کند. «بادی که بارلی را تکان داد» خشونت و وحشی گری های جنگ را از هر دو منظربه تصویر می کشد و نشان می دهد که چگونه مردم به جنگیدن با یک ارتش اشغالگر خارجی سوق داده می شوند و چرا چنین تعهد بزرگی در صورت رخ ندادن تغییرات بنیادی بی حاصل است. فیلم با سربازان بریتانیایی شروع می شود که به یک خانه رعیتی حمله می کنند. به عقیده مردم ایرلند در رفتار این سربازان که به وحشی گری معروف بودند شکی نیست و شاید توجیه این وحشی گری این باشد که آنها از هیچ گونه حمایت محلی برخوردار نبودند و هیچ کس نمی توانست حضور آنها را در ایرلند تحمل کند.
مردم عادی مهره اصلی جنبش ایرلند شمالی علیه اشغالگری بریتانیا را تشکیل می دهند و از همین رو فیلم لوچ قطعاً با انتقاد شدید تجدیدنظر طلبان و مورخانی مواجه خواهند شد که مدعی هستند مبارزات ایرلند یک جنبش ملی برای استقلال ملی نبود. کن لوچ معتقد است: «در پایان فکر می کنم شعار «اگر عدالت نباشد از صلح هم خبری نیست» درست باشد. باید آن لحظه سرنوشت ساز را بپذیرید ؛ وقتی ایرلند به استقلال کامل دست یافت، وقتی مردم همه یکپارچه برای استقلال رأی دادند و بریتانیایی ها حاضر نبودند این استقلال و دموکراسی را به آنها تفویض کنند. در نتیجه ارتش اشغالگر خود را فرستادند،جمعیت بسیاری را مورد خشونت قرار دادند و سپس نهضت مقاومت شکل گرفت. ما باید همه این حقایق تاریخی را بپذیریم و عمق فجایع را ببینیم اما آنها (بریتانیایی ها) سعی می کنند حقایق را طور دیگر جلوه بدهند یا آن را بپوشانند و برای ۸۰ سال این کار مشکلی را حل نکرده است.
موضوع دیگری که در این فیلم به کرات از آن یاد می شود وفور حمایتهای محلی و داخلی است که بدون آن هیچ جنبش چریکی ای پا نمی گرفت. زنان در خط مقدم حامل پیام و گاه اسلحه هستند. خانه های سر مزرعه پایگاهی برای آذوقه و استراحت سربازان ارتش جمهوری خواه ایرلند بودند. اتحادیه های صنفی هم با یکدیگر متحد بودند و از جابه جایی سربازان بریتانیایی و رساندن تجهیزات به آنان امتناع می ورزیدند.
اگرچه در این فیلم صحنه خشونت آمیز به وفور یافت می شوند اما برخلاف آثار هالیوودی هیچیک از این خشونت ها با شکوه و مقدس جلوه داده نمی شوند.
در صحنه ای از فیلم فعالان محلی متوجه می شوند چه کسی به آنها خیانت کرده: کریس.
فرمان کشتن او صادر می شود بسیاری از اعضای گروه مخالف کشتن یک فرد جوان هستند اما سرانجام یک نفر به خود جرأت پرسیدن یک سؤال را می دهد: متأسفم این جنگ است. ما اینجا چه می کنیم این یک جنگ است!
با پایان گرفتن فیلم حضور ارتش بریتانیا در عراق امروزی بیش از پیش در ذهن هر تماشاگر تداعی می شود و لوچ خود به آن اعتراف می کند. او می گوید: «فکر می کنم آنچه در ایرلند اتفاق افتاد داستان کلاسیک نبرد برای استقلال و برقراری دموکراسی و مقابله با ارتش اشغالگر است. همچنین مبارزه ای بود برای کشوری که ساختار اجتماعی جدیدی داشت. ارتش بریتانیا در سال ۲۱ ـ ۱۹۲۰ در ایرلند همان کاری را کرد که امروزه ارتش های اشغالگر در سرتا سر جهان انجام می دهند و آن اتخاذ رفتاری نژادپرستانه در برابر مردمی است که به آنها حمله می کنند و کشورشان را اشغال می کنند. این ارتش ها خانه های مردم را خراب می کنند، با آنان با خشونت رفتار می کنند.
و در یک کلام آنها را سرکوب می کنند. در عراق این دقیقاً همان کاری است که ارتش بریتانیا انجام می دهد. علی رغم تمام مشقاتی که در دستیابی به استقلال به تصویر کشیده می شود این حقیقت همچنان وجود دارد که بریتانیا خود را از خاک ایرلند عقب کشید و در همین باریکه ای از امید هست.» 

منبع:ویستا
ویرایش وتلخیص:آکاایران


اما بعد با پیوستن به BBCدر سال ۱۹۶۱ کارگردانی را تجربه کرد و همکاری او با تهیه کننده ای به نام تونی گارنت به خلق مجموعه ای از مستندهای دراماتیک برای BBC انجامید. یکی از این اپیزودها تحت عنوان کتی به خانه بیا که در سال ۱۹۶۵ تولید شد مشکل بی خانمانی شهروندان و سطح رفاه مردم بریتانیا را هدف قرار داد. «کتی به خانه بیا» به عنوان یکی از جنجالی ترین فیلمهایی که توسط BBC تولید شد به تغییراتی بنیادین در قانون و اساسنامه این کشور در ارتباط با افراد بی خانمان انجامید.
لوچ در سال ۱۹۶۸ با فیلم «گاو بیچاره» اولین فیلم بلند خود را کارگردانی کرد. این فیلم در باره دزد خرده پایی که به زندان فرستاده می شود رئالیسم گزنده را برای به تصویرکشیدن مشقاتی که همسر این زندانی با آن مواجه می شود به کار گرفت و دریچه ای به دنیای فیلمسازی لوچ گشود. دومین فیلم موفق او با نام « kes» که در سال ۱۹۷۰ ساخته شد به عنوان یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینمای بریتانیا شناخته شده است. داستان تکان دهنده پسر جوانی که از مدرسه بیزار است و با خانواده اش مشکل دارد اما با یافتن یک دلیجه (شاهین کوچک) و دست آموز کردن آن زندگی اش زیر و رو می شود تجربه ای متفاوت برای این فیلمساز واقعیت گرا بود. متأسفانه به دنبال موفقیت فیلم « kes» حرفه فیلمسازی لوچ به واسطه توزیع ضعیف فیلم هایش و امتناع او از نمایش برخی فیلمهای تلویزیونی اش دچار فراز و نشیب شد با این حال در دهه ۱۹۹۰ رنسانسی در حرفه فیلمسازی او به وجود آمد و فیلمهای منتقد پسند او یکی پس از دیگری به بازار آمدند. «Hidden Agenda»، تریلری سیاسی که در ایرلند شمالی اتفاق می افتد از سوی محافظه کاران به خاطر موضع شدیداً چپ گرایانه اش مورد انتقاد قرار گرفت اما جایزه هیأت داوران کن را دریافت کرد و یکی از معدود فیلمهای چپ گرایانه ضد استالینیستی بود که مورد توجه عوام قرار گرفت. فیلمهای بعدی او«۱۹۹۱ وRiffRaff » (۱۹۹۳) نیز هردو با نگاهی طنز سیاستهای طبقه کارگری و مشقات و تلاشهای آنان را نشانه گرفته بودند و در کن جوایزی نصیب خود کردند.
فیلم بعدی لوچ «ladybird,ladybird» (۱۹۹۴) یکی از تحسین برانگیزترین فیلم های او بود. داستان تکان دهنده مادری مطلقه که سعی می کند حضانت فرزندانش را به دست بگیرد انتقادی گزنده از نظام خدمات اجتماعی بریتانیا و برخورد این کشور با مستمندان بود. این فیلم جوایز برتر جشنواره فیلم برلین را به دست آورد و افتخارات سینمایی دیگری را نیز نصیب خود کرد.
«سرزمین و آزادی » (۱۹۹۵) و «ترانه کارلا » (۱۹۹۶) دو فیلم کمتر درخشان کارنامه حرفه ای لوچ بودند اگرچه باید گفت که در هردو این فیلم لوچ کارگردانی بازیگرانش را به نحو احسنی انجام داد و آنها بازی درخشانی از خود ارائه دادند. این بازی قوی به نقطه قوتی برای فیلم بعدی او «نام من جو است» (۱۹۹۸) مبدل شد. پیتر مولان برای بازی در نقش شخصیتی به نام جو که بیکار است و سعی دارد در یکی از بدترین محله های گلاسکو زندگی بخور و نمیری برای خود دست و پا کند جایزه بهترین بازیگر مرد کن را به دست آورد. پس از این فیلم دو فیلم «نان ورزها» (۲۰۰۰) و «شانزده سالگی شیرین» (۲۰۰۲) موفقیتی نسبی برای لوچ به ارمغان آوردند . «بادی که بارلی را تکان داد» جدیدترین فیلم لوچ نیز در جشنواره کن امسال نخل طلای بهترین فیلم را از آن خود کرد و لوچ را بیش از پیش به عنوان یک فیلمساز مستعد به جهانیان معرفی کرد.
برای کارگردانی که اغلب به دو برچسب «سوسیال رئالیست» نواخته می شود ساخت فیلمی که تاریخ امپریالیستی بریتانیا را به زیر سؤال می برد و در حقیقت گوشه و کنایه ای به سیاستهای استعماری و جنگ افروزی دولتهای ابرقدرت امروزی است کارنامه حرفه ای او را به زیر ذره بین منتقدان سینمایی و مطبوعات برده است. فیلم مناقشه برانگیز «بادی که در مرغزار می پیچد» در دهه ۱۹۲۰ به وقوع می پیوندد و شرح وقایعی است که به استقلال ایرلند و شکل گیری ایرلند شمالی منجر شد اما در پس این پوسته ظاهری و فیلمنامه حماسی «لوچ» دوربین سیاسی خود را بر روی اتفاقات و برگ هایی از تاریخ متمرکز کرده که در بریتانیا و حتی آن سوی مرزها کمتر از آن حرفی زده می شود اما همچنان پس از گذشت همه این سالها زخم کهنه ای برای بسیاری از شهروندان ایرلندی است.
لوچ پس از تصاحب نخل طلای کن امسال برای این فیلم به خیانت و وطن فروشی متهم شد و برای او که یک فیلمساز بریتانیایی است توجیه منطقی این فیلم انعکاس تداوم اشغالگری ها نه در ایرلند امروزی بلکه در اقصی نقاط جهان همچون عراق است. او در مصاحبه ای گفته بود: «ایده ساخت این فیلم بیش از یک دهه با من بوده و فکر می کنم موضوع این فیلم چیزی نیست که برای دنیای امروزی کهنه شده باشد. همیشه یک ارتش اشغالگر در جایی وجود دارد و در مقابل آنها نیز مردم رنج دیده ای هستند که می خواهند استقلال و دموکراسی خود را به دست آورند. در حال حاضر این اشغالگری در عراق هست».
جشنواره ها اثر جدید کن لوچ را فیلمی جسورانه که اشغالگری ها و تجاوزات حکومت امپریالیستی بریتانیا را به تصویر می کشد توصیف کرده اند و این در حالی است که برای مطبوعات این کشور پیروزی لوچ در کن و اعتبار او در هالیوود به عنوان یک فیلمساز افشاگر انگلیسی گران تمام شده است.
کن لوچ در مصاحبه ای دیگر در مورد نگاه مغرضانه بریتانیایی ها و مطبوعات این کشور به این فیلم گفت: «واکنش راستی ها خیلی منفی و طغیانگر بود.» دیلی میل نوشت: «چرا این مرد آنقدر از کشورش نفرت دارد؟ تایمز مرا با لنی ریفشهال که مبلغ نازیها بود مقایسه کرده است. چنین واکنش هایی واقعاً بی رحمانه و ادعای آنها کذب و از سر اغماض است. پس معلوم می شود آنها را دلخور کرده ایم و این بدین خاطر است که آنها نمی توانند تحمل کنند که کسی سلطه و حکومت بریتانیا را به زیر سؤال ببرد.»
لوچ با آگاهی از شهرت جهانی اش حتی اگر این شهرت بواسطه ساخت آثار افشاگرانه به دست آمده باشد همچنان به آرمانهای کهنه خود پای بند است.
او گفته است: «ما وظیفه داریم اشتباهات و وحشی گری های رهبرانمان را چه در گذشته و چه در حال به زیر سؤال ببریم».
« بادی که در مرغزار می پیچد» فیلمی درباره تلاشهای مردمی است که برای استقلال ایرلند مبارزه می کنند و از هر لحاظ می توان این اثر را به شاهکار سینمایی لوچ درباره جنگ داخلی اسپانیا «سرزمین و آزادی» تشبیه کرد اما به جای خورشید و غبار اسپانیا لوکیشن این فیلم در حومه های سرسبز و مه آلود کانتی کورک واقع شده است. همچون سایر فیلم های لوچ باید تا چند دقیقه اول گوشها را تیز کرد تا به لهجه محلی و ایرلندی که آرام و نجواگونه هستند عادت کنیم. فیلم در سال ۱۹۲۰ اتفاق می افتد؛ دو سال پس از آنکه ملی گرایان ایرلند اکثریت آرا را در پارلمان جدید ایرلند به دست می آورند اما تنها مشکل در اینجاست که برای دولت بریتانیا چنین چیزی غیرقابل قبول است و در نتیجه قوای بیشتری به ایرلند می فرستاد تا حاکمیت اش را تقویت کند. «بادی که بارلی را تکان داد» خشونت و وحشی گری های جنگ را از هر دو منظربه تصویر می کشد و نشان می دهد که چگونه مردم به جنگیدن با یک ارتش اشغالگر خارجی سوق داده می شوند و چرا چنین تعهد بزرگی در صورت رخ ندادن تغییرات بنیادی بی حاصل است. فیلم با سربازان بریتانیایی شروع می شود که به یک خانه رعیتی حمله می کنند. به عقیده مردم ایرلند در رفتار این سربازان که به وحشی گری معروف بودند شکی نیست و شاید توجیه این وحشی گری این باشد که آنها از هیچ گونه حمایت محلی برخوردار نبودند و هیچ کس نمی توانست حضور آنها را در ایرلند تحمل کند.
مردم عادی مهره اصلی جنبش ایرلند شمالی علیه اشغالگری بریتانیا را تشکیل می دهند و از همین رو فیلم لوچ قطعاً با انتقاد شدید تجدیدنظر طلبان و مورخانی مواجه خواهند شد که مدعی هستند مبارزات ایرلند یک جنبش ملی برای استقلال ملی نبود. کن لوچ معتقد است: «در پایان فکر می کنم شعار «اگر عدالت نباشد از صلح هم خبری نیست» درست باشد. باید آن لحظه سرنوشت ساز را بپذیرید ؛ وقتی ایرلند به استقلال کامل دست یافت، وقتی مردم همه یکپارچه برای استقلال رأی دادند و بریتانیایی ها حاضر نبودند این استقلال و دموکراسی را به آنها تفویض کنند. در نتیجه ارتش اشغالگر خود را فرستادند،جمعیت بسیاری را مورد خشونت قرار دادند و سپس نهضت مقاومت شکل گرفت. ما باید همه این حقایق تاریخی را بپذیریم و عمق فجایع را ببینیم اما آنها (بریتانیایی ها) سعی می کنند حقایق را طور دیگر جلوه بدهند یا آن را بپوشانند و برای ۸۰ سال این کار مشکلی را حل نکرده است.
موضوع دیگری که در این فیلم به کرات از آن یاد می شود وفور حمایتهای محلی و داخلی است که بدون آن هیچ جنبش چریکی ای پا نمی گرفت. زنان در خط مقدم حامل پیام و گاه اسلحه هستند. خانه های سر مزرعه پایگاهی برای آذوقه و استراحت سربازان ارتش جمهوری خواه ایرلند بودند. اتحادیه های صنفی هم با یکدیگر متحد بودند و از جابه جایی سربازان بریتانیایی و رساندن تجهیزات به آنان امتناع می ورزیدند.
اگرچه در این فیلم صحنه خشونت آمیز به وفور یافت می شوند اما برخلاف آثار هالیوودی هیچیک از این خشونت ها با شکوه و مقدس جلوه داده نمی شوند.
در صحنه ای از فیلم فعالان محلی متوجه می شوند چه کسی به آنها خیانت کرده: کریس.
فرمان کشتن او صادر می شود بسیاری از اعضای گروه مخالف کشتن یک فرد جوان هستند اما سرانجام یک نفر به خود جرأت پرسیدن یک سؤال را می دهد: متأسفم این جنگ است. ما اینجا چه می کنیم این یک جنگ است!
با پایان گرفتن فیلم حضور ارتش بریتانیا در عراق امروزی بیش از پیش در ذهن هر تماشاگر تداعی می شود و لوچ خود به آن اعتراف می کند. او می گوید: «فکر می کنم آنچه در ایرلند اتفاق افتاد داستان کلاسیک نبرد برای استقلال و برقراری دموکراسی و مقابله با ارتش اشغالگر است. همچنین مبارزه ای بود برای کشوری که ساختار اجتماعی جدیدی داشت. ارتش بریتانیا در سال ۲۱ ـ ۱۹۲۰ در ایرلند همان کاری را کرد که امروزه ارتش های اشغالگر در سرتا سر جهان انجام می دهند و آن اتخاذ رفتاری نژادپرستانه در برابر مردمی است که به آنها حمله می کنند و کشورشان را اشغال می کنند. این ارتش ها خانه های مردم را خراب می کنند، با آنان با خشونت رفتار می کنند.
و در یک کلام آنها را سرکوب می کنند. در عراق این دقیقاً همان کاری است که ارتش بریتانیا انجام می دهد. علی رغم تمام مشقاتی که در دستیابی به استقلال به تصویر کشیده می شود این حقیقت همچنان وجود دارد که بریتانیا خود را از خاک ایرلند عقب کشید و در همین باریکه ای از امید هست.» 

منبع:ویستا
ویرایش وتلخیص:آکاایران


اخبار اکاایران

تبلیغات